www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار



برای مطالعه ی ديگر آثار رضا مرزبان اينجا کليک کنيد



پاکستان در لبه پرتگاه


مرد سال و شاهکارهايش


بحران مالي، دمکراسی و دخالت دولت


پناهگاهی برای بازيافتن امنيت سرکوب شده


وحشت زيستن مثل ,گله های بز,


موسيقی و دمکراسی


اينهم ويديوی مراسم ,جن زدايی, سارا پيلين


بنيادگرايی در بسته بندی زيبا و زنانه


کرزای پاکستان؟


زيارت، سياست و تجارت در محل ظهور مريم باکره


تدارک برای فروپاشی عراق


حق,آسمانی, مرد و رنج زمينی زن


نبرد جانگداز سارا


گرجستان:بازی با آتش


کوه البرز و تمرين نظامي؟


استيضاح مشرف، وبعد؟


ازدواج سفارشی


کلوچه هايی از خاک


انگشت نگاری


قدم نورسيده ها مبارک


ساعت جهانی

تصاويرى از فاجعه بم
توضيحاتی بر " اسب و سوار ..." سروده آقای رضا مرزبان
1- اين سروده داستانی تخيلی نيست، بلکه روايت زنده رويدادی واقعی است که با زيبائی تمام به تصوير کشيده شده است.
2- اگر بدانيم که در اساطير پهلوانی ايران، اسب، پيوسته در کنار ميدان نبرد در انتظار سوار خويش است، ارزش زيبائی اين تمثيل و کاربرد سمبليک آن نمايان تر شده و معنا و مفهوم شعر نيز گوياتر ميشود.
3- اشعار منتشر شده تاکنونی از آقای مرزبان، عمدتاً سروده های سال های اول انقلاب است، لذا تجديد انتشار آن ها در آستانه 30 ساله شدنِ ناکامی انقلاب، يادآور هريک از آن لحظات، رويدادها و مناسبت های هجوم ضد انقلاب، به آرمان ها و آرمان خواهان انقلاب، هنگام سرايش آنهاست. از جمله شعر" اسب و سوار..." که در 3 بخش فضای آغاز سال های سياه را ترسيم می کند: انتظار اسب سفيد زرين يال (به تعبير مرگ آرمان خواهانه) - يادآوری کوتاه و خبری وقايع خونين روزانه - تصوير گزارش گونه ی يکی از اين وقايع در يک عصر تابستانی و در کوچه ای با نام و نشان در شهر تهران است. س. م.

شعر بلندی از رضا مرزبان

 

در شهر ما

هر بام، هر شام

بر سر هر برزن

در تک هر کوچه

خون جاری است

و ...

اسب سفید زرین­بال

در انتظار ِ سوار        

سُم می­کوبد:

 

اسب ...

         و سوار

 

مرثیه برای آن­که هجده سال بیش­تر نداشت و در کوچۀ "بنفشه" از خیابان سبلان ِ شهر تهران کشته شد. بی آن­که کسی نامش را بداند. شاید مجاهد بود، شاید فدایی یا پیکاری، اما به یقین انسان بود. و برای همۀ انسان­های زیر 18 سال و بالای 18 سال که چون او کشته شدند.

 

اسب سفید زرین بال

تنها و بی­سوار

بی­یاره

       بی­لگام،

زین ناگرفته هرگز بر پشت

پر خشم،

         بی­قرار،

                   سُم کوب،

                            بی­تاب

چشم درشت – پنجرۀ ره –

                               به انتظار

 

( - در پیچ کوچۀ آرام و بی­خیال

هُرم ِ هوا چو دود، روان بر سطح

و آفتابِ تند،

سایه­کشان به قامتِ دیوار)،

 

ناگه،

از پیچ کوچه وِلوله­ای برخاست

مردی جوان،

-         به هیبتِ یک سردار –

در کاپشنی به تیرگی ِ خاک

دستی تپانچه، دستی نارنجک

چالاک،

پیچید،

مرد جوان، دوان

و از پی­اش صفیر کشان،

- یک فصل –

رگباری از گلوله بارید

اما ...

لختی گلوله باران خوابید.

 

مرد جوان،

( شاید هجده بهار،

- جوان­تر از آن بود –

شاید هفده پائیز،)

جز یک چریک

که باید می­بود؟

همسایه­ای صدا کرد:

- آی ... چریک

در امتداد کوچه،

چند در بسته شد

و پشت پنجره­ها

چند سر پیدا

و روی بام­ها ...

 

مرد چریک، تشنه، برافروخته، عرق ریز

در طول ِ کوچه، به درها کوفت

ساعت طلسم شد،

و آدم­ها ...

در کوچه، مرگ قدم می­زد

و ...

پشت پنجره­ها، درها

دل­ها،

- در انتظار فاجعه –

              می­لرزید.

      و کوچه، خلوت بود.

 

مرد جوان،

در التهاب ّ یک لیوان آب،

یک روزن راه،

دستی تپانچه، دستی نارنجک

شاید گلوله­ای درپا

شاید گلوله­ای در پشت

و با نجابت یک فرزند

                   کمک می­خواست

اما،

         هزار قفل هراس آنجا

ماسیده بود به روی در

و تیر سیمانی چراغ

و بر دیوار – و جوی خشک

و سایه­کش آفتاب

و بر دل­ها ...

 

مردی رسید،

و مردی باز

و ژنده­پوشی با موتور

حالا چهار نفر بودند

مرد جوان،

-         آشفته­حال و عرق­ریز –

از ژنده­مرد تمنا کرد:

- ... با خود ببر در پشت ترکت

یک کوچه،

یک کوچه آن­طرف­تر!

دیگر نمی­کِشم!

و ژنده­مرد، رد کرد:

- نه، ممکن نیست ...

آنها بی­رحمند

من بچه­های کوچک دارم!

مرد جوان،

تهدید کرد

و ژنده­پوش، تبسّم،

- تو! ... می­دانم،

                   هرگز مرا نخواهی کشت

خندید و رفت

و آن دو مرد خندیدند

تک، سایۀ بلند ِ کسی بر بام،

در آفتاب سینه­کشِ دیوار،

و آن دو مرد، در کوچه

مرد جوان،

با التهاب به در کوفت:

- یک لیوان آب!

و سایۀ بلند،

پویان، در آفتاب ِ سینه­کشِ دیوار

و سایۀ دو دست ...

و ...

از بام،

سطلی پر آب خالی شد

مرد جوان،

در زیر آبشاری جوشان،

                            لغزید

و آب از قامت بلندش جاری شد

می­لرزید

می­چرخید

و آن دو مرد – نه، نامرد! –

می­دیدند

(اما نجنبیدند)

در آفتاب سینه­کش ِ دیوار

اینک، یک سایه می­گریخت.

 

ناگه ...

         طلسم فرو ریخت

یک جیپ، یک پیکان، چند فریاد

و کوچه در محاصره افتاد:

- شلیک،

         شلیک،

                   شلیک.

و قامت چریک

غربال­گونه روی زمین غلطید

- دستی تپانچه، دستی نارنجک –

در نیمروز ِ پسین ِ داغ

با هجده بهار،

یا هفده پائیز.

 

و ...

اسب سفید زرین بال

در اشتیاق سوار،

سُم می­کوبید،

            سُم می­کوبید،

                         سُم می­کوبید.

                                                                                              20 شهریور 1360

 

        


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد