خاطرۀ
نخستین بوسه
رضا
مرزبان
فقط
برای همسرم
عشق
من! اختر من!
گوهر من!
شعر
من! دفتر من!
همسر من!
نه
همین خوشۀ
پروین منی
به
خدا روح من و
دین منی
چشمۀ
عشق و صفا
هستی تو
مظهر
مهر و وفا
هستی تو
حافظ
جان تو، آئین
تو باد
شرم
آهسته و شیرین
تو باد
تازه
از عشق تو
ایمانِ من است
لطف
دوشین تو در
جان من است
ای
فرحزاد، تو
جاوید بمان
تا
بود چشمۀ
خورشید، بمان
تپه
هایت همه پر
سبزه شود
بر
تنت خرمنی از
لاله دمد
چشمه
سار تو شود
پاک و زلال
رود
لبریز شود با
مه و سال
که
من آنجا گل
شادی چیدم
چهرۀ
بخت و جوانی
دیدم
* * *
ای
خوشا عشق و
خوشا شادی عشق
بند
برپایی و
آزادی عشق
ای
خوشا لحظۀ
سرمست شدن
شعله
گردیدن و از
دست شدن
تا
سحر با تو به
سر آوردن
لذت
بوسه مکرر
کردن
مهر
تابیده و من
بیدارم
حسرت
لذت دوشین
دارم
حسرت
بوسۀ پر شرم
ترا
چهرۀ
پاک و پر آزرم
ترا
پیش
چشم آیدم آن
بزم سرور
گوشۀ
خلوت آن تپۀ
دور
یاد
باد آن قدم
آهسته شدن
از
همه دور شدن،
طفره زدن
دست
در دست تو ای
چشمۀ ناز
گشته
با گوشۀ خلوت
دمساز
تپه
آرام و طبیعت
آرام
رود
خاموش و دلِ
ما پدرام
شامگه
سایه فکن گشته
به کوه
چشم
ما خیرۀ این
فرّ و شکوه
ماهتاب
از همه سو پهن
شده
ماه
بر چهرۀ ما خنده
زده
من
به تو شاد و تو
از من خرسند
سینه
پر آتش و دل پر
لبخند
گاه
خاموش و گهی
خنده به لب
محو
ِ مایل شدنِ
روز به شب
اختران
بر تو و بر من
نگران
ماه
چون چشم و دلِ
منتظران
ناگهان
طاقتم از دست
شود
لبِ
من همچو دلم
مست شود
بوسه
جو گردم و
گویم به تو
راز
تو
مرا منع کنی
از سر ِ ناز
یک
دم آهو صفتی
پیشه کنی
شرمگین
گردی و اندیشه
کنی
گویی:
اینجا همه چشم
است و نگاه
بوسه دادن
به تو جرم است
و گناه
گویمت: جز
من و تو نیست
کسی
تپه
خوابست و
ندارد هوسی
شرمت از
اخترکان نیز
مباد
بر رخ ماه
زیانی مرساد
که نهفتند
ازین راز بسی
اختر و مه
ندرد راز کسی
تو شوی
نرم و به شرم
آیی پیش
من نهم
روی تو بر
گونۀ خویش
غنچۀ نازک
و نشکفتۀ لب
زیر لب
های من افتد
در تب
با یکی
بوسه دلت نرم
کنم
لبِ تو،
سینۀ تو گرم
کنم
بوسه، اما
نه همین بوسۀ
خام
بوسه یی
میوۀ یک عمر
تمام
بوسۀ اول
یک عشقِ عزیز
مطلع رامش
و پایانِ گریز
بوسه یی
تازه و شاداب
و لطیف
از دو
شوریده دلِ
پاک و عفیف
از دو
پاکیزه تر از
اشکِ سحر
مانده
عمری به صدف
چون گوهر
* * *
لبِ
ما چند نفس
پیمان بست
تا
سرانجام تبِ
بوسه شکست
بوسۀ
اول ما رد شده
بود
عهد
ما هر دو موکد
شده بود
ناگهان
بانگ ز ِ جایی
برخاست
زان
سوی تپه صدایی
برخاست
چند
سایه پی هم در
تک و پو
می
دویدند پی ما
هر سو
ماه
با اخترکان
پیدا بود
تپه
در بستری از
رؤیا بود
زیر
آن سایۀ مژگان
بلند
چشم
تو شور به دل
می افکند
شام
بر پیکر ده می
جنبید
ماه
بر چهرۀ ما می
خندید
لحظه
یی بعد که در
بستر رود
می
دویدیم و دگر
هیچ نبود
آرزویی
به دلم رخنه
نمود:
"کاشکی
این شب را روز
نبود"
* * *
اینک
اینجا منم و
خلوتِ من
مست
از آن بوسه و
آن بوسه زدن
گشته
با خاطرۀ شب
دمساز
گاه
گاه از دلِ
خود پرسم باز
"این
منم، پر شده
از شور و صفا
بوسه
جو، بوسه طلب،
بوسه ربا؟"
"این
تویی، شرم
زده، غنچه دهن
ناز
آلوده دهی
بوسه به من!"
"بر
لبم تا اثر
بوسۀ تست
دیگرم
چهره نمی باید
شست"
23
مرداد 1338
اندرز
رضا مرزبان
(بدیهه
گوئی تلفنی)
به هر
عنوان که اشک
از دیدگان
ریزی نمی بخشم
دلم را
خون مکن، چشم
ترا گریان نمی
خواهم
برای گریه
کردن های ما
ایام غم کم
نیست
ترا در
روز شادی همدم
حرمان نمی
خواهم
یک غزل
رضا
مرزبان
(بعد از
تلفنی از راه
دور)
صدایت
را شنیدم، لطف
فرمودی صفا
کردی
که
گوشم را به
آهنگ صدایت
آشنا کردی
مرا
با نغمه های
گرم و شیرین
شادمان کردی
چه
ناز آلوده
خندیدی، چه
رؤیایی صدا
کردی
دریغا،
من اسیر ِ کار
گِل بودم
ندانستم
که
با من ای همای
بخت بیدارم چه
ها کردی
ترا
با امتحان
دادن چه کار،
ای آرزوی دل
که
من خود
آزمودم، خوب
عهدت را وفا
کردی
شکایت
کردی اما من
نمی دانم چه
بد کردم
خلافی
سر نزد از من،
تو کردی آنچه
را کردی
تو
رفتی، شور
شادی رفت و من
تنها به جا
ماندم
چه
زود ای نغمۀ
رؤیا، مرا از
خود جدا کردی
20
شهریور 1338
چیزی نبود ...!
رضا
مرزبان
زندگی
افسانه یی
بیهوده بود
راه ها
رفتم که
پایانی نداشت
کارها
کردم که
انجامی نیافت
آزمودم هر
چه را، چیزی
نبود
*
*
*
هستی! ای
افسونگر
بیهوده جو
تو چه می
خواهی ز ِ جان
من ، بگو
من ز ِ خود
بیزار گشتم،
از تو نیز
نیستی خوش
باد و رؤیاهای
او
*
*
*
کاشکی این
کوشش بیهوده
را
پنجه های
مرگ پایان می
گذاشت
کاشکی
آرامش ِ دنیای
شب
از تلاشِ
روز پیغامی
نداشت
*
*
*
ای دریغ
از من که
واماندم ز ِ
راه
آنقدر تا
نامرادی چیره
شد
برفراز پر
نگاه ِ نیستی
دیده ام
از ناتوانی
خیره شد
*
*
*
مردِ ره
بودم چه آسیبم
رسید
ناگهان
کاین سان ز ِ
راه افتاده ام
مانده ام
در نیمه راهِ
نیستی
تن به ننگ
زندگانی داده
ام
*
*
*
آزمودم
هرچه را، چیزی
نبود
از تو هم
ای غصۀ نا
آشنا
ای امید
تلخ رؤیاهای
دور
حسرتی بر
تجربت هایم
فزود
آخر
دیماه 1338
برای :
طلوع
غروب ها
رضا
مرزبان
یاد
باد آن که ذره
یی بودم
شاد،
آویخته ز ِ
دامن روز
آسمانی
و آفتابی بود
تیرگی سوز و
زندگی آموز
رشته
یی از هزار
تار ِ بلند
که
سحر روی آسمان
می ریخت
دل
ِ من بود و با
هزار امید
در کمند
ستارگان
آویخت
آرزو
داشتم که دختر
صبح
جَعد
گیسو هزار
دانه کند
در
شمار هزار
تار، مرا
با سرانگشت
خویش شانه کند
ناگهان
روز رفت و شب
خندید
که
شرابی چنین،
به جامی نیست
اینک
اینک منم که
آمده ام
زندگی غیر
صبح و شادی
نیست
در
ظلام پلید
پردۀ شب
اثر
از روشنی
نبود، نبود
هرچه
ماندم سیاهی
افزون شد
شادی شب بر
اندُهم افزود
به
امیدی که صبح
برخیزد
از
درون شبی چنین
تاریک
جلوۀ
شب هزار بار
فریفت
گاهم از دور و
گاهی از نزدیک
عاقبت
جُستم ای
ستارۀ شب!
جلوه
یی را که در پی
اش بودم
رنگ
سودا، فریب
داد مرا
در دیار تو یک
دم آسودم
ناگهان
چشم عقل
واکردم
دیدم
ای وای، این
دیار شب است
رشتۀ
آرزو، که نو
شده بود
سوده شد، سست
شد، گسست،
گسست
لحظه
یی بعد از آن،
نیاسودم
که
سیاهی کمند
جانم شد
آنچه
گفتم چراغ راه
شود،
پرده یی پیش
دیدگانم شد
عفو
فرما، که هرچه
کوشیدم
جز
به اندوه ِ تو
نیفزودم
تو
طلوع ِ غروب
ها هستی
من
غروب ِ طلوع ها
بودم ...
تهران –
19/3/1339
پیام ستاره
رضا
مرزبان
شب
است و ماه،
نیمه راه و
دیر گاهست
ز
ِ ره رسیده ام
اکنون، پی
نظاره
ز
ِ اختران ِ
آشنای من نشان
نیست
در آسمان
نیلگون بی
ستاره
گهی
فروغ ناشناس
اختری دور
در
آید از کمین
گهی، دمی به
بازی
چو
عابری که
بگذرد به دشت
خاموش
نشانه یی نهد
به آشنا نوازی
فروغ
مبهم
ستارگان، غریب
است
در
آبی عمیق صاف
ِ بی کناره
به
غیر ابرهای
پیر سرد و
انبوه
چراغ ماه را
کسی نمی کند
نظاره
تو
گویی اختران
دلی ندارند
و
یا منم که بی
دلم، درین
میانه
در
آسمان هرچه می
کنم نظاره
نمانده از
فروغ آشنا
نشانه
ستاره
یی پریده رنگ
و مات و خاموش
از
انتهای سرد و
پر سکوت مرداب
دهد
شکسته دل، به
من پیامی
که:
"خواب دیدی ای
نظارگی،
خواب" نیمه
شب دوم آبان 1340