شعر
دیگری از آقای
رضا مرزبان
اگرچه
بیست سال از
عمر این شعر
ناب میگذرد (1)،
اما به "برکت"
جانسختی ِ
بیماریها و
معضلات
لاعلاج درون جریانات
روشنفکری چپ،
این "شعر ِ با
مضمون" و با
هدف و بُرّا
هنوز تازه و
زبانحال چپ و
جریانات
روشنفکری
پریشاناحوال
ماست. ایکاش
نهیب این
فرزانۀ گرانقدر،
- ولو اندکی –
ما را بهخود
آورد! س.م.
پیام
به خویشتن
آن شنیدستی
که در ایرانزمین
از موج خون
خاکها
رنگین شدست و
آبها گلگون
شدست؟
از مُغُل
اندیشگان ِ
شرع انور سالهاست
خلق را
موها سپید و
جامهها
اِکسون (2)
شدست
گشته
ایران سربه سر
زندان و آنگه
روز و شب
جاری از
اطراف زندان
نهرهای خون
شدست
کُشتگانِ
بیگنه یکسر
نیَِند از یک
قماش
هر یکی در
مُلتقایی شیخ
را مظنون شدست
جرم در
"جمهوری
اسلامی"
ایرانزمین
ذات
اندیشهست و
دانش-این دگر
قانون شدست
جز فقیه و
شیخ در ایران
ندارد نایبی
تا که
سلطان خلایق،
خالق بیچون
شدست
کافرانند
اهل ایران
جمله – الاّ
آن کسانک
وِرد شیخ
افسارشان
گشتهست و
"زین" زافسون
شدست
کافران
را کُشت باید
بهر ِ تسخیر
بهشت
خون کافر
ریختن در شرعشان
مأذون شدست
راست
گوید رُأیت
"الله" و آن
شمشیر کج:
ای
مسلمانان!
مسلمانی نظام
خون شدست
ابتدائیتر
حکومت در
جوامع بود،
دین
بختِ ما
بین! کاین
نظام کهنه، نو
اکنون شدست
هست
عصیان خلایق
بهر نفی شیخ و
شاه
از چه این
قانون دوران،
نزد ما وارون
شدست
مذهب،
افیونِ جماعت
بود در تاریخ
و حال
نوشدارو،
زخم دین را،
باده و افیون
شدست
* * *
ای تو،
روشنفکر آن
شهر و دیار!
آگاه باش
نیست
دیّاری در آن
سامان که نه
مجنون شدست
قابض ِ
زیر ِ زمین یا
غاصبِ روی ِ
زمین
تا یکی
گشتهست، کار
مُلک ناهمگون
شدست
گر تو
نشنیدستی،
اکنون بشنو و
اندیشه کن
کاین
فجایع از چه
پیدا گشت و
ایران چون
شدست
خلوتی کن
با خود ای
دانایِ نیک و
بد- به صدق
تا گشایی
آن گِره، کاین
عقدۀ مکنون
شدست
خویش را
بنگر چو بینی
شیخ را بر تخت
ظلم
شیخ را
منگر- که
استبداد او
قانون شدست
سنگ بر
خود زن، چه
اندازی به
دنبال حریف
او، تویی –
در اوج قدرت،
کاین چنین
ملعون شدست
تو تن ِ
تنها، بهغربت
دم ز ِ فرعونی
زنی
حق بده،
گر او بهقدرت
تالیِ هارون
شدست
قصّه
کوته، ما
هزاران مردم
آواره را
مرگِ
آزادی در
ایران شعر بی
مضمون شدست
تو، در
اینجا دم ز ِ
آزادی زنی، در
لاکِ خویش
خلقی آنجا
زیر ِ آوار
ستم مدفون
شدست
تکصدایی
گشتهیی گُم
کشته در توفان
هول
وان صدا
خود محو در
غوغایِ
پیرامون شدست
تکصدایی
منفرد – گیرم
خروشِ آذرخش-
گر نگردد
همصدا با
جمع، ناموزون
شدست
از چه چون
مردان بابل،
شد زبانهامان
جدا؟
همزبانانیم
آخر – برج اگر
وارون شدست!
ما ز ِ یک
فرهنگ و یک
خاکیم و از یک
ریشهایم
همنواییها
چرا ما را ز ِ
سر بیرون
شدست؟
هر "سه
تن" در گوشهیی
سرگرم پندار
خودیم
نامها
از آرمان خلقمان
مشحون شدست
وین "سه
تن"ها برنمیتابیم
هم را لحظهیی
گرچه
وحدت با اساس
ایدهمان
معجون شدست
نه همین
تنها، که دائم
از تنش وز
انشعاب
جمع کوچکمان
به تفریق ِ
نویی مقرون
شدست
تکرَوی
هم از تعصبهای
حزبی پس نماند
یک تنِ
تنها بسی بینی
که افلاتون
شدست
وای اگر
ما داعیان را
بخت کردی
یاوری
بود
ایران
نابسامانتر
از آن کاکنون
شدست
درد نسل
ماست این، وز
انقلاب
اجتماع
کاین
"خود"
نااجتماعی،
جمله را کانون
شدست
کس
نیندیشد به آنچه
بر سر ِ ایران
گذشت
هر کس
اندیشد که او،
خود اصلِ
"اُرگانون"
شدست
بستۀ
بندِ تعصب،
عاشق فکر
خودست
نیست
مُخبر از
برون، او در
درون مفتون
شدست
"خُرده
فرهنگ" و
تعصب،
توأمانِ یک
"زه"اند
ای تو
روشنفکر
مردم، حال
دیگرگون شدست
هان
بیاموز، آنچه
دیروز از زمان
ناموختی
این
گناهِ تُست
بار ِ گردنِ
گردون شدست
هان! تو
مسئولی،
پذیرا شو
گناهِ خویش را
کز تو
مردم در
گذشته، بارها
مغبون شدست
همنوا
شو با خلایق،
موج شو، آهنگ
باش
تک صداها
کازمودی،
جمله بیمضمون
شدست
گر تو
نتوانی بدان
وحدت که میدانی،
رسید
رشتۀ کار
از کَفَت، بار
دگر بیرون
شدست
جمعه 2
دیماه 1367 – 23
دسامبر 1988
(1) – این
شعر همزمان
با "چکامۀ خشم
و خون" (به
مناسبت قتل
عام زندانیان
سیاسی) ، که قبلاً
در "روشنگری"
منتشر شده
است، سروده
شده.
(2) –
اِکسون: جامۀ
سیاه قیمتی،
پارچۀ دیبای
سیاه (فرهنگ
معین)