www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار



برای مطالعه ی ديگر آثار رضا مرزبان اينجا کليک کنيد



نه صدام، که قانون ملی کردن نفت هدف بود


اهميت يک خرافاتی و ميراث هنوز زنده ی او


تفاوت های دخترکان آمريکايي، عراقی و ايرانی


نامه سرگشاده به باراک اوباما در مورد ايران


,خواهران زينب, در ,اسلام آمريکايی,


کاريکاتورهای محمد در مقابل اين طرح مثل لالايی برای بچه هاست


مسووليت نيتا بر فراز آن برج بلند


عروسی با ستم در قانون شريعت


رايس:ما ان جی او نيستيم


ساعت جهانی

تصاويرى از فاجعه بم

           شعر دیگری از آقای رضا مرزبان

اگرچه بیست سال از عمر این شعر ناب می­گذرد (1)، اما به "برکت" جان­سختی ِ بیماری­ها و معضلات لاعلاج درون جریانات روشنفکری  چپ، این "شعر ِ با مضمون" و با هدف و بُرّا هنوز تازه و زبان­حال چپ و جریانات روشنفکری پریشان­احوال ماست. ای­کاش نهیب این فرزانۀ گران­قدر، - ولو اندکی – ما را به­خود آورد!                                    س.م.

 

 

 

پیام به خویشتن

آن شنیدستی که در ایران­زمین از موج خون

خاک­ها رنگین شدست و آب­ها گلگون شدست؟

از مُغُل اندیشگان ِ شرع انور سال­هاست

خلق را موها سپید و جامه­ها اِکسون (2) شدست

گشته ایران سربه سر زندان و آنگه روز و شب

جاری از اطراف زندان نهرهای خون شدست

کُشتگانِ بی­گنه یک­سر نیَِند از یک قماش

هر یکی در مُلتقایی شیخ را مظنون شدست

جرم در "جمهوری اسلامی" ایران­زمین

ذات اندیشه­ست و دانش­-این دگر قانون شدست

جز فقیه و شیخ در ایران ندارد نایبی

تا که سلطان خلایق، خالق بی­چون شدست

کافرانند اهل ایران جمله – الاّ آن کسانک

وِرد شیخ افسارشان گشته­ست و "زین" زافسون شدست

کافران را کُشت باید بهر ِ تسخیر بهشت

خون کافر ریختن در شرع­شان مأذون شدست

راست گوید رُأیت "الله" و آن شمشیر کج:

ای مسلمانان! مسلمانی نظام خون شدست

ابتدائی­تر حکومت در جوامع بود، دین

بختِ ما بین! کاین نظام کهنه، نو اکنون شدست

هست عصیان خلایق بهر نفی شیخ و شاه

از چه این قانون دوران، نزد ما وارون شدست

مذهب، افیونِ جماعت بود در تاریخ و حال

نوشدارو، زخم دین را، باده و افیون شدست

        *        *        *

ای تو، روشنفکر آن شهر و دیار! آگاه باش

نیست دیّاری در آن سامان که نه مجنون شدست

قابض ِ زیر ِ زمین یا غاصبِ روی ِ زمین

تا یکی گشته­ست، کار مُلک ناهمگون شدست

گر تو نشنیدستی، اکنون بشنو و اندیشه کن

کاین فجایع از چه پیدا گشت و ایران چون شدست

خلوتی کن با خود ای دانایِ نیک و بد- به صدق

تا گشایی آن گِره، کاین عقدۀ مکنون شدست

خویش را بنگر چو بینی شیخ را بر تخت ظلم

شیخ را منگر- که استبداد او قانون شدست

سنگ بر خود زن، چه اندازی به دنبال حریف

او، تویی – در اوج قدرت، کاین چنین ملعون شدست

تو تن ِ تنها، به­غربت دم ز ِ فرعونی زنی

حق بده، گر او به­قدرت تالیِ هارون شدست

قصّه کوته، ما هزاران مردم آواره را

مرگِ آزادی در ایران شعر بی مضمون شدست

تو، در این­جا دم ز ِ آزادی زنی، در لاکِ خویش

خلقی آن­جا زیر ِ آوار ستم مدفون شدست

تک­صدایی گشته­یی گُم کشته در توفان هول

وان صدا خود محو در غوغایِ پیرامون شدست

تک­صدایی منفرد – گیرم خروشِ آذرخش-

گر نگردد هم­صدا با جمع، ناموزون شدست

از چه چون مردان بابل، شد زبان­هامان جدا؟

هم­زبانانیم آخر – برج اگر وارون شدست!

ما ز ِ یک فرهنگ و یک خاکیم و از یک ریشه­ایم

هم­نوایی­ها چرا ما را ز ِ سر بیرون شدست؟

هر "سه تن"­ در گوشه­یی سرگرم پندار خودیم

نام­ها از آرمان خلق­مان مشحون شدست

وین "سه تن"­ها برنمی­تابیم هم را لحظه­یی

گرچه وحدت با اساس ایده­مان معجون شدست

نه همین تنها، که دائم از تنش وز انشعاب

جمع کوچک­مان به تفریق ِ نویی مقرون شدست

تک­رَوی هم از تعصب­های حزبی پس نماند

یک تنِ تنها بسی بینی که افلاتون شدست

وای اگر ما داعیان را بخت کردی یاوری

بود ایران نابسامان­تر از آن کاکنون شدست

درد نسل ماست این، وز انقلاب اجتماع

کاین "خود" نااجتماعی، جمله را کانون شدست

کس نیندیشد به آن­چه بر سر ِ ایران گذشت

هر کس اندیشد که او، خود اصلِ "اُرگانون" شدست

بستۀ بندِ تعصب، عاشق فکر خودست

نیست مُخبر از برون، او در درون مفتون شدست

"خُرده فرهنگ" و تعصب، توأمانِ یک "زه"­اند

ای تو روشنفکر مردم، حال دیگرگون شدست

هان بیاموز، آن­چه دیروز از زمان ناموختی

این گناهِ تُست بار ِ گردنِ گردون شدست

هان! تو مسئولی، پذیرا شو گناهِ خویش را

کز تو مردم در گذشته، بارها مغبون شدست

هم­نوا شو با خلایق، موج شو، آهنگ باش

تک صداها کازمودی، جمله بی­مضمون شدست

گر تو نتوانی بدان وحدت که می­دانی، رسید

رشتۀ کار از کَفَت، بار دگر بیرون شدست

                                                                    جمعه 2 دیماه 1367 – 23 دسامبر 1988

 


(1) – این شعر هم­زمان با "چکامۀ خشم و خون" (به مناسبت قتل عام زندانیان سیاسی) ، که قبلاً در "روشنگری" منتشر شده است، سروده شده.

(2) – اِکسون: جامۀ سیاه قیمتی، پارچۀ دیبای سیاه (فرهنگ معین)


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد