آوای ناقوس
رضا
مرزبان
از
خود گریزان
بودم ای دوست
اما
چو ره گم کرده
طفلی
در
خویشتن
سرگشته ماندم
"
هر کس رهی می
جوید ای مرد
در
گمرهی باقی
بمان تا می
توانی
کاین
ره سرانجامی
ندارد"
این
بانگ ناقوس
است و هر روز
چون
پُتک آهنگر که
کوبد آهن سرد
ریزد
به جانم تلخی
یک راز جان
سوز
بندی
گران بر پای
من افتاده ای
دوست
بندی
که روحم را ز ِ
دنیاها جدا
کرد
وآنگه
درون ِ خویشتن
آواره ام ساخت
من
با جهان
بیگانه هستم
جز
نقش خود در
هیچ "گل" رنگی
نبینم
جز
درد ِ خود با
هیچ "می" شعری
نخوانم
دنیا
سرود است و
شرابست و
شتابست
من
حسرتم، من وای
محض ام، من
درنگم
دنیا
به رفتن می
شتابد، من
کناری
در
لاکِ خود، تسخَر
زنان با خویش
گویم:
دنیا
سرآبست و امید
او بر آبست
تنهایم
اینجا، هیچ کس
همراه ِ من
نیست
در
خویش می پیچم
"چو رَه گم
کرده طفلی"
دریا
به زیر پای من
خاموش ماندست
از
هر طرف جویم نبینم
ره نوردی
دریا
خموش است و
خموش است و
سیاهست
جنگل
غمین است و
غمین و
گردآلود
خورشید
بیگانه است و –
من با خود- :
"دریغا،
خورشید
روزی با دل ِ
من آشنا بود"
بیهوده
می جویم که
راهی باز گردد
من
در درون ِ
خویشتن مردی
اسیرم
بندی
به پای بره در
صحرا نهادست،
این
داستان
زندگانی است
ناقوس
می لغزد
دمادم، از رهی
دور
چون
پُتکِ آهنگر
به روی آهنی
سرد
وین
شکوه می ریزد
به جانم:
"هرکس
رهی می جوید
ای مرد
در
گمرهی باقی
بمان تا می
توانی
کاین ره
سرانجامی
ندارد"
23 آبان 1337
غزل
1
رضا
مرزبان
ای
خوبتر ز ِ گل
دو بناگوشت دل
یک نفس نکرده
فراموشت
با
حسرت و خیال
هم آغوشم تا
دستِ آرزوست
در آغوشت
ای
آشنای درد چه
می پرسی درمانِ
دردمندِ بر و
دوشت
مستم
ز ِ جام عشق و
نمی خواهم مستی
مگر ز ِ چشمِ
قدح نوشت
در
دوست کس به
عیب نمی بیند ای
من فدای چشم
خطا پوشت
صد
عیب گفته یی
تو و گویم باز عیبی
نگفته سوسن
خاموشت
دیشب
مرا امید
وصالت بود سرشار
از پیام
پرندوشت
امشب
فراق روی تو
می گوید باید
چو بخت کرد
فراموشت
25
اسفند 1337
غزل 2
رضا
مرزبان
تو
که ای شکسته
پیمان سر
دوستی نداری
ز
ِ چه دوست می
پذیری، ز ِ چه
عهد می سپاری؟
به
هزار حیله ای
گُل، چو دل از
کسی ربودی
به
خداش می سپاری
و به غصه می
گُذاری
"به
کدام مذهب است
این" که به ناز
خون بریزند
ز
ِ شکسته بال
مرغی، به گناه
دوستاری
چه
خیال ها که
بگذشت شبان
تیره بر دل
به
امید آن که
صبحی تو سر از
افق برآری
تو
و شور
شادکامی، من و
دردِ شوربختی
تو
و ناز
کامگاری، من و
رنج بی قراری
به
گناه پاک بازی
چه شرارهاست
بر دل
ز
ِ نگاه دل
سیاهت که تو
خود خبر نداری
منم
آن زلال روشن
که ندیده چهره
در من
نه
درنگ آفتابی،
نه شتاب
آبشاری
منم
آن سبو که
هرگز نشکسته
در گلویم
نه
ترّنم شرابی،
نه خروش
میگساری
همه
آرزو که عمری به
خیال در تو
بستم
به
سیاه چالِ
شبهاست نهفته
در مزاری
به
حرام می گذارم
همه روزگار
خود را
که
نیافتم نشانی
ز ِ حریم
اعتباری
نه
توان مهرورزی،
نه امید
مهربانی
به
چه ارزد این
که عمری، گذرد
به انتظاری؟
5
فروردین 1338
این بود! – این
نابود! –
رضا
مرزبان
حالی
که باید آدمی
روزی سرانجام
همچون
چراغی در فضا
خاموش گردد
مردم
چرا خود از سر
ِ جان برنخیزد
زان
پیشتر کآید
نسیمی از سر ِ
بام
آلاله
یی روزی کنار
ِ چشمه یی
رُست
بید کهن
سالی به رویش
سایه افکند
پستان
خاک او را
دمادم دایگی
کرد
شبنم
غبار ِ روز و
شب از پیکرش شُست
در
بستر صحرای
خاموشی گیاهی
در
دامن مهر زمین
از خاک سر زد
چندین
سحر آرام و
روشن زندگی
کرد
نه در
دلش رنجی، نه
در چشمش گناهی
یک شب
درونِ کومه یی
با چند فریاد
طفلی
به روی بستر
خاکستر افتاد
با
روزگاران
ماند و شد
مردی برومند
سروی
بلند، اما ز ِ
یک جا ماندن
آزاد
یک
شام، آهویی
کنار چشمه آمد
وان
لاله را آهسته
از ریشه جدا
کرد
یک
ظهر خورشید از
فراز ِ بام ِ
گردون
بر
بستر صحرا به
جان سبزه
افتاد
یک
صبحدم ناگه
نسیم سرد و
خاموش
بر
هستی مرد
جوانی پنجه
افگند
این
بود! – این
نابود! – اینت
زندگانی!
ای
مردک ِ
درماندۀ پابند
هستی
ای
شاخۀ خشک گیاه
آدمی نام
ای
بستۀ دام فریب
و ناتوانی
دستی
ز ِ ناپیدا
برآرد
روشنایی
در
تیرگی های رهی
بیگانه و دور
خیزد
نسیمی در فضای
تیره هر دَم
هرجا
رسد خاموش
سازد روشنایی
حالی
که باید آدمی
روزی سرانجام
همچون
چراغی در فضا
خاموش گردد
مردم
چرا خود از سر
ِ جان برنخیزد
زان
پیشتر کآید
نسیمی از سر ِ
بام
5
فروردین 1338
وای این روز و
شب
رضا
مرزبان
تک
درختی درون
خانۀ ماست
کاج
پیری که سال
های دراز
برف
بر شاخه اش
بنشسته
نغمۀ
بال های
گنجشگان
همره
سوز آفتاب
بلند
کرده
فرسوده کاج را
خسته
* * *
ای
بسا روزها که
بر شاخش
مادر
گربه های
امروزی
بهر
گنجشگ ها کمین
کرده
* * *
ای
بسا روزها که
بر تن ِ کاج
رشتۀ
سیم یا طناب
سیاه
حلقه
افتاده و گره
خورده
* * *
کاج
پیر کنار خانۀ
ما
روز و
شب بستۀ ملال
نبود
مدتی
نیز شادمانی
کرد
همۀ
عمر خسته حال
نبود
* * *
شاخه
یی بود از
درختی پیر
دستی
او را از آن
درخت برید
کاج
یک صبح دیده
ها وا کرد
خویش
را بی پناه و
تنها دید
* * *
زیر
این سایه های
پست و بلند
کاج
با خاک تیره
زد پیوند
پای
او روزهای سبز
بهار
اطلسی
یا بنفشه
رویانید
چند
گنجشگ شاد بر
تن ِ او
لانه
کردند و عاشقی
کردند
* * *
بعد
از آن ای بسا
بهار گذشت
کاج
سرسبز، سال
پرور شد
در
زمستان و برف
و سرما نیز
شاخه
هایش شکفت و
مادر شد
* * *
باری،
این کاج پیر
خانۀ ما
سال
ها دیده است و
توفان ها
با نسیم
بهار جنبیده
است
خواب
رفته است در
زمستان ها
* * *
جای
گنجشگ ها،
کبوترها
که
ندیم جوانی اش
بودند
نوه
ها و نتیجه
هاشان نیز
آمدند
و شدند و
فرسودند
* * *
لیک
کاج بلند خانۀ
ما
روز و
شب، ماه و سال
بر سرِ پاست
باز
گنجشگ های
نغمه سرا
لانه
شان روی شاخه
ها پیداست
باز
آن گربۀ سیاه
و سفید
در
کمین پرنده ها
آنجاست
* * *
کاش
روزی نشان کاج
نبود
نیستی
را چنین رواج
نبود
وای
این روز و شب
که می زاید
زادن
و مُردن،
احتیاج نبود
7
فروردین 1338