"گربه
نامه"،
منظومهای
سیاسی به سیاق
"موش و گربۀ"
عبید زاکانی،
اثر
هنرمندانۀ
آقای مرزبان
است که در
شهریور 1362 با
نام مستعار
"نارضا" توسط
انتشارات
توکا در
کالیفرنیا
منتشر شده
است.
این
منظومه که
روایت
طنزآمیز
زیبایی از
"انقلاب
اسلامی"! و
پیآمدهای آن میباشد،
در 9 فصل و 120 صفحه
سروده شده
است. ما نیز در 9
نوبت آن را
منتشر خواهیم
کرد،
علاقمندان در
پایان میتوانند
مجموعۀ آن را
در آرشیو آثار
آقای مرزبان
ملاحظه کنند.
(روشنگری)
گربه
نامه
7 – در فرمانبری موش
رضا
مرزبان
تو ای مجذوب
جنگ گربه و
موش
کنون بنگر درین
اوضاع مخدوش
که: اول سخت
توپ شاه پُر
بود
مرتب میکشید
از کاخ
"هُردود"
منم میگفت و
حکم قتل میداد
پبام مرگ
هرسو میفرستاد
بزرگانی که
کارآگاه
بودند،
غلام و خانهزاد
شاه بودند،
به رسم
مشورت، شه
بارشان داد
بر آنها،
رازهای بسته
بگشاد
وقایع را
یکایک، وآنچه
فرمود
از اول
برشمرد و باز
بنمود
سپس پرسید و
از آنان نظر
خواست
که با ملا
جماعت، چون
کند راست؟
از آنان،
کهنه اندیشان
و پیران،
به شه دادند
اندرز از سر ِ
جان
که شاها،
پارگیها را
رفو کن
ز نو، با شیخ و
ملا گفت و گو
کن
جوانتر ها، نگه
کردند تا شاه،
چه میخواهد،
زبان کردند
همراه
شه آنگه در
"علاء" با خشم
و تهدید
نظر افکند و
با تندی
خروشید
که: "سیفون را
بکش، چندان که
– پُرتاب
تو و
اندرزگویان
را بَرَد آب" (11)
مجیز شاه
گویان " بُل"
گرفتند
"علاء" و
پندگویان،
جمله رفتند.
ولی شه نیز
تندی را رها
کرد
به سرکوب
خلایق اکتفا
کرد
"قمی" را در
کرج دادند
منزل
"خمینی"، تا
نجف طی کرد
محمل
به تهران
ماند باقی
"بهبهانی"
بدون دردسر،
تا گشت فانی
"خمینی"،
چون شد اما
آیت الله
از او شد دستِ
کین شاه،
کوتاه
به "فرمان"،
نامهیی شد
چاپ بی نام
در احوال
"خمینی"، پر ز
دشنام
که پیدا بود،
این کار کجا
بود
سیاق فحش
دادن، آشنا
بود (12)
* * *
شه از نو با
تفرعن رو به
قم کرد
شدند "آیات"
آنجا سایه
پرورد
"خمینی" نیز
پایان یافت
راهش
حریم کربلا
شد جایگاهش
به خوبی بود
آگه شاهِ
موشان
که پنهانست
در اعماق،
توفان
شرار خشم
مردم،
تازیانهست
سپهبد یا
"خمینی"شان
بهانهست
پس از این
فتح، اما عقل
گم کرد
سوار اسب
چوبی، اُشتلم
کرد
فراوان امر
کرد و نهی
فرمود
مرتب بر فشار
ظلم افزود
ولی میدید
چشم مرد دانا
که خود مُنقاد
آمریکاست،
آقا
به حدی بود
کار این اطاعت
که از یادش
کشد انسان
خجالت
به شهر "انزلی"،
بر شهربانی
ریاست داشت
سرگردِ جوانی
خلیقی،
کاردانی،
سازگاری
کمر بسته
برای تیمساری
ولی از بخت
بد، بی هیچ
علت،
تقاعد شد
نصیبش، حین
خدمت
به او فرمان
شه، ابلاغ
کردند،
مقامش را به
دیگر کس سپردند
به "تهران"
رفت و از راهِ
اداری
به هر در زد،
نبرد از پیش،
کاری
به هرجا، سر
به هر دیوار و
در کوفت،
نشد حاصل بجز
تحقیر و
سرکوفت
مؤثر یافت
هریک از
امیران،
توسل جست، یک
یک پیش ِ
ایشان
جوابش بود:
این فرمان شاه
است،
ز فرمان
سرکشی کردن
گناه است
تو حق داری،
ولیکن نیست
آسان
بود فرمان
شه، فرمان
یزدان
جفایی رفت
اگر، باید
پذیرفت
نباید روز و
شب، از آن سخن
گفت
چو وابینی،
صلاحی بوده در
کار،
بدون مصلحت
خود را
میآزار.
پر از یک
دندگی،
"سرگردِ
بُرنا"
- نباید را،
نشد از کس،
پذیرا؛
وزیری اهل
کار و پر
فراست،
بر او بگشود
ابواب ِ سیاست
که، مفتاحِ
طلسم کار تنها
بود دست سفیر "ینگه
دنیا"
اگر راه ِ
سفارت را
بدانی
برون رفت از
تقاعد، می
توانی
پس از چندی،
به یمن ِ
رهنمایی (13)
به چنگ آورد
گنج آشنایی
ورا فرمان شه
آمد فراچنگ
به خدمت باز
گشت و گشت
سرهنگ
در "اجرای
اوامر"، شه چنین
بود،
گواه ِ صدق ِ
شه، در آستین
بود
حدیث ِ دیگری
از شاه، اینست
که با رسوایی
و خجلت قرین
است
از آن شد سکه،
کار و بار ِ
"منصور"
که شد سرگرد
"یانکی" یار ِ "منصور"
مگر "منصور"،
صاحبخانهاش
بود
از او، "منصور"
را شد، بخت
مسعود
"کلنل" خضر
راهش در خفا
شد
جوان را تا
صدارت رهنما
شد
ازین دست استناد
و قصه، کم
نیست
اطاعت، از
برای شاه
عادیست
انیران،
جانب ایران
کشاندن،
سیاق ِ شاه
بود از بهر ِ
ماندن
نه تنها در
سیاست بود،
نوکر
- که بهر
اسبشان، میبست
آخور-
تو گفتی بود،
مأمور نظارت
که
کاملتر شود
این ملک، غارت
مطیعی،
مهربانی، گرمجوشی،
کمر در
خدمتی، در امر
کوشی
ز نامردی،
ولی خصم خودی
بود
سموم ِ رُسته
از شاخ بدی
بود
نه با مردم،
که با
اطرافیانش،
چنان میزیست،
چون با خصم ِ
جانش
نهانی روز و
شب، از راه
دیوار
ز راز ِ خانهشان،
میشد خبردار
چنان از تودۀ
مردم، بری
بود،
که گفتی شاه ِ
مُلک ِ دیگری
بود!
در اوج اختناق
ِ شه – هویدا
به زندان
اعتصابی گشت
برپا
سیاسیهای
صد محنت
کشیده،
ز قهر شاه، دل
از جان بریده،
به هم پیمانی
ِ هم پا
فشردند،
ز خوردن،
اعتصاب اعلام
کردند
رئیس ِ تازهکار
و خام زندان،
نبود آگه ز
رسم و راه،
چندان
شتابان،
جانب زندان
روان شد،
به دلجویی،
تمام ِ تن،
زبان شد
که: آقایان،
سخنهاتان،
حسابیست
ولی اجرای
آن، در حد من
نیست
برای آنکه
گردد قصه
کوتاه،
شرفعرضی
نویسم خدمت
شاه (14)
شه، اما آن
زمان، گرم ِ
سفر بود
به "سن
موریتس" یا
جای دگر بود
"شرفعرضی"
در آن عیش ِ
منزه
چو تیری،
کارگر شد در
دل ِ شه
چو خرس ِ تیر
خورده، سخت
آشفت،
فراوان فحش
داد و حرف ّ بد
گفت
که: "کرده
افسر ِ من، رو
به دشمن،
کهاند این
جمع؟ غیر از
دشمن ِ من
بهجای آنکه
بنددشان به
آتش،
از آنها،
کرده استدعا و
خواهش
به جرم این
مدارا و مماشا
نباید کرد با
او، خود مدارا
بیندازیدش
از سرهنگی، آنگاه
کنیدش
دادگاهی، قصه
کوتاه.
به زندان
نیز، بهر کشف،
"ساواک"
نباشد ذرهای
در کارش
امساک!"
بلی، این بود
وضع شاه ِ
موشان
به لطف شاه
موشان، وضع
ایران!
جفای شه، چو
از اندازه
بگذشت،
جوانان را به
سودا، رهنمون
گشت
علیه شاه و
اربابان
"یانکی"
جهانخواران
ِ بانکی، غیر
بانکی،
بپا کردند مخفی،
جمع و محفل،
اگرچه، کار
مخفی بود مشکل
ز محفلهای
مخفی، جمع
همساز،
یورشهای
چریکی کرد
آغاز
نخستین تیر،
بانگی پرطنین
داشت
حصار وحشت،
از آن رخنه
برداشت
پی ِ هم، رخنه
با آن رخنه
آمیخت،
جدال
اجتماعی را
برانگیخت
کلاه شاه، چون
بی پشم گردید
نظام حاکم،
از او گشت
نومید
حساب خویش را
از شه جدا
ساخت،
جدا از شه، بهکار
خویش پرداخت
شد از نو، سکه
کار ِ شیخ و
ملا،
نه در ایران،
که حتّا "ینگه
دنیا"
در آنجا، دامها
را باز کردند،
"شکار
مغزها"، آغاز
کردند
شدند امثال
"یزدی" با
مهارت،
پی تعلیم
"آداب ِ
طهارت"!
کلاس درس
"تجوید" و
"قرائت"
بپا گردید و
"ترتیب
عبادت"
اروپا هم،
بنیصدر"ک"
به "پاریس"
موفق شد به
"کشفِ مکر
ابلیس"
در ایران نیز
روی خط ملا،
بساط
"حجتیه" گشت
برپا
به نام دین،
به نام طیب
غایب،
علم شد
سازمانهای
عجایب
بهقدری
سفرۀ نذری اثر
کرد ( 15)
که "اشرف"
نیز در این
دیگ سر کرد
از آن شربالیهودِ
این چنینی
نصیبی داشت
در غربت
"خمینی"
ز "فیضیه"
جنود شیخ و
ملا
که بیعت
بودشان با شخص
آقا
به هر دهشان
که آنجا، بار
افتاد،
نهانی، دست
آقا کار افتاد
ز بازار آنچه
سنتپیشه
بودند،
که در دل،
هیچگه، با شه نبودند،
به مرجع،
چشمشان در "کربلا"
بود
"خمینی"،
پیش آنها بیریا
بود
امیری چند
اهل دیپلماسی
نمدمالان ِ
بازار سیاسی
که "مزد
خدمت" از شه
دیده بودند،
به آقا، در
نهان، بیعت
نمودند
از آن سو طیف
روشنفکر و
آگاه
نه بهر ِ دین،
ز روی نفرت از
شاه،
گمانه زد ز
دانشگاه تا "قم"،
"نجف" شد
قبله، در "پاریس"
و در "رُم"
"خمینی"،
سرّ و سودائی
دگر داشت
ز تحریکِ "نجف"،
دل برنمیداشت
"نجف"، اما
علارغم "خمینی"،
نداد او را
مدد، در خوشهچینی
که"خویی"
بود بس محتاط
و خوددار
ز راز ِ بستۀ
"سیّد"
خبردار
به تأییدِ "خمینی"،
تن نمیداد
ز امر ِ
"حجتیه" بود،
دلشاد
در ایران
نیز، اعوان "خمینی"،
جدا ماندند
از آیاتِ
دینی.
بر این
منوال، سالی
چند بگذشت
که اوضاع
سیاسی، پشت و
رو گشت
مسلم شد که
ایران، جای شه
نیست،
به ماندن، گر
کند لج، جنگ
حتمیست
ولی، با رفتن
شه نیز ،
ایران
نبود آن گوشۀ
دنجِ انیران
تلاشی بود تا
با رفتن ِ شاه
نگردد دست
غرب، از گنج،
کوتاه
بدیلش را
"سیا" در
آستین داشت
که اسرار
نهان، با اهل
دین داشت
بلی، بایست
شه، چندان
بماند،
که دین را بر
سر قدرت نشاند
اگرچه
جانشین شاه،
دین بود
معمای
اساسی،
جانشین بود
کدامین آیت
از آیاتِ دینی
بوَد شایستهی
مسند نشینی؟
* * *
"خمینی"، از "نجف"،
چون گشت
نومید،
در ایران،
خواستار چاره
گردید
که گیرد زهر
چشم، از هرچه
ملا،
بکوبد در قم،
از نو میخ خود
را
از ایران هم،
"صفاهان"،
نامزد شد،
در آنجا سیدِ
غُدّی، "رصد"
شد.
ربودند از
رهِ مسجد
شبانه
معمم را، به
تزویر و
بهانه.
به قتل ِ عادی
او بس نکردند،
تمام پیکرش
را، "مثله"
کردند (16)
سر هفته،
رنودِ
شهربانی
گرفتند از
اعالی، تا
ادانی،
تمام عاملان
ماجرا را
نشان دادند
یک یک، جای پا
را
اگرچه، فتنه
را تشخیص
دادند،
ولی، سرپوش
روی آن نهادند
به لطف این
توحش، شد
"خمینی"
دوباره،
محور ِ آیاتِ
دینی
ز "قم"، تا
"اصفهان"،
آیات دینی
همه گشتند،
مرعوب ِ
"خمینی"
ز ترس جان، نه
از روی عنایت
به او دادند،
ملایان رضایت
جنایت گشت
حلاّلِ معما،
به دست آمد،
جواب "ینگه
دنیا"
بدون آنکه
روشنفکر ِ
آگاه،
برد اصلاً به
کُنهِ ماجرا،
راه.
ولی دربار،
با سعی و
تقلاّ
توسل جست از
نو، نزد ملا
به امیدی که
در این جبههبندی
زند دستی، به
دامان بلندی
کند تحبیب از
آقای "خویی"
وزین تحبیب
یابد، آبرویی
"فرح" تا
"کربلا"، بار
ِسفر بست
در آنجا
مذهبی گردید،
یکدست
زیارت رفت و
توزیع ِ دِرَم
کرد
حجاب آلوده،
هی طوف حرم
کرد
کنار او،
ولیعهدش، به
تفریح
برای فیلم،
میانداخت
تسبیح
پذیرفت آن دو
را آقای
"خویی"،
نماند اما
برایش آبرویی
شد آن سید،
ازین دیدار،
بدنام
فتاده تشت ِ
رسواییش از
بام
سرش را در
عبای خود فرو
بُرد
پس از آن سالها
دَم بر نیاورد
که میدانست
بازی پیچ
دارد،
همان
بهتر کز آن سر
در نیارد. (ادامه
دارد)
توضیحات:
11 –
در ردیف نصیحتگویان
شاه از جمله: "تقی
زاده"، "دکتر
اقبال"،
برادران "انتظام"
و "علاء "(وزیر
دربار وقت)
بودند. و در
ردیف
مجیزگویان: "مهندس
شریف امامی"، "اسدالله
علم" و ... – بعد
رجال نصیحتگو،
در هر مقام که
بودند، کنار
گذاشته شدند،
یا تغییر مقام
پیدا کردند.
12 –
به روزنامۀ
"فرمان" ماه
تیر یا مرداد 42
مراجعه شود.
(در رابطه با
اخراج
"خمینی" و
تبعیدش به "ترکیه".
13 –
منظور
راهنمایی ِدکتر "ارسنجانی"،
وزیر کشاورزی
کابینههای
"امینی" و
"علم" و مدتی
هم سفیر ایران
در "رم" بود.
14 –
این افسر
سرهنگ
"نعمتی" بود
که به خانقاه
"گناباد"،
تعلق خاطر
داشت.
15 –
اغلب نزدیکان
دربار و حتّا
خود "اشرف" در
این سالهای
آخر، "سفرۀ
فاطمۀ زهرا"
میانداختند.
16 –
جنجال کتاب
"شهید
جاوید"،
تألیف "صالحی
نجفآبادی"
و قتل حجتالاسلام
"شمس آوری" در
"اصفهان"، هفتهای
موضوع روز
مطبوعات شد،
ولی ناگهان
فروکش کرد.