کدامین
طلوع ...؟
رضا
مرزبان
آفتابی
دلپذیر است
آسمانی
نرم و آرام
آفتاب
از شیشه میتابد
– ملایم
مهربان:
با گیسوانش،
شیشهها
را میزداید
از مه شب،
نرم
نرمک، با
نوازش.
پاره
ابری گاه،
ناگاه،
پردهی
خورشید گردد
باز
با انگشت،
نرمک،
میزند
پس، پردهی
زنگاری ابر:
خنده بر لب.
بعد
از آن توفان و
توفان ...
در
پی باران و
باران ...
دارد
"امیان" *
آسمانی
آفتابی.
خانههایش،
خواب
رود
خاموشش کِدر –
در خویش
پیچان،
خفتهیی
در شاخههای
راه پویان
سبزههایش
خواب،
کاجهایش،
با سکوت راکد
سبز،
سالخورده
سیبهایش برگ
هِشته،
با
صنوبرهای
عریان بلند
اندام،
رفته
در خوابی
زمستانی
زیر
چتر آفتاب،
امّا
در
تکاپوهای بیحاصل
- سگی تنها
آری
آری،
شهر
آدمهای
غافل،
شهر
سگها ...
تن
رها کردست زیر
سوزن هفتاد
رنگ آفتابی
نرم.
* * *
من
نمیخواهم
چنین آرامش
سردی،
وز
شعاع آفتابی
بر تنم گردی
تشنهام
من،
تشنهی
البرز
وان
فرو باریدن
جادویی ابر
زمستانی
چون
پر قو
در
عمیق کاسکِ
ژرفِ دماوندش
و
فراز ِبارۀ
دیوارهایش
-
این زمان
خاموش –
تا
بپوشاند
کبودِ صخرههای
سخت
و
بچرخد در هوا
رقصان
از
ستیغ کوه،
تا
بلور آجین عمق
درّههای پست
و
بپوشاند
درختان را،
درّهها
را و بیابان
را
و
بپوشد، شهر بیآرام
تهران را
و
ایران را.
روی
آتشهای
مرده،
روی خونها
روی
پیکرهای
خفته، سرد و
خاموش
روی
موج آهها و
آرزوهای
معلق،
(تا
فراز کهکشانها)
و
نماند هیچ
رنگی،
جز سپیدی ...
* * *
تشنهام
من،
تشنۀ
آن قلّه،
آن
میعادگاهِ
دور،
که
نخست آموزگار
خشم و عصیان
بود.
و
نخستین بند
دیوان شد؛
آن
دماوند فراتر
از فراز ابر
آن
دیرینهتر
عصیان باقی
مان:
و
طلوع آفتابی
برفراز آن،
تندتر
از کورۀ حدّاد
تا
یشوراند تمام
برفها را و
بپوشاند
زیر
سیلاب
خروشانش
بارگاهش
را – سه گانه –
و
بروید از
پلیدی،
صخرهها
را،
رودها
را،
دشتها
را،
شهرها را،
یادها
را،
چهرهها را.
* * *
لیک،
من
در اینجا پام
در بندست،
چشم
و گوشم بسته
از توفانِ بیآرام
ایرانشهر.
...
وان گران عصیانِ
دیر آرام ِ
برتر از فراز
ابر؛
که: دَمان بر
تارکِ برفینه
پوش ِ دخمۀ
دیو ِ دماوند
است.
12 دی 1362 – 3
ژانویه 1984 (Amiens) -
* - از
شهرهای جنوبی
فرانسه