تعرض مقدس
و عقب نشینی
سكولار
سعید
رهنما
تا پایان
دوران جنبش
اصلاح دین٬
رفرماسیون٬
و آغاز
مدرنیته٬
عصر روشنگری و
رنسانس٬
اروپا سراسر
در چمبره
كلیسا بود و
مذهب بر تمامی
جنبه های
زندگی خصوصی و
عمومی غلبه
داشت. مدرنیته
بتدریج سلطه مذهب
را كنار زد و
دنیوی گرائی
گسترش یافت و
پیشرفت های
علمی بیش از
پیش جایگزین
خرافه های مذهبی
شدند. روشنگری
بر این باور
استوار بود كه
انسان موجودی
عقلی و خردمند
ا ست كه
سرنوشت خود را
خودش تعیین می
كند. از مهم
ترین دستاورد های
مدرنیته
راندن مذهب از
حوزه دولتی٬
جدا سا زی دین
از دولت و بسط
دنیا باوری یا
سكولاریزاسیون
بود. پروژه
سكولاریزاسیون
بتدریج و به
درجات مختلف
درتمامی
كشورهای
پیشرفته جهان
و بسیاری از
كشور های در
حال توسعه بسط
یافت و دست
دین مداران از
سیاست های
دولتی كوتاه
شد.
سكولاریزاسیون
شكل ها و شیوه
های گوناگونی
بخود گرفت. از
دیدگاه نظری
برای پاره ای
این پروژه
بمعنی مذهب
ستیزی و حذف
مذهب بود٬ و
برای پاره ای
بمعنی تفكیك
امور «این
دنیائی» از
«آخرت»٬ و
واگذاری دومی
به حوزه خصوصی
اشخاص و
ممانعت از
مداخله در
سیاست دولتی
بود. پاره ای
كشورها سیاست
انعطاف گرایانه
تری را در
مورد
سكولاریزاسیون
به پیش بردند٬
و پاره ای
سیاست
قاطعانه تری
را در شكل
لائیسیته و
جدائی
قاطعانه دین
از سیاست
بموقع اجرا گذاشتند.
در هر صورت
مذهب به ناچار
به عقب نشینی
فزاینده ای
دست زده بود.
اما پس از قرن
ها عقب نشینی
این شرائط رو
به تغییر گذاشت
و مذاهب
گوناگون٬
اعم از مسیحی٬
یهودی٬
اسلامی و هندو
به شیوه ها و
دلائل
گوناگون در نقاط
مختلف جهان و
در شكلی بنیاد
گرایانه یا فندامنتالیست
به مقابله با
دنیا باوری
پرداختند.
بنیاد
گرایی مذهبی
پدیده ای جدید
است. با آنكه
منشاء این
جنبش ها به
اوائل قرن بیستم
باز می گردد٬
از دهه هفتاد
با روی كار
آمدن حكومت
های محافظه
كار با
پشتوانه
مذهبی شاهد
اوج گیری سه
جنبش اصلی
بنیاد گرایان
یهودی٬
مسیحی و
اسلامی هستیم.
دراواخر دهه
هفتاد در اسرائیل
با روی كار
آمدن
صهیونیست های
فوق محافظه
كار حزب لیكود
با كمك احزاب
مذهبی كوچك٬
بنیاد گرایان
یهودی میدان
فعالیت وسیعی
یافتند و با
حمایت بنیاد
گرایان مسیحی
به پیشبرد سیاست
های خود دست
زدند. در همین
برهه در ایران
با روی كار
آمدن آیت اله
خمینی٬
بنیاد گرایان
اسلامی نه
تنها در ایران
بلكه در سراسر
كشور های
اكثرا مسلمان
جان تازه ای
گرفتند. پس از
آن با روی كار
آمدن رونالد
ریگان٬ رئیس
جمهور فوق
محافظه كار٬
در ایالات
متحده٬ از یك
طرف و همكاری
نزدیك او با
پاپ جدید آن
زمان٬ ژان
پل دوم٬ كه
بتازگی
انتخاب شده
بود و فردی
واپس گرا و از
نظر سیاسی فوق
العاده
محافظه كار
بود٬ بنیاد
گرایان مسیحی
در امریكا٬
در اروپای
شرقی و بسیاری
دیگر كشور ها
با قدرت هر چه
بیشتری به علی
رغم تفاوت های
آشكار٬ جنبش
های بنیاد
گرای مذاهب
مختلف از
بسیاری جهات
با هم تشابه
دارند. همگی
باور دارند كه
جامعه كنونی
به فساد كشیده
شده و تنها
راه نجات بازگشت
به اصل مذهب و
اجرای دقیق متون
مقدس است.
همگی در
انتظار مسیح و
مهدی خود
هستند كه در
آخر زمان عدل
و داد را
بگستراند و
حكومت مذهبی
واقعی را بر
قرار سازد.
همگی از نظر
اجتماعی
بسیار مرتجع و
طرفدار نقش
سنتی و نا
برابر زنان در
جامعه و
خانواده اند.
در این نوشته
به اختصار به
پاره ای ویژگی
های این جنبش
ها٬ و به ویژه
به بنیاد
گرایان
مسلمان اشاره
می شود.
بنیاد
گرایان مسیحی
یكی از
قدیمی ترین
جنبش های
بنیاد گرای
دوران معاصر٬
جنبش
پروتستان های
اوانجلیست
است كه از دهه
١٩٢٠ به این
سو عمدتاٌ در
امریكا با هدف
تسریع بازگشت
عیسی مسیح
بوجود آمده.
آنها معتقد به
نبرد نهائی
قیامت به
روایت انجیل
یوحنا هستند
كه طی آن نیرو
های حق بر
نیروهای باطل
فائق می شوند.
اینان
تعابیر
مختلفی دارند.
گروهی كه آنها
را بازسازان
مسیحی
(ریكانستركشن
ایست) می
نامند
معتقدند كه
قبل از آنكه
مسیح بازگردد٬
جامعه باید در
مسیری خدائی
بازسازی شود و
جوامع
گناهكار فعلی
كاملا ویران
گشته و جوامعی
مبتنی بر
انجیل جایگزین
آنها شوند.
اوانجلیست
های اولیه كه
آنها را هزاره
باوران (میلن
یالیست) می
نامند٬
افرادی خوش
بین بودند و
اعتقاد
داشتند كه جوامع
در جهت خدائی
پیشرفت می
كنند٬ و
مسیح بزودی هزاره
سلطنت خود را
آنطور كه در
انجیل وعده
داده شده٬
آغاز خواهد
كرد. اما
اوانجلیست
های بعدی از زمره
بدبینان اند و
بر این
باوراند كه
جوامع بشری
بسوی فساد هر
چه بیشتر
میروند و مسیح
باز می گردد
تا این جوامع
را نابود كند٬
و هزاره خود
را آغاز
نماید. از این
رو هر چه
جامعه خراب تر
و فاسد تر شود٬
بنیاد گرایان
راضی ترند چرا
كه ظهور مسیح
تسریع می
گردد. اینها
در جستجوی جنگ
های مقدس هستند. این
گروه ها را
ماقبل هزاره
ای (پری ـ میلن
یالیست) می
نامند.
از نظر
بنیاد گرایان
مسیحی دو نهاد
اصلی مسیحیت٬
یعنی كتاب
مقدس و كلیسا
به گمراهی
كشیده شده
اند. معتقدند
كه كلیسای سنتی
در دست شیطان
است٬ و تورات و
انجیل سنتی نا
دقیق است.
سایروس اسكوفیلد
«انجیل مرجع
اسكوفیلد» را
در اوائل قرن
بیستم نوشته
بود و حال
بصورت كتاب
مقدس بنیاد
گرایان
اوانجلیست در
آمده است.
دوایت مودی بجای
كلیسا
«انستیتو
انجیل مودی»
را در اواخر
قرن نوزده
ایجاد كرده
بود٬ و این
نهاد هم اكنون
مركز مهم
تولید بنیاد
گرائی مسیحی
است و علاوه
بر آموزش٬
دارای شبكه
وسیع رادیو و
تلویزیون٬ و
انتشارات است.
در حال حاضر
بیش از دویست
انستیتوی
انجیل در
امریكا وجود
دارد و در
حدود یكصد
هزار نفر را
تعلیم و فارغ
التحصیل می
كنند. پایگاه اصلی
آنان در دالاس
تگزاس است و
«حوزه علمیه خداشناسی
دالاس» نقش
واتیكان این
بنیاد گرایان
را اجرا می
كند. تاكید
اصلی این حوزه
علمیه بر
قیامت و آخرت
است٬ و توجه
مركزی آنها
روی اسرائیل
است كه به باور
ایشان نبرد
نهائی قیامت
(آرماگدون) از
آنجا اغاز می
گردد٬ هر
چند كه پاره
ای از آنها
ایران و سوریه
را نیز در
آغاز این نبرد
سهیم می
دانند.
اینان را
دوران گراهای
مذهبی (دیس
پنسیشن آلیست)
نیز می نامند.
معتقدند كه
خدا زمان را
از خلقت تا
آخر زمان٬
به دوران های
مذهبی مختلفی
تقسیم كرده و
یهودیان تا
قبل از ظهور
مسیح دوران بر
حق خود را
داشتند ولی
دیگر دوران
آنها سر آمده٬
هر چند كه
هنوز نقش مهمی
را در جریان
بازگشت مجدد
مسیح
بر عهده
خواهند داشت.
بر اساس كتاب
مكاشفه انجیل
یوحنا٬ مقدم
بر بازگشت
مسیح٬
یهودیان باید
به «سرزمین
موعود» بویژه
اورشلیم باز
گردند. از این
نظر اسرائیل و
صهیونیسم از
مهم ترین جنبه
های فعالیت
زندگی این
بنیاد گرایان
است. اینها
«صهیونیست
های مسیحی»
هستند كه قدمت
شان به اوائل
قرن نوزدهم میرسد.
اولین كنسول
انگیس در
اورشلیم از
همین دسته
بنیاد گرایان
بود و سخت در
جهت بازگشت
یهودیان به
فلسطین تلاش
می كرد. جمله
معروف و بد
نام «سرزمین
بی مردم برای
مردم بی سرزمین»
از گفته های
اوست كه بعدا
توسط هرتسل و
صهیونیست های
یهودی بصورت
شعار در آمد.
بنیاد
گرایان مسیحی
معتقدند كه
اسرائیل باید
از هر جهت
تقویت شود و
یهودیان
بیشتری به سر زمین
فلسطین
مهاجرت كنند.
آنها معتقدند
كه اعراب و
فلسطینی ها
هیچ حقی بر
این سر زمین
ندارند٬
چرا كه آنطور
كه در تورات
در كتاب
پیدایش آمده٬
خدا این سر
زمین را «از
نیل تا فرات»
به قوم یهود
بخشیده است.
جالب آنكه این
اعتقاد بنیاد
گرایان مسیحی٬
نه از عشق و
علاقه شان به
قوم یهود٬
بلكه تنها
بخاطر نقشی
است كه باید
قبل از بازگشت
مسیح بازی
كنند. اكثر
قریب به اتفاق
آنها در واقع
ضد یهود هستند
و معتقدند كه
قتل عام یهودیان
توسط نازی ها٬
تنبیه الهی
بوده. بیلی
گراهام٬
از مهم ترین
رهبران بنیاد
گرای مسیحی
رسما معتقد
است كه «ضد.مسیح»
(آنتی كرایست)
كه به مقابله
با مسیح بر
خواهد خواست٬
یك یهودی
خواهد بود.
اما علی رغم
ضد یهودی بودن٬
همگی رهبران
بنیادگراین
مسیحی از جمله
جری فالول كه
سال گذشته در
گذشت و پت
رابرتسون از مهم
ترین حامیان
اسرائیل و از
دوستان نزدیك
حزب لیكود
هستند. در
١٩٨٠ مناخیم
بیگین یكی از
مهم ترین مدال
های اسرائیل را
به فالول داد٬.
هواپیمای جت
خصوصی او نیز
از طرف
اسرائیل به او
هدیه شده بود.
بر
كنار از حمایت
از اسرائیل و
تسریع بازگشت
مسیح٬ دیگر
نگرانی و دل
مشقولی بنیاد
گرایان اوانجلیست٬
نظیر بنیاد
گرایان مذاهب
دیگر٬ مسئله
زنان و نقش
آنها در
خانواده و
اجتماع است و
از دشمنان
عمده فمینیسم
و برابری زنان
اند.
بنیاد
گرایان مسیحی
با نو ـ
محافظه كاران
(نئو كانز) كه هم
اكنون در قدرت
دولتی امریكا
سهیم اند٬
نیز رابطه
تنگاتنگی
دارند٬ و
همراه با لابی
قدرتمند
یهودیان
امریكا و بسیاری
از
بنیادگرایان
یهودی مثلثی
را تشكیل می
دهند كه سیاست
خارجی امریكا
را تعین می
كند. چنین
حضور و مداخله
بنیاد گرایان
مذهبی در قدرت
دولتی٬ در
امریكا از
بزرگترین
خطراتی است كه
جهان فعلی را
تهدید می كند.
بر كنار
از اوانجلیست
ها٬ دسته
دیگر بنیاد
گرایان مسیحی٬
كاتولیك های
بنیاد گرا
هستند. اینان
مخالف دیدگاههای
عقل گرا و
تاریخی رایج
در میان
بسیاری از
كاتولیك های
ارتدكس هستند٬
و بدنبال
بازسازی لحظه
های طلائی
گذشته اند. بر
این باورند كه
درست آنچه كه
در گذشته از
آسمان ها به
قدیسان شان
منتقل شده٬
باید بی هیچ
كم و كاست به
نسل های بعدی
منقل شود. از
نظر آنها
كلیسا تنها
مرجع و نهادی
است كه
رستگاری را
ممكن می سازد.
اینان بر كنار
از موعظه های
محافظه كارانه
و واپس گرا در
زمینه مسائل
اجتماعی و
خانواده٬
از نظر سیاسی
كم خطر تر از
اوانجلیست ها
هستند.
بنیادگرایان
یهودی
نظیر دیگر
بنیاد گرایان٬
اینها نیز در
جستجوی
بازگرداندن
یك گذشته طلائی
اند كه در
تصور خود
دارند.
بنیاد گرایان
یهودی عمدتا
در نیویورك و
در اسرائیل متمركز
اند و عمدتا
از یهودیان
ارتدكس و فوق
ـ ارتدكس
تشكیل می شوند
. اینان
بدنبال ایجاد
جامعه ای
هستند كه در
آن قانون مذهبی
یهود (هالاخا)
بر سراسر
زندگی خصوصی و
عمومی یهودیان
ساكن در قلمرو
حكومت یهود
حاكم شود. این
قانون را
مبتنی بر
قرائت كلمه به
كلمه پنج كتاب
اول تورات٬
كه آنرا كلمات
خدا می دانند
كه مستقیما به
پیغمبران
یهود نازل شده٬
و نیز مبتنی
بر تلمود یا
تورات شفاهی
می دانند و
اجرای بی چون
و چرای آنرا
خواهانند. بر
كنار از خواست
های سیاسی شان٬
نگرانی عمده
شان در مسائل
اجتماعی و
خانوادگی٬ و
محدود كردن
نقش زنان در
اجتماع و
تقلیل نقش شان
به زاد و ولد
اولاد فراوان
است.
بنیاد
گرایان یهودی
نیز در انتظار
مسیح خود هستند
كه حكومت واقعی
یهود را در
«سر زمین
مقدس» بر پا
سازد و معبد
سوم (معبد
سلیمان را كه
دو بار در
تاریخ از سوی
بابلی ها و
رومی ها ویران
شد٬ و
مسلمانان
مسجد الاقصی و
قبه الصخره را بر
روی آن بر پا
كردند) از نو
بنا كنند.
مكاتب مختلف
بنیاد گرای
یهودی تعابیر
مختلف خود را
از ورود مسیح
شان دارند.
عده ای از
آنها معتقد
اند كه باید
بازگشت مسیح
را تسریع كرد
و نقش مهمی را
برای پیروان
خود در این
راه قائل اند.
بر این باور
اند كه هم
اكنون «عصر
مهدویت» فرا
رسیده و باید
ورود مسیح
یهود را سرعت
بخشید. حزب
ان.آر.پی (حزب
مذهبی ی ملی)
كه یكی از دست
راست ترین
احزاب مذهبی
اسرائیل در
دوران معاصر
بوده٬ از
پیروان این
نظریه است.
اما گروه
دیگری كه به
عنوان
«هاندیم»
معروف اند٬
معتقدند مسیح
هر زمان كه
خدا اراده كند
باز می گردد و
سلطنت یهود را
بر پا می سازد
و تلاش انسانی
در تسریع آن
دخالتی ندارد.
بسیاری از
اینها در اصل
با ایده
صهیونیسم و
ایجاد دولت
اسرائیل
مخالف بودند٬
اما سر انجام
به آن
پیوستند. حزب
«شاس» كه عمدتا
یهودیان خاور
میانه ای و
غیر اروپائی
را نمایندگی
می كند و از
احزاب مذهبی
دست راستی اسرائیل
است٬ پیرو این
نظریه است.
مكتب دیگری از
بیناد گرایان
یهودی بنام
«نتوری
كارتا»
(نگهبانان
شهر) وجود دارد
كه كلا ضد ـ
صهیونیست
هستند و هیچ
اعتقادی به
دولت اسرائیل
ندارند. اینان
معتقدند كه تا
آخر زمان٬
هنگامی كه خدا
همه مردمان را
زیر یك رهبری
متحد می سازد٬
یهودیان حق
تشكیل دولت
خود را ندارند٬
و باید عقوبت
الهی را كه
قوم یهود را
از سرزمین
موعود بیرون
رانده بپذیرند
و در غربت و
پراكندگی به
زندگی صلح آمیز
ادامه دهند.
پاره ای از
این دسته با
بنیاد گرایان
مسلمان
ایرانی هم
رابطه دارند و
در مضحكه ـ
كنفرانس
هولوكاست
تهران كه
احمدی نژاد راه
انداخته بود٬
شركت كردند.
بنیاد گرایان
یهودی٬ به
استثناء
نتوری كارتا٬
هیچ گونه حقی
برای اعراب و
فلسطینی ها
قائل نیستند٬
و رسما معتقد
به استفاده از
خشونت و زور
در بیرون
راندن آنها از
«سرزمین
موعود» هستند.
بسیاری از
آنها در شهرك
های یهودی
نشین سر زمین
اشغالی كرانه
غربی رود اردن
ساكن اند و از
بزرگترین
موانع حل
مسئله فلسطین
و صلح بحساب می
آیند. از خشن
ترین گروه های
بنیاد گرا٬
یكی حزب «كاخ»
بود كه توسط
می یر كاهانی٬
یك بنیاد گرای
یهودی اهل
نیویورك در
اسرائیل ایجاد
شد. او یك نژاد
پرست ضد عرب
بود كه در نیویورك
«لیگ دفاع
یهود» را
ایجاد كرده
بود و بخاطر
ایجاد ناامنی
اف . بی . آی
فعالیت های او
را ممنوع كرد٬
و او به
اسرائیل رفت.
در ١٩٨٤ عضو
كنست (پارلمان
اسرائیل) شد٬
ولی بخاطر
مسائل
فراوانی كه
ایجاد كرد٬ از
فعالیت سیاسی
در اسرائیل
محروم شد. یكی
از پیروان او٬
باروخ
گلداستین در
شهر الخلیل
(هبرون)
فلسطینیان
را هنگام نماز
به مسلسل بست
و چند ده نفر آنها
را كشت٬ و خود
نیز در این
جریان كشته
شد. می یر
كاهانی نیز
بعدا به
نیویورك
بازگشت و در
سال ١٩٩٠بدنبال
یك سخنرانی
توسط یك عرب
ترور شد.
گروه
بنیاد گرای
دیگری كه به
خشونت دست زد٬
گروه «گوش
امونیم»
(پیمان مومنین)
است كه از حزب
ان . آر . پی
منشعب شده
بود. اینها نیز
رسما نژاد
پرست و ضد عرب
هستند٬ و دست
به ترور چندین
شهردار عرب در
سرزمین های
اشغالی زدند.
آنها با
یهودیان
طرفدار صلح نیز
به مقابله
پرداختند٬ و
به یكی از
رهبران مهم آن
نیز سوء قصد
كردند. هدف
عمده آنها تلاش
برای تسریع
بازگشت مسیح
یهودی است٬ و
معتقدند كه
یهودیان
سكولار
ناخواسته این
بازگشت را
تسریع كرده
اند.
بنیاد
گرایان یهودی
در مورد غیر
یهودیان بطور
كل برخوردی
نژاد پرستانه
دارند. از نظر
آنها در قلمرو
حكومت یهود ٬
غیر یهودیان
«پسران نوح»
نیز حق اقامت
دارند٬ اما
بمثابه
«بیگانگان
مقیم» باید
موقعیت «نازل
تر» خود را به
نسبت یهودیان
بپذیرند. نكته
جالب توجه
آنكه این
برخورد را
نسبت به
مسیحیان و
بنیاد گرایان
مسیحی كه از
متحدان آنها
هستند٬ نیز
دارند.
همانطور كه
بنیاد گرایان
مسیحی برخوردی
تحقیر آمیز به
یهودیان
دارند٬ اما
بخاطر نقشی كه
قرار است
یهودیان در
تسریع بازگشت
مسیح ایفا
كنند٬ از
آنها حمایت می
كنند٬
بنیاد گرایان
یهودی نیز با
تحقیر به
بنیاد گرایان
مسیحی نگاه می
كنند٬ اما
بخاطر حفظ
حمایت آنها از
سیاست های خود٬
رابطه بسیار
نزدیكی با
آنها دارند.
این رابطه دو
جانبه هر چند
كه فرصت
طلبانه است٬
نیروی عظیمی
را با قدرت
سیاسی و مالی
فراوان بوجود
آورده٬ و درك
این رابطه
پیچیدگی
فراوان مسئله
فلسطین٬ و
محوری بودن آن
را در سیاست
جهانی نشان می
دهد.
بنیاد
گرایان
مسلمان
جنبشهاي
بنیاد گرای
اسلامی نظیر
بنیاد گرایان
مسیحی و یهودی
پدیده های
جدیدی هستند. قرنها
رهبران سنتي
مذهبي،
روحانيون
عاليمرتبه
يا علماء ،
تقريباً در
تمام جهان
اسلام بخش
لاينفكي از
نهادهاي
سياسي موجود
به شمار ميآمدند.
آنها يا از
وضعيت موجود
دفاع ميكردند
يا در مقابل
حاكمان مستبد
و فاسد «تقيه»
پيشه ميكردند.
در اواخر قرن
نوزدهم و به
ويژه در اواسط
قرن بيستم، ساختار
اجتماعي و
اقتصادي سنتي
جوامع اسلامي
با توسعهگرايي
اروپاييها
دستخوش تجزيه
شد. فقط از آن
موقع، و به
ويژه پس از
تشكيل دولت ـ
ملتها در
جوامع
اسلامي، است
كه شاهد ظهور
تدريجي جنبشهاي
اسلامي رادیكال
هستيم كه وضعيت
موجود سياسي
را با هدف
استقرار
حكومت اسلامي
در هر جنبهاي
از حيات
اجتماعي به
معارضه ميطلبند.
از
آغاز تماس با
غرب، و شكست و
حقارت بعدي
جهان اسلام،
صرفنظر از
روحانيون
سنتي كه
همچنان به
سياستهاي
فرصتطلبانه
و تقيهگرانهي
خود ادامه ميدادند،
اسلامگرايان
دو استراتژي
عمده را دنبال
كردند.
استراتژي
نخست اصلاحات و
مدرنيزه كردن
بود و
استراتژي
ديگر اعاده و
بازگشت به
بنيادهاي
اسلام. مصلحین
اسلامی بخاطر
ادامه سیاست
های استعماری
و
امپریالیستی
قدرت های
خارجی و فساد
و دیكتاتوری
حكومت های
وابسته به این
قدرت ها نتوانستند
كار چندانی
پیش برند.
بتدریج میدان
برای بنیاد
گرایان
رادیكال باز
شد و رفته
رفته بسياري
از هواداران اصلاح
طلبان مسلمان جذب
ديدگاههاي
راديكالتر
شدند. شكست
نیروهای ملی
گرا و چپ نیز
این روند را
شدت بخشید.
جنگ
سرد بسياري از
كشورهاي
خاورميانه را
در چنگ ابرقدرتها
قرار داد.
خاورميانه به
عرصة كامل
سياستهاي
جهاني آمريكا
و شوروي تبديل
گرديد. تاسيس دولت
اسرائيل،
آوارگي
فلسطينيها و
جنگهاي
اعراب و اسرائيل
منشاء جديدي
از مناقشه و
درگيري را
پديد آورد. جنبش
های بنیاد
گرای اسلامی
بسیار متنوع
اند و در این
نوشته به سه
جنبش اصلی در
مصر٬ هند و
پاكستان٬ و
ایران اشاره
می كنم.(1)
حسن
البنا (1906ـ1949) در
مصر به اين
نتيجه رسيد كه
ضعف و خواري
جوامع اسلامي
در انحراف
آنان از اسلام
«راستين»
ريشه دارد و
خواهان
بازگشت به شيوههاي
حكومت در صدر
اسلام شد. او
تمدن غرب را
غيراخلاقي،
ماديگرايانه
و فردگرايانه
ميدانست و
اعتقاد داشت
كه چنين تمدني
اثرات منفي بر
جوامع اسلامي
داشته است. او
سازمان اخوان
المسلمين را
كه بعدا در
اغلب كشورهای
عرب گسترش
یافت٬
ایجاد نمود.
این سازمان نه
تنها
پيكارهاي
خشونتآميزي
را بر ضد
بريتانيا
برپا كرد بلكه
مدرنيستهاي
غيرمذهبي
مصري را نيز
آماج حملات
خود قرار داد.
در دههي 1930
البنا حتي با
مغازله با
دربار فاسد
سلطنتي فاروق
ميكوشيد تا
آنها را به
ممنوعيت
احزاب سياسي
غيرمذهبي
وادارد. در
اوايل دههي
1940، اخوان
المسلمين
«سازمان
مخفي» خود را
ايجاد و در 1948
نخستوزير را
ترور كردند.
پليس در
اقدامي
متقابل البنا
را در 1949 به قتل
رساند.
با
سقوط سلطنت در
مصر و به قدرت
رسيدن افسران آزاد،
اخوان
المسلمين در
ابتدا از ناصر
حمايت كرد اما
بزودی از
حكومت
خودكامهي او
سرخورده شد.
در سال 1954 ناصر
با خشونت،
بسياري از
رقباي بالقوة
خود را اعم از چپ٬ ليبرالها
و نيز اخوان
المسلمين
نابود كرد.
سيد قطب (1906ـ1966)،
برجستهترين
متفكر اخوان
المسلمين، به
«اردوگاه» فرستاده
شد و در آنجا
كتاب راهنما
را نوشت كه به مهمترين
كتاب مرجع
بسياري از
اسلامگرايان
راديكال بدل
شد. او معتقد
بود كه دنياي
اسلام غير
اسلامي و
مشابه با
دوران جاهلیت
(اعراب قبل از اسلام)
شده است و
خواهان ايجاد
حكومت خدا از
طريق براندازي
دولت و
جايگزيني آن
با رژيمي
اسلامي بر
پايهي شريعت
بود. او تمدن
غربي را شكستي
تمام عيار ميدانست.
ناصر او را
از
زندان آزاد
كرد اما
هنگامي كه
شبكهي
زيرزميني
سلولهاي
تروريستي قطب
كشف گرديد كه
خود را براي
مجموعهاي از
ترورها و
عمليات
خرابكارانه
آماده ميكردند،
دستور دار زدن
او را داد.
اخوان المسلمين
بهرغم سركوب
وحشيانه
نابود نشد و
اعضاي آن در
انشعابات
دروني دو جهت
متفاوت را پيش
گرفتند. برخي
به اصلاحطلبي
ميانهروتر و
سياست
پارلمانتاريستي
روآوردند، برخي
انزوا پيشه
كردند و عدهاي
راديكاليسم
بيشتري را پيش
گرفتند و
انواع سازمانهاي
تروريستي را
به وجود
آوردند.
در
هندوستان،
هنگاميكه
استعمارگران
شروع به
مدرنيزه كردن
نظام حقوقي و
آموزشي كردند
و بدينسان
علما را از
كنترل اين
نظامها
محروم نمودند
علماي محافظهكار
سنتي حوزههاي
علميهي
دئوباندي و
بارلوي به
مخالفت با آنها
پرداختند.
اگرچه
دئوبانديهاي
اوليه طرفدار
اصلاحات
بودند
دانشجويان و
حوزههايي كه
در شمال هند
تاسيس كرده
بودند به مراكز
متنفذي براي
آموزش
بنيادگراها
تبديل شد. پس
از تشكيل
پاكستان، اين
دانشجويان «جمعيت
علماي اسلام»
را به وجود
آوردند. بخشهاي
متفاوتي كه در
اين سازمانها
پديد آمده بود
بعد ها در
آموزش و ايجاد
طالبان
افغانستان
فعالترين
نقش را داشت.
جريان
بنيادگراي
ديگري در هند
توسط ابوالعلی
مودودي (1903ـ1979)
ايجاد شد كه «جماعت
اسلامي» را در
1941 پايهريزي
كرد. مودودي
طرفدار
تفسيري از
اسلام بود كه
بسيج تقوا و
ايمان براي
عمل سياسي را
هدف قرار می
داد. حكومت را
تنها از آن
خدا می دانست. اگرچه
مودودي مخالف
علماي سنتي
بود٬ در جریان
تهیه قانون
اساسي اسلامي
پاكستان به
صفوف آنان
پيوست. وي
براي زير فشار
گذاشتن دولت
جديد
پاكستان، از
طريق يك
استراتژي
فاشيستوار
بر اقليت
مذهبي مسلمان
احمديه انگشت
گذاشت و با
بسيج تودهها
برضد آنها
آشوبهاي
مهمي را به
وجود آورد.
یكبار بخطر
جنایاتش به
اعدام محكوم
شد٬ ولی حكم اش
به حبس ابد
كاهش یافت و
سرانجام آزاد
شد. او با
تكرار اين
استراتژي
موفق شد بخش
عمدهاي از
خواستهاي
اسلاميِ
محافظهكارانهي
خود را در
قانون اساسي
بگنجاند و با
قدرت در مقابل
هر نوع
اصلاحات ترقيخواهانه
بايستد.
مودودي
نهايتاً در١٩٧٠
در زمره دولت مردان
مهم رژيم خشن
نظامي ژنرال
ضياءالحق در
آمد.
در
ايران برنامههاي
سريع
مدرنيزاسيون
رضا شاه از
جمله كشف حجاب
اجباري زنان٬
روحانيون را
به خشم آورد.
واكنش آنها
منجر به سركوب
وحشيانهي
پليس شد، از
جمله يورش
خونين به
مسجدي در سال 1935
كه بسياري از
روحانيون در
جريان آن كشته
يا زخمي شدند.
در سال 1941، پس از
عزل رضا شاه توسط
متفقين، و
خلاء سياسي
ناشي از آن،
نواب صفوي (1924ـ1956) جریان
بنیاد گرای فداييان
اسلام را با
هدف اسلامي
كردن مجدد جامعهي
ايران تاسيس
كرد. وي از
جمله خواهان
به كارگيري
قوانين و
مجازاتهاي
اسلامي، حجاب مجدد
زنان، جدايي
زن و مرد در
مدرسه و محيط
كار و اعدام
كساني بود كه
با اسلامي
كردن مخالفت
ميكردند.
فداييان
اسلام نه تنها
مقامات ارشد
از جمله نخست
وزيران را
ترور كردند
بلكه روشنفكران
غيرمذهبي را
نيز هدف قرار
دادند. اگرچه
آنها بعدها
با خشونتي هر
چه تمامتر توسط
رژيم
محمدرضاشاه
سركوب شدند و
نواب صفوي و
سه همكار وي
در سال 1956 اعدام
گشتند،
پيروان آنها
خود را
تجديدسازمان
كرده و نقش
مهمي در زير
فشار گذاشتن
علماي سنتي
براي حمايت از
خميني و نيز
بسيج
بازاريان
ثروتمند
بازار در
جريان انقلاب
1979 ايران ايفا
كردند.
تمام
اين جنبشهاي
راديكال
اسلامي در
زماني ظهور
كردند كه كشورهايشان
برنامههاي
مدرنيزاسيون
پرشتابي را از
سر ميگذراندند.
بهرغم تفاوتهاي
بسيار در
الگوهاي
توسعهي
اجتماعي و
اقتصادي اين
كشورها،
نتايج بيش و كم
شبيه بود. از
جمله ميتوان
به شهريشدن
سريع (در پاكستان
كمتر)، رشد
سريع جمعيت،
توسعهي طبقهي
متوسط جديد
حقوقبگير،
رشد شكاف ميان
ثروتمندان و
تهيدستان، رشد
آلونكنشينها
و لومپنپرولتاريا،
و در سطح
سياسي رشد
خودكامگي و بسط
و گسترش
دستگاههاي
سركوبگر دولت
براي كنترل و
سركوب مخالفان
اشاره كرد.
شكست اين
برنامههاي
مدرنيزاسيون
در سايهي
حمايت شركتهاي
چندمليتي و
بوروكراسيهاي
ناكارآمد و
فاسد دولتي،
به رشد مسائل
اقتصادي و بيثباتي
اجتماعي به
ويژه ميان
جوانان
انجاميد،
قشري كه
تقريباً بيش
از 55 درصد
جمعيت را در
اين جوامع
تشكيل ميداد.
علاوه
بر اين، شكست
ساير نيروهاي
سياسي از قبيل
چپ،
ناسيوناليستها
و اسلامگرايان
ليبرال امكان شكلگيري
نيروهاي
آلترناتيو در
مقابل
بنيادگرايي
اسلامي
راديكال را از
بين برد. چپ،
مجهز به
ايدئولوژي و
راديكاليسم
قدرتمند خود،
شمار فزايندهاي
از طبقات
متوسط جديد و
تحصيلكرده
را به ويژه در
ايران و مصر
جذب خود كرده
بود. دانشگاهها
كه به سرعت به
عرصهي اصلي
فعاليت سياسي
تبديل شده بود
تحت رهبري دانشجويان
سوسياليست و
كمونيست قرار
داشت. با توجه
به برنامههاي
سياسي چپ كه
ضدامپرياليستي،
ضدسرمايهداري
و
ضدديكتاتوري
بود، نه تنها
زير ضرب رژيمهاي
سركوبگر قرار
داشت بلكه
مورد حملهي
نيروهاي
مخالف ديگر از
جمله
ناسيوناليستها
و اسلامگرايان
ليبرال نیز بود.
ترس دولتها
بيشتر از چپ
بود تا اسلامگرايان
راديكال. بدينسان،
سركوب خشونتبار
نيروهاي چپ
اجازه داد تا
دانشجويان
اسلامگراي
راديكال رشد
كنند. جدا از
سركوب دولت،
خودِ چپ نيز
در برخي موارد
عامل شكست و ناكامي
خود بود. بخشي
از چپ به دليل
پيوند مستحكي
كه با اتحاد
شوروي داشت بشكل
عامل سياست
خارجي شوروي
عمل ميكرد.
صرفنظر از
سياستهاي
فاجعهبار
حزب توده در
ايران، ميتوان
به موارد
ديگري مانند
انحلال ارادي
حزب كمونيست
مصر به دنبال
اوجگيري
ناسيوناليسم
ناصر اشاره
كرد. در سوي
ديگر طيف چپ
راديكاليسم
افراطي حاكم
بود كه بدون در
نظر گرفتن
واقعيتهاي
عيني زمان
طرفدار
برنامههاي
راديكال
بودند.
چشمگيرترين
نمونه كودتاي
كمونيستهاي
افغاني در سال
1978 برضد داوود
خان در افغانستان
و
اجراي
اجباري
اصلاحات
راديكال و غيرعملي
توسط دولت
تركي بود.
اگرچه اين
سياست پاسخي
به عمليات
مخفي آمريكا
با كمك
پاكستان در افغانستان
و مجاهدين
بنيادگرا
بود، با اين همه
اقدامي
مطلقاً
اشتباه بود كه
به كودتاهاي ديگر
و تجاوز مصيبتبار
شوروي به
افغانستان
منجر شد.
جنبشهاي
قدرتمند
ناسيوناليستي
در پاكستان،
مصر و ايران ،
بهرغم تفاوتهايي
شاخص خود،
چندان نگران
اسلامگرايان
راديكال
نبودند و
بيشتر از چپ
ميترسيدند.
اين جنبشها
كه عمدتاً از
سوي بورژوازي
و اقشار
بالايي طبقات
متوسط شكل
گرفته بودند،
از راديكاليسم
چپ ميهراسيدند.
اسلامگرايانليبرال
نيز كه
هوادارانشان
جذب چپ شده
بودند و براي
حفظ هواداران
خود مستقيم يا
غيرمستقيم
مجبور بودند
شعارهاي چپ را
وام بگيرند
همين احساس را
داشتند. زماني
كه چپ توسط
رژيمهاي
ديكتاتوري و
غيردمكراتيك
سركوب ميشد،
اين نيروها يا
از اقدام آنها
حمايت می
كردند و يا
سكوت پيشه می كردند.
علاوه بر اين،
هرگاه
ناسيوناليستها
با بحراني
مواجه ميشدند
و يا در
مناقشات قومي
يا ملي به
مخمصه ميافتادند،
به اسلام
متوسل ميشدند
و در پي
هواداراني از
صفوف اسلامگرايان
بودند. به
عنوان نمونه،
بلافاصله پس
از تشكيل
پاكستان
مناقشات قومي
حاد شد، همان
اقوامي كه
مدعي باورهاي
مشترك جمعي و
سنت فرهنگي به
عنوان يك ملت
بودند٬ از
اعتقادات
اسلامي به
عنوان نيرويي
وحدتبخش
استفاده
كردند. در
ايران، مصدق و
جبهة ملي
پيوندي قوي با
فدائیان
اسلام و روحانيون
به رهبري آيتالله
كاشاني داشتند.
در مصر انور
سادات دست
اخوان
االمسلمین را
باز گذاشت و
امتیازات
زیادی به آنها
داد.
از
آنجا كه اين
دولتها از
حمايت تودهاي
برخوردار
نبودند، هر
زمان كه با
بحراني سياسي
روبرو ميشدند
به اسلامگرايان
متوسل مي شدند
و با خشنود
ساختن آنان امتيازاتي
به ايشان ميدادند.
دولت نظامي
ژنرال ايوبخان
در پاكستان كه
اساساً براي
عقب راندن تعديات
بنيادگرايان
اسلامي بر
مسند قدرت
نشسته و آنان
را به زندان
انداخته بود،
هنگام مناقشهي
كشمير، به
مودودي، رهبر
بنيادگرايان
جماعت
اسلامي، رجوع
كرد تا حكم
جهاد برضد هند
را اعلام
نمايد. بعدها
هنگامي كه
توطئهي
مجاهدين
اسلامي بر ضد
داوود خان در
افغانستان
شكست خورد و
به پاكستان
گريختند،
نخست وزير
ذوالفقار علي
بوتو به آنان
پناه داد و در
جنگ
افغانستان از
ايشان دفاع
كرد. در
ايران، مصر، و
بسياري از
كشورهاي ديگر
اين منطقه،
ديكتاتورهاي
فراواني
بودند كه با
خشنود كردن
اسلامگرايان
قدرت خود را
حفظ ميكردند.
اين رژيمها
براي اثبات
اسلامي بودن
خود جنبشهاي
چپ و زنان را
سركوب ميكردند
و طنز تلخ در
این است كه به
اين طريق با
خود شيطان
وصلت كردند:
شاه ايران در
انقلاب 1357 به
رهبري آيتالله
خميني سرنگون
شد، علي بوتو
در پاكستان
توسط يك ژنرال
اسلامگراي
خشن به دار
آويخته شد و
سادات در مصر
توسط گروهي از
راديكالهاي بنیاد
گرای اخوان
المسلمین ترور
شد.
خشنود
كردن
بنيادگرايان
براي منافع
كوتاه مدت تنها
به رژيمهاي
خودكامه و
جنبشهاي
ناسيوناليستي
منطقه محدود نبود.
قدرتهاي
خارجي به ويژه
ايالات متحده
در تقویت این
جریانات نقش
مهمی داشتند.
توافق روزولت
با ابن سعود٬ ريگان
و ماجرای
ایران ـ كنترا٬
حمايت ريگان
از مجاهدين و
بن لادن در
افغانستان و
حمايت مستقيم
سيا از بريگاد
نظامي بينالمللي
اسلاميها
برضد شوروي؛
رابطهي
كلينتون با
طالبان به
اميد احداث خط
لولة نفت براي
شركت يونوكال٬ و
همكاري جورج
دبليو بوش با
اتحاد شمال
(مجاهدين
سابق) نمونههاي
قابل اشاره
هستند.
به
رغم تفاوتهاي
بسیار٬ جنبش
های بنیاد
گرای اسلامی
خصوصيتهاي
مشابه
چشمگيري با هم
دارند. همگی
بر این اعتقاد
اند كه جوامع
اسلامي بر اثر
نفوذ فرهنگهاي
ماترياليستي
غربي و
نيروهاي
بيگانه به
فساد كشیده شدهاند
و مسئول اين
وضعيت علماي
محافظهكار
سنتي، طبقات
بالاي جامعه و
دولتهاي
فاسد در
سرزمينهاي
اسلامي هستند.
بنياديترين
خواست
بنيادگرايان
تشكيل دولت
اسلامي است. در
مورد حكومت
اسلامی نظرات متفكران
اسلامي متفاوت
بوده. همگی
توافق دارند
كه حاكم و
سلطان زمانی مشروعيت
دارد كه در حمكرانی
قوانين قرآن
را به كار
بندد. اما در
مورد تنظیم
رابطه با
حكمران نظرات
متفاوت است و
دستكم چهار
تفسير متفاوت را
می توان مد
نظر قرار داد.
نخستين
نظر این بوده
كه سلطان باید
از طريق فقها
و علمای دین هدايت
شود. اكثريت
وسيع علماي
سنتي شيعه و
سني قرنها از
اين راهحل
پيروي كردند.
در عمل، معناي
اين امر
همكاري
رهبران مذهبی و
رهبران سياسي
بوده. نظر دوم
كه در واقع
نقطه مقابل
نظر اول است،
بر اين باور است
كه علما، به
جاي پند و
اندرز دادن به
شاهان، بايد
بر علیه آنان
فتوای جهاد دهند.
مرجع در اين
مورد ابن
تيميه است كه در
قرن سیزده
میلادی بر ضد
حاكمِ منصوبِ
مغوليها
فتوا داد.
فداييان
اسلام و خميني
در ايران،
فرقهي جهاد
اسلامي اخوانالمسلمين
در مصر،
طالبان در
افغانستان و
بسياري از
جنبشهاي
بنيادگراي
اسلامي جديد
چنين اعتقادي
دارند. سومين
ديدگاه، ضمن
اعتقاد به
مبارزه با
سلطان و حاكم٬ بر
آن است كه
علما خود
منشاء فساد
هستند و بايد
نابود شوند.
فرقهي شوكري
اخوانالمسلمين
در مصر و گروه
فرقان در
ايران از نمايندگان
اين ديدگاه
هستند. و
سرانجام
ديدگاه چهارم
معتقد است كه
تا ظهور مهدي،
اميدي به
تشكيل رژيم
اسلامي
عادلانه نيست.
برخي مهدی موعود
خود را به
وجود آوردند؛
دروزيها در
فاطميهي
مصر، پيروان
مهدويت در
سودان، بهائيان
در ايران و
احمديهها در
هند و پاكستان
از آن جمله
هستند. ديگران
مانند حجتيه
در ايران منتظر
ظهور مهدي
هستند. گروه
هائی نیز
هستند كه انزوا
و عزلت پیش
گرفته و منفعلانه
در انتظارظهور
مهدي هستند.
در
دوران معاصر
به دلائلی كه
در بالا اشاره
شد٬ از ميان
تمام اين دیدگاهها٬
گروه دوم یعنی
بنيادگرايان
راديكال، موفقترين
گروه در جذب
هوادار براي
عملي كردن
سياستهاي
خويش بوده اند.
آنها شديداً
طرفدار خشونت
بوده و مرتجعترين
نيروي سياسي
به حساب ميآيند.
به عنوان
نيرويي
پيشامدرن
شديداً ضد هر چيزي
هستند كه رنگ
و بوي مدرن
دارد. يكي از
مهمترين
نشانههاي
برنامههاي بنیاد
گرایان اسلامي٬
نظیر بنیاد
گرایان مسیحی
و یهودی٬ و
البته
بیشتراز آنها
مسئله حقوق
زنان و محدود
كردن نقش زنان
در اجتماع
است.
بنیاد
گرایان
اسلامی كه
عمدتا از طبقات
متوسط حقوقبگير
جديد هستند٬ از
لایه های دیگر
اجتماع از
جمله بخشهايي
از طبقات
متوسط سنتي
شهري٬ و
مهاجرین به
شهرها٬ و
لومپن
پرولتاريا حمایت
می گیرند. با
وخامت بيشتر
شرايط
اجتماعي،
سياسي و اقتصادي
، شمار
فزايندهاي
از اين اقشار
به سازمانهاي
مذهبي
راديكال جذب
شدند. بر خلاف روحانیون
وعلماي سنتي
كه دسترسي
مستقيم به
تودههاي
مومن داشته
اما قصد بسيج
آنها را نداشته
اند، و نيز اصلاح
طلبان اسلامی كه
دسترسي چندانی
به تودهها نداشته
قصد بسيج آنها
را نیز نداشته٬
چرا كه عمدتا
بدنبال
اصلاحات از
بالا بوده اند،
بنیاد گرایان
اسلامی مستقيماً
تودهها را
هدف قرار داده
و آنها را بر
ضد وضع موجود بسیج
می كنند. آنان
براي جلب
هواداران و
سمپاتها
مدرسه و
درمانگاه
تاسيس می كنند
و مساجد را به
سازمانهاي
خدماتي
اجتماعي
چندمنظوره
تبديل كرده
اند. پوپوليسم
بنيادگرايان،
تبيين های سادهي
آنان از علل
مشكلات جوامع
اسلامي و
تاكتيكهاي
صريح و خشونتآميزشان
بر ضد رژيمهاي
ديكتاتوري كشورهاي
خود و منافع
قدرتهاي
بيگانه به شدت
آنان را محبوب
ساخته است.
تا
جايي كه
فعاليت آنان
به طبقات
متوسط محدود است،
این جریانات
رادیكال تهديد
واقعي محسوب
نميشوند اما
زماني كه موفق
به بسیج تودهها
شوند٬ آنطوركه
در ایران
كردند٬ و
طالبان در
افغانستان٬ می
توانند حكومت
اسلامی خود را
ایجاد كنند.
این جریانات در
دوران اخير،
علاوه بر
سياستهاي
راديكال و
خشونتبارشان،
هر جا كه
امكان داشته
باشد به
فرايندهاي
دمكراتيك نیز متوسل
شدهاند و در
انتخابات
شركت ميكنند.
جنبش بنیاد
گرای حماس در
سرزمین های
اشغالی و حزب
اله لبنان از
نمونه های
بارز این امر
است. اگر از
پيروزي آنان
در انتخابات و
تشكيل دولت جلوگيري
شود خشنتر
شده و براي
جامعه خطر
بيشتري ميآفرينند.
نمونهي زندهي
اين امر
الجزاير است
كه از
انتخابات 1991 به
اين سو، دهها
هزار
الجزايري
بيگناه توسط
بنيادگرايان اسلامي
قتلعام شدهاند،
و دولت الجزایر
نیز به يك
دولت پليسي
تمامعيار
تبديل شده. از
طرف ديگر، اگر
بنيادگرايان
اجازه يابند تا
از طريق
فرايندهاي
انتخاباتي و
يا از طريق جنگ
داخلي و
انقلاب دولت
تشكيل دهند،
با توجه به
تعصب، عدمتحمل،
و بياحترامي
به حقوق بشر و
دمكراسي، به
سادگي ميتوانند
قدرت خود را
براي تحميل
ارادة خويش بر
جامعه به كار
بندند.
با
بينالمللي
شدن فزايندهي
كشمكشها در
جوامع اسلامي٬
جنبشهاي
بنيادگرا
زمينههاي
رشد جديدي
پيدا كردند. حمله
١١ سپتامبر در
امریكا و عكس
العمل حكومت امریكا
در حمله به
افغانستان٬ و سپس
حمله به عراق
و ادامه
درگیری ها٬ دخالت
ايران در
لبنان، جنگهاي
روسيه با چچنيها،
مناقشات
پاكستان و
هندوستان بر
سر كشمير،
حضور نظامي
آمريكا در
خليج فارس و
حمايت از اميران
و شيخنشينهاي
فاسد و
خودكامه
همراه با
ادامهي
كشمكشهاي
فلسطين و
اسراييل و
انتقاضهي
دوم جملگي در
بينالمللي
شدن جدالهاي
محلي و منطقهاي
نقش داشته است.
بسياري از
سازمانهاي
بنيادگراي
راديكال
اسلامي ضمن
حفظ پايههاي
محلي خود حركت
به سوي بينالمللي
شدن بيشتر
مناقشات را
آغاز كردند.
تداوم سركوب
رژيمهاي
خودكامه و
نبود امكان
بيان مخالفت٬ بسياري
از راديكالها
را از پايگاههاي
بومی خود
بيرون راند و
بسیاری از
آنها در
كشورهای غربی
به فعالیت در
میان
مسلمانان
مقیم این كشور
ها مشغول شده و
نظرات واپس
گرا و پیشا
مدرن خود را
تبلیغ می كنند.
در
چنین شرائطی
است كه تعرض
بنیاد گرایی
از سوی مذاهب
مختلف در نقاط
مختلف جهان بر
علیه
سكولاریسم و
دستاوردهای
مدرنیته شدت
گرفته و اینان
با نفوذ هر چه بیشتر
خود در سیاست
گذاری دولت ها
اثر گذار شده
اند. در
كشورهائی كه
بنیاد گرایان
یا به قدرت
دولتی رسیده و
یا در دولت
نفوذ عمده
یافته اند٬
نظیر ایران٬
اسرائیل و
ایالات متحده٬
منابع و
امكانات
دولتی و
اجتماعی را
مستقیما در
جهت پیشبرد
سیاست های
واپسگرای خود
بسیج كرده
اند. در
كشورهائی با
دولت هائی كه
مشروعیت
چندانی
ندارند٬ از
جمله بسیاری
از كشور های
عربی٬
بنیاد گرایان
امتیازات
روزافزونی
گرفته و خود
را به قدرت
نزدیك می
كنند. در كشورهای
غربی با رشد
سریع
مسلمانان٬ چه
از طریق زاد و
ولد و چه
مهاجرت٬
دولت ها ی
پارلمانتاریستی
برای جلب آراء
به مذهبیون
محافظه كار كه
خود را
نماینده
تمامی جماعت
مسلمان این
كشور ها جا می
زنند٬
امتیازات رو
افزونی می
دهند. در این
كشور ها نیز
بسیاری
نیروهای
مترقی و چپ كه
بر علیه نژاد
پرستی و
مسلمان ـ
ستیزی مبارزه
می كنند٬ و
با سیاست های
مداخله
جویانه قدرت
های غربی در
كشور های
مسلمان
مخالفند٬ از
جریانات
اسلامی حمایت
طی كنند.
ادامه
این شرائط٬
همزمان با
مقابله
بنیادگرایان
مسیحی و یهودی
از یك طرف و
بنیادگریان
مسلمان از سوی
دیگر٬
وضعیت فوق
العاده
خطرناكی را در
جهان امروز ایجاد
كرده و هرگز
دستاوردهای
مدرنیته كه طی
چند قرن و با
مبارزات
روشنفكری در
نقاط مختلف جهان
به سختی و
بتدریج بدست
آمده٬ در
مخاطره نبوده.
از این روست
كه همكاری همه
نیروهای
مترقی و
سكولار٬
اعم از چپ٬ لیبرال٬ و
مذهبیون عقل
گرا و مقابله
با بنیاد
گرائی مذهبی٬
بیش از هر
زمان دیگری
ضروری است.
*****
1- این
قسمت از نوشته
حاضر ترجمه
یكی از دوستان
از بخشی از
مطلبی است از
من كه متن اصلی
آن اخیرا بشكل
مفصل تری در
نشریه زیر
منتشر شده
است.
Saeed Rahnema,
“Radical Islamism and Failed Developmentalism”,
in Third World Quarterly, vol.
29, No. 3, 2008.
http://www.arashmag.com