کابوس
ِ تازه
رضا
مرزبان
هر
شامگاه،
که
نقاش ِ آفتاب
- ریزد
بر
پردۀ کبود کفآلود
آسمان
سطلی از
آبرنگ،
(کز
بامداد، در آن
پاک کرده بود،
هر
بار، رنگ خاص
قلم موی خویش
را)
گردد
زلال و صاف و
مهاندود،
آسمان.
با
دست باد،
روید
بر آن،
تندیسۀ
اولمپ و
خدایان ِ
باستان.
آید
برون ز بیکرانۀ
دریا
آفرودیت
دامنکشان
ز بستر خیزاب
در
اشتیاق اِروس
- و
اِروس،
تیر
و کمان بهدوش
ابرش
کلاه و جنگل،
جامه
در
انتظار پسیشه!
بر
چار بالش قدرت
- با
ریش گوهرآجین –
و
موی حلقه حلقۀ
زرین
در
بارگاه خویش،
زئوس
آرمیده
تخت
سافو،
در آستانه،
پدرام
پای
درخت تنومند
زیزفون
چنگی
بهدست،
با
قامت بلند
بلورین
بر
پشت اژدهایی
آرام
گرم
ترانه و آواز
در
چاهسار درِّهیی
از سنگهای
سخت
از
چارمیخ خشم
خدایان
آویخته
پرومته،
تنها
آشیل،
خاکپرور
مغرور
و
جنگِ
شوم آتن و
تروا
و
جنگل و شکار و
پسیشه
و
چشمهها و پریها
...
* * *
پیکرتراش
ِِ باد،
سازد
خدای تازه،
گاهی ز یک خدا
از
یک درخت، گاه
هیولای قصهها،
وین
نقشهای
رویان بر سطح
آسمان
جاریست،
نرمک، با
کاروان روز
تا
خوابگاه مهر
در
ساحل شبانۀ
ژرفای بیکران.
* * *
امّا
...
دیروز،
نقاش آفتاب
در
سطل آبرنگ
غیر
از سیاهی رنگی
دگر نداشت
بر
پردۀ کبود و
کفآلود
آسمان
جز"کوه
ابر"های سیه،
پیکری نرُست؛
چالاک
دست باد،
- در
استحالۀ کوه
ابرها –
عمّامه
بود هرچه که
رویاند از
نخست،
در
انحنای تیغی
کوتاه و خونچکان
با
طیلسان
کشیشان
- آویزۀ صلیب!
* * *
آیا
دوباره به
ایران رسیدهام؟
وان
آسمان زبرجد
کانجا
هماره،
پیکرتراش ِ
باد
از
خیل ابرها، با
رنگ زرد و سرخ
یا
نیلی کبود
میساخت،
- ایستاده
–
تندیس
شیخ و شاه
و :
زیر
پایشان:
افتاده
مردمان
در
خون تپان
تا ژرفِ
آسمان!
کابوس
تیرهییست
که باور نمیکنم
حتّا ز چیرهدستی
نقّاش ِ
آفتاب!
جمعه
2 مهر 62 – 23
سپتامبر 83 (Amiens)