در
بارهءيك كتاب:
يك خانواده ــ
يك كشور ــ و
انبوه حوادث
سرگذشتی
به درازنای 200
سال!
رضا مرزبان
كتابی به
دستم رسيد كه
مدت ها چشم به
راهش بودم.
كتابی كه بيش
از يك سال از
انتشارش در
ايران می
گذرد؛ و
چندسال
پيش از چاپ
آن، فرصت
خواندنش
نصيبم شده
بود. و از آنجا
كه از فضای
آشنای من در
ايران ــ از
خراسان ــ
حكايت می كرد،
خاطرهء خوبی
از آن داشتم.
امّا، نخستين
ديدارم از
كتاب چاپ شده،
برايم چندان
دلپذير نبود.
در نگاه اول
با تصرف هايی
ناشيانه در
نام كتاب روبه
رو شدم كه
گويا در خدمت
تزئين روی
جلد، و نمايش
ويترينی ،
انجام گرفته
است. و بعد در
نخستين مرور
متن، به
خطاهای
"املائی"
مكرر برخوردم
كه تنها
نمايندهء
سهل انگاری
متصديان چاپ
است. كسانی كه
كتاب را برای
چاپ آماده
كرده اند، با
تصرف در املاء
كتاب
ــ تا حد
تبديل
"شغلتنا" به
"شدرستنا"ــ و تصرف
بی سوادانه در
كار نويسنده ،
با آشفته كردن
آغاز كتاب، هم
دوش
سانسورِحاكم
شده اند. همان
طور كه در خدمت
سانسور
كور،سر پاره
يی نام های
خاص بريده شده
است!
مثل اين كه
"كيلويی " چاپ
كردن كتاب، در
رژيم آخوندی،
ادامهء خط
"كيلويی" فروختن
كتاب در رژيم
شاهی است.
كتابی
كه از آن ياد
می كنم، برشی
ازسرگذشت
قريب 200 سال
زندگی
خاندانی
ازتبار معاريف
خراسان است كه
فردی از اين
خاندان، با
زندگی نامهء
خود پيوند زده
است. و جا به
جا، نكات ناگفتهء
تاريخ و احوال
اجتماعی
ايران، و
شيوهء نگرش
نويسنده و
خانواده اش به
آنچه در كشور
گذشته،
خواننده را به
باز انديشی
دانسته ها می كشاند.
نسخهء پيش از
چاپ كتاب دو
جلد بود با
اين نام ها:
جلد اول:
سرگذشت ما ــ
1ــ (بالاــ
گوشهء راست
صفحه).
فروغ زندگی
(وسط صفحه ) . جلد
دوم: سرگذشت
ما ــ 2
ــ (بالای صفحه
ـ گوشهء راست) .
حركت در تند باد
(وسط صفحه). در
چاپ حاضر ،
شما
كتابی پر برگ
در برابر
داريد به نام (فروغ
زندگی
سرگذشت ما
حركت در مسير
تند باد
اجتماعی).
كتاب،
با مقدمهء
ناشر آغاز می
شود كه هيچ
نكته ــ جز
رعايت قاعدهء
"تقيه" ــ در
آن نيست. به جای
آن، مقدمهء
فشرده و كوتاه
نويسنده كه با
حروف برجسته
در يك صفحه
آمده بود، وبا
ظرافت يك
روايتگراستاد،
خواننده را
به
فضای
كتاب هدايت
می كرد، با
فصل اول كتاب درهم
آميخته است.
خواننده، اگر
از خطاهای مكرر
املائی و تصرف
های سانسور در
چاپ چشم
بپوشد، يا به
آن خو بگيرد
با يك راوی
امين سرگذشت
دورانی دويست
ساله رويا
روست، كه با
بيانی نرم از
ايران قرن
19روايت خود
راآغازمی كند.
ايرانی كه
سايه سنگين
سلطهء تزاری
برآن سنگينی
می كرد:
آغازداستان
، از تفليس
«در
زمانی كه
امپراتوری
بزرگ روسيه،
به دست تزارهاو
با سلطنت آنها
اداره می شد و
يكی
ازكانون های
تمدن و قدرت
بود، در يكی
از شهرهای مهم
آسيايی آن به نام
تفليس كه
پايتخت قفقاز
به شمار می
رفت، خانوادهء
كوچك مرفه و
محترمی زندگی
می كرد. مرد خانواده"شيخ
عبدالله بيك
تفليسی" بود.
...خانواده،
دارای پسری
شدكه اورا علی
اكبر ناميدندو
تا بزرگ شد و
واردارتش
روسيه گرديد،
اورا
ميرزاعلی
اكبر بيك صدا
می كردند...»
زمانی كه
راوی از آن
سخن می گويد،
هنوز خاطرهء
جنگ های 25
سالهء روس و
ايران تازه
بود. و اين كه
پسر"شيخ
عبدالله بيك "
را درمدارس
نظامی و سپس
در ارتش تزاری
پذيرفتند
نشانی از موقع
اجتماعی او
بود. "ميرزا
علی اكبر بيك"
در ارتش تزاری
به درجهء
سرتيپی رسيد
وبا لقب "سلطانف"
مأمور ايران
شد و به
خراسان
انتقال يافت.
راوی، از
رياست ژنرال
سلطانف بر خط
تلگراف
خراسان ــ كه
روس ها امتياز
آن را در سال 1870 و
در رقابت با
امتياز خط
تلگراف هند و
اروپا از راه
بوشهر و بندر
عباس به انگليسی
ها در همان
سال، از
ناصرالدين
شاه گرفته بودند
ــ ياد می كند.
(همين جا
بايد به
يادآورد كه
لندن و مسكو
از سال 1807 (سالی
كه ناپلئون به
دنبال قرارداد
دوستی با
روسيه هيأت
نظامی خودرا
از ايران
خواست و
فتحعلی شاه
ازنو به
انگلستان رو
آورد و
نظاميان انگليسی
جای فرانسوی
ها را در جبهه
ها گرفتند) در
قراردادی
محرمانه بر سر
تعيين منطقهء
نفوذ خود در
ايران توافق
كرده بودند.
همان قرارداد
كه در سال 1907 آن
را در ميان
موج شديد
اعتراض های
عصر مشروطه
تجديد كردند.
و می توان
استنباط كرد كه
حضور ژنرال
روس در مركزخط
تلگراف روسيه
در مشهد،
فراتر از
رياست اين خط و به
منزلهء حضور
يك كميسر
نظامی بوده
است. چند
اشارهء حاشيه
يی در روايت،
اين برداشت را
تقويت می كند.)
مادر ژنرال
سلطانف، كه
زيارت حرم
امام هشتم را
جزو برنامهء
منظم خود
گذاشته است
در"مسجد
زنانه"ــ محل
مخصوص خانواده
های سرشناس
ومعتبر ــ با
خانم های
معاريف آشنا
می شود.
روزی سه خانم
را در مسجد می
بيند كه پيشتر
آنهارا نديده
بود. از "ضابطه
خانم" متصدی
مسجد هويت
آنها را می پرسد؛
و پاسخ می
گيرد : "آن
خانم و دو
دخترش، خويشان
والی هستند و
از شهرستان به
زيارت آمده اند.
" و اين سرآغاز
روايتی می شود
كه به سرگذشت
خانواده يی از
يك تيرهء
شاهزادگان
قاجار اختصاص
دارد.
در گير و دار
جنگ های ايران
و روس، پسر
ششم فتحعلی
شاه، به نام
حسنعلی ميرزا
شجاع
السلطنه،
حاكم خراسان ،
با خان ها ی
محلی كه فرصت
سركشی يافته
بودند، درگير
شد و خان
طايفهء قرايی
را دستگير و
زندانی كرد. پدر
و برادر خان،
سال پيش در
جنگ كشته شده
بودند. مادر
خان، با دو
برادر ديگر وی
و پيشكش فراوان
به اردوی
شاهزاده رفت و
آزادی فرزندش
را تقاضا كرد.
شاهزاده،
پذيرفت و برای
تكميل شرط آزادی،
چنان كه رسم
بود،به تربت
رفت و خواهر
محمد خان را
به همسری
گرفت. از اين
ازدواج، پسری
به دنيا آمد
كه قهرمان
ميرزا نام گرفت
و تبار او در
تربت و خراسان
از خاندان های
معتبر شدند.
شاهزاده
قهرمان، به
عادت رسم جاری،
همسرهای
متعدد داشت.
از جمله در
دهكدهء "ازغند"
در حومهء
تربت، همسری
گرفت . و اين
همسر برای او
دو دختر آورد.
و پای دو
دختر خود
ايستاد. و
رابطهء آنها
را با فرزندان
ديگر شاهزاده
حفظ
كرد. از
زمانی كه يكی
از برادران
آنها حكومت
ايالت خراسان
را به عهده
گرفت،
تابستان ها
برای زيارت با
دخترانش به
مشهد سفر می
كرد. آن خانم و
دودختر كه مادر
ژنرال سلطانف
در "مسجد
زنانه"ديده
بود، مهمان
های تابستانی
والی خراسان
بودند كه از تربت
آمده بودند..
اين ديدار،
به خواستگاری
مادر ژنرال از
خواهر كوچك
حاكم
كشيده شدو سرانجام
ازدواج ژنرال
سلطانف ،با
شاهزاده خانم
فروغ
السلطنه، را
در پی آورد.
تاريخ قبالهء
ازدواج، سال 1310
قمری ــ 1892
ميلادی است.
كه می تواند
زمان تقريبی
آغاز مأموريت
ژنرال سلطانف
را در خراسان
ــ حوالی 1890 ــ به دست
دهد. (يادتان
باشد كه تا
اينجا تاريخ
های روايت شده
در كتاب، جز
تاريخ ازدواج
و تاريخ مرگ،
قابل اعتماد
نيست)
چرا
فروغ زندگی؟
نام
"شاهزاده
خانم فروغ
السلطنه" با
آغاز فعاليت
های
فرهنگی
واجتماعی پس
از انقلاب
مشروطه
گره خورده
است. و بسيار
فراتر از مشهد
به گوش ها
آشناست؛ و نقش
او روی خدمات
اجتماعی، به
اندازهء
خدمات فرهنگی،
كه سرآغاز
حضور و مشاركت
زنان در امور
كشور بود،درخور
يادآوری است.
ونام دفتر اول
كتاب، (فروغ
زندگی) وام
دار نام اين
بانوی فرهنگی
است كه تا
زنده بود در
مشهد برای
مردم "
شاهزاده
خانم" بود.
خانم فروغ،
با موج تحولات
اجتماعی ره
آورد انقلاب
مشروطه، به
ضرورت تحول در
نقش اجتماعی
زن رسيده بود
و ازشمار نادره
زنانی بود كه
در راه شكستن
حصار محروميت
فرهنگی زن
ايرانی قدم
پيش گذاشتند. او، در
مشهد، كه دژ
تحجر و ارتجاع
بود، و
مدافعان حزب
دموكرات را
تبعيد
كرده بودند.
و در شهر هنوز
هواخواهان
محمد علی
ميرزا عليه مشروطه
تظاهرات می
كردند، از سال
1290 به تدارك ساختمانی
برای مدرسهء
دخترانه
پرداخت و در
سال 1293 مدرسه را
افتتاح كرد. و
نام خودش را
به مدرسه داد.
و به زودی
برای تأمين
آموزگار زن،
دورهء تربيت
معلم داير كرد
و از سال 1298
دورهء اول
دبيرستان را
به مدرسه فروغ
افزود. و در
همين سال با تشويق
و كمك وی،
خواهر بزرگ تر
او «دبستان
بانوان» را در
محله ء
ديگرشهرداير
كرد.
برای درك
دشواری كار
اين خانم، كافی
است بدانيم
هنگامی كه او
مدرسهءفروغ
را تأسيس كرد،
يك سال بود
"مدرسهء
معرفت"
پسرانه در
منطقهء بالای
شهر تأسيس شده
بود و زير
فشار رئيس
الطلاب مشهد،
متصديانش
امنيت نداشتند.
سرانجام، چند
روحانی معتبر
داوطلب تدريس
در مدرسه شدند
تا خطر غارت و
تعطيل مدرسه رفع
شد. و
مدرسهء فروغ
هم ازآغاز
شديدتربا
همين موج
مخالفت روبه
رو بود. وسال
ها گذشت تا
تهديد و
تكفير،
درشرايط تازه،
دامن مدرسه و
بانی آن را
رها ساخت. همسر شاهزاده
خانم فروغ، در
سال 1299 در گذشت و
از آن پس اين
خانم
علاوه بر
ادارهء
مدرسه، كه به
تدبيرفراوان
نياز داشت،
مسؤول
سرپرستی و
ادارهء خانواده
هم بود كه
شامل
فرزندان، و
گروه كارگران
زن و مرد می شد.
"شاهزاده
خانم" بنا به
موقع خانوادگی
و مقام
اجتماعی كه
كسب كرده بود،
در شمار شخصيت
های
مورد توجه
بالای جامعه و
كارگزاران
حكومت قرار
داشت. و طبيعی بود
كه پای او به
وقايع و
آشفتگی های
سال های فترت
بعد از انقلاب
كشيده شود. و
با همه پرهيزی
كه داشت، به
ماجرای
«انقلاب بی
رنگ» كلنل محمد
تقی خان
پسيان، كشيده
شد ؛ آن هم در
زمانی كه
همسرش را تازه
از دست داده
بود. هنگامی
كه كلنل، خود
را برای آخرين
نبرد با حكومت
تهران و قبايل
كرد كه قوچان
را در محاصره
داشتند، آماده
می كرد، برای
كسب حمايت
معتمدان شهر،
به خانهء
يكايك آنها
رفت و خواست
با سپردن پسر
يا فردی از
خانوادهء
خود به او، از
مبارزه اش با
هجوم حكومت
تهران و قبايل
كرد پشتيبانی
كنند. و
شاهزاده
خانم، كه چهار
پسر داشت، يكی
از آنها بود. و
در برابر
پافشاری
كلنل، پسر دوم
را به وی سپرد.
اين پسر در
كنار كلنل
بود؛ وبا او
تير خورد و
هنگامی كه
دوتن از
مهاجمان سر
كلنل را از تن
جدا می كردند
قصد كشتن اورا
هم داشتند.
ولی تير خلاص
كه شليك كردند،
يك چشم و
گوشهء ابروی
وی را گرفت. شرح
اين ماجرا
دركتاب
«انقلاب بی
رنگ» "ع. آذری"
سال ها پيش
آمده؛ اما
روايت واقعه
دراين كتاب،
رنگی
ديگر دارد. و
بيان عاطفی و
خانوادگی آن
است.
شاهزاده
خانم، چنان كه
از خلال روايت
های كتاب هم
می توان دريافت،
زنی
"اوتوريتر"،
دليرو با
اراده بود و در
دفاع از
فرزندانش با
شير هم پنجه
می افكند. پسر
بزرگ او كه از
هفت سالگی به
روسيه
فرستاده شده
بود و در 21
سالگی كه
تحصيل
دانشگاهی او
تمام شد، به
ايران باز گشت
و در نظميه
(شهربانی بعد)
استخدام شد،
«رضا آذرخشی»
مترجم سرشناس
ادبيات روس به
فارسی است. اين
خانم، باهمان
عشق و تعصب كه
در حراست از
فرزندانش
داشت، به
مدرسهء فروغ و
شاگردانش می
پرداخت و نظير
مربی ورزشی،
از رقابت های
مدرسهء فروغ
با مدارس
ديگر، شور و
هيجان پيدا می
كرد. طبعاً از
طبقهء بالای
جامعه بود؛ و
در طيف آن طبقه
سير می كرد. و
درعين نو
شدن،در روابط
اجتماعی،
معيار های
اخلاقی سنّتی
را به كار می
بست.
در امور
اجتماعی ، پيش
قدم و فعاّ ل ،وطرف
مشورت مقامات
حكومتی بود.
روابطش را با
خانوادهء
پدری، تازه
نگاه می داشت
و آنها نيز به
او احترام می
گذاشتند.
خانم «عزيز
الملوك
آذرخشی ــ (شيبانی)
» آخرين فرزند
شاهزاده خانم
است كه در شش
ماهگی، پدر را
از دست داد. و
در هشتاد و
دوسالگی
نوشتن زندگی
نامهء خودش
راــ دركنار
مادر و سپس در
كنار
همسر(سرتيبپ
مهندس شيبانی)
ــ آغاز كرد (
فوريهء 1999) و در
سال 2005 كتاب
آمادهء
انتشار بود كه
نسخهء دست
نويس آن را
ديدم. تاريخ
انتشار كتاب در
ايران، 1387 است. و
با دوصفحه
مقدمهء ناشر
آغاز می شود و
تا صفحهء 806
ادامه می
يابد. و 49 صفحه
عكس های
تاريخی و خانوادگی
در رابطه با
سرگذشت، كتاب
را تكميل می كند.
اثر سلطهء
روس
اين كتاب، از
افق های
گوناگون در
خور مطالعه
است . با آن كه
متن سياسی
نيست، در جلد
اول آن،
خواننده ،
سايهء سنگين
سلطهء روس تزاری
را در فضای
روايت و در
زندگی مردم
احساس می كند؛
سلطه يی كه
روی زندگی
شاهزاده خانم
فروغ هم اثر
می گذارد. اين
اثر در
رابطهء
او با خانواده
هايی كه
درمراودهء
جاری بين
خراسان و ( قفقاز
وتركستان روس)
به مشهد رفت و
آمد می كنند،
و معاشرت با
آنها، به
روشنی ديده می
شود. از پوشش
لباس تا تزئين
خانه و آشپزی
وشيرينی پزی.
وبيرون آمدن
از لاك سنّتی.
و آشنايی با
آداب ورسومی
كه
رنگ روسی
دارد.
(
اما وی كه
همسر يك ژنرال
روس است، ، از
شرايط بحرانی
پايان عصر
قاجار، ــ كه
ارتش تزاری در
خراسان حضور
داشت و جنبش
مشروطه خواهی
را به شدت زير
فشار قرار
داده بود؛ ودر
شورش "سيد طا
لب الحق" و
"يوسف هراتی"
به حمايت از
محمدعلی ميرزای
مخلوع،
سپاه تزاری گنبد وبارگاه
امام هشتم را
به توپ بست
وسالدات روس،
حرم را
اشغال كرد
وغوغايی بزرگ
وعالمگير
برپا شد ــ برای
فرزندانش هيچ
ياد نمی كند.
هرچند به شدت
تعلق خاطر
مذهبی
دارد وبه
يقين نمی
توانسته آن
واقعه را از ياد
ببرد).
راوی، جا به
جا ، تصويری
از راه و روش
زندگی
خانوادهء خود،
در قرن 19 و تحول
تدريجی آن در
قرن 20 به دست می
دهد كه متأثر
از تحول اجتماعی
و بافت سنتی
جامعه است و
يكی از آثار
آن، جذب
خانواده های
"نوبل" به
خدمت در
تشكيلات دولتی
است كه به
سرعت درحال
گسترش و
سازمان يابی است.
واين جاذبه،
به تدريج ناف
آنها را از
شهرهای كوچك
می برّد، و به
شهرهای بزرگ و
پايتخت رو می
آورند. پسران
شاهزاده
خانم، در
شهربانی،
شهرداری،
وزارت راه، و
دارايی
استخدام شده
اند. و خواهر
زادگانش در
فرهنگ و
شهربانی، به
رياست رسيده
اند. دو
دخترش، در
مدرسه، ناظم و
معلم هستند. و
بافت خانواده
، با ورود عروس
ها و دامادهای
جديد،
تغييرمی كند.
با اين همه،
"نوبلس" خانواده،
هم چنان در
درون خود و با
خط فاصل از
جامعه، ادامه
می يابد.
گذشته از روال
زندگی درخانهء
شاهزاده خانم
، راوی
خواننده اش را
به خانهء "حا
جيه شاهزاده
خانمی" می برد
كه در سال های
پيش از شهريور
20 هنوز
آنجا،چندين
غلام و كنيز
با همان سنت
ديرين، حضور
داشتند. و سال
ها بعد، كه او
پس از ازدواج
و زندگی در
تهران صاحب
فرزند می شود
و به شاهزاده
خانم می نويسد
برای فرزندی
كه در راه است
اگر
دخترباشدنام
"منيژه" و اگرپسرباشد
"بيژن" را
انتخاب كرده ؛
شاهزاده خانم
با تعرض می
نويسد
"منيجه" اسم
دختر كنيز حاجيه
شازده خانم
است. تو می
خواهی اسم
دختر كنيز را
روی بچه ات
بگذاری!. امّا،
همين شاهزاده
خانم، از اوان
جوانی
دلسوزانه و
مهربان به
خدمت يتيمان و
نيازمندان،
كمر بسته بود
و حامی آنها
بود.
نكتهء ديگر،
مرزی است كه
بين اين
خانوادهء
فرهنگی با
وقايعی كه در
سطح شهر می
گذرد، وجود
دارد؛ تا جايی
كه روايت«
واقعهء مسجد
گوهرشاد» ( كه
تكرار حملهء
سالدات های تزاریبه
حرم و بارگاه
امام هشتم، به
فرمان رضا شاه بود )
نشانی از
واكنش های
واقعه در
خانهء
شاهزاده خانم
ندارد؛ و
نويسنده،كه
خود را به بيان
وقايع و
رويدادهای
تاريخی مقيد
ساخته، اطلاعاتی
كلی ، در كمتر
از يك صفحه در
بارهء واقعه
نقل می
كند(اطلاعاتی
كه البته درست
است) و می
دانيم كه همسر
خواهر راوی،
سرهنگ شهربانی
است و با
فاصله يی نه
چندان زياد،
به خواننده
ياد آوری می
شود، به خاطر
تجربهء
واقعهء مسجد گوهرشاد،
به رياست
شهربانی يزد
منصوب شد. اين اندازه
از رازداری هم
به ناديده
گذشتن از واقعهء
اول شبيه است.
در عوض شما در
گزارش سفر شاه
به مشهد، با
روابط
صميمانه ملكه
مادر و دختران
شاه با همسر و
دختران يك
مقام متنفذ
خراسان
وآستانهء
رضوی آشنا می
شويد كه نشان
حضور خانواده
در سطح
بالاست.
روايت های
متعدد از صحن
و حرم و بست و
بازار مشهد،
وصف خيابان
های معدود،
كوچه ها و
محله ها، و رو
آوردن (طبقهء
ممتاز) به طرف
شمال شهر، و
باز شدن روزنه
هايی به روی
تغيير فضای
اجتماعی،
ايجاد هتل چهار
طبقه كه طبقهء
اول آن به
رستورانی با
هيأت اركستر
اختصاص داشت.
و سال های
متمادی، با
شهرت عمارت
چهار طبقه،
بلندترين
ساختمان مشهد
بود وحتی پس
از انتقال
ادارهء فرهنگ
خراسان به آنجا،
نام خود را
حفظ كرد برای
خواننده، دوگانگی
شهر مشهد را
با دو فضای
متفاوت تصوير می
كند كه گاه
فضای شمال،
هدف حملهء
جنوب ِدچار
تعصب است .
تبديل جامعه
روستايی به
شهری
آنچه به طور
مشخص، به فضای
گزارش ، معنا
می دهد، رويش
تدريجی امنيت
و باز شدن راه
بين شهرها و
پيداشدن
اتوبوس در
جادهء مشهد ــ
تهران ــ
كربلا، و راه
افتادن
اتومبيل
سواری در اين
راه؛ تأسيس
پاسگاه های
امنيه در
ارتفاعات طول
راه ها و
سرانجام،
پيدا شدن
سينمای صامت،
و داير شدن
كافه رستوران
دارای اركستر
در شهر و نصب
تير ها و سيم
كشی برق به
جای چراغ های
نفتی دركوچه
ها و خيابان هاست
تا نوبت به
سيم كشی برق
خانهء
شاهزاده خانم
فروغ می رسد
كه با توصيفی
داستان
پردازانه
همراه است.
نگاه نويسنده
در ابن نوع
گزارش ها، از
متون آموزشی
وتبليغاتی آن
سال ها، در
وصف پيشرفت
های كشور،
متأثراست كه
بعد موضوع
مجلهء مصور و
سنگين «ايران
امروز» محمد
حجازی شد. و
ناگفته، اين
همه را ازبركت
قدرت شاه می
داند و نقش
زمان، مردم
ورشد جامعه را
نمی بيند. و
اين به يقين
گناه او نيست؛
گناه كسانی است
كه در آغاز
سلطنت پهلوی،
(نظير شورای
«انقلاب
فرهنگی»
جمهوراسلامی
) به ساختن دژ
محصور در
فرهنگ پيش از
انقلاب
مشروطه ــ فرهنگ
استبداد زده
ــ كمر بسته
بودند و در
محيط پليسی و
ارعاب،مخالفان،
و منتقدان كار
خود را با نفی
و طرد از سر
راه بر می
داشتند.
«
كسروی» كه يكی
از نماد های
فرهنگی
انقلاب
مشروطه بود، و
آن زمان در
دانشكدهء
افسری،
تاريخ تدريس
می كرد، چون
خط فرهنگ سازی
آنها را
نپذبرفت، از
عنوان استادی
ــ كه زير مهر
اين باند بود
ــ
محروم ماند و
طرد شد. و يك
تنه و در
شرايط
دشوار
سانسور رضا
شاهی، به راهی
رفت كه
پايانش،يك
دهه بعد،پاره
پاره شدن در
دادگاه و پيش
چشم قاضی
دادگستری بود.
او سالی پيش
از آن راز
درگيری با
بنيادگذاران
فرهنگ عصر
پهلوی را در
كتاب
«دادگاه»
باز گفته بود.
در
اين كتاب از
باندی به نام
«كمپانی
خيانت» ياد می
شود و «كسروی»
می گويد به
اسناد اين
كمپانی دست
يافته است و
برای آن كه با
مرگ او هم
اسناد باند
نابود
نشود،آن را در
صندوقی در
بانك ملی به
امانت سپرده ؛
اما پس از
كشته شدن او،
كسی از صندوق
امانت و اسناد
آن خبر نشد. و
فضای بستهء
فرهنگی و
آموزشی
استبدادزده
چندان تداوم
يافت تا
انقلاب
اجتناب
ناپذير سياسی
ــ اجتماعی در
ايران شكفت و
باز باندی
تازه آن را
مصادره كرد.
با
آن كه روايت
بيشتر از محيط
خانه و مدرسه
شروع می شود،
اما، از پنجره
ها، آنچه را
در بيرون خانه
و مدرسه می
گذرد نيزمی توان
ديد. ازجمله
در برنامه های
هنری
دبيرستان های
پسرانه، كه
باحضور
استاندار و
مقامات استان
و فرهنگيان
اجرا می شد؛
وشاهزاده
خانم فروغ هم
حاضربود، ضمن
حضور در
برنامهء
نمايش، تصميم
ها ومشورت ها
ی مهمی مطرح
می شد كه سرآغاز
يك تحول به
شمار می آمد.
در يكی از اين
برنامه ها،
استاندار از
شاهزاده خانم
فروغ خواست به
وی در اجرای
برنامهء "رفع
حجاب" كمك كند.
و دعوت حضوردر
ضيافت
استاندار
برای معاريف
استان را
بپذيرد. و
مؤدبانه
تاريخ ضيافت
را يك ماه بعد
معيّن كرد.
دعوتی كه
شاهزاده خانم مذهبی
را در بن بست
گذاشت، تا در
مشورت خانگی،
راه عبور از
بن بست را با
كمك دختر كوچك
خود پيدا كرد.
تا انقلاب
اكتبر،دررقابت
بااروپا،
حضور روسيه در
ايران، بسيار
گسترده بود و
بعد از
قرارداد
"تركمان چای"
ارتباط و
آميزش شمال،
وشمال غربی و
شرقی كشوربا
قلمرو روسيه،
همان پيوستگی
های پيش از
قرارداد را
حفظ كرده بود.
مردم دوسوی
مرزها، فارغ
از سياست و
روابط دولت
ها، با هم احساس
پيوستگی و
همسايگی می
كردند. پس از
انقلاب
اكتبر، كه
ديواری بين
دوكشور كشيده
شد، تا بيست
سال و بيشتر،
ايرانی های
مقيم آن سوی
مرزها گروه
گروه به اين
سو رانده می
شدند. انبوهی
از مخالفان
نيز از برابر
انقلاب به
ايران گريختند،
كه خود را با
شرايط
اين سو سا زش
دادند. و در
ميان آنها
صاحبان حرفه
های مختلف
بودند.
البته،
زندگی آنها در
ايران، دشوار
بود؛ اعم از
اتباع ايرانی
يا فراريان از
انقلاب. زيرا
دستگاه های
امنيت در
ايران به شدت
به آنها سوء
ظنّ داشتند. و
پليس همه جا مراقب
آنها بود. با
اين وصف، در
مشهد، از
نجاری وميكانيكی
وخياطی و
آرايشگری
وپزشكی و مامايی،
تا ترتيب هيأت
اركستر، و
نوازندگی ،
كلاس آموزش
رقص، وادارهء
كافه و
رستوران، و
فعاليت
بازار،
مهاجران هنر و
كارآيی
داشتند، و در
رفتار
وروحيهء
اجتماعی،
مؤثر بودند.
در روايت های
نويسنده هم،
ازهنگامی كه
كودكی را پشت
سر گذاشته
است، اين
تأثير محسوس
است.
امّا، در
شرايطی كه از
سويی به دليل
تحول تاريخی
ــ اجتماعی و
از سوی ديگر،
با گسترش و
تكثير افراد
خانواده ها ی
(نوبل) در طول زمان،
شمار بسياری
ازآنها، به
طور طبيعی، از
خانواده ها
جدا می شدند و
در حاشيهء
خانواده ، به
جامعه می
پيوستند. و
خانواده هايی
با معيارهای
جديد، خود را
تا حد
اشرافيّت قديم
بالا می
كشيدند، در
«فروغ
زندگی»، اين
استحاله
وپوست
انداختن
اجتماعی،
اززاويهء
نگاه به يك
خانواده، در
روشنی قرار
گرفته است. و
ويژگی ديدگاه
نويسنده در
اين است كه
چهرهء زنان خانواده
را زير
نورافكن می
گذارد:
شاهزاده خانم
فروغ السلطنه
ــ
شاهزاده
خانم بانو (خالهء
نويسنده) ــ
عزيزالملوك
(راوی) و خواهر بزرگ
او از شمار
آنها هستند. و
خاصه، روحيّه
و رفتار
شاهزاده خانم
كه به دقت در
روايت ها
كاويده شده،در
طول كتاب،
همان روحيّه و
رفتار راوی در
زندگی متفاوت
اوست.
عبوربه
گذرگاهی نو
سنت شكنی های
نويسنده، در
تحصيل،
فراگيری
موسيقی، و
زبان فرانسه، مقاومت
در برابر
پافشاری مادر
در امر ازدواج،
(كه خواستار
همسری وی با
برادر زادگان
و يا توقع
تسليم دختر به
اجرای عهد
"نذر سّيد"
شدن وی هنگام
تولد بود يا
به عنوان
خانوادگی و
ثروت
خواستگاران
نظر داشت) ،
استقبال از زندگی
مشترك با افسر
مهندس جوانی
كه دورهء تحصيل
عالی خود را
در فرانسه
گذرانده بود؛
و بريدن از
كانون گرم
خانواده در
مشهد و انتقال
به تهران ــ در عين
پابندی شديد
به سنّت ها و
رسوم
خانواده، و
تعلق خاطر
شديد به
خانواده و
گذشتهء سرشار
از عواطف
خانوادگی، از
روح سركشی بر
می خاست كه در
كانون مدرسهء
فروغ و سايهء
شاهزاده خانم
فروغ پرورش
يافته بود.
ستاد لشكر
خراسان، در
جشن بزرگ عروسی
نويسنده با
افسر جوان
استاد
دانشكدهء افسری،
چهرهء مطبوعی
دارد و يك
هيأت اركستر
نظامی به مجلس
می فرستد. و يك
"بالرين"
پناهندهء روس،نيز
كه چندماهی
است با عروس
آشنا شده،
برنامهء "باله"
اجرا می كند.
پس از جشن
عروسی مشهد،
عروس و داماد
به تهران می
روند و رسم و
سنت های جاری در
آنجا هم تكرار
می شود. شرح
سفر و آشنايی
با خانوادهء
داماد در
تهران، و
تجربه های
زندگی تازه در
پايتخت با
همان دقت
دنبال شده
است؛ تهران
سال 1317 و روابط محيط
تازه با مشهد
و روابط و
محيط مألوف
آنجا تفاوت بسيار
دارد.
سال
بعد، تهران
شاهد برپايی
جشن همسری
وليعهد ايران
با فوزيه،
شاهزاده خانم
مصری است. كه
هفته ها پيش و
بعد از مراسم،
در سراسر كشور
جريان می
يابد. و همسر
نويسنده، در
جمع افسران
تحصيل كردهء
اروپا، جزو
هيأت
تشريفات
پذيرايی از
مهمان های
خارجی دربار
ايران است.
گزارش
نويسنده از
شبان و روزان
جشن ها،
خواننده را به
آن سال های
دور می برد كه
كشور دچار
"آماس"
افتخار
بود؛هرموضوع
عادی هم
بهانهء
افزايش
"آماس" می شد.
نويسنده سعی
دارد احساس
خوش و مطبوعی را كه
خود از آن
روزها دارد،
به خواننده
منتقل سازد.
احساس زن
جوانی از
خانواده يی
"نوبل" كه خود
را با طبقهء
حاكم هم پيوند
می داند. و در
آنچه می بيند
و می شنود و می
خواند، می
خواهد شريك
باشد.
مشكلات
زندگی با يك
افسر جوان ــ
ازجمله
نگرانی
خدمتكار،
وتنها سربردن
در خانه يی
كوچك و اجاره
يی ــ با
نظارهء اين كه
هر صبح،
سربازی
سواره، اسبی
را يدك می كشد
و در كوچه
منتظر است تا
همسر وی از
خانه درآيد و
سوارشود، و
بعد درپی او
با فاصله حركت
می كند؛ برايش
آسان و تحمل
پذير می شد.
نامه نگاری با
مادر و خواهر،
رابطه اش را
با گذشته نگاه
می داشت؛ تا
تابستان سال
بعد كه همسر،
به اردوگاه
نظامی اقدسيه
رفت؛ و او با
نخستين
فرزندش،كه سه
ماهه بود، به
ديدار مادر و
خانواده. .
آيا
سپاه روس بود؟
درنامه هايی
كه همسرش برای
وی می نويسد،
از بحث احتمال
جنگ وخطرحمله
به ايران بين
افسران اردو،
ياد می كند. و
او در مشهد
خبرحملهء
آلمان به لهستان
را می خواند؛
و شبها مانند
همه مردم شهر،
به راديو برلن
و گزارش های
«شاهرخ» گوش
می دهد. تابستان
سال بعد كه
باز همسرش به
اردوی نظامی تابستانی
می رود و او با
نوزادش روانهء
مشهد است؛
چنان ذهنش از
خطر جنگ و
حمله به ايران
انباشته است
كه ديروقت شب،
هنگام عبور
اتوبوس، از
ميان يك ستون
نظامی، گمان
می برد، سربازان
روس وارد
ايران شده اند
: «... از شاهرود
كه گذشتيم
مدتی در جادّه
عدهء زيادی
سربازبا كوله
پشتی ديديم كه
در تاريكی شب
در دو طرف
جاده و درجهت
مسير ما در
حركتند. اين ها
در آن تاريكی
به اشباحی می
مانستند كه
مرتب و با
آهنگ پاها كه
يك نواخت به
زمين می
گذاردند،
حركت می
كردند. و
اتوبوس ما
بايد از وسط
اين ستون می
گذشت . تا مدتی كه
نسبتاً زياد
بود و ما از
بين آنها گذشتيم
همه را وحشت
گرفته بود.
چون می
پنداشتيم اين
ها قوای روس
بودند كه در
مملكت ما به
حركت در آمده
بودند؛ ولی
درتهران كه
بوديم ، كسی
خبری از اين
جريان نداشت
...» در حالی كه
اگر قوای روس
بود بايد ازجهت
خلاف مسير
آنها حركت می
كرد. ستون
نظامی كه از
ميان آن می
گذشتند،نشان
می داد بنا بر
حساسيت شاه،
سربازان
ايرانی در منطقه
جا به جا می
شوند. كم و بيش
دو ماه بعد
بود كه در
سپيدهءروز
سوم شهريور،
حملهء روس و
انگليس به
ايران آغازشد.
وصف حمله های
هوايی و زمينی
ارتش روسيه به
مشهد، و عبور
سربازان روس
از خيابان های
شهر، و
حضورشان در
مشهد، و
استقرار
ستادشان در
مهمانخانهء
نوساز باختر،و
دستگيری و
اعزام دسته يی
از افسران
جوان ايرانی
به روسيه، و
تلقی مردم از
اشغالگران،
همان است كه
درشهرودرفضای
خانوادهء
شاهزاده خانم
فروغ انعكاس
داشت .
در
بازگشت به
تهران، كه
بسيار بادشواری
همراه بود، در
نزديكی
شاهرود ــ
همانجا كه دو
ماه پيش عبور
يك ستون نظامی
،روی جاده،
مسافران اتوبوس
را نگران كرده
بود ــ
اتوبوس با
پاسگاه
سربازان روس
روبه رومی
شود، كه مسافران
هراسان را
تفتيش كردند.
و پس از ساعتی
نگرانی،
اجازهء حركت
يافت.
مردمی كه 16
سال بود،
خاطرهء جنگ و
اشغال خارجی
را از ياد
برده بودند،
ناگهان، با
تمام
ابتلاهای يك
اشغال نظامی
رو يارو شدند
كه با قحط و
اپيدمی های
وبا و حصبه
همراه بود.
مردم،
روستاها را
رهاكردند و در
طلب نان به
شهرها رو
آوردند. بازار
خوانين مهار
گسيخته، و
ملاها، رونق
يافت. و تبليغ
گسترده برای
بازگشت به
قهقرا، ترويج مدارس
دينی، و
برپايی هيأت
های عزاداری،
مسير اجتماعی
را سد ساخت. در
كنار اين يورش
ناگهانی،
انواع حزب های
سياسی و
روزنامه ها نيز
تأسيس گشت.
پيش از آنكه
رضا شاه از
ايران به
تبعيدگاه
انگليسی ها
برود، حصار
های ارتش نو ساختهء
او فرو ريخته
بود.
نماد نظام
ارباب ــ
رعيتی
در بارهء
آنچه با رويش
وزوال سلطنت
پهلوی ها بر
ايران گذشت،
بسيار نوشته
اند؛ ولی كمتر
كسی به ريشهء
اين فروپاشی ،
كه به ساختار
و زير بنای
نظام مربوط می
شد،
دقت كرده
است. ايران
بعداز«قراردادتركمانچای»
به دگرگونی
بنيادينی
نيازداشت، كه
نظام حكومت
ايلی وجامعه عشايری
را زير و رو
كند؛ و خود را
با نظام های در
حال پيشرفت
هماهنگ سازد.
اتحاد حكومت
ايلی و تشكل
نو پاگرفتهء
شبكهء مذهبی
شيعه، در جنگ
های ايران و
روس به شدت
آسيب ديده بود
و معرف
ناكارآيی آن
بود؛ نيم حركت
شيخ احمد احسا
ئی ، و پس
ازمرگ او،
حركت انقلابی
اصحاب مدرسهء
شيخ، فرصت كم
نظيری برای
بيداری نظام
حكومتی كور و
ناآگاه بودكه
سركوب و
انحراف آن، از
جانب شاه، و
ملاها، ايران
را در بن بست
توقف زنجير
كرد.
نخستين آثار
قرارداد
"تركمانچای" از
طريق گسست در
پيوند های
قديم نظام،
سرزمين های
وسيعیرا از
كشور جدا كرد
و روابط قديم
را به صورت روابط
جديد همسايگی
در آورد. و به
كسانی كه آن
سوی مرزهای
جديد
قرارگرفته
بودند اجازه
داد تا به
صورت اجاره
دار، در اين
سوی مرزها
فعاليت كنند.
كاری كه باب
تازه در نظام
كشاورزی
ايران گشود. و
مهم تر از آن،
بازشدن
مرزهای كشور
به روی
كالاهای
ساخته شدهء
خارجی بود ؛
كاری كه سيل
آسا كشور
راازمحصول خارجی
انباشت و
صنايع قديم و
"مانوفاكتور"
ايران را به
نابودی كشاند.
ونيروی كار
ايرانی، جای
صدور كالا،
خود را به
بازارهای
همسايه، عرضه
كرد.
البته، نياز
به مواد خام
صنايع خارجی،
باعث رونق
اقتصاد
روستايی در
ايران شد،به
اندازه يی كه
توجه "حاجی
ميرزاآقاسی"
، صدر اعظم
محمد شاه راهم
جلب كرد. و
او،جای آنكه
به يك برنامه
ريزی جامع در
سطح كشور
بپردازد؛ طی
دوازده سال
صدارت، 1438 پارچه
ملك فراهم
ساخت كه زمان
كناره گيری به
شاه پيشكش
كرد. عمل صدر
اعظم، ــ كه
تقريباً
كمتراز هر سه
روز يك ده
آباد كرده
بود! ــ سرمشق
شاهزادگان و
اهل ديوان بود
و به زودی با
حفظ قدرت مقام
خود، به تملك
و تصرف املاك
كشاورزی و
دهداری رو
آوردند. و
محصولات معين
مورد نياز
بازار خارج
توليد كردند.
جاذبهء اين
چشمهء تازهء
ثروت، نمی
توانست راه
بازرگانان و
اهل بازار را
به اين سو
منحرف نسازد.
و حضور آنها
دررديف
شاهزادگان
وسران ايلی،
در
كشور،سرانجام،
ضرورت تحول در
حكومت را
ناگزير
ساخت.انقلاب
مشروطه، تجسم
نياز تغيير نظام
سلطنت ايلی
بود.
بريتانيا، كه
در شرايط ممتازپيشروی
استعماری در
ايران ــ به
عنوان كانون
بزرگ نفت ــ جاپا
محكم كرده
بود، در اوج
دوران فترت
انقلاب
مشروطه، پشت
يك كودتا عليه
حكومت قاجار
ايستاد و يك
"ميرپنج" گارد
قزاق روس را
به قدرت رساند
و از سپاه 3500
نفری تابين وی
حمايت مالی و
سياسی كرد تا
بر فترت و ناامنی
ــ كه به
مرحلهء
خطرناك
رسيده بود
ــ
تسلط يابد.
اين عطف خاطر
انگليس، در
عين خدمت به
منافع
استعماری كه
داشت، نظام
اقتصاد روستايی
نو شده ولی
درگير با قدرت
خان ها، نظم ايلی،
و قلمرو
شاهزادگان
را، نيز به
سامان رساند.
رضا شاه، با
شعار استقرار
امنيت در
كشور، به زودی
نماد نظام
ارباب ـ
رعيتی ، و خود
بزرگ ترين
مالك ايران
شد. سردارانش
نيز با تأسی
به وی جزو
مالكان بزرگ
كشور درآمدند.
امنيه، و بعد
ژاندارم، در
بيابان، و پاسبان
در شهر، مظهر
قدرت مطلقهء
دولت بودند. (در
واقع، روزی كه
با فشار
آمريكا،برنامهء
اصلاحات ارضی
جای نظام
ارباب ــ رعيتی
را در ايران
گرفت، زير پای
سلطنت پهلوی خالی
شد.) كسانی كه
امروز هم
از«نبوغ و
كاردانی رضا
شاه در نو شدن
ايران» سخن می
گويند؛ دانسته
يا ندانسته
ازكارآيی
سياست
استعماری بريتانيای
كبيرتجليل می
كنند. رضا شاه
«شير علم »
بود كه با باد
روييد و با
باد هم افتاد.
آنچه همسر
راوی، كه از
اردوی اقدسيه
بازگشته ، در
بارهء وضع
ارتش و آيندهء
مبهم
كشوربرايش می
گويد، نشان می
دهد، آن سازماندهی
بيست ساله، كه
با رشتهء
نازكی به نوك
چكمهء يك نفر
بسته بود، بی
او، چگونه فلج
می شد. باقی
روايت، شرح
زندگی
خانوادگی،
تدبير منزل،
تولد ومرگ
دومين و تولد
سومين فرزند،
دشواری های دوران
اشغال كشور،
حضور درجمع
خانوادگی
دوستان هم
قطار همسر
راوی ، و گرد
آمدن
بيشتراعضای خانوادهء
او در تهران،
روايتی است كه
روابط ، روحيه
ها، شيوه های
گذران و فضای
اجتماعی سال
های آشفتهء
ايران تحت
اشغال روس و
انگليس و
آمريكا را
ترسيم می كند.
و گذشته از
اعضای خانواده،
نام ها وشخصيت
هايی وارد
روايت می شوند
كه در وقايع
آن زمان و سال
های بعد نقش
های مهم دارند
و در تحولات
سال های پيش
از اشغال و
دوران اشغال
روييده اند.
خاطرات خطی
مهندس شيبانی
سعی راوی، در
تصوير
گستردهء زندگی
اجتماعی و
تاريخ زمانه
است؛ آنچه
مربوط به
دانسته ها و
تجربه های
روزانهء خود
اوست، از
زندگی درون
خانه و بچه
داری و
گرفتاری دائم
جست و جوی
خدمتگار،
مشكل مسكن و
نقل و انتقال
محل سكونت،تا
كودكستان و
مدرسه و
دبيرستان ..و
بعد دانشگاه
بچه ها، نقش
اجتماعی و
مسؤوليت
زنان، شرح رفت
و آمدهای
خانوادگی و
دوستانه است
از حافظهء
سرشار او مدد
می گيرد و در
بارهء مسائل و
مشكلات عمومی
و مردانهء آن،
كتاب های
تاريخ،
خاطرات، و تأليفات
مربوط به
مسألهء نفت و
زندگیِ نامه
ها،(كه در سال
های نزديك به
نگارش
خاطرات خود
با حوصله
خوانده است) و
نيز متن خطی و
منتشر نشدهء
خاطرات
همسرش، سرتيپ
مهندس
شيبانی،
استاد دانشكدهء
فنی، به وی
مدد می رساند.
طبيعی است كه
متناسب با
خاستگاه
اجتماعی و
فضايی كه در
آن پرورش
يافته و زندگی
كرده است،
نسبت به حكومت
سلطنتی
ايران، تعلق
خاطر داشته
باشد. از
جمله، دنبال
كردن امور
دربار، و
ازدواج های
شاه، را از
قلم نمی
اندازد. حتی
در روايت آخرين
ازدواج شاه،
هنگامی كه
راوی با يكی
از دخترهای
خود به مغازه
های شهر سر می
زند ، مردم كه
تازه عكس
نامزدی "فرح"
را با شاه در
روزنامه ها
ديده بودند،
دختر را با "فرح"
نامزد شاه،
اشتباه می
گيرند. راوی،
طوری از اين
جريان و چند
مورد ديگر ياد
می كند كه
سايهء يك
آرزوی
برنيامده روی
روايت افتاده
است. نظير اين
روايت، شرحی
است كه از
وساطت خواستگاری
"تيمسار
خاتم" از همين
دخترمی دهد
ودشواری كه
خانواده،از
سر گذرانده
است.
در نبرد ضد
استعماری با
انگليس
از آخرين فصل
های جلد اول،
مسألهء سياسی
وسرنوشت ساز
نفت وارد
روايت می شود؛
كه شاه بيت
متن خطی
ومنتشرنشدهء
خاطرات
مهندس شيبانی
است. شرح
بازنشستگی او
در ارتش،
بازگشت به
ارتش با كوشش
رزم آرا، كار
دروزارت پست و
تلگراف با
مقام مدير كل
فنی، در كنار
دوستانش،
مهندس اشراقی و
مهندس
سميعی،نامزد
اعزام به
"كنگرهء وين" و
پيش از عزيمت،
ابلاغ عضويت
او در هيأت
خلع يد از
"كمپانی
بريتيش
پترليوم" و
عزيمت به
آبادان،
ازاين متن نقل
شده است. (راوی
ترور رزم آرا،در
مسجد و درمجلس
ختم آية الله
فيض ــ و
گزارش عروسی
شاه و ثريا با
پادرميانی
والاحضرت شمس،
تصويب و اعلام
ملی شدن صنعت
نفت، و نخست
وزيری دكتر
مصدق را
فراموش نمی
كند.) جلد اول،
با تدارك شتاب
زدهء سفری
سرنوشت ساز،
برای عزيمت
خانواده، به
آبادان پايان
می يابد.
"
حركت در تند
باد" ، از
صفحهء 376 آغاز
می شود. و به
خوانندهء
امروزی مجال
می دهد پس از
پنجاه سال از
دوران پر آشوب
و پرمهلكهء
جنگ آشكار
نفت، بين نسل
آگاه حكومت
گران ايران و قدرت
جهانی
استعمار و
عوامل بومی
آن، با هيجان
های ملی و
اميدها و نوميدی
های عرصهء
مبارزه، از
نزديك آشنا
شود ؛ و نقش ها
و نقش آفرين
های كانون
نبرد را در
خوزستان،
ببيند. و سايهء
سنگين
استعمار
انگليس را كه
در اعماق ريشه
دوانده،
احساس كند.
راوی، حركت
در تند باد
راهم در فضايی
خانوادگی
آغاز می كند.
همسر وی
ديروقت شب تلفن
می كند و خبر
می دهد كه
چگونه به
آبادان رسيده
است و آنجا چه
می گذرد . در
تهران، چشم ها
و گوش ها به آن
سو دوخته شده؛
و خبرهای
هيجان انگيز
رويارويی
هيأت ايرانی
ــ كه برای
خلع يد انگليس
ها به آبادان
رفته ــ با مديران
انگليسی صنعت
نفت، سر زبان
هاست؛ او، صبح
همراه ترتيب
برنامهء
روزانهء
فرزندانش، به
آنها از تلفن
بابا خبر می
دهد ، و به
صاحب خانه و
دوستان هم
تلفن می كند و
از وقايع
آبادان برای
آنها می گويد.
شكستن سلطهء
استعماری
سنگين انگليس
بر خوزستان، و
در دژ اصلی
حكومت آن بر
منابع نفت،
يكی از صحنه های
غرور آميز
تاريخ ملی شدن
صنعت نفت در
ايران است. و
اين كار در
رويارويی های
هيأت ايرانی مأمور
اجرای قانون
ملی شدن صنعت
نفت، با مديران
متفرعن
كمپانی،
اتفاق می
افتد. مديرانی
كه در آغاز
روبه رو شدن
از هيچ تحقير
نسبت به هيأت
ايرانی، ،
خودداری
نكردند. و
مأموريت هيأت
را به استناد
قرارداد 1933 زير
سؤال بردند.
ولی از يك
سخنگوی هيأ ت
پاسخ گرفتند
كه : «قانونی
از مجلس ايران
گذشته و هركس
در اجرای آن
مخالفت كند،
قانوناً و از
جنبهءبين
المللی، عمل
او
«سابوتاژ» تلقی و مجازات
خواهد شد... شما
فعلاً در خاك
ايران هستيد و
ما شما را
مستخدم ايران
می شناسيم.
درخاك يك
كشور، هيچ كس
نمی تواند
مخالف با
قانون آن كشور
رفتار نمايد.
اگر بكند جرم
است..»
اهميت آنچه
در آبادان می
گذشت در اين
بود كه در
كنار آن،
نيروی
دريايی
امپراتوری،
به نمايش قدرت
آمده بود. و
خطر اصطكاك
نظامی، اندك
نبود. هيأت
ايرانی، ده
روز بعد پرچم
ايران را بر
فراز ساختمان
ادارهء مركزی
كمپانی نفت در
خرمشهر
برافراشت. و
تابلو «شركت
ملی نفت ايران
ـ هيأت مديرهء
موقت» راهم
جای «رياست
شركت نفت
انگليس» نصب
كرد. وقانون
خلع يد را به
اجرا در آورد.
شرح وقايعی
كه در آبادان،
می گذشت،
درگفت وگوهای
تلفنی راوی با
همسرش، همراه
با گزارش واكنش
های
تهران،ياد
آن روزهای
سراسر هيجان و
غرور را تازه
می كند.
تهران، ميدان
كشمكش
حادّسياسی
بين دولت
ايران و حريف
مغرور وسيری
ناپذيری چون
بريتانياست
كه تازه به
مهم ترين
مسألهء بين
المللی تبديل
شده است.
«دكتر مصدق» ،
نخست وزير
ايران، بر
فضای مبارزه
مسلط است . و
هنوز آمريكا
در اين ميدان
نقش ميانجی را
بازی می كند.
زندگی
در آبادان
خانوادهء
مهندس شيبانی
در يك روزداغ تابستان،
با خانواده
های ديگر
اعضای مأمور خلع
يد، به
خوزستان تب
آلود می رسند
و جای خالی خانواده
های انگليسی
را در آبادان
می گيرند. شرح
وقايع
روزانه، به
ماه و سال می
رسد. و كسانی را
كه در ادارهء
صنعت نفت، پس
از رفتن
انگليسی ها
حضور دارند،و
در محيطی غير
اداری، و در
روابط زندگی
مشترك با هم
قرار گرفته اند،
می بينيم؛ و
راوی، با
زبانی نرم،
دنيای دوگانهء
خوزستان
كمپانی نفت
سابق، و
آبادان و خرمشهر
را نقل می كند:
بهشتی كه در
جهنم سوزان، برای
كادر انگليسی
كمپانی، مهيا
شده بود؛ و آدابی
كه به عادت
مستعمرات،
خدمتگاران بايد
در برابر
اربابان
رعايت می
كردند ــ از
جمله، حين
خدمت بايد پا
برهنه باشند!
ــ و با كفش حق
نداشتند وارد
اتاق رئيس و
ارباب
انگليسی خود
بشوند!
در كنار
«بهشت
انگليسی»
آبادان، و زير
پای آن، جهنم
سوزانی دهن
باز كرده بود،
و روزانه
هزاران
ايرانی را از
سراسر كشورــ
و بيشتر از
ساكنان جنوب و
مركز ايران ــ
می بلعيد. و می
مكيد و تفاله
می كرد. صنعت
نفت، گذشته از
خوزستان،
دهقان و زحمت
كش اصفهانی و
يزدی و
كرمانی
و حتی
آذربايجانی
و
گيلانی و
مازندرانی و
خراسانی را در
گردش و گسترش
خود جذب می
كرد. و در آن
جهنم رها
می ساخت.
دورهء
مأموريت
تحويل و حفاظت
از تأسيسات
نفت، با
«قرارداد
كنسرسيوم»
تمام شد و
مهندس شيبانی
و خانواده اش
به تهران باز
گشتند و زندگی
عادی سابق را
از سر گرفتند.اما
زمان درازی
نگذشت كه
بارديگر ــ و
اين بار با
مقام
نمايندهء
مدير عامل
شركت ملی تفت
ايران ــ به
خوزستان اعزام
گرديد. پستی
كه با خود
شرايط تازهء
لازمهء مقام
را همراه
دارد؛ شرايط
نانوشته و در
سايه.
محل اقامت
او، "خزعليه"
است ؛ در كرانهء
خرمشهر ، جايی
كه به رئيس
انگليسی شركت
سابق و بعد به
رئيس هيأ ت
مديرهء شركت
ملی نفت اختصاص
داشت.
تله يی به
نام پاشا
انگليسی ها
حتی پس از ترك
خوزستان هم،
با چشمانی
نامرئی
مسؤولان
ايرانی را درخرمشهروآبادان
زيرذرّه بين
گذاشته بودند:
از جمله كنسول
انگليس، از
پنجرهء كوچك
ديوار خانه اش
كه به
«خزعليه»
مسلط بود،
آنچه را در
آنجا می گذشت
كنترل می كرد.
با حضور
كنسرسيوم به
جای شركت سابق
نفت، نوع تازه
يی از روابط بين مسؤولان
ايرانی و
كادركنسرسيوم
پيدا شده بود ؛
ولی در قا لب
ارگانيزمی كه
از پيش جاری
بود.
رفت و آمد
بين
بصره،كويت و
خرمشهر، برای
بومی ها عادی
بود و از
گذشته های دور
سابقه داشت.
راوی از ديدار
و گردشی در
بصره ياد می
كند كه كنسول
ايران
مهماندارشان
می شود و در
بازار آنجا،
با چند مهمان
خود به خريد می
پردازند. ولی،
جالب تر سفری
است كه
پيش از آن،
به اتفاق
همسرش به
كويت
رفته. سفری
همان گونه
خصوصی ــ و
البته دور از
احتياط
ــ
كه تدارك آن
به سادگی گردش
در بازار بصره
نيست.
در
اين سفر، كه راه آن
را رئيس دفتر
مهندس شيبانی
هموار ساخته،
آنها باميزبانی آشنا
می شوند كه
برنامه يی فراتر
از برنامهء
خودشان ــ خريد
جواهر از
بازار آزاد
كويت ــ برای
آنها تهيه
ديده است. «پاشا»
ميزبان كويتی
در فرودگاه به
استقبال شان می
آيد. و آنها
را، به هتل
كوچك
فرودگاه،
راهنمايی می
كند . و
برای شام به
دعوت «خزعل» و
با اتوموبيلی
كه در اختيار
پاشا گذاشته
بود به خانهء
شيخ می روند.
(
پيش از اين
هم، از خانم
انگليسی «عروس
خزعل» به
عنوان معلم
خصوصی زبان
انگليسی ياد
شده بود و با
احتياط از نقش
مبهم
وی.)
پاشا، كه مردی
متنفذ و مرموز
به
نظر می آمد،
پس از اين
آشنايی و ميزبانی،
خود را دوست
آنها می شمارد
و در يكی از
ديدارها،
سرانجام به مهندس
شيبانی،
پيشنهاد
«همكاری با
آنها»
می دهد و از جمله
وعده هايش
مديريت شركت
ملی نفت است. و
پس از جواب
منفی شيبانی،
چند بار تكرار
می كند : پيشنهاد
خوبی است.
درباره اش فكر
كنيد. من باز
با شما تماس
می گيرم.
( در اين دوره
از جمله
«جواهری» به
خرمشهر می آيد
وبا نشانی يكی
از خويشان راوی،مهمان
مهندس شيبانی
وخانواده می
شود. «جواهری»
استاد اعظم فراماسونری
است و تأليف
جنجال آفرين
فراماسونری
«اسماعيل
رايين» شامل
اسنادی است كه
از وی مانده.)
در جمع
مديران
ايرانی، پاشا
چهره يی
شناخته است و همه
را نيز می
شناسد.
نظير اين
گوشه از آنچه
پشت پردهء روابط محيط
نفتی می گذرد،
جاپای ديگری به
نقش آفرينی يك
زن،
اشاره دارد
كه تا
پيش از ورود
پاشا به صحنه،
باور كردن آن
دشوار است و
حتی می تواند
به تصفيه حساب
های خصوصی
تعبير شود.
امّا، پاشا
كليد معمايی است
از سلطهء دراز
مدت و
استعماری
انگليس بر خوزستان،كه
پس از افول
قدرت
بريتانيا در
خليج فارس هم
حل نشده باقی
مانده است.
شيبانی
اندكی پس از «نه»
گفتن به تهران
منتقل می شود.
اينجا هم اندكی
بعد پاشا سر
می رسد و با او
در هتل ملاقات
می كند
ودوباره از وی
پاسخ
پيشنهادش را
می خواهد. و
همين كه « نه»
تكرار می شود؛
اندرزگونه به
او خبر می دهد :
"شما اهل
بهشتيد!". می
رود و ديگر
پيدا نمی شود. .
بعد از مدتی،
مهندس شيبانی
به دعوت
«مهندس
نفيسی» به
گروه برنامه
نويسی «پلی
تكنيك» می
پيوندد. و با
حفظ سمت در
شركت ملی نفت،
در تأسيس پلی
تكنيك شركت می
كند.
از
اين تاريخ روايت
به وقايع
متنوع زندگی
خانواده در
تهران و ميان
دوستان و
آشنايان
و
فضای آموزشی و
سامان زندگی
فرزندان و شرح
سفری به
آذربايجان و رضائيه
و گيلان می
پردازد. و
مرحلهء
ديگری از
زندگی و فضای
اجتماعی را
نقل می كند كه
باز در نوع
خود نشانی
ازشكل گيری
وقايع اجتماعی
در حال وقوع
است. و ديگر
تند بادی نو
در راه است.
برخورد با
شرايط تازهء
روابط اجتماعی،
و مشكلات
زندگی گروهی
از نخبگان نظامی
در دوران
بازنشستگی،
نحوهء
كاريابی آنها،
مشاركت
نويسنده در
فعاليت های
مددكاری هدايت
شده از بالا،
و سرانجام،
دست و پنجه
نرم كردن با
رويدادهای
نامنتظر
انقلاب..
آنچه
دربارهء اين
دوره در كتاب
آمده، جابه
جايی اجتماعی
را كه با
انقلاب در حال
شكل گرفتن
است، از نگاه
راوی
نشان می دهد.
نگاهی حيرت
زده و ناباور؛
كه درعين
غافلگير شدن و
تسليم، از
دفاع نيز غافل
نيست؛ زمينه
يی كه مجالی بيشتر
برای بررسی می
طلبد.
بايد گفت :
خانم
«عزيزالملوك
آذرخشی
(شيبانی)» با
اين خاطره
نويسی ،اثر با
ارزشی آفريده
اند كه
خواننده را با
خود به فضاهای
اجتماعی
متنوعی از
تاريخ معاصر
ايران می برد.
5
سپتامبر ــ 2009