قصیدۀ
بلند هستی
رضا
مرزبان
اين
قصيده، پژواك
افول آخرين
بارقۀ انقلاب
اكتبر در
روسيه و عرصۀ
جهانی است
درآمد:
1
روزگارا
!
شگفتا
روزگارا !
با چه
آیین در تو
باید زیست ؟
در چه
آیین در تو
باید مُرد ؟
کس
ندانستهست
از آغاز ِ بی
آغاز
و نمیداند
هم از پایان ِ
بی پایان
با چه
آیینی تو میگردی
یا
نمیگردی !
در تو تا
غرقم – گیاهی
خسته را مانم
اسیر
گردبادی تند،
در امواج
توفانی.
با تو
بودن را نمیتابم
بی تو
بودن را نمیدانم
در تو تا
نابود میگردم،
نمیدانم
چرا مانم ؟
2
ای
کدامین رسم !
در
کدامین عصر
خواهم
یافت بازت
بی که
پیری در شیار
ِ رشتۀ انبوه
ِ رگهایت
کمین
سازد
باغ بیمرگی
- جاودان
جاوید –
بر
گُلدانههای
جزمهایت
سایه اندازد.
هیهات !
ای
کدامین رسم !
- این
سان –
در
کدامین عصر
خواهی
زیست
خواهی
ماند ؟
3
- و تو ...
چند
خواهی زیست ؟
چهل
سال، پنجاه
سال، صد سال ؟
چه
سنگینست این
بار !
- چند
خواهی ماند ؟
ده
روز، صد روز،
هزار روز ؟
ده
سال، صد سال،
هزار سال ؟
چه
دشوار ست این
کار !
* * *
امّا،
هستی هست :
ده هزار
سال، صد هزار
سال، میلیارد
میلیارد هزار
سال،
و
یک انفجار !
و در آن
،
تو
آخشیجی هستی
از هزارها میلیارد
آخشیج
دیگر ،
در
هر انفجار !
داستان
اینست :
زوال
به هنجار – یا
ناهنجار.
هستی
محور نمیشناسد
در
پرواز،
اندازه
نگهدار !
گزاره:
ما
،
درین
هستی ِ بیکرانه
کجاییم
؟
1
روزگارست،
روزگار
شگفتیست،
روزگاری
که تا هست :
- از
آغاز خالیست،
روزگاری
که :
-
جاری و خیزان،
هر
طرف، هرچه،
هرجا –
چرخ
چرخنده،
گردان و پویان
!
* * *
روزگاری
شگفتست آری،
چیست
امّا ...
این
شگفتآفرین
روزگاران؟
کس
نداند مرین
راز ِ دیرین،
-
این بیآرام –
در نهانگاه
ِ یک شام
تاریک !
یا
فراسوی این
راز و این شام.
جز – که
در تیرگی، موج
ِ نوری
میدود
گرد گردان و
چرخان
با
خروشی که :
-
در ژرف ِ
انبوه –
انفجاریست،
آنگه شیاری
و در آن ...
کهکشانهاست
جاری،
راز،
اینگونه
آغاز گشتهست
در یک
آغاز ِ هرگز
نه آغاز.
گردبادی
که :
گرم
ِ تکاپوست
و غباری
کزین باد
برخاست.
وین تکاپو
:
چنبری
بیسرآغاز و
پایان،
و ... درو
چنبر بیشماران.
* * *
قصهپردار
ِ فرزانه –
دانش –
قصۀ
هستی اینسان
سراید
از
جهانی که
پندارۀ ماست
وآسمانی
که در دیده
آید:
-
«در نخستین ِ
هرگز نخستین،
تُندر
ِ انفجاری –
چه بسیار –
در
غباری ازین
گِردتوفان
آذرخش
شررها پراکند
وز
شررهای
افشانده
-
هر بار –
در
فضا کهکشانی
پی افگند،
در
کرانگاه ِ هر
کهکشان باز
جنبشی
هست و پسانفجاری
کهکشانها
که در بیکرانند،
گلّۀ
بیشمار
اخترانند.
آنچه
امروز منظومۀ
ماست
حاصل
ِ انفجاریست.»
باری !
انفجاری
که میلیارد،
میلیارد،
میلیارد سال
همچنان
باز میلیارد،
میلیارد بر آن
گذشتهست
تا
سرانجام،
در یکی
پارۀ آن
زندگی
نقش بستهست
و ...
آدمی از
یکی شاخه رستهست
از
میان هزاران ِ
بسیار،
زندگانی
که با رفته
رفتند،
و بسا
زندگانی :
- که
در رفتن ِ
خویش هستند،
بی
که خود از چه و
چون ِ این بود
و نابود
آگاه
باشند –
و
درین پاره
امید بستهست.
* * *
موجی
چرخان چرخان
میپیچد، میتوفد،
میروبد، می
تارد،
میراند،
جاری در
خون،
جاری در
آب، در آتش،
در سنگ، در
باد، در خاک،
جاری در
قطره، در
ذرّه، در
یاخته، در
ملکول،
جاری در
اتم، در
نوترون، در
پروتون،
جاری در
زمین، در ماه،
در خورشید، در
کهکشان،
و بیپایان.
موّاجست،
انبوهست،
سیّالست.
ناپیدا،
امّا در جنبش،
در گردش، در
جوشش، در خیزش،
در ریزش.
موج ِ
جاری، زمانست
:
جان ِ
دمیده بر
تاریکی، بر
هستی.
* * *
با
طنین صدایم در
آفاق
گاه
میپرسم از
خویشتن
-
زمان چیست
امّا ؟
یا :
چه
میشد اگر من
زمان بودم،
آنگاه
میدمیدم
در آفاق ِ
هستی، زمان را
-
بیآرام –
و پژواک
گوید :
-
من زمانم به
هستی رسیده
و
زمانست در من
دمیده
و
من از خویشتن
در زمانم،
رمیده
نیستم
من،
-
که هستم –
زمانست،
در خود دمیده،
دمی
آرمیدست و آنگه
رمیده :
-
دگر هیچ !
و طنین
صدایم در
آفاق،
جز
طنینی درین
لحظه، در
خویشتن
نیست !
2
در
یکی ژرف
تاریکی ِ محض
که :
-
نه آغاز دارد
، نه انجام،
نه
کرانهست آنرا
نمایان،
ناخودآگاه
تازد
در
خود، از خود
گریزان –
خرمنی
از شررهای
تابان،
در
مداری که گرم
تکاپوست.
این،
جهانست
حلقه
حلقه در آن،
کهکشانها
وآنچه
خوانیم افلاک.
مطلقی
نیست :
هر چیز
جاریست
و
زمان بر همه
چیز جاریست
و
همه چیز در
انتشارست
- در
انفجاریست
دائم.
* * *
در
جهانی که جاریست
هرچه،
هرجا،
آنچنان
نیست
که
مینماید
و چنان
چون
نماید
دمی
هم نپاید
* * *
بار
دیگر که در شط
شنا کرد
زیر لب
گفت با خویش :
-
«این همان
نیست
آبی
که در آن شنا
کرده بودم.»
و ...
آبِ
روان گفت :
- «این
همان نیست،
-
موجی که در من
شنا کرده بود
او »
امّا ...
هراکلیت
نشنید !
3
از درونسو
:
بسته در
«این شب
تاریک»
- که برون
سوی و دگرسویش
نه -
و
پراکنده بران
کهکشانها،
-
گله هر سوی و
یله -
تُندبادی،
با
خروشی که در
آفاق رها،
همه
را میراند
و ...
کهکشان
ها،
- که مگر همسفرند
-
گاهگه
از زبَر ِ هم
گذرند.
* * *
این
گرانسنگ،
گردنده
افلاک،
با گران
بانگ ِ پژواکِ
آهنگ،
که دَم ِ
آن،
از
هزاران و
میلیارد
سالان فزونست
و در این
پهنه،
منظومۀ
ما،
چون
یکی ذرّه،
در
فضا بیقرار و
سکونست؛
عرصۀ بیکران
ِ کلانهاست.
هرچه آنجاست،
-
تا بینهایت –
از
برآورد ِ
اندیشۀ ما
برونست.
* * *
شرق :
-
پیر ِ افتاده،
امّا
نیفتاده از
پا،
بار
ِ اندوه ِ
تاریخ بر دوش،
سایۀ
ابر پندار و
رؤیا
در
خم ِ راههای
همه پیچ،
وز
پی ِ راز،
در
خویش پویا –
خاطرش
سوی پاسخ
گراید.
پاسخ
امّا ...
نرمآهنگ
و اندُه
سرشته،
شعر
پندار و
رؤیاست !
شرق
گوید :
-
خفتگان ِ
نهفته در دل ِ
خاک
از
نشابور میدهند
آواز :
«وه
که در جان ِ
ما، نهان رازیست.
آفتابی
که آسمانتابست،
پیش
آن راز، قطرهپردازیست.»
* * *
نغمهپردازی
از شبان ِ
دراز
چاووشی
خوان ِ طارم ِ
افلاک
میدمد
در نی و سراید
باز :
«چشم
دل باز کن که
جان بینی ...
دل
ِ هر ذرّه را
که بشکافی،
آفتابیش
در میان
بینی!»
* * *
شرق،
امّا ...
چشم
ِ دل باز،
جُسته
بسیار باران
-
چه بسیار! –
در
درون سوی
بی که
باید
جز
سرابی ز پندار
و گمانی
که :
-
پوچ و دگر هیچ !
* * *
هیچ
امّا مگر هست
؟
پوچ و
هیچست هستی ؟
نه !
هستی
نه پوچ و نه
هیچست،
هستیست
- و در
آن،
جز
کلانهای
انبوه،
ذرّه
هم هست :
این
غباری
که
خورشید باید
تابد
از روزنی،
تا
برآید !
* * *
قصّهپرداز
فرزانه – دانش
–
قصّهیی
دیگر از آن
سراید :
-
ذرّه،
این
خُرد
خود
جهانیست،
آری !
و
درو نیز جاریست
گِرد
گردان ِ
منظومهواری.
در جهان
ِ همه خُرد،
خُردها
نیز بس بیکرانند
:
- بانگشان
هست،
موج
ِ پروازشان
هست،
امّا :
در
جهانی که
ماراست،
خُردها
بینشانند ؛
خُرد،
چندان و چندان
:
که
از سفرۀ آب و
از باد
خُرد
چندان :
که
از پردۀ سبزه
و برگ،
یا که از
لای پلکان ِ
نوزاد ِ در
خواب،
- چون :
فوج
مرغان ِ انبوه
ِ دریا،
روی
نیزار ِ
خاموش مرداب –
در
عبورند و پرواز .
در جهان
ِ همه خُرد،
ذرّۀ
ما،
چو
منظومهیی
در
یکی کهکشانست.
* * *
کجا،
خُرد آیا
کلان میپذیرد
؟
و کلان،
آن
بیکران،
کجا ؟
ما،
درین هستی ِ
بینهایت،
کجاییم ؟
خُرد در
بینهایت
گر
نهایت پذیرد
سرانجام.
خود
کلان نیز پیداست،
میرسد
در کرانی به
فرجام.
* * *
امّا
نهایت !
-
جز روند
دگرگونگی –
چیست
؟
هر
نهایت،
اگر
هست پایان،
که
اینست ؛
نیست
پایان،
جز
آغاز ِ دیگر!
رشتۀ بینهایت
چنینست !
* * *
در رگان
ِ کلانان و
خُردان،
جوهری
هست جاری
جوهری
کان زمانست
و
... فراسوی خُرد
و کلانست.
و ...
اگر
چند در هر دو
جاریست،
امّا
...
این،
همان نیست در
خُرد،
که
: کلان را
نوازد.
ضدّ و
ندّی که در
ذات آنهاست
در
زمان نیز ساریست.
و جهان :
هرچه،
هرجا،
ازین
دست
از تضادیست
سرشار.
- و در
آن،
جدالی
بیآغاز و
اندازه
برپاست.
* * *
در
تکاپوی بیانقطاعی
که هستیست؛
با
اتّصال ِ
مداوم،
انفصال ِ
مداوم،
انقطاع ِ
مداوم
و تکرار
...
امّا
نه تکرار،
آفرش،
زایش و باز
زایش –
روالی
قدیمست.
در
تکاپوی ِ
پیوند ِ
انبوه،
خُرد،
جایی کلانست
و ...
کلان ِ
گریزان ز خود،
خُرد ِ بسیار
...
مطلقی
نیست،
هرچه
هرجاست،
از
دگردیسی خویش
برپاست.
مارس
و آوریل 1992 –
پاریس
4
در جهان
ِ کلان،
هزار
سال، کم از
جنبیدنیست
در جهان
من،
هزار
سال، سی نسلست
!
و من،
شب
را
- که
اینک رسیدهست
–
با سی
نسل مرور میکنم
:
دقیقی
که :
- در تب
ِ جهان ِ بیشب
میسوخت
فردوسی
که :
- از
ژرفای آن، به
می و افسانه
پناه برد
خیّام
که :
- بستۀ
بیپایانش
یافت
حافظ که
:
-
سرگشته در آن
غوطه خورد
و نیما
که در حیرت
بود :
- از
کجای ِ آن
بیاویزد قبای
ژندۀ خود را ؟
* * *
شب میتراود
:
و من در
خویش میتنم :
همچون
آغازی در
پایان،
یا
پایانی، در
آغاز.
و شب،
باز میتراود :
در
سنگ،
در
پنجره
در
آینه،
در
باغ،
و : در من.
اسم شب
"تاریکی"ست
ژرف
و انبوه
سرشار
از هیچ
خالی
...
کدام
راز با اوست ؟
* * *
چه
تنهایم من،
چه
تنهاست،
دنیا !
برخیزم،
شراری
برانگیزم،
برخیزم !
* * *
امّا ...
میتراود شب
میتراود
کابوس.
* * *
در
ساکتِ شبِ
تاریک،
با
چشمان ِ کابوسِ،
جهان اشباح
را،
میکاوم
:
- انبوهِ
عریان و
خاموش؛
گلههای
ناآرام،
بیهیچ صدا،
در
جدال،
گریز،
تکاپو.
برّههای
رام ِ بیشبان،
- که گرگهای
هار میشوند،
و
تازیانۀ نیاز
و ترس
- که آنها را
میتاراند،
و ...
گزیدن،
دریدن،
بهدندان
کشیدن !
و
مردمکانِ بیمناک،
که در حدقهها
میچرخند!
بانگ
برمیدارم :
- های ...
بندیانِ شب !
سایههاتان
مانده برجا،
در
سیاهیهای
دور و دیر !
خویشتنتان،
در کجای این
شبِ دیرنده
پنهانید ؟!
* * *
در گلو
میشکند،
برنمیآید
بانگ ...
سایهها،
میلغزند،
میلغزند،
میلغزند
...
و ...
- صدایی
ناگاه،
در فضا میپیچد،
با
هزارن خط ِ
موّاج ِ بجا
مانده ازآن،
روی
آیینۀ سُربین
ِ سکوت !
* * *
در باغ،
درختی شکستهست،
شب
توفانیست !
مُشتِ
باد است که بر پنجره
میکوبد :
-
آبای خود را
دریاب !
بههرسو
میچرخم :
-
آبا،
اُمّهات،
کجایید ؟
و
اشباح،
با
توفان رفتهاند
...
* * *
در
خویشتن میتابم
:
- کجا
رهایت کنم ؟
- به ماه !
شِکوه خواهی
کرد :
- مادرم!
زمین !
بیتو
تنهایم، آه !
به
زمانی دیگر ؟
باز
شِکوه خواهی
کرد،
از
زمانی بیگانه
که
تو،
در
آن دربند !
در
زمین، امّا،
باری !
بازگو :
دور
ازآن کُپه که
روئیدی،
جز
غریبی، چه بهسر
داری ؟
- ماهی ِ
برکه،
که
افتاده به
دیگر برکه ! –
با
زمانی که :
-
نه بیگانه، نه
خویش –
در
تو جاریّ و تو
در آن جاری !
در
زمانی
-
گیرم آنسان
که گویی –
توانسای
و دشوار،
بر
زمینی،
نه
نرم و نه
هموار،
زیست باید.
با
زمانی که هستیست
و زمینی
که: دنیاست.
و تو ...
یک تن از
پنج میلیارد
و
فزون باز از
پنج میلیارد،
شاید.
* * *
میتراود
یاد،
با
غریوی از دور.
تنها
نیستم دیگر ؛
در باغ
درختی شکستهست
...
و ...
باد میتوفد
!
5
میتراود
یاد :
... و
زمین،
(خُردزادِ
هفت دیگر دختر
ِ خورشید)
چرخچرخان،
رشتۀ
دامن ِ مادر
در دست،
-
همرهِ
خواهرکان –
گردِ
مادر گردید :
-
«چرخ ! چرخ ! همبازی
!»
«خدا ! منو
نندازی ! ...»
تا زمان
ِ زایش،
در زمین
آغازید.
... و
زمین،
میزاید.
و جز او،
-
هرچه که هست –
در
زمان میزاید.
* * *
این
هستی ِ هماره
به زایش
- با
دردِ زادن ِ
بسیار –
و نیز
هرچه درو هست،
در کار ِ
زایش و تکرار؛
افسانه
نیست،
فسون
نیست :
بود
و نمود دارد و
دیدار !
* * *
خاک : که
بار میگیرد،
خاک : که
بار میگذارد،
گیاه،
که
از خاک میروید،
و
بار میگیرد،
و
بار میگذارد.
و درخت،
و
پرنده،
و
پروانۀ در
پرواز؛
پلنگی
که در کوه مینالد،
گوزنی
که در پناه
گیاهان ِ خشگ
ِ گودالی تنگ
میزاید
و خیسی ِ
زهدان را از
زاده میزداید.
* * *
یک روز
سرد :
درون
غاری تاریک،
زن
نالید؛
تنها
بود.
و آتشی
نهفته در
خاکستر ِ
اجاق،
با
نیمسوزی کمدود.
و بوی ِ
دود شدن ِ
گیاه،
و برکۀ
زلال ِ باریک،
- که چکه
چکه آب،
از
سقف غار مینوشید
–
... برکه،
از
"دردناله"ی
زن لرزید،
با
صد هزار رعشه.
-
قطره، قطره،
عرق
و ...
چکه، چکه،
سرشک،
بر
چهرۀ تکیدۀ زن
لغزید.
و سایهیی
مضطرب،
بر
روزن ِ غار.
زن،
چندان بر خود
پیچید،
تا
زایید.
* * *
- با
دردِ زادن –
زن،
خانواده
ساخت،
تبار و قبیله
ساخت
ایل
و عشیره ساخت
... و
جامعه زایید.
* * *
و جامعه
:
با
دردِ بیشتر
- انقلاب –
میزاید،
خود را،
و باز
خود را،
میزاید.
و زمین،
ذرّهیی
گُم در شیار
کهکشانی دور
نک،
تو را دنیاییست.
و تو، ...
در روی زمین،
خویشتن
دنیایی !
* * *
6
تندپوتر
از غریو ِ
باد،
یا
تُندَر
میتازد
ياد
- تا
دوردست ِ دور –
* * *
نخست،
آدمی بود،
و
حرکت،
و
صدا،
در
طبیعت رها.
و آدمی،
در
تداوم ِ حرکت
و صدا
تصویر
ساخت
و
نماد
و
کلام
و
کتاب
در جهان
ِ همه بیم،
عصر
جادو آغاز شده
بود
نمادها،
خدایان
بودند،
-
خون آشام –
و
جادوگران،
بیانگر
خشم و کین ِشان
و
طبیعت،
سهمگین
بود :
آتشفشان
که میخروشید،
جادوگر،
دختر
نو دمیده،
و
پسر نارسیده،
نثار
میکرد.
* * *
اندیشه،
در وهم زاده
میشد
آدمی،
کودکی ِ
دشواری از سر
گذراند.
ترس از
آب،
آتش،
ارتفاع
از
باد،
از
سایه،
پیش ِ
پای باران،
آفتاب،
رود
سرکش،
نثار
ِ آدمی ارزان
بود.
* * *
اندیشه،
در
وهم شکل گرفت
و
خدایان،
از
نمادها
برخاستند.
و نماد،
قدرت ِ
ناشناخته بود.
* * *
جادو،
آغاز ِ تکوین
ِ اندیشه،
در
وهم بود
و دین،
پایانِ
تکوین آن.
پیامبران،
بیش
از جادوگران،
از
مصیبت آدمی
نکاستند
جنایت،
همچنان
در زیر آفتاب
جاری ماند.
آدمی،
هرگز
تنها نبود
و در
جامعه بود که
خود را باز میساخت.
نفی
جامعه،
- عصیانی
که ترک دنیا
نام گرفت -
نفی خویش
بود.
و
جامعه،
طلسم
اسارت ِ آدمی
-
در خدمت ِ
خدایان ناشناخته
و
"سایۀ خدایان
ِ" شناخته.
* * *
اندیشه،
از وهم،
جدا گشت.
آدمی،
دوباره
زاده میشد
-
بی صلیب،
بیزنجیر.
خدایان
- در
کوهساران –
سنگ
شدند.
جادوگران،
و
پیامبران،
-
سایههای
اضطراب –
بر
دیوار.
آدمی،
در
خویش بهرهایی
برخاست
عصر
عصیان رسیده
بود
و خیزاب
ِ خشم،
بر طلسم
ِ هزاران قفل
هزاران
وَهم،
هزاران بند.
بر
نادانی،
توفان،
برخاسته بود !
* * *
کجایید،
آآآی ...
خدایان !
خداینمایان
!
سایۀ
خدایان !
شمایان
که :
جهان به
کام ِتان بود
و پنداشتید،
تاریخ
به نام ِتان
شد
از شما :
آنکه
با خشم به
دریاها
تازیانه میزد
آنکه
شهرها را به
آتش میکشید
و
خدایان ِ
خاموش را بهاسارت
میبرد
آنکه
شعلۀ تازان ِ
آتشفشان بود
و آنکه
گردباد ِ خون
جز
آوار،
چه
برجاست !
همه
دود گشتید
و
به اثیر
پیوستید !
بینامان،
همچون نامآوران
:
همین
دیروز بود.
اما ...
کسی
"ترومن" را بهیاد
ندارد
هرچند
"هیروشیما" و
"ناکازاکی"
از
جنایتی حکایت
میکنند
که
در زیر آفتاب،
برجاست !
7
تا،
شیارهای
کبود ِ آگاهی
بر
تودۀ خاکستری
ِ نرم ِ مغز
نشست،
چند
میلیون سال
طول کشید !
* * *
نخستین
مادر،
که از
خدایان بار
گذاشت،
-
شب بود.
صبح،
دید
نوزادش
تازیانه بهدست
دارد ؛
برگِ
خشک شد
و به
سقفِ غار
ماسید.
* * *
عصیان،
سرآغاز
ِ کشف بود :
ترس،
از
بیگانگی برمیخاست.
آدمی،
با
آب،
آتش،
توفان،
و
طبیعت،
آشنا
شد؛
سرانجام
بهخویش رسید.
تازیانه،
زبان
ِ خدایان
مانده بود
تبار ِ
خدایان،
خون
ِ آبی داشت ؛
کفش
و کلاه ِ
زرّّین،
و
قبای سرخ.
بر
بالاترین
بالا مینشست
در
پائینترین
پائین
بر
موج ِ بردگان
-
با اشارۀ چشم
ِ او –
تازیانه
فرود میآمد.
* * *
به کاوش
پرداخت :
در
خویشتن،
و در
جامعه،
خدایی در کار
نبود
خدا
زادی نیز
ساحر،
و
راهب،
- یکسان
–
در
خدمتِ اسارتِ
او بودند.
و ...
آیینها،
بندهای
اسارت،
در
تنگنای زمان.
او،
زنبور ِ
کندوی ِ طلای
ِ خدایان بود.
درخت
بزرگی
نه
در چشمهساران
ِ بهشت،
که
در رگهای او،
ریشه
داشت.
هیچ
تباری ابدمدت
نبود.
هیچ
خونی، آبی.
و خدا
-
در عرش –
با
هیچ راهبی
ناشتایی
نخورده بود.
* * *
انقلاب
برخاست.
آرمان،
جای
آیین نشست :
آرمان ِ
خواجگان،
آرمان ِ
بندگان.
و،
آرمان
با فلسفه
آمیخت.
بردگان،
زیر
آسمانی
نشستند،
که
خود ساخته
بودند.
و در
خورشیدی،
که
خود افراخته
بودند،
حمام
ِ آفتاب
گرفتند.
* * *
اندیشه،
پنداشت
آزادی به تخت
نشسته است :
به هیچ
دست و پا و
گردنی،
زنجیر
و به هیچ
گوشی حلقه
نیست.
امّا ...
زمانه،
پای این
پندار، مُهر
نگذاشت
بردگی
برجاست،
حتّا آنجا
که بردگان
طلسم را شکسته
بودند.
پنج
میلیارد
آدمی،
بر
پهنۀ زمین
در
رنجاند.
و ...
پنجاه
میلیون خواجه
سَروَری میکنند
در
جهان،
جنگی بیانقطاع
درگیرست.
۸
شب،
دیرست،
یاد، در
خاطره
سرگردان
و
خواجگان،
به شادی
ِ "سقوط سنگر
بردگان"
پای
میکوبند.
کدام
سقوط ؟
جنگ در
آغازست.
دیروز،
تکرار نمیشود.
امروز،
پایدار نیست
و فردا،
روز دیگریست.
* * *
تو،
با
زمانه در گذری
:
زمان که
در تو گذشت
حصار ِ
امنی نخواهی
یافت
و
دیواری که
پایداری کند !
* * *
توفان،
جهان را
گرفته است
و من،
به
توفان رها شدهام
میپنداشتم
:
به
پناهی رسیدهام
امّا،
ای دل ِ غافل !
این
شکاف دندان ِ
تمساحست !
* * *
این جا
که من هستم،
زندگی،
درون
ِ حبابست.
سگها،
صدای
پرنده در گلو
دارند
و پرنده
روی برفها
- تا سپیده –
عاشقانه میخواند
!
همسایۀ
من،
با گرگ و
موش و گربه،
محشورست :
با شغال
ناهار میخورد
و با
پلنگ سر میز
شام مینشیند.
در
گلدانهای
نفیس کریستال
و چینی،
گُلهای
سنگی نشانده
است !
* * *
قصّابِ
چاق ِ محلّه
- کارد بلند
در دست –
روی
جمجمۀ آدمها
میخرامد
و از
"حقوق بشر"
لاف میزند !
سگهای
آدمخوار،
در
شهر رها شدهاند
و
دنبالِ گوشتِ
جوان میگردند.
دیشب،
در
ناحیۀ ۸
پلیس،
- هنگام
ِ بازجویی در
بازداشتگاه –
پسربچۀ
عربی را بهگلوله
بست.
امروز،
هواداران
ِ محیطِ زیست
بالنی
بههوا
فرستادند
تا به
شکار نهنگ در
اقیانوس
کبیر،
اعتراض
کنند !
* * *
کار
اخلاق، بالا
گرفته است :
خانوادۀ
سلطنتی
انگلیس،
مدافع
زندگی تمساحها
و شیر ِ زرد ِ
آفریقاست !
و ...
اجساد
از یاد رفتۀ
معدنکاران
پای قصر
بوکینگهام،
از
هم میپاشد
* * *
9
پشت ِ
دیوار ِ سابق،
اربابان
صف بستهاند
آنجا،
شتر
قربانی میکنند
!
دست
و پا بسته،
-
زیر تیغ قصّاب
-
شتر، هنوز سر
میکوبد.
"انفرمیههای"
مالی
ماشین
حساب در دست،
در رگهایش
دلار تزریق میکنند
تا خون
سریعتر جاری
شود.
و ...
ماشینهای
بستهبندی
-
در دلتا –
پر
شتاب،
خون
را به بازار
میفرستند!
بین
اربابان،
سر
ِ تقسیم گوشت
دعواست
و شتر،
هنوز سر میکوبد
!
* * *
آری،
پایانی
در کار نیست :
تازه
آغازست !
تلقین ِ
پایان،
نفی
پایداریست :
- پیشگویی
ِ ساحران،
پیامبران،
مبشّران
ِ تسلیم –
* * *
زمانه را
پایانی نیست :
امّا،
آیا به
پایان ِ زمین
رسیدهایم ؟
مرغوای
"نو
مالتوسیَن"های
سبز،
روشنتر
از الهام
باکرۀ معبد
"دلف"
نیست.
زمین،
میساید،
میفرساید،
میپاشد،
امّا نه
با دستِ آدمی !
با
قانونی که بر
آن جاریست
و آدمی را
در آن دستی
نیست،
تا آن روز
:
آیا آدمی
از زمین کوچ
میکند؟
آنک،
آرزوی دور !
* * *
اینک،
امّا :
بردگی در
پیشست.
باید به
رهایی اندیشید
:
قطره
قطره باید
پیوست.
جوی
شد،
رود
شد،
دریا
شد !
دامن ِ
زمین،
برای
سیری،
ایمنی،
برابری و
مهربانی،
تنگ
نیست.
* * *
شب،
روی دشت
گسترده است،
تا
دور دستِ دور :
آن سوی
دریا
- ولی
–
داستان ِ
دیگریست
سپیده،
از
افق سر میکشد !
خورشید،
اگر
درین پشته
نبود،
غم
نیست،
از
پشتۀ مقابل
برمیآید ...
* * *
هستی،
کتابیست
بیپایان،
در
گذار ِ زمان
سرانگشتِ
باد
ورقهایش
را یک یک میگشاید،
میبندد،
میگشاید.
ما که
نبودیم،
هستی
بود،
با
جلوههای
بود، نمود و
نبود.
ما که
هستیم،
هستی
هست،
ما که
نباشیم،
هستی
خواهد بود،
در
کُنشی مدام،
با باور
ِ جاویدان.
10
- بهکجا
میروی ای مهر
ِ فروزنده ؟
ناکجای
تو،
-
درین چنبر ِ
گردنده –
کجاست
؟
* * *
خورشید،
پیش
ِ روی ِ منست :
نیمی
در آب، نیمی
در آسمان
-
از دریا
برآمده –
نه
سرخ ِ سرخ،
نه
بنفش.
دمی
- نه
بیش -
تلاقی
ِ شگرف در افق.
گویی
روشن، در
برآمدن ِ آرام،
- بی
باد، بی چوگان
–
* * *
مهر
برمیآید
دمی میخرامد
:
-
نگینی زرّین و
گردان
بر
گسترۀ فیروزۀ
کبود ...
دریا،
برجا،
افق،
بهدریا
پیوسته،
آفتاب
گسترده
و این
همه،
در
آینۀ دریا،
لغزان
!
تا :
کجا
ابر،
کی
باد،
کجا
غروب !
* * *
روز که
دمید،
رهگذر،
به شبِ دیرنده
نمیاندیشد !
17
ژوئیه 1993 – 28 تیر
ماه 1372 – "کُرس"