سه شعر از
رضا مرزبان
(از
مجموعۀ "قمریهای
عاشق")
در
نبرد خدایان
میخواهم
آزاد باشم
و بیآمیزم
با
روزگار خویش
- عصر
تدارک تسخیر
کهکشان -
بی
تازیانۀ
پیچان به دست
شاه
پیچان به دست
شیخ
و :
گردهی
رها شده در
پای شیخ و شاه
و
دست و پای
بسته، حلق
آویز
در چاهسار
مزبلۀ روزگار پیش
اما
نمیگذارند
(خیل
کلاغها
با قار قار
ممتد
بر روی آنتن
در
آبشار امواج
و
بارش مداوم
فضله
-
آگنده از
عفونت
مردارهای دور:
در ریگزار بداوت)
تا
پر گشایم آزاد
و
سر کنم به
آزادی
- در دیار
خویش
خواهم
با
روزگار خویش
همآهنگ
بر
سفرۀ محبت
انسان
در
مقطع مقرر
تاریخ
آواز
زندگی بسرایم
امّا
...
در
این کریوۀ پر
پیچ
(کز سنگلاخ
خارۀ کهسار
بر پای خستۀ
هزاران ریش
و :
از آذرخش قهر
خدایان
جای هزاران
زخم به پیشانی
و خون تازه
تراویده
از زخم کهنه
که در سینه)
کفتارهای
هار
در
گرگ و میش
طلوع صبح
هر
سو رها
گردن
کشیده – زوزه
پراکنده،
خون
و هوا را میبویند،
میپویند،
میجویند ... (1)
خواهم
اما
نمیتوانم –
زیرا:
افسون
این طلسم
صحاری را
از
بارگاه
خدایان
-
روییده بر
جزیرۀ مرجان
دوردست –
در
دیگ جوشِ کهنۀ
جادو
میتابند
*
*
*
خواهم
اما
نمیتوانم –
زیرا:
"دستان
پینه بستۀ ما
بود
کز
تیغ آفتاب
تا
سرخی غروب
در
ملتقای جنگل و
دریا
هر
روز پیلهها
را پرورد
و
این خزینه –
خزینه
تخم
طلایی خاموش
گم در طنین
زمزمۀ بیگنگ
چندین
هزار خرمن –
خروار
ابریشم
طلا به دایره
آورد
و
خادمان
خدایان،
این
گنج رنج هشته
ربودند
و
گزمگان مست
رسیدند
تا
چشمهای خستۀ
ما را
با ابری از
نیاز -
ببندند"
اینک
صحرا حدیث
دیگر دارد؛
چشمان بسته،
گشودهست
و
دستهای
خسته، مصمم
تا
خادمان
خدایان را
در دیگ جوش
جادو اندازد
و
در جزیرۀ
مرجان دور
دست،
خیل خدایان
این را نمیپسندند
و
ساحران ایشان
باز
در دیگ
جادویی کهنه،
افسون صاعقه
میریزند
* *
*
خواهم؛
گر
خواستن را نمیتوانم؛
امّا بینم:
"صحرا،
تالاب خشم و
خروش است
- پیوند جنگل
و دریا –
هر
جا،
چشمان بسته
گشودهست
دستان خسته،
مصمم
تا
بارگاه
خدایان را
با خادمان
و جمع جادوان
ِ ایشان
پای
جزیرۀ مرجان
در
دیگ جوش
جادوشان ریزد
وان
دیگ جوش صاعقه
را
- وارون –
از داربست
تاریخ آویزد
(Amiens)83 10
شهریور 62 – 31 اوت
1 - تا اینجا از
قطعۀ بلند گم
شدهیی است که
در یک مخفیگاه
تهران (آذر 59)
ساخته شده بود
ایران :
در
خاکستری ژرف
آسمان عصر
با
خطّ نگاه ِ
خسته کردم نقش
بر
پیکر ابر زرد
ِ مه اندود:
ایران
ناگاه،
شد
ابر، بنفش و
دود اندود
وان
خطّ ِ نگاه
خسته برجا
ماند
بر
پیکر ابر،
سرخ،
خونآلود
1 مهر 62 – 22
سپتامبر 83 (Amiens)
پرومته ...
افسانه
نیست؛
میبینم:
خاموش
و خسته ز موج
باد
اینک
برابر چشمانم
جنگاوریست
بستۀ زنجیر
در
آسمان به حالت
تعلیق
و
کرکسی سیاه،
بر
سینهاش
نشسته به
نخجیر
گسترده
بالها به
تقلاّ
چنگالهاش،
دریده
- از صید
بسته –
تهیگاه
بیرون
کشیده، آنک
-
میبینم –
از
حفرهگاه
سینه
قلب
تپنده
به
منقار
* * *
در
آفتاب بیرمق
پاریس
این
جلوههای عصر
که گهگاهیست
-
با ابرهای
بسته بهدست
باد –
این
بار قصه نیست
که میسازد،
-
میدانم.
از
یاد آشناست که
میگوید
این
سرگذشت میهنم
ایرانست
هرچند
دورم بسیار
امّا
...
من
میشناسم او
را
-
با یاد؛
افسانه
نیست،
پیامی
هست،
در
این
-
جنگاور معلق
در زنجیر
وان
کرکس سیاه
گسترده
بال
خونین
چنگال:
قلبی
تپنده به
منقار
باید
تلاشی کرد،
ای
داد ... !
(تا
کی بماند این
بیداد؟!)
8 مهر 1366 – 29
سپتامبر 1987