زندگی
بازیست ...
رضا
مرزبان
آنجا،
چه غوغاییست!
آنسوی
در، در کوچۀ
بنبست.
فریاد
دهها کودکِ
با هم،
شوری بهپا
کردهست.
من
در اتاقی، تک
در
معرض ِ آوار ِ
آواها
امّا
صداها،
ناهمآهنگ است:
ناسازیِ صد ساز
ِ ناهمخوان یک
ارکستر،
نجوای بیپایان
گنجشگان،
در
لابه لای شاخههای
یک چنار پیر
گه
تکصدایی باز
میخواند
حریفی را،
با
گفت و گویی
تُند؛
و
پاسخ او،
- پیش
از آنکه لب
فرو بندد-
فریاد
تنهایی،
با
انفجار خندههای
درهم ِ موزون
و ناموزون
در
معبر تنگ است.
*
با
(در مخمل سبز
فضا پویان،
شراری
سرخ)
جیغهاشان
-
موجهای جاری
ِ همپا و
سنگین گام:
سوتِ
زیرآهنگِ صد
آژیر،
انفجار
بمب ِ
ناهنگام،
آوار
ازدحام ِ
گُنگ،
و
طنین ِ گاهوار
ِ سیل،
در
همکوب و
ناهموار –
لغزان
اوج میگیرد:
ابر
سرخی، شعلهور
در دود.
*
کودکان
کوچه، گرم
بازی خویشند.
در
صدای شادشان
پیداست:
- زندگی
این است!
هستی ِ آنها
در این بازیست.
-
گرچه در من او
شتابی داشت -
میشناسم،
کودکی را من.
برهم
میگذارم
چشم،
تا
پیرانهسر
یابم
کودکی را - پر
هیاهو – در سر
ِ برزن:
شادمانه
بازی مارا
قراری بود:
شاهی
بود،
او
را هم وزیر و
کارداری بود.
شهسواری
بود
شاخۀ
سبزی، کلاه
شهریاری بود؛
-
سرداران سوار
ترکهیی،
یا
ترکهیی در
دست،
هر
کس گرم کاری
بود.
گارزاری
بود،
-
شکستی بود،
شهی
باید بهمردن
آشنا میشد
و
پیروزی:
امیری
جای او، بر
تخت،
که
انبوهی رعیّت
زیر فرمان
داشت؛
غلامان داشت،
امیران و
وزیران و
دبیران داشت.
و
باز از نو
نبردی بود،
شهی
باید بهمردن
آشنا میشد،
امیری
جانشین وی ...
بازی
بود و
دیرین
بود و
رسم
پایداری بود!
*
روال
ِ بازی، اینجا
جز روال ِ
ماست:
نه
شاه و شهسواری
هست،
نه
سرداری سوار
اسب چوبین
است.
وزیر
و کارداری
نیست،
ولی
بازی، همان
بازیست.
و
بازیشان
چنان گرم است،
که
گویی زندگی
این است ...
دیگر
هیچ!
*
امّا،
-
مگر این
زندگانی
نیست؟
جز
بازی ِ پیوستهیی
در خویش،
یا
بازی ِ
پیوسته، در
انبوه،
آیا کسی را در
جهان کاریست؟
بازی،
که
در آن سر
شکستن هست،
بازی،
که
در آن شادمانی
نیست!
آری...
زندگی
بازیست:
میخندم.
- خنده
امّا در شیار
تیرۀ لبها،
خشک میگردد –
راستی
را، زندگی
بازیست؛
ما:
بازیگران ِ
لحظههای
هستی خویشیم!
بازی
که پایان
یافت،
بازیچهیی
متروک!
-
انقطاع
دیگران،
آغاز
ما بودهست
-
انقطاع ِ ما،
برای
دیگران، آغاز!
*
"
پپشتر هم
زندگی این
بود! "
-
گفت با ما
بارها تاریخ؛
این
افسانهگوی
رفتههای
دور،
داور
ِ نیک و بد ِ
ایّام.
باز
میگوید:
-
هرکه پیش از
ما،
همه
بازیگران
بودند!
-
آنکه درها را
بهروی
دیگران میبست،
-
جز در ِ تسلیم –
و
کلید از شاخ
دیوی کور میآویخت!
-
آنکه دستانش
هزاران بود؛
هر
دست اژدهایی
داشت؛
دیگران
را طعمه میپنداشت.
-
آنکه او، آتشفشان
خشم،
در
نگاهش آسمانها
گُم،
زیر
پایش هفت دریا
خشک.
-
آنکه... آنکه...
آن کهها
بودند،
بازی ِ خود
را نشان
دادند:
فرسودند!
بی
که:
... یکدم
یادشان باشد
که:
این
بازیست.
*
میگشایم
چشم:
کودکان
ِ کوچه گرم ِ
بازی خویشند.
-
در صدای
شادشان
پیداست:
زندگی
اینست!
هستی
ِ آنها، درین
بازیست؛
شیرین
است...
پاریس:
5 ژوئن 1995 – 15
خرداد 1374