انک،
کبوتر تنها
رضا
مرزبان
هان
ای کبوتر
تنها،
مغرور
غمگین،
در
آسمان ِ
کدامین
بر
بام شهر
کجایی؟
بنگر؛
سر
زیر پر ز چه
داری؟
پر
باز کن ...
پرواز!
شاید
رسی به گوشۀ
بامی
وان
گوشه آشنات
نماید؛
با
آسمان شستۀ
آبی!
* *
این
آسمان عجیب
گرفتهست؛
با
ابر و ابر و
ابر ...
- سپس باد
یا
باد و باد و
باد و ...
- سپس ابر
یا
پوشش غلیظی از
مه
راه
نگاهها را
بستهست.
در
لحظههای
اندکِ آرام،
خاکستریست
اوج نگاهش؛
نه
آن زلال آبی
پدرام
کز
شهر آشناست
ترا یاد.
بامی
نه،
- تا
همگام
صد کبوتر دیگر
چرخی
در آن و دانه
بچینی
یا
آسمان آبی،
- تا
همبال ِ صد
کبوتر دیگر
در
چشمۀ طراوت
خورشید
پرواز
را به نغمه
درآیی
برخیز،
هان کبوتر
تنها!
از
این کریوه به
در شو
پرواز
کن، پرواز
- تا شهر آشنا –
سر
زیر پر، نشسته
چرایی؟
* *
ای
آشنا، رسید
پیامت!
امّا
کجاست گوشۀ
بامی؟
یا
آسمانی آبی؟
خیل
کبوتران
همآهنگ
آن
نغمۀ شلال پر
و بال
وان
مخمل طلایی
خورشید
گسترده
در گذرگهِ
پرواز
آنگه
ترّنم پرواز –
با باد
رؤیاست
یا
توقع خامی
من
مرغکی غریبم اینجا
با
خویشتن انیسم –
تنها
هر
شب به خواب
بینم، هر شب
- آن
آشیان که بود
مرا جا
- وان
جلوهها که
داشت مرا روز،
- آن
دست نانجیب که
ناگاه
آن
آشیانه فرو
کوفت،
-
توفان،
-
آن تنگنای
ظلمت –
کابوس
آنگاه
یک
انقطاع مبهم
ووو
و
،
- تا
که چشم گشودم
در
بیکرانۀ
غربت
آواره
گشته بودم
وز
هرچه بود،
یا
آنچه مینمود
بیگانه
بودم.
در
جستوجوی
راهم
- امّا
بر
بام
آشنام رهی
نیست
وین
آسمانِ با من
بیگانه
-
با ابر و بادش –
میگوید
هان،
ای کبوتر
تنها!
راه
سفر بهروی تو
بستهست!
خوشدار
دل بهحسرت
پرواز!
* *
دورست
راه و
غربت،
سنگین
ای
آشنا چه پرسی
از من
در
این کرانه که
هستم
بیگانهام
ز بام و ز دانه
بیگانهام،
ز
هرچه پیوند!
سر
زیر پر نهاده
به خواری
از
اندُهی
غریبم، آوند
پا
نیست تا گشایم
بندی
پر
نیست، تا
گشایم بالی،
جادوی
روزگار گرفتهست
آن
بال و پر که تو
دیدی
وان
نغمهها که
شنیدی.
ماندست
از آن پرندۀ
مغرور
اینک
درین تن – آس ِ
بلورین،
برجا،
پر ِ شکستۀ
چندی ...
* *
پوشیده
در مه و باران
- بر بام –
آنک،
کبوتر تنها
غمگین
نشسته آنجا
نا
آشنا،
رمیده،
در
وا ...
سه شنبه 23
شهریور 1362 –
سپتامبر 1983 (Amiens)