زمان
ِ خروسخوان
رضا
مرزبان
(این سه شعر
در زمان
اختفای شاعر
سروده شدهاند)
بعد
از هزار شب
امشب،
خروس میخواند
آنک،
چو
آبشار
بانگ
خروس،
میریزد،
در جای تیرگی
بر
شیروانی
همسایه
آهنگ
نامنظم باران
شکسته است
و
ابرهای گریان
را،
قمچیکشانِ
باد
خوش
خوش بهکوه میراند
قوقولی
قو
در
گوش شب
-
که مانده به
در خاموش –
بانگ
خروس، میپیچد
و
باز،
از دیدگان
ابری رهوار،
بر
شهرِ خفته،
بارانِ دانه
دانه، میریزد
بعد
از هزار شب
امشب
خروس میخواند
از
دور، از نزدیک
آیا
کدامین خانه
آیا
کدامین بام
از
روزن دریچۀ
تاریکش
در
لانۀ خروس
با
قطرههای
باران
بوی
سپید ه میرویاند؟
هان
!
بیهوده
نیست گلبانگ
این خروس
گویا
رسیده است
زمان
خروسخوان!
26 آبان 1359
کودک
همسایه است که
میگرید!
کودک
همسایه است که
میگرید!
صدای
کودکی تو
میپیچد
در گوشم
-
پرن!
و
صدای تو،
-
پرندینکم!
و
میگستراند
پیش چشمانم
آشیانهای
آرام
در
تابش ِ آفتاب
پائیزی
و
همسری
و
کودکانی
و
آرامشی که در
خانه است
- در یک
روز تعطیل –
و
روی
مهتابی،
مردی
که کتاب میخواند
و
صدای "گرام"
همسایه
و
پرندگان
و
بازی آنها
روی
چمن، گل بُتهها
و درختان
و
گربۀ خاکستری
روی
دیوار، در
کمینشان
و
ردیف فواّرهها
که
– بر فراز
استخر-
سقفی
قوسی میسازد.
و
شکستن پرواز
پرندهها،
و
قامت درختان
و
ابرهای دور
دست،
در
آن
و
لحظهای،
گریۀ
سالها پیش تو
-
یا گریۀ دیروز
پرندین –
و
عتابِ دروغین
پروین
آمیخته
با بوی رنگینِ
آشپزخانه
و
فرار ِ روزبه
به گوشهای
و
غوغای پسران
کوچه
-
که ناگهان فرو
میشکند -
و
توپ آنها
روی
مهتابی
و
زنگِ در
و
توپ ...
و
پسران ...
و
باز غوغای
آنها در کوچه
و ...
ناگهان
آوار!
دیگر،
روزبه
نیست
تو
نیستی
پروین
نیست
پرندین
نیست
آرامش
آشیانۀ دیرین
نیست
مهتابی
و استخر و
درخت و پرنده
نیست
و مردی
که کتاب میخواند،
و
صدای "گرام"
همسایه
و
کوچه ...
اما
من هستم
در
اتاقی متروک و
نمور
با
پردۀ کشیده
پتویی
برخود پیچیده
پنهان
از چشمها
آرزومندِ
یک دم
روشنایی،
در
سکوت و سرما.
در
تنهایی فریاد
میکشم
-
و در سینه
میماند –
-
کجا هستید، آی
... همۀ شماها!
به
خود میآیم،
پشت
دیوار
کودک
همسایه است که
میگرید ...
21 آبان – 1359
* - پَرَن،
پَرَندین،
روزبه و
پروین، اسامی
فرزندان و
همسر محترم
آقای مرزبان
میباشند.
ناگهان
با بهار ...
آه
...
این
پستو
که
روز باید چراغ
روشن کرد
و
شب خاموش
تا
...
تق،
تق ...
دستی
به در زد
علیرضا
بود
پروانۀ
شادِ آن سوی
دیوار
و
گلدانی از
بهار
چه
سُکرآور است
این بهار
با
گلبرگهای
قفایی
برفراز
و
گلبرگهای
بنفش
افشان
بر شیشه
-
اگر گاو
پاستوریزه
پیدا نبود! –
در
باز است
اما
هوا
بوی
نا
آغشته
به خاکستر
دیرینهسالِ
سیگار
در
تراکمی بیزوال
ای
بهارک!
از
در بیرون رو
اینجا
پولاد
زنگ میزند
شب
پایدار است
و
روز،
از
راه نمیرسد
دو
متر در سه متر
پستوی
متروک
و
سه متر بالاتر
آسمانِ
مفلوک
آسمانۀ
پستو
-
ابرآلود آبهای
زمستانی –
و
چند تَرَک از
هر سو – تا
دیوار
نقش
دیوارها
شاید
روزگاری گچ،
شاید
روزگاری دود،
اینجا،
آنجا
کهنگی
فرو ریخته و
نم
جای
میخ
روزنامه
میخ،
میخ
و
گاهی کاهگلی
چون خورۀ
ناسور
و
هزار لانۀ
عنکبوت
و
باز
موریانهای
سنگین، در راه
پنجره
بسته است
باریک
و تاریک
حفاظ
پنجره
پارههای
کارتن
بیسکویت مینو
کف:
پوشیده
از پلاس الیاف
مصنوعی
کناری
ظرف ادرار
(پلاستیک
رنگ باختۀ
قرمز)
در
کُنج
بستری
آشفته
و
مردی تنها
از
بیرون،
روز:
ازدحام
غریو
ِ ماشین
فریاد
بچهها
شب:
صدای
تک تیر
و
پچ پچ ِ
مزاحمِ شبپا
از
درون،
شب
و روز:
اضطراب،
سایهها،
اندوه،
انتظار.
آه
...
این
پستو
-
انبارک متروک
–
که
روز،
باید
چراغ روشن کرد
و
شب،
خاموش
تا
ستاره نبیند
و
زنجرهها
و
چراغ همسایه
و
تیر نگاه ِ شبپا
که
در اعماق،
چشمانی
به انتظار
سپیده است
و
یک گلابی ِ
قلب
میتپد
تنها
قوها
چه خوشبختند
در
ژرف ِ گسترۀ
دریا
رؤیاهای
ِ همیشه
بهارم!
یاس
ِ بنفش ِ
غمگین،
پروین
شکوفۀ
صورتی مهر
پرندین
و
تو
زنبق
ِ آبی ِ
روزهای من
پرن
دور
از این شب
دور
از این کابوس
کاش
دیاری بود
و
شما در آن،
آرام
تا
من، پدرام
این
جام شوکران را
قطره
قطره مینوشیدم
آری،
پدرام!
26
فروردین 1361