غزل یاد
به
یادگار
نوشتم، که
یادگار بماند
به
یاد من که
نمانم، به
روزگار بماند
مگو
که چشم به راه
ِ منی که چشم
فلک هم
درین
شبانه که
ماییم، از
انتظار بماند
دلم قرار
ندارد، اگرچه
گویم و داند
قرار
نیست که دوران
به یک قرار
بماند
نشان
عاشقی ماست،
داغ سینۀ ما-
کو؟
شقایقی
که ازین داغ
برکنار بماند
چه
لاف میزنی ای
مدّعی، جز آه
و فغان نیست
نشانهیی
گر ازین دوره
یادگار بماند
دوام
حادثه منگر،
که چون سوار
گذر کرد
ازو
به جانب صحرا
دمی غبار
بماند
ز
پایداری اهل ِ
ریا مباد
نشان، جز
عمامهیی
و عبایی که
پای دار
بماند!
5 اوت 1993
خزان زود
رس
نشکفته
با بهار دریغا
خزان رسید
آری
خزان به کِشتۀ
ما بیامان
رسید
پیری
که شیبِ راه
جوانی و کودکیست
پیش
از فراز راه،
به من ناگهان
رسید
تیر
یقین که دست
جوانی رها
نمود
در
گیر و دار
عرصه به بوک(1)
و گمان رسید
مرغ
نفس به سینۀ
من سنگ شد ز شرم
بیگانگی
چو تا قفس
آشیان رسید
با
این تن تکیده
و این جان
دردمند
بار
دگر کجا به
بهاری توان
رسید؟
ما را
امید دیدن یار
و دیار نیست
نوبت
به خواب دیدن
آن آشیان رسید
* * *
ای
مانده بینصیب،
ز آینده رو
متاب
کز
راهِ شب به
صبح ِ دگر میتوان
رسید
از
روزن نگاهِ
تو هستی
به غایتیست
کز
راهِ دیده موج
نگاهت به آن
رسید
* * *
ای
روزگار از تو
به تو شِکوه
میبرم
هرچند
آگهم که تو را
هم زیان رسید
12 نوامبر 1992
(1) –
بوک: امید،
کاش، کاشکی
غزل
شوریدگی
رفتهام
باز من امروز
به دنیای دگر
چشمم
اینجاست ولی
هست دلم جای
دگر
ساحل
و موج گریزان
و طنینی که
دروست
در
دلم باز
برانگیخته
غوغای دگر
مرغ
پر بستۀ این
ساحلم اما شب
و روز
پر
کشد در دلِ من
حسرت دنیای
دگر
خسته
شد خاطرم از
جلوۀ آرامشِ
موج
ساحل
پر خطری خواهم
و دریای دگر
خواب
آشفتهیی از
ریشه جدا کرد
مرا
حسرت
ریشه بهجان
دارم و رؤیای
دگر
موج
با صخرۀ ساحل
نکند آنچه که
من
دیدم
از موج زمان
بر سر ِ سودای
دگر
هرچه فردا،
همه دیروز شد
و عمر گذشت
باز
ما و نگران،
از پی فردای
دگر
27 مه 1993 – ایل
روس – کالوِر
(کُرس)
آرمان
...
گر بر
آن بام بلند
آسمان ره
جستمی
راه
را بر گردش
این کهکشان
بربستمی
تا
طلسم خواهش
کین در زمین
بشکسته باد
قلعهبند
اختران در
کهکشان
بشکستمی
یا
اساس ناروایی
از زمین
برچیدمی
یا
زمان را
سوگوار
کهکشان
بنشستمی
تا به
کی در بندِ
این بندانِ
نامرئی اسیر؟
کاش
بر بامِ بلند
آسمان ره
جستمی
در طلسم
آدمیفرسای
هستی تا بهچند
هفت
خوان نگشوده
ماند، ای
دریغا رستمی!
غربت
این خاک تا کی
میدهد جانم
به باد
آتشم
– باید به اصل
خویشتن
پیوستمی
ای که
گفتی پیر
گشتی، سختجانی
تا کجا؟
عاشقم
بر آرمانِ
خویشتن تا
هستمی!
پنجشنبه
8 ژوئیه 1993 -
پاریس