سه
شعر از رضا
مرزبان
حراج
بهشت
هر
روز
قافلۀ
بهشت
روانست.
هان،
هرکه از تبار
محرومان!
حسرت
کشیدگانِ یک
قرص نان،
یک
پیاله شیر،
یک
نواله عسل
رؤیاییانِ
بستر نرم
در
سرپناهِ گرم
هان!
تشنگانِ
همآغوشی ِ همبستری
جوان!
ملاّی
پیر ِ برزن،
حرّاج کرده
است
راه
بهشت، دراز
است
-
اما بهایش
ارزان!
یک
لحظه خواب
راحت
یک
قرص نان گرم
یک
پاره گوشت
یک
جرعه آب سرد
اینجا
اگر فراهم
نیست،
غم
نیست.
میعادگاه
محرومان – با
دادههای
خُصب* –
در
جای دیگری است
اینجا،
زندانِ
مسکنت و فقر
مؤمن است
حتّا
خیال راحت و
عیش
ارزانی
جانهای
کافران.
ما،
خیل
رنجبران، از
تبار فقر
باید
بهفکر خدا
باشیم
نانی
اگر رسید:
هزاران شکر
نان
هم اگر نبود،
میعادگاه
ما،
بهشت
خداوند است
(با
آرزوی آنچه
درین دنیا
- از رنج
خویش –
ارزان
و مفت به
ارباب دادهایم)
آنجا،
که مرغ بریان،
میریزد از
درخت
آنجا
که، شیر و عسل
جاری به جویهاست
و
خیل حور و پری
-
در خوابگاه
مخمل ِ سرخ –
چشم
انتظار شماست!
هان!
هرکه از تبار
محرومان!
ملاّی
پیر برزن،
حرّاج کرده
است
تا
روز هست،
کار،
کار،
کار،
چون
شب شود:
- دعای کمیل
-
البته در
معیّت آقا! –
و
باز اگر رمقی
باقی است
در
خلوت شبانه
فیض
نماز نافله!
و :
با
کولبار تسلیم –
لبریز از دعا
و نماز و رنج –
همراه
قافله !
اما،
این راهِ دور دست،
تنها
طریق بهشت
نیست.
ملای
ِ پیر بشارت
داد:
"
بکُشید بهشت! –
کُشته شوی:
بهشت!"
ای
عاصیان ِ داده
عنان از دست،
محروم
ماندگان ِ
نعمت دنیاوی،
پویندگان
ِ سرابِ دور،
تا
لذّتِ تملّک
یک خانه در
بهشت،
(با
ریختن ِ خون
دیگری –
یا
ریختن خون
خویشتن )
راهی
نمانده است.
-
هرچند بی
قباله و
بُنچاق –
ملاّیِ
پیر ِ برزن،
حرّاج کرده
است!
19 مهرماه
1359
* - دادههای
خُصب :
نعمت،
فراوانی،
خرمی
مرثیه
برای آبادان
آبادان!
ای
شهر پر غرور
اُرجوزۀ
بلند خدایان ِ
رنج و خون
ای
سنگر نهائی،
طی دو فصل
تاریخ
-
در بیشتر تلاش
ِ
رهایی که خلق
کرد –
آنها
که زخم قهر
ترا
-
در آخرین نبرد
–
به
تارک نهادهاند
اکنون:
با
شعلههای آتش و
باروت و خو ن و
نفت،
و آهن
مذاب
خشم
خدایگونه
- و
پیروزی ترا
پاداش دادهاند
بس
قرنها گذشت
که در سرزمین
ما
-
چونان که در
مَثَل –
آنسوتر
از تو
آبادهای
نبود
و
تو،
فارغ
ز آفتاب و ز
توفان –
دل
مرده میغنودی،
در
انتظار شکفتن
تا
رویشی به
ناگه:
و
زایشی از آهن
و سیمان
و
آلیاژ ِ ماشین
و بازوان
با
غرّشی سرشته
در اندام
و
شعلههای
آبی، بربام
آنگاه،
نام
تو،
- آبادان،
-
در آفاق شهره
شد
ای
تار و پود تو،
از خون
و رنج انسان
و
اصطکاکِ
ماهیچه و آهن
ای
غول ِ رنجنوش
ِ انرژیزا
در
ملتقای دریا،
آبادان!
میعادگاه
زبدهترین
نخبگان رنج
از
هر فریق
مشت
هزاران بازو،
در
دست انقلاب
پیوند
یازوان
برادرها
از
ترک و کرد و
ترکمن و فارس
تا
بختیاری و
قشقایی و بلوچ
آخر
طلسم و جادو،
دست ترا
دیدی چگونه
بست؟
وآنگه
ترا
-
در تنگنای
حادثه –
با دست
بسته رها کرد
در
انفجار جاری
آوار
در
حریق،
حریق،
حریق،
آوار
و
انفجار!
مهرماه
1359
ریش
تراش!
چند
گاهی است
مردان
این دیار
چهره
به ریش اندودهاند
حتّّا
بیریشها!
اما
پسرم
از
راهی دور
برای
من
ریشتراشی
فرستاده است
و
من،
قصد
دارم
ریش
کثیف انبوهی
را
-
که بر چهرۀ
کشورم روییده –
با
آن بستُرم.
2 مهر ماه
1359