شعر
بلندی از رضا
مرزبان
در
شهر ما
هر
بام، هر شام
بر
سر هر برزن
در
تک هر کوچه
خون
جاری است
و ...
اسب
سفید زرینبال
در
انتظار ِ سوار
سُم
میکوبد:
اسب ...
و
سوار
مرثیه
برای آنکه
هجده سال بیشتر
نداشت و در
کوچۀ "بنفشه"
از خیابان
سبلان ِ شهر
تهران کشته شد.
بی آنکه کسی
نامش را
بداند. شاید
مجاهد بود،
شاید فدایی یا
پیکاری، اما
به یقین انسان
بود. و برای
همۀ انسانهای
زیر 18 سال و
بالای 18 سال که
چون او کشته
شدند.
اسب
سفید زرین بال
تنها
و بیسوار
بییاره
بیلگام،
زین
ناگرفته هرگز
بر پشت
پر
خشم،
بیقرار،
سُم
کوب،
بیتاب
چشم
درشت – پنجرۀ
ره –
به
انتظار
( - در
پیچ کوچۀ آرام
و بیخیال
هُرم
ِ هوا چو دود،
روان بر سطح
و
آفتابِ تند،
سایهکشان
به قامتِ
دیوار)،
ناگه،
از
پیچ کوچه وِلولهای
برخاست
مردی
جوان،
-
به هیبتِ یک
سردار –
در
کاپشنی به
تیرگی ِ خاک
دستی
تپانچه، دستی
نارنجک
چالاک،
پیچید،
مرد
جوان، دوان
و از
پیاش صفیر
کشان،
- یک
فصل –
رگباری
از گلوله
بارید
اما ...
لختی
گلوله باران
خوابید.
مرد
جوان،
( شاید
هجده بهار،
- جوانتر
از آن بود –
شاید
هفده پائیز،)
جز یک
چریک
که
باید میبود؟
همسایهای
صدا کرد:
- آی ...
چریک
در
امتداد کوچه،
چند
در بسته شد
و پشت
پنجرهها
چند
سر پیدا
و روی
بامها ...
مرد
چریک، تشنه،
برافروخته،
عرق ریز
در
طول ِ کوچه،
به درها کوفت
ساعت
طلسم شد،
و آدمها
...
در کوچه،
مرگ قدم میزد
و ...
پشت
پنجرهها،
درها
دلها،
- در
انتظار فاجعه –
میلرزید.
و
کوچه، خلوت
بود.
مرد
جوان،
در
التهاب ّ یک
لیوان آب،
یک
روزن راه،
دستی
تپانچه، دستی
نارنجک
شاید
گلولهای
درپا
شاید
گلولهای در
پشت
و با
نجابت یک
فرزند
کمک
میخواست
اما،
هزار
قفل هراس آنجا
ماسیده
بود به روی در
و تیر
سیمانی چراغ
و بر
دیوار – و جوی
خشک
و
سایهکش
آفتاب
و بر
دلها ...
مردی
رسید،
و
مردی باز
و
ژندهپوشی با
موتور
حالا
چهار نفر
بودند
مرد
جوان،
-
آشفتهحال و
عرقریز –
از
ژندهمرد
تمنا کرد:
- ... با
خود ببر در
پشت ترکت
یک
کوچه،
یک
کوچه آنطرفتر!
دیگر
نمیکِشم!
و
ژندهمرد، رد
کرد:
- نه،
ممکن نیست ...
آنها
بیرحمند
من
بچههای کوچک
دارم!
مرد
جوان،
تهدید
کرد
و
ژندهپوش،
تبسّم،
- تو! ...
میدانم،
هرگز
مرا نخواهی
کشت
خندید
و رفت
و آن
دو مرد
خندیدند
تک،
سایۀ بلند ِ
کسی بر بام،
در
آفتاب سینهکشِ
دیوار،
و آن
دو مرد، در
کوچه
مرد
جوان،
با
التهاب به در
کوفت:
- یک
لیوان آب!
و
سایۀ بلند،
پویان،
در آفتاب ِ سینهکشِ
دیوار
و
سایۀ دو دست ...
و ...
از
بام،
سطلی
پر آب خالی شد
مرد
جوان،
در
زیر آبشاری
جوشان،
لغزید
و آب
از قامت بلندش
جاری شد
میلرزید
میچرخید
و آن
دو مرد – نه،
نامرد! –
میدیدند
(اما
نجنبیدند)
در
آفتاب سینهکش
ِ دیوار
اینک،
یک سایه میگریخت.
ناگه
...
طلسم
فرو ریخت
یک
جیپ، یک
پیکان، چند
فریاد
و
کوچه در
محاصره افتاد:
-
شلیک،
شلیک،
شلیک.
و
قامت چریک
غربالگونه
روی زمین
غلطید
- دستی
تپانچه، دستی
نارنجک –
در
نیمروز ِ پسین
ِ داغ
با
هجده بهار،
یا
هفده پائیز.
و ...
اسب
سفید زرین بال
در
اشتیاق سوار،
سُم
میکوبید،
سُم
میکوبید،
سُم میکوبید.
20 شهریور 1360