گفتوگوی
آرش
با
یوسفیِ
اشکوری
آرش : برخورد
مذهب شما به
سوسياليزم و
دموكراسي و
سيستم سرمايهداري
چگونه است؟
اشکوری :
دقيقاٌ روشن
نيست كه منظور
از "مذهب شما"
چيست. منظور
«اسلام» به
عنوان دين من
است و يا مراد
تلقي و تفسير
من مسلمان از
اسلام به
مثابه يك
ميراث و سنت
پيشينيان
ميباشد. اگر
منظور گزاره
اول باشد،
بايد بگويم كه
اسلام ديني
است مربوط به
هزار و پانصد
سال پيش و
ماقبل مدرن و
لذا نميتوان
آن را با
پديدهها و
مفاهيم مدرن و
برآمده از يك
سلسله تحولات
فرهنگي و
اجتماعي و
اقتصادي و
سياسي و
تكنولوژيك
جديد و آن هم
در بستر يك
تاريخ متفاوت
يعني غرب
مسيحي و غير
اسلامي
مقايسه كرد و
از سازگاري و
يا غير
سازگاري آن دو
سخن گفت.
مفاهيمي چون
سوسياليسم،
كمونيسم،
امپرياليسم،
دموكراسي، ليبراليسم،
سرمايهداري
و ... ، به رغم
اينكه ميتوان
رگههايي از
آنها را در
روزگاران كهن
سراغ گرفت، زاده
تحولات پانصد
سال اخير جهان
غربي است.
اگر به
طور كلي به
اسلام به
عنوان يك
مجموعه جهانبيني
و باورها و
اخلاق و شريعت
و شعائر
بنگريم و
مفاهيم مورد
نظر جديد و
برآمده از
مدرنيته غربي
را به آن
مجموعه عرضه
كنيم و نسبتها
را در مقام
داوري
بسنجيم، درمييابيم
كه عناصري در
جهانبيني و
عقايد و
اخلاقيات و
احكام ديني
وجود دارد كه
ميتوان به
استناد آنها
با دموكراسي و
در حوزه ديگر
با سوسياليسم
و در موقعيت
ديگر با
سرمايهداري
موافق بود و
عكس آن نيز
صادق است.
بويژه كه
اسلام را به
عنوان يك كل و
در پرتو جهتگيريهاي
عام و
ايدئولوژيك و
تاريخي آن در
نظر نگيريم و
فقط به يك آيه
قرآن و يا يك و
چند حديث و يا
گزارشهاي
تاريخي بسنده
كنيم. چرا
چنين است؟
دلائل آن به
معرفتشناسي
و روششناسي و
برخي مسائل
شخصي و مواضع
طبقاتي و امور
ديگر برميگردد يعني
اموري كه در
تفسيرها و
فهمهاي ما
لاجرم اثر ميگذارد.
همين
تفاوتهاي
بينشي و روشي
در فهم سوسياليسم
و دموكراسي و
ليبراليسم و
مفاهيم جديد
ديگر نيز
مؤثرند از
اينرو اجماع
قطعي در
تعاريف اين
اصطلاحات و واژهها
وجود ندارد و
حتي تعاريف
گاه متضاد
است. بنابراين
عدهاي از
پيوند و يا
يكي بودن
اسلام و
سوسياليسم و
يا اسلام و
دموكراسي و يا
اسلام و
سرمايهداري
سخن ميگويند
و حتي آن را به
مثابه مترقي
بودن اسلام ميشناسند
و در نقطه
مقابل
مفسراني نيز
از تفاوت و يا
تعارض اين
مفاهيم ديني-
تاريخي قديم و
جديد سخن ميگويند.
اما من به
عنوان يك
مسلمان معتقد
به نوانديشي
ديني و نقاد
اسلام و تشيع
تاريخي، با سوسياليسم
و دموكراسي
موافقم و آن
دو را نه تنها
در تعارض با
هم بلكه مكمل
ميدانم
ومعتقدم كه
يكي بدون
ديگري ناقص و
ناكارآمد و
حتي زيانآور
است. با توجه
به دينشناسيام
نميگويم
اسلام عين
سوسياليسم و
يا عين
دموكراسي است
و حتي نميگويم
اين دو را ميتوان
از متون و
منابع اسلامي
(مانند قرآن و
سنت و تاريخ )
استخراج كرد.
اما ميگويم
جهتگيريهاي
هستيشناسانه
و انسانشناسانه
ديني و جهتگيريهاي
عام اجتماعي و
سياسي و
اقتصادي و طبقاتي
قرآن و سنت
پيامبر و
مسلملنان صدر
اسلام با يك
نظام اجتماعي
مبتني بر مثلث
آزادي ( = دموكراسي
)، عدالت و
برابري ( =
سوسياليسم ) و
اخلاق مبتني
بر خير عمومي
و تقدم منافع
جمع بر فرد
سازگار است و
در واقع ميتوان
گفت اسلام
مؤيد چنين
نظام اجتماعي
و انساني است .
از اينرو من
در شرايط فعلي
به نوعي «
سوسيال-
دموكراسي
اخلاقي»
باور دارم و
آن را اسلامي
و از منظر
ديني قابل
دفاع ميدانم
و معتقدم نظامهاي
اجتماعي و
سياسي و
اقتصادي هر چه
در جهت تحقق و
تعميق اجزاي
اين مثلث پيشتر
بروند، آن
نظام و مجتمع
اسلاميتر
است. در اين
صورت پيداست
كه نظام
سرمايهداري
به شكلي كه در
روزگار اخير
در مغربزمين
پديد آمده و
قوام يافته
است، مورد
تأييد نيست و
آثار و پيامدهاي
ضد انساني آن
در تعارض با
اخلاق ديني و
انسانشناسي
اسلامي است.
س : به
نظر شما روش
برخورد با
سرمايهداري،
زير لواي
اسلام بيان ميشود؟
چگونه بايد
باشد؟
ج :
چنانكه گفتم
شايد نتوان از
موافقت و يا
مخالفت اسلام
با سرمايهداري
به طور مطلق
سخن گفت چرا
كه سرمايهداري
پديدهاي
جديد است و در
زمان ظهور
اسلام چنين
پديدهاي با
تمام مباني و
لوازم كنونياش
وجود نداشت و
از سويي ديگر
بايد دقيقاً
مفهومي و
پديدهاي چون
« سرمايهداري
» ( =
كاپيتاليسم )
تعريف شود. به
نظر ميرسد كه
اسلام چنانكه
در قرآن و سنت
مباني عام آن
آمده و در چند
قرن نخست تحقق
يافته است، با
علم، پيشرفت،
تكنيك و صنعت،
توليد، كار،
ثروت، توزيع و
... موافق است و
آنها را تشويق
ميكند اما
تمامي آنها را
در خدمت
آگاهي،
آزادي، برابري
و اخلاق و
معنويت آدمي
ميداند و لذا
در جهانبيني
اسلامي و
اخلاق ديني
همه اينها
خادم انسانند
و نه مخدوم وي.
از اينرو ميتوان
گفت « سالاري
تكنيك و ثروت
» مذموم است اما
خدمتگذاري و
تأمين رفاه و
امنيت و آسايش
جوامع انساني
به وسيله آنها
ممدوح است و
مفيد.
نكته مهم
اين است كه
علوم و
تكنولوژي و
توليد كلان و
حتي خرد بدون
انباشت پول و
سرمايه حاصل
نميشود و
منطقاً اين
انباشت و
سرمايهگذاري
با سود و
اختصاص حداقل
بخشي از آن به
سرمايه
ملازمه دارد و
در نهايت اين
سودآوري ناگزير
با حدي از
استثمار و
بهرهكشي
قرين و ملازم
است. ظاهراً
اين تلازم
اجتنابناپذير
است. روند
تحولات تمدن و
پيشرفت صنعتي و
علمي و
اقتصادي سه
قرن اخير جهان
نيز مؤيد اين
تلازم است.
پيامدها و
عوارض منفي
سرمايهداري
جهاني و
كاپيتاليسم،
كه به استثمار
و غارت و
تضييع حقوق
انسانها و
فاصلههاي
عميق طبقاتي
انجاميده
است، ناشي از
همين پيامدها
و تلازمها
است. چه بايد
كرد؟ گر چه
اكنون جاي بحث
تفصيلي نيست و
بويژه
كارشناسان
اقتصاد سياسي
و مهندسان
اجتماعي بايد
با توجه به شرايط
تاريخي و
اجتماعي و
فرهنگي و
امكانات مادي
هر جامعهاي
در اين باب
طرح و برنامه
مطلوب ارائه
دهند، اما در
سطح نظري لازم
است كه مباني
انسانشناختي
و اجتماعي
كاپيتاليسم (
نه لزوماً انباشت
سرمايه و تعلق
سود معقول بر
سرمايه) به
طور جدي و
علمي نقل شود
و پيامدهاي ضد
انساني و مخرب
آن آشكار و
معرفي گردد.
با اينهمه
بايد توجه
داشت تا زماني
كه نتوانيم
بديل مناسبي
براي سرمايهداري
ارائه دهيم
نقد فلسفي و
يا اجتماعي
اين نظام به
تنهايي
كارساز نيست.
در اين ميان
به اجمال ميتوانم
بگويم به نظر
ميرسد مثلث
سوسياليسم،
دموكراسي و
اخلاق بديلي
انسانيتر
براي
كاپيتاليسم
باشد. هر طرحي
بايد لزوماً
در جهت كاهش
استثمار و
فاصله طبقاتي
و بسترساز
اعمال اراده و
آزادي و حق
انتخاب و
حاكميت ملي و
مردمي باشد.
حال اگر
به عنوان
مسلمان به
اسلام مراجعه
كنيم و قواعد
كلي فكر و
ايدئولوژي
اسلامي را در
يك منظومه
فكري و ايماني
فهم كنيم ميتوانيم
بگوييم كه در
انسانشناسي،
اسلام مشوق
اعمال اراده
آزاد و حق انتخاب
آدمي در عرصه
زندگي فردي و
اجتماعي ميباشد
و از نظر
اجتماعي جهتگيري
اسلام شكستن
تمركزها و
انحصارات در
تمام وجوه
حيات اجتماعي
است و از اين
رو در جامعه
دينداران
فاصلههاي
طبقاتي ميل به
كاهش دارد و
در نهايت
توحيد و مصرف
و تكنيك و
رفاه و ثروت
كنترل شده و
در جهت تعالي
اخلاقي و
معنوي آدميان
قرار ميگيرد.
شايد بتوان
گفت به طور
كلي از منظر
اسلامي
انباشت
سرمايه با
شروطي و كنترل
شده مفيد و
ممدوح باشد و
به رشد ثروت و
رفاه عمومي (
خير عمومي)
ياري رساند
اما سرمايهسالاري
( كاپيتاليسم )
به شكلي كه در
جهان پيشرفته
حاكم است و
عواقب منفي
بسياري به بار
آورده است،
مذموم و غير
قابل قبول
است. ماكسيم
رودنسون در
كتاب «اسلام و
سرمايهداري»
نشان داده است
كه اسلام در
چند قرن نخست
خود از طريق
تشويق
مسلمانان به
كار، توليد، تجارت،
زراعت و ... به
توسعه
اجتماعي و
اقتصادي و علمي
و پيشرفت تمدن
كمك كرده است.
امروز نيز ميتوان
در جامعه
ديندار در
ساحت تفكر و
جهانبيني و
آموزش فرهنگي
و اخلاقي از
اين آموزهها
و مشوقها
بهره برد اما
از سرمايهسالاري
و عواقب مخرب
آن فاصله
گرفت.
س : شما
نقش تاريخي
جريانهاي چپ
طرفدار
ماركسيست
ايراني را در
تحولات
اجتماعي،
سياسي، فرهنگي
و فكري كشور
چگونه بيان ميكنيد؟
ج : جريانهاي
مختلف و متنوع
چپ ماركسيستي
در ايران،
مانند ديگر
جريانها،
يكپارچه و
واحد نيست و از
نظر فكري و
سياسي و
اجتماعي در
مقاطع مختلف،
نقشهاي
مختلف و حتي
متضادي داشته
است. اما از
آغاز ظهور
پديده چپ
ماركسيستي و
حتي
سوسياليستي در
ساليان پيش از
مشروطه تا
كنون، جريان
چپ به طور كلي
در تمام
تحولات
فرهنگي و
سياسي و
اجتماعي كم و
بيش حضور
داشته و اثرگذار
بوده است. اين
اثرگذاريها
در مقاطعي
مثبت و در
مراحلي منفي و
يا از جهاتي
مثبت و از
جهاتي ديگر
منفي و مخرب
بوده است. در
مقطع مشروطيت
( از تأسيس
سوسيال –
دموكراتها تا
پايان مجلس
دوم )
جريانهاي چپ سوسياليستي
در گسترش
انديشه
آزاديخواهي و
دموكراسي
طلبي و تعميق
جنبش ضد
استعماري و ضد
استبدادي و ضد
استثماري
نقشي مهم
داشته است.
انقلابيون
مجلس اول و
دموكراتهاي
مجلس دوم و
حتي مجلس سوم
از همين جريان
بودند. در اين
مقطع جريان چپ
اسلامي نيز
غالباً همراه
اين جريان
بوده است. بر خلاف
تصور عمومي،
جريانهاي چپ (
اعم از مذهبي
و غير مذهبي )
نخستين
مناديان
دموكراسي در
ايران بودهاند
و حداقل
دموكراسي را
عميقتر و جديتر
دنبال ميكردند
و نه جريانها
و شخصيتهاي
راست و محافظهكار
و به اصطلاح
ميانهرو. (
بررسي و
مقايسه
كارنامه
انقلابيون و
اعتداليون
مجلس اول تا
سوم در اين
مورد مدعاي
فوق را ثابت
ميكند ). هر
چند كه در
همين دوران
نوعي تند روي
و راديكاليسم
يوتوپيك و
رفتارهاي
نسنجيده نيز وجود
داشت و به رشد
سوسيال-
دموكراسي و
آزاديخواهي
مردم آسيب
رساند. در
دوران اشغال
ايران و در
عصر رضاشاه، و
پس ازآن
جريانهاي چپ
در عرصه فرهنگ
و گسترش آگاهي
سياسي و
اجتماعي و
طبقاتي ايران
نقشآفرين
بودند. تقي
اراني و دانش
او و شهامت
اخلاقي او در
اين دوران
برجسته است.
البته حزب توده
در دهه بيست
دچار خطاهاي
استراتژيك شد
و از اين رو
آثار منفي بر
جاي نهاد. در
دوران
جنبشهاي
مسلحانه دهه
چهل و پنجاه
نيز چريكهاي
رزمنده، راه
آگاهي و
مقاومت را
گشودند و از
اين نظر مثبت
عمل كردند.
هرچند بعدها
روشن شد كه
مبارزه
مسلحانه به
مثابه هم
استراتژي و هم
تاكتيك در
ايران آن روز
نامناسب و
حداقل ناتمام
بوده و نميتوانست
به فرجامي نيكو
بيانجامد. در
مجموع ميتوانم
بگويم كه در
طول يك سده
جريانها و
شخصيتهاي
فكري و سياسي
و انقلابي
ماركسيستي و
چپ در گسترش
انديشههاي
فلسفي و
اجتماعي ( گر
چه از نوع
كمونيستي و ماركسيستي
آن ) و جنبش
آزاديخواهي و
عدالت طلبي
نقش مثبتي
داشته است هر
چند، از نظر استراتژيك
دچار
اشتباهاتي
نيز شدند. يكي
از آن اشتباهات
از نظر سياسي
برخوردهاي
راديكال و غير
دموكراتيك
بخش قابل
توجهي از
جريانهاي چپ
در اوايل
انقلاب ايران
بوده است.
س : شما
برخورد
نيروهاي
ماركسيستي به
مذهب و تحليل
انديشههاي
مذهبي،
خصوصاً در
ايران پس و
پيش از انقلاب
را چگونه
ارزيابي
ميكنيد؟
ج : از قضا
يكي از
اشتباهات
فلسفي و
استراتژيك بسياري
از شخصيتها و
جريانهاي
ماركسيستي در
ايران ( و نيز
در جهان اسلام
) با پديده
مذهب است. البته
اين موضوع بحث
فلسفي و نظري
است و طبعاً نقد
و بررسي آن در
چند جمله
فيصله پيدا
نميكند و لذا
وارد محتوي و
صدق و كذب هيچ
گزارهاي نميشوم.
اما تا آنجا
كه به روش و
استراتژي و
تاكتيك در
عرصه عمل
اجتماعي و
برخورد با
دگرانديشان
مربوط ميشود،
ميتوان گفت
كه ماركسيست
ها غالباً در
تحليل و فهم
دين در تاريخ
و در جوامع
گذشته و حال
بين اسلام
حقيقي ( آنگونه
كه در آغاز
بوده و اقتضاي
طبيعي آن بوده
است ) و اسلام
تاريخي خلط
كردهاند و
لذا بين اسلام
و مسلمانان هر
دوره و حتي بين
مسلمانان و
حاكمان
غالباً فاسد
اسلامي در
گذشته و حال
تفاوت قائل
نشدند. آنان
توجه نكردند
كه در اسلام
هم عناصر زنده
و پويا ( جدا از صدق
و كذب فلسفي
آن ) وجود دارد
كه به كار
انسان و آگاهي
و آزادي او ميآيد
و هم در همين
دين زمينهها
و عناصري وجود
دارند كه
حداقل مستعد
تفاسير سوء و
رفتارهاي ضد
آزادي و عدالت
ودموكراسي و ...
هستند. برقرار
كردن نسبت اين
هماني بين دين
و تاريخ دين و
غفلت از نقش زنده
و خلاق دين در
جوامع ديني و
اسلامي در حوزه
انديشه و
اخلاق و جامعه
و سياست،
بسياري از ماركسيست
ها را به اين
خطا دچار كرد
كه بعد دينستيزي
را تقويت كنند
و در نتيجه
تودهها
رابرنجانند و
در نهايت
مرتجعين و سنتگرايان
ضد تحول را
نيز تقويت
كنند و بهانهاي
براي سركوبي
به دست دهند.
گر چه در
اين سو نيز
مذهبيها
غالباً همين
برخورد جزمي و
سياه_سفيدي و در
نتيجه حذفي را
با انديشههاي
ماركسيستي و
غير
ماركسيستي و
جريانهاي غير
وابسته به
آنها دارند،
اما شماري از
نوانديشان (
بويژه
نوانديشان چپ
مسلمان ) از
روش نقدي و با معيار
نسبي گرايي
معرفتي و
رفتاري با
ماركسيسم و يا
هر ايسم ديگر
مواجه ميشوند
و از اين رو از
جزميت فاصله
ميگيرند و
پلوراليسم را
در عرصه
ايدئولوژي و
معرفت و سياست
و جامعه ميپذيرند
و در نهايت
حذف را كنار
مينهند و حق
انتخاب و
آزادي و حيات
براي همه به طور
يكسان قائلند
بويژه در اين
نحله مسأله
حقيقت فقط در
انديشه مطرح
نيست بلكه
بيشتر در
رفتار و عمل
است كه حقيقت
ظهور پيدا ميكند
و معيار داوري
است. شريعتي
در اين ميان
پلوراليستيترين
تعريف را از
دين و تاريخ
آن ( با تفكيك
بين دين و
تاريخ دين ) و
نيز از
ماركسيسم و ديگر
فلسفههاي
اجتماعي
معاصر ارائه
ميدهد. اگر
اين الگو و
مدل تحليل
درباره مذهب و
ماركسيسم و
انديشههاي
ديگر ارائه
شود، هم
دموكراسي و
حقوق بشر ولو
به طور نسبي
محقق ميشود و
هم عدالت و هم
زندگي مسالمت
آميز و به دور
از حذف ممكن
ميگردد.
س : اديان
نهادينه شده و
مسلط پاسدار
سلسله مراتب و
بهرهكشي
طبقاتي و
جنسيتي
هستند، از
آنجا كه زنان
انسانهاي دست
دوم به حساب
ميآيند، به
نظر شما اين
نوع
كاركردهاي
اديان چگونه
است؟
ج : اين گزارش
از اديان
نهادينه شده
يا همان دين تاريخي
درست است و در
اسلام نيزحتي
در صدر اسلام
اين تفاوتها
بين زن و مرد ( و
نيز در وجوه
ديگر روابط
اجتماعي) وجود
دارد اما دو
نكته فراموش
نشود، يكي
اينكه در تمام
ادوار تاريخ
بشر ( بويژه در
سه هزار سال
اخير ) همواره
نگاه منفي
نسبت به زن و در
نتيجه تفاوت و
تبعيض و
فرودستي زنان
در قياس با
مردان وجود
داشته و در
تمام جوامع و
اديان و
مكتبهاي
فلسفي و اجتماعي
غير ديني نيز
مساوات حقوقي
و جنسيتي بين
مذكر و مؤنث
برقرار نبوده
است. دوم
اينكه در دين
اسلام، مانند
اديان و فلسفهها
و نظامهاي
اجتماعي و
حقوقي ديگر،
عناصري وجود
دارند كه ميتوانند
به كاهش تبعيضها
و حركت به سوي
مساوات كمك
كنند و امروز
ميتوان با
استفاده از
روشهاي معرفت
شناسانه و روششناسانه
و نقد تاريخي
دين و تاريخ
دين، اين عناصر
را كشف و
استخراج كرد و
براي تغيير
مناسبات
ناعادلانه
كنوني در
روابط زن و
مرد از آنها سود
جست. يكي از
اين روشهاي
متديك ، فهم
مجموعه اسلام
و احكام شريعت
در بستر تاريخ
و متناسب با تحولات
ويژه اعراب
حجاز در سده
هفتم ميلادي و
در نتيجه باور
به تغيير
پذيري احكام
اجتماعي و
تنظيم نظام
حقوقي جديد در
اين عصر و يا
هر عصر ديگري
است كه
نوانديشان
مسلمان
عموماً به آن
معتقدند.
به هر حال
از ياد نبريم
كه موضوع حقوق
بشر و مساوات
حقوقي و
مخصوصاً مساوات
حقوقي زنان و
مردان يك
پديده جديد و
امروزيست و
حتي چند دهه
بيشتر سابقه
ندارد و لذا
نميتوان
انتظار داشت
مذهبيها و
حتي سكولارها
به سادگي
افكار
نهادينه شده و
سنتهاي ستبر حاكم
را به راحتي
ترك كنند و به
مساوات مطلق و
كامل برسند.
شناخت من از
اسلام اين است
كه اسلام و
محمد در زمان
خودش گام
بزرگي در جهت رهايي
زن و بهبود
وضعيت زنان در
عربستان سده هفتم
برداشت و
روابط حقوقي
زن و مرد را
عادلانهتر
كرد اما روشن
است كه اين به
معناي جزميت و
باور به عدالت
مطلق احكام
شرعي در تمام
زمانها و
مكانها نيست.
س : در
تاريخ اسلام
هميشه
جريانات
بنيادگرا درمقابل
عقلگرا وجود
داشته است، در
برخورد با
بنيادگرايان
چه روشي مناسب
است؟
ج : اصطلاح «
بنيادگرا » يك
اصطلاح جديد
است و لذا با
تسامح از آن
استفاده ميكنم.
در گذشته از
جريانهاي
مخالف عقلگرايي
تحت عنوان «
ظاهر گرا » و
يا « نص گرا »
ياد ميشد كه
از قرن سوم به
بعد عمدتاً در
مجموعه گسترده
« اشاعره »
گرد آمده
بودند.
بنيادگرايان
امروز غالباً
تداوم تاريخي
همان
ظاهرگرايان و
اشعريان در
عالم سني و در
شيعه
اخباريان
هستند. اينان
به نص و ظواهر
و شعائر ديني
اصالت مطلق ميدهند
و براي تعقل و
استدلال (
علمي يا فلسفي
) چندان نقشي
قائل نيستند و
از اين رو در
برابر عقلگرايان
معتزلي و
نوانديشي
ديني عصر جديد
قرار دارند.
اينان به
مرجعيت
روحاني در
تشيع و خلافت
در تسنن باور
دارند و از
نظر سياسي نيز
حاكميت ديني را
در قالب خلافت
و يا ولايت
فقيه مدل نظام
ديني ايده آل
خود قلمداد ميكنند.
به ضرورت
مباني فكري و
ايدئولوژيك
آنان ونيز به
اقتضاي شرايط
زمانه ( سلطهگريهاي
جهان سرمايهداري
و غربي از يك
سو و بحرانهاي
اجتماعي و عقبماندگي
كشورهاي
اسلامي از سوي
ديگر )، خشونتگرايي
و جزميت با
نهضت
بنيادگرايي
ملازمه پيدا
كرده است.
اما نحوه
برخورد با
بنيادگرايان
از ظرافت و پيچيدگي
ويژهاي
برخوردار است.
هر نوع
برخوردي بايد
با توجه به
مباني فكري
بنيادگرايي و
شرايط خاص هر
منطقه باشد
وگرنه محكوم
به شكست است.
آنچه در اين مجال
ميتوانم بگويم
اينست، تا
زماني كه
زورگوييهاي
قدرتهاي بزرگ
و غربي ادامه
دارد و جوامع
اسلامي از نظر
اجتماعي و
اقتصادي و
علمي از انحطاط
و عقبماندگي
خارج نشود و
بويژه به
تقابل اسلام و
غرب دامن زده
شود،
بنيادگرايي
برجا خواهد
ماند و تقويت
هم خواهد شد.
بنيادگرايي
در جهان اسلام
دو رقيب و
آلترناتيو
دارد. يكي سنتگرايي
است و ديگري
نوگرايي و
پروژه اصلاح و
يا دقيقتر
پروژه
بازسازي
انديشه ديني.
سنتگرايي گر
چه
بنيادگرايي
را تعديل ميكند
اما چون از يك
سو با مباني
فكري و
اعتقادي بنيادگرايي
قرابت و حتي
همانندي دارد
و از سويي
ديگر اين
جريان هيچ راه
حلي براي خروج
از معضل عقبماندگي
ارائه نميدهد،
به واقع نميتواند
بديل
بنيادگرايي
باشد. اما
تنها بديل معقول
و واقعبينانه
پروژه اصلاح
ديني و
نوانديشي از
نوع اقبال و
شريعتي براي
جريان مخرب و
واپسگراي بنيادگرايي
است. اما
واقعيت اينست
كه اين بديل
نيز از طرفي
مغلوب شرايط و
بنيادگرايي وسنتگرايي
است و از طرف
ديگر اين
جريان هنوز در
كشورهاي
اسلامي به
پروژه عملي و
ارائه راهحلهاي
عيني و مدل
قابل اجرا
نرسيده و يا
از اين نظر
ضعيف است. به
هر حال
مهمترين
اقدام مؤثر برخورد
فرهنگي-
آموزشي و
سياسي است كه
البته برنامهاي
دير بازده و
طولاني است.
س : آيا
جدايي دين از
دولت به معناي
جدايي دين از سياست
است؟ شما مذهب
را در يك نظام
دموكراتيك چگونه
ميبينيد؟
ج : با اندكي
تأمل آشكار ميشود
كه « سياست » و
« حكومت » يكي
نيست، هر چند
كه با هم
ارتباط نزديك
دارند و روي
ساختار سياسي
و حقوقي قدرت
نيز نقشآفرين
است، اما دين (
بويژه اسلام
با توجه به مجموعه
مباني نظري و
آموزههاي
عملي آن ) به
گونهاي است
كه ميتواند ( و
از نظر
نوانديشان
مسلمان بايد )
از حكومت ( State) و دولت ( Government ) جدا باشد.
اما يك مسلمان
در صورتي كه
به ديانت در
تمام ابعاد و
جامعيت و
لوازم آن
وفادار بماند
نميتواند
اجتماعي و
سياسي نباشد.
منظور از
سياست و سياسي
بودن احساس
مسئوليت كردن
در قبال جامعه
و سرنوشت مردم
و حساس بودن
در برابر
ستمها و تبعيضهاست.
دغدغه آگاهي و
آزادي مردم و
دغدغه عدالتورزي
گوهر دينداري
است. از نظر
غالب
نوانديشان،
كه به حكومت
عرفي و
دموكراتيك
باور دارند،
مذهب و از
جمله اسلام ميتواند
در عرصه عمومي
حضوري فعال و
اثرگذار و مثبت
داشت باشد و
مسلمانان ميتوانند
از طريق تأسيس
احزاب سياسي و
نهادهاي مدني
با نگاه و
رويكرد ديني
در سياست و
حتي دولت اثر
بگذارند و
افكار و
ارزشها و حساسيتهاي
ديني
مسلمانان را
نمايندگي
كنند. اما شرط
اصلي آن است
كه اولاً
مذهبيها ولو
در اكثريت، حق
ويژه براي خود
نخواهند و
ثانياً حقوق
اقليتها و به
طور كلي غير
مذهبيها
رعايت شود و
ثالثاً از روش
دموكراتيك و
اقناع و گفتگو
و نه زور و
تحميل
استفاده كنند
و در نهايت به
نظام و حكومت
دموكراتيك و
عرفي وفادار باشند.
س : نظر
شما در مورد
اقدمات و
عمليات ضد
امريكايي و ضد
اسرائيلي
بنيادگرايان
چيست؟
ج : گر چه
سلطهگريها
و گاه
اشغالگريهاي
نظامي
امريكاييها
و اسرائيليها
و هر قدرت
ديگر به طور
كلي محكوم است
و مقاومت در
برابر
تجاوزات از
مشروعيت
سياسي و حقوقي
( حتي در نظام
شناخته شده
بينالمللي )
برخوردار
است، اما از
اين سو نيز با
هر نوع ترور و
خشونت و جنگ
افروزي و
اقدامات ماجراجويانه
مخالفم و اين
نوع كارها نيز
از مشروعيت
مذهبي و يا
سياسي
برخوردار
نيست. در واقع
خشونت و تجاوز
و زورگويي از
هر دو طرف
تشديد كننده
بحران و به
خطر افتادن
صلح جهاني و
امنيت براي
تمام مردمان،
حتي مردم تحت
ستم، ميباشد.
از آن گذشته،
برخوردهاي
نظامي و آشوب
طلبانه نه
تنها به سود
جوامع اسلامي
و حتي تحت
اشغال نيست
بلكه به زيان
دين و ارزشهاي
ديني نيز هست.
نظاميگري و
رزمندگيهاي
دويست ساله
اخير
بنيادگرايان
در برابر
استعمارگران
غربي تاكنون
راه به جايي
نبرده و
نخواهد برد
هرچند در برخي
موارد اجتنابناپذير
و حتي مفيد هم
بوده است.
بويژه بايد توجه
داشت كه اينان
پس از رها شدن
از سلطه
استعمار هيچ
بديل مترقي و
سازندهاي
براي پيشرفت و
توسعه
مسلمانان و
جوامع اسلامي
ندارند. دولت
اسرائيل
دولتي بيبنياد
و متجاوز است
و عملاً تابع
هيچ قاعده و قانوني
نيست اما شعار
محو اسرائيل و
يا مواجهه
نظامي و
تروريستي
عليه آن نيز
واقعبينانه
و شدني نيست و
لذا محكوم به
شكست است. راه
درست مقاومت
سياسي و كوشش
براي رسيدن به
يك صلح واقعي
كه حاوي حداقل
حقوق فلسطينيها
و تضمين كننده
امنيت و صلح
همه جانبه در
منطقه
خاورميانه
باشد، رويكرد
صلحجويانه و
استفاده از
راهكارهاي
معمول و مشروع
بينالمللي
است.
س : به نظر
شما موانع
عمده همكاري
نيروهاي
مذهبي و ماركسيستي
براي ايجاد يك
نظام
دموكراتيك
چيست؟
ج : اگر
نيروهاي
مذهبي و غير
مذهبي از جمله
ماركسيستها
به اصل آزادي
و دموكراسي و
حقوق بشر و
زيست در يك
نظام سياسي و
اجتماعي
عادلانه و
دموكراتيك
صادقانه باور
داشته باشند و
هيچ نيرويي
براي خود « حق
ويژه »
نخواهد، ديگر
نبايد مانعي
بر سر راه
زيست اجتماعي
و مسالمتجويانه
و يا تأسيس يك
نظام
دموكراتيك
وجود داشته
باشد. در ميان
تمام نيروهاي
اجتماعي كنوني
ايران تنوع و
تكثر فراوان
است و مذهبيها
نيز داراي
نحلههاي
مختلف فكري و
سياسي هستند و
هر كدام به
سهم خود در
تحولات اجتماعي
اثرگذارند.
سنتگراها و
بويژه
بنيادگراهاي
هژموني طلب،
مانند
ماركسيستهاي
انحصارگرا،
قادر نيستند
در كنار هم
زيست معقول و
مسالمت آميز
داشته باشند و
براي دموكراسي
مبارزه كنند
چرا كه هيچ
كدام به واقع
به دموكراسي و
نظام
دموكراتيك
باور ندارند
اما
نوانديشان باورمند
به دموكراسي و
معتقد به حق
آزادي انتخاب
عليالقاعده
هيچ مشكلي با
هيچ نيروي دگر
انديش دموكرات
ندارند.
البته
بديهي است كه
مذهبيهاي
نوانديش و
دموكرات
باورها و
عقايد خاص خود
را دارند و از
منظر فكري و
ايماني و آموزههاي
اسلامي خود به
انسان و جامعه
و سياست مينگرند،
اما در عرصه
زيست اجتماعي
و حكومت و دولت
محورها مشترك
است و نبايد
اختلاف افكار
و يا گرايشها
و بويژه عقايد
شخصي مانع
همكاري و تلاش
حول محورهاي
مشترك
اجتماعي و
سياسي باشد.
س : در
چه عرصههايي
و با چه شرايطي
ملي- مذهبي و
روشنفكران
مذهبي ميتوانند
و مايلند كه
با نيروهاي
غير مذهبي ماركسيست
همكاري كنند؟
ج : چنانكه
گفته شد هيچ
مانع جدي بر
سر راه نيروهاي
دموكرات اعم
از مذهبي و
غير مذهبي
وجود ندارد
اگر به لحاظ
معرفتي و
سياسي به
پلوراليسم و
تكثر عقايد و
تنوع سياستورزي
و يا تنوع
حزبي و گروهي
باور داشته
باشيم و نيز
اگر حاكميت
ملي و استقلال
كشور و آزادي و
دموكراسي و
حقوق بشر محور
مشترك تمام
مردم ايران و
بويژه احزاب و
گروههاي
سياسي و
نهادهاي مدني
باشد، ديگر
بهانه براي
اختلاف باقي
نميماند. به
عبارت ديگر در
حوزه جامعه و
سياست
پلاتفرم
همگان اصول
مشترك ملي و
انساني است و
اصل وحدت
دركثرت و يا
عكس آن در اين مورد
صادق است. در
عرصه آگاهي
دادن به جامعه
و پيشبرد امر
توسعه و
حاكميت ملي و
استقلال ايران،
نيروهاي ملي-
مذهبي در كنار
ديگر روشنفكران
و سياستورزان
دموكرات قرار
دارند.
ماركسيستهاي
دموكرات نيز
ميتوانند در
پروژه توسعه و
آزادي مشاركت
داشته باشند
چنانكه تا
كنون نيز
غالباً جنين
بوده است اما
در اين ميان
بايد به يك
اصل مهم و
بنيادين
اشاره كرد و
آن مسأله
صداقت و شرافت
در روابط
اجتماعي و
سياسي و
همكاري
فيمابين
نيروهاست كه
نقش مهمي در
پيروزي و يا
در صورت فقدان
آن در شكست خواهد
داشت. به اميد
فردايي بهتر.
*
لئون
تروتسکی:
در میان
کارگران روسی
زهدی نیست؛
هرگز نبوده است.
کارگران، بهویژه
زنان، بیشتر
از سر عادت به
کلیسا روی میآورند.
تصاویر مقدس
هنوز بر
دیوارها
آویزاناند؛
چرا که از مدتها
پیش بر دیوار
آویزان بودهاند.
آنها زینت
دیوار اند.
بدون آنها
اطاق سرد و
خالی است.
کارگران به
خاطر پاسداری
از زهدشان به
کلیسا نمیروند؛
به کلیسا میروند
چون کلیسا
روشن و زیبا
است، مردم آنجا
هستند، در آنجا
میتوان
ترانهها
شنید. با
کلیسا باید از
طریق
جایگزینیی
شکلهای جدید
زندهگی،
تفریحهای
جدید، نمایشنامههای
جدید مقابله
کرد.
«الکل،
کلیسا و فیلم»
http://www.arashmag.com