برگ
ریزان
رضا
مرزبان
با یاد عزیز
جانباختگان
دهۀ 60
پاییز
در
سرزمین ما
امسال
از
بهار آغاز شد
برگها
بر شاخهها
هستند
- اگر
چه پژمرده –
اما
جای برگ
در
خیابانها
آدم میریزد
باید
اندوه داشت
باید
گریست
اما
نه،
دیگر
هنگام گریستن
نیست
مشتی
میخواهم از
پولاد
تا
کوبم،
کوبم،
کوبم
برهرچه
گنبد، هرچه
گلدسته
و
انسانِ
سرزمینم را،
آزاد
سازم، آزاد.
میخواهم
ایمانم را
- بر
هرچه جز انسان
–
تف
کنم بهروی
کهکشان
در
خشکسال
مهربانی
دژخیمان
میراب شدهاند
و ...
درختها،
چمنها و
خیابانها
با
خون آبیاری میشود
تابوت
که میبرند
در
خانهها چراغ
روشن میکنند
آخر،
هر
تابوت یک
دژخیم است
و در
"کافرآباد"
اسماعیلهای
قربانی را،
- روی
هم –
تلانبار
میسازند
و بر
آنها
-
پنهان –
مادران
در
سردابها
گریه میکنند
ای
مرد،
ای
نامرد!
این
که میدری
تهیگاه کیست؟
مهربانتر
از تو میدرد،
سلاخ
لاشۀ
گوسپندانش را.
در پهنۀ
خیابان
خون
باقی است
از
پیکری که دیگر
نیست
اما
هنوز فریادش
بر
بال پرندهها
برگ
درختان
و
جدار هوا
و
دیوارها،
جاری
است
زیر
تابش آفتاب
تا
هست
محراب،
خون مینوشد
و
گلدسته، آیۀ
عذاب ابدی است
ای ابر،
بارانت
کو؟
ای خشم،
توفانت
کو؟
با
شمایم، آی،
مردم!
تاریکی
از تحمّل گذشت
قندیل
مسجد را
واژگون کنید
نوبت افروختن
چراغ کوچهها
و خیابانهاست
خدا،
اینک اگر
جهل،
زر،
ارباب،
بیگانهام
با هر سه
ای
ارباب،
ای زر،
ای
جهل!
مرا
نابود کنید،
اما من
باز
خواهم روئید
با بهاری
دیگر ...
12 شهریور 1360
گیاهِ
راستی
در خاک
شخم خورده،
از هر
شیار سیراب از
خون و آفتاب،
رویان
گیاهِ هرزه،
چه آسان، چه
پرشتاب
- آنسان
که گویی،
هرگز
تکان نخورده
در این کرته
آب از آب –
اما ...
در این
همه شیار، که
با خون تو
عجین،
دیگر
نمانده نشانی
ز بذر پاک
آیا
کجا توانی
رویید
- با
این فزونی
کژّی و کاستی –
هان
ای گیاهِ
راستی،
ای
بذر پاکِ خاک!
12 شهریور 1359
کبوترها
...
دیرگاهی
است،
آسمان
از ابرها خالی
است
و ...
خالی
است از آبی.
- به رنگ
سرب، یا
فیروزۀ کمرنگ
یا
همچون سفالی
تار. –
فضا
در روشنایی
غرق
زمین
را آفتاب
انباشته،
- با مها
دیوارها،
درها،
درختان،
برگهای
سبز
و
گلهای چو آتش
سرخ
و
توریها و
ابریشم.
و بر
بام بلند ما،
کبوترها
- درون
لانۀ دربسته –
در
پرواز و در آواز
روی
چوب بست لانه،
زیر
سقف،
بر
دیوار.
شَلال
بالهاشان در
فضای تنگ
نواساز
سرایشهای
ناهموار
و یک
دسته کبوتر
- بهصف
استاده پشت در
–
ستوه
از انتظار ِ
نشأت پرواز،
به
هر سو میرماند
سر.
و
پیدا نیست
روی
پشته،
روی بام،
کبوترباز
- گویی
خواب را
ماندست –
اما،
هست
آنسوتر
- بعد
از خانۀ
همسایۀ ما –
خانۀ دیگر
فرازش
بام دیگر،
لانۀ دیگر
و بر
آن بام
کبوترها –
رها از بند –
در پرواز
شلالِ
بالهاشان با
صفیری شاد
حریر
ِ موج ناپیدا
هوا را میشکافد
نرم
و میسازد
پیاپی دایره،
با موجِ هر
آواز
کنار
پشته، روی
بام،
-
تماشا را –
کبوتر باز
تنها،
گوش
خواباندست.
اینسو
بام
خاموش است
کبوترها،
ستوه
از انتظار ِ
نشأت پرواز
درون
لانۀ در بسته،
سرگردان
و آنسو،
بام
پرجنبش
کبوترها
پرافشان،
دسته
دسته شاد،
سوی
آسمان، بالان
14 شهریور 1359