بدرود غم
رضا
مرزبان
بدرود،
ای کرانۀ غم،
بدرود
احساس
می کنم، به
امیدی رسیده
ام
چون
زادۀ تخیّل
افلاتون
کو
پشت بر دهانۀ
غارش بود
مثل امید در
بُن ِ این غار
دیده ام
عزلتگه
سکوت و
فراموشی
ای
غم که بی دریغ
به من دادی
بی
آن که جای پای
کسی باشد
محراب
ِخواب های
سیاهم بود
در سال های
ساکن این وادی
باید
دگر برآمد
ازین محراب،
این
کهنه معبد ِ ز
ِ خلایق دور،
این
سنگ های سرد ِ
ابد خاموش،
-
سقف کبود ِ
دیر به روی
دوش –
در زیر بار
خویش ندارد
تاب
شکرانۀ
پناهِ تو باد
ای غم
دیوان
شعرهای غم
انگیزم.
با
آخرین نوازش
لبهایم
بر
سنگ سرد و
کهنۀ این
محراب،
بگذار تا
سپاس بیاویزم.
سرد
و تهی صدف که
نهان گشتم
در
آن ز ِ بیم
حادثه، چون بی
شک
تنگ
است و جای
زندگی من
نیست،
اینک درآیم
از دل آن،
اینک
بدرود،
ای کرانۀ غم،
بدرود
در
انتهای دخمۀ
دائم تار
مثلی ز ِ
روشنائی
خورشید دیده
ام
این
نقش هرچه هست
احساس
می کنم به
امیدی رسیده
ام
4 آبان 1340
نشان توفان ...
رضا
مرزبان
به
مناسبت اعلام
"انقلاب
سفید" شاه
چه
می پرسی ز ِ
من، کاین باد
آرام
چرا
خاموش و بی
آهنگ و نرم
است؟
نه
هر بادی که
برخیزد ز ِ
بامی
بلند
آواز و پیچان
ست و گرم است!
* * *
چه
می پرسی: "چرا
زین بادِ گه
گاه،
نمی
لرزد هوای
سربی ِ سرد؟ "
نه
هر بادی که
خیزد از سوادی
تواند
دشت را زیر و
زبر کرد!
* * *
ز
ِ من بشنو که
توفان را نشان
هاست
چه
در صحرا، چه
در جنگل، چه
کُهسار
اگر
خواهی به
توفان دل
سپاری
نشانی
های توفان را،
به یاد آر:
* * *
ز
ِ توفان ها
خبر آرند
مرغان
که
دائم بر فراز
آسمانند،
برای
آن که از
توفان
گریزند،
هراسان
در هوا، پَر
می تکانند
* * *
ز
ِ توفان ها
افق دارد
نشانی
که
سازد چهره گرد
آلود و تاریک
فضا
را پُر کند
ذرات ِ دَرهم
که
توفان می رسد،
نزدیک، نزدیک
* * *
ز
ِ توفان ها،
خبر آرند از
پیش
غریو
بادها، با بی
قراری
کند
غوغا، که:
"توفان می
رسد، هان!"
صفیر
بادگیر ِ
کوهساری
* * *
غبار
ِ منتشر، با
نالۀ باد
خبر
آرد که: "
توفان آید از
راه"
برانگیزد
ز ِ خاک، آن
گاه توفان،
یکی
پیچان
هیولایی به
ناگاه
* * *
ز ِ
پستی ها برآید
تا سر ِ کوه
فرو
ریزد غرور
سرفرازی
بپوشاند
غبارش قُله ها
را
بگیرد
سرفرازی را به
بازی
* * *
قرار
از بودنی ها،
می رباید
نه
در بر جای
بگذارد نه
دیوار
فرو
می ریزد از
بُن قلعه ها
را
چه
در دشت و چه در
جنگل، چه
کُهسار
* * *
اگر
توفان به جنگل
ها درآید
براندازد
درختان ِ تناور
در
آن غوغای
افگندن،
شکستن،
کِشد
اعماق جنگل را
به آذر
* * *
اگر
توفان به
کوهستان
درآید،
براندازد
کلاه ِ قُله
ها را
کشد
هرّای کوه
افکن، دمادم
که
تا هموار سازد
درّه ها را
* * *
اگر
توفان ز ِ روی
دشت خیزد
برآرد
گردبادی
آسمان کوب
بروبد
هرچه ناهموار
و ناپاک
به
پیچد هرچه
یابد، خوب و
ناخوب
* * *
مبادا
آن که بیند
پایداری
که
توفان،
پایداری را
نتابد
نه
راهش می توان
بستن، نه عزمش
که
ویران می کند،
گر رَه نیابد
* * *
درون
بادگیر کلبۀ
ما
نمی
پیچد، نمی آید
صدایی
ازین
توفان که می
گویی رسیدست
ندیدم،
هرچه دیدم،
جای پایی
* * *
چرا،
در دور دست ِ
آسمان ها
ز
ِ توفانی که
می آید، خبر
هست
ولی
روزی که توفان
آید از راه
نخستین،
بام ها را می
کند پست
* * *
چه
می پرسی که
توفانی ست در
کار؟
ندیدم
من، بجز بادی
و بامی
از
آن در باد ِ
افسونگر اثر
نیست
که
پنهان ست در
این باد، دامی
سیزدهم
بهمن 1341
ابر گریان :
رضا
مرزبان
می
بارد باران،
می بارد
باران،
ابر
سوگوار
می
گرید زار
بر
دشت و بر
کوهستان
و
بر اسفالت
خیابان
اشگ
های آسمان
بر
باروی حصار
شب،
تازه
می کند اندوه
می
رویاند عصیان
* * *
- کو، آن
کدام راز
در گریه
های ابر،
این شِکوه
های دانه دانه
که می ریزد از
سحاب
- من می
پرسم از خویش:
این قُبّه
ها که روید تک
تک به روی آب
و باز می
گریزد تنها و
با شتاب
این شب،
این غصه ها،
این وای وای
شهر
این
های های ِ ابر
این ظلمتِ
دراز ...
* * *
و
زیر ِ چشم من
آن
کاج سال خوردۀ
تنهای سال و
ماه
در
لاک شب خزیده،
با
دانه های
باران، از نوک
شاخه هایش،
غلتان
به روی خاک
* * *
و
قطره های
باران، از سقف
آسمان،
می
ریزد، می
ریزد، بی امان
اینجا
می بارد باران
بر
روی شیروانی
ها
بر
شهر خواب رفته
بر
خانه های
گلین، بر جوی
های روان.
و
می لغزد از
روی برگ
درختان
آنجا،
در خاموش
بیابان
بر
دشت و بر
کوهستان
می
ریزد برف، می
بارد باران
در
تاریک های
دشت، شب می
رود به خواب
و
چشم ِ صبح می
خواهد بروید
از چکاد.
* * *
در
کوچه های شهر
بر
بام های خواب،
شب
بیدار است
شب
هشیارست.
و
همراه دانه
های باران
سر
می گذارد به
درها
تا
به بیند کسی
هست بیدار؟
در
زیر تازیانۀ
برق، - گه گاه
می
غرّد آسمان
که:
هان ای
روزگار!
بیداری
هست برای این
خفتگان؟
اما
در بسیطِ خاک
مسحور
کابوس خویش
است انسان
و
باز در ظلمت ِ
شب ِ بیدار
می
بارد باران،
بر بام ها و
کوچه ها و
بر
اسفالت ِ
خیابان!
3
بامداد
دوشنبه 13 بهمن 1341
بازی سایه ها :
رضا
مرزبان
شمع
می سوزد
و
زبان شعله،
دم
به دم می لرزد
نور
بی رنگش، در
تاریکی؛
سایه
می اندازد:
سایه
های لرزان،
سایه های
کوتاه.
سایه
های تاریک،
سایه
های بی رنگ
*
شمع
می گرید،
و
به همراهی اشگ
شعله
ها می سازد،
سایه
می اندازد
نیز،
در سایۀ
لرزانش هست،
شیئ
را، سایه بلند
و
درون ِ سایه
جمله
اشیاء گُم
اند.
چشم
می ماند در
که:
کدامین اصل
است
سایه
یا شیئ کدام؟
و
بسا دیدۀ خام،
که
به خود می
گوید سایه را:
این اصل است.
*
شمع
می سوزد
و
زبان شعله- دم
به دم می لرزد
و
فضا روشن
نیست.
چشم
با خود گوید:
کو
... کجا تابش
روز؟
کو
... کجا ظلمت
محض؟
که
کنار این شمع
جای
تردید است –
جای من نیست!
*
کو
... کجا ... کی می
توفد باد؟
کو
... کجا ... کی می
روید روز؟
19
بهمن 1342