"گربه
نامه"،
منظومهای
سیاسی به سیاق
"موش و گربۀ"
عبید زاکانی،
اثر
هنرمندانۀ
آقای مرزبان
است که در
شهریور 1362 با
نام مستعار
"نارضا" توسط
انتشارات
توکا در
کالیفرنیا
منتشر شده
است.
این
منظومه که
روایت
طنزآمیز
زیبایی از
"انقلاب
اسلامی"! و
پیآمدهای آن میباشد،
در 9 فصل و 120 صفحه
سروده شده
است. ما نیز در 9
نوبت آن را
منتشر خواهیم
کرد،
علاقمندان در
پایان میتوانند
مجموعۀ آن را
در آرشیو آثار
آقای مرزبان
ملاحظه کنند.
(روشنگری)
گربه
نامه
5 – در اوصاف ِ "آقا"
از: رضا
مرزبان
تو
ای خوانندۀ
دانای با هوش
مگو،
کردم خمینی را
فراموش
که
گربه نامه در
اوصاف
"آقا"ست
از
اینرو در پی ِ
کشف معماست:
چو
از یک باد در
شهریور بیست
(که
گربه نامه جای
شرح آن نیست)
"مترسک"
رفت از ایران
به یک تاخت
به
جایی که عرب،
آنجا نی
انداخت
-
همان دستش، که
روی صحنه
آوُرد
ز
روی صحنه، او
را ناگهان
بُرد –
بزرگان
فراماسون که
بودند
برای
جانشینش، جا
گشودند
پسر
شد مستقر جای
"مترسک"
در
اطرافش به
گردش، "آل" و
"بختک"
ز
"قدس" آمد به
شوق بیثباتی
به
تهران، "سِد
ضیای ِ
عنعناتی"
به
دورش حلقه زد
یک گله اَرقه
شد
آقا، پیشوای
حزب حلقه
ز
نو، هرگوشه
ملایی علم شد
عبا
عمامه، کلی
محترم شد
تمام
سال شد ماه
محرم
مکّلا
ها شدند از نو
معمم
بجای
آنکه گردد
مال مردم
شد
آزادی، نصیب
مار و کژدم
در
آن توفان و آن
آشفتهکاری
شدند
آخوندها گرم
سواری
غرض،
دنبالۀ مطلب
کجا بود؟
حدیث
معجزات
"سیّدا" بود
که
ناگه، در چنین
شربالیهودی
چو
از هیزم، ازو
برخاست دودی
رفیق
حجرۀ "آشیخ
بهلول"
که
در قم مانده
بود از خلق،
مجهول
به
"دارالعلم
قم" شد آفتابی
به
جنگ "کسروی"
آمد حسابی
پس
از عمری جدال
ِ "قال و
ماقال"
درون
حجرههای سال
تا سال
به
قصد خدمت
"تنویر
افکار"
نوشت
آقا کتاب "کشفالاسرار"
که:
آری، سلطنت با
دین قرین است
اساس
سلطنت محکم به
دین است
اگر
دین مندرس
گردد به کشور
نماند
سلطنت را نیز
زیور
زنان
را مدرسه حاجت
نباشد
زن
مکشوفه را،
عصمت نباشد
مدارس
را همان بهتر
که یکجا
سپارد
شه، به دست
شیخ و ملا
نه،
دهری مذهبانِ
از خدا دور
که
با بیگانه
گردیدند
محشور
از
آزادی، فساد و
فتنه خیزد
بهین
قانون بوَد
احکام ایزد
جراید
را نباید کرد
مختار
که
بنویسند هر
نوعی ز افکار
عنان
رادیو را بهر
ارشاد
همان
به که به دست
اهل دین داد
هر
آنکس پا نهد
بیرون ز احکام
بوَد
خونش هدر، در
شرع اسلام
بوَد
تکلیف شرعی بر
مسلمان
قصاص
ِ هر که
برگردد ز قرآن
خلاصه،
در کتاب "کشفالاسرار"
شد
اسرار خمینی
هم نمودار
در
آن هنگامه و
آشوب، اما
به
جِد نگرفت کس،
افکار او را
که
دوره، دورۀ
روشنگری بود
چه
جای فکرهای
بربری بود!
نمیدانست
کس، کاین بچه
دهقان
فراوان
سالها، در
حجرهها، مان
مجرّب
گشته از بلوای
"بهلول"،
عطش
دارد به خون
ناس، چون غول
کتابش،
گرچه نقل از
"شیخ نوری"ست
جوی
اندیشۀ تازه
در آن نیست
ولی،
در پشت ِ آن
رازی نهان است
که
سید روز و شب
در فکر ِ آن
است
نشد
سالی، که شد
در جمع طلاب،
مشخص،
چهرۀ باریک ِ
نواب
بلندی،
لاغری، چون
استخوانی
پر
از سودا،
ریاضتکش
جوانی
ز
قم آمد به
تهران، بهر
تبلیغ
نهان
کرده درون
آستین، تیغ
به
دام انداخت با
تلقین و اذکار
جوانی
چند را از اهل
بازار
ز
بس در گوش آنها
خواند تعویذ
هم
از اوراد – شد
اوهام تنفیذ
ریاضت
دادشان و چلّه
انداخت
ار
آنها، دستۀ
آدمکشی ساخت
بدینگونه
به دست "سید
خام"
پدید
آمد "فداییهای
اسلام"
نخستین
کار، کََش یر
جرأت افزود
در
عدلیه "شکار"
کسروی بود
سکوت
دولت و تشویق
بازار
به
سید، بال و پر
بخشید در کار
از
آن پس، سید
دیوانه، نواب
به
سوداهای خود
پرداخت، بی
تاب
در
آن آشفته
بازار ِ سیاست
شد
او هم عامل ِ
کار ِ سیاست
پس
از آذر، پس از
کشتار تبریز
که
ارتش کرد
آنجا، کار ِ
چنگیز
مترسک
بچه را، جرأت
فزون شد
که
استادش، به
قدرت رهنمون
شد
میان
او و ملت
کشمکش بود
ز
فکر توطئه، یکدم
نیاسود
سر
مجلس، سر
دولت، سر نفت
عبث
با مردمان،
سرشاخ میرفت
جناح
ارتجاعی بود
یارش
فساد
و فتنه و
تحریک، کارش
ترورهای
سیاسی، گشت
آغاز
که
تا یکچند
پنهان
ماندشان راز
فزون
گردید موج
نارضایی
"مصدق"
کرد آنرا
ناخدایی
طنین
بانگ
"استعمار
نابود!"
برآورد
از نهاد شیخ و
شه، دود
در
آن ایام در تهران،
دو ملا
ریاست
داشتند و
شهرت، اما
حساب
بهبهانی بود
با شاه
ولی
کاشانی از شه
داشت، اکراه
زمانی
با مصدق، همصدا
شد،
اگرچه
عاقبت از او
جدا شد
(نمیدانم
چه در گوشش
صدا کرد
که
خود را از صف
ملت، جدا کرد
فتاد
آخر به راه ِ
بهبهانی
برید
از خلق و با شه
شد نهانی!)
در
اوج شهرت
کاشانی،
اسباب
فراهم
شد برای کار
نواب
حمایتهای
کاشانی، کمک
کرد
که
او، از پشت
پرده سر
درآورد
در
این ایام، از
نو باند نواب
شد
ابزاری برای
قتل و ارعاب
پس
از آن مدتی با
داد و فریاد
به
کاشانی، بد و
دشنام میداد
چو
کاشانی،
عبایش پشت و
رو شد
برید
از مردم و بیآبرو
شد
ز
راه آشتی
"سید" دوباره
گره
زد، رشتههای
گشته پاره
نه
با نواب، که
با بهبهانی
شد
آغاز سلوک و
مهربانی
به
"عونالله" و
با لطف عمو
سام
"مترسک"
را ز نو بردند
بر بام
چو
"یو.اس.آ." در
ایران کودتا
کرد
"مترسک"
را، سوار
کارها کرد
فزونتر
گشت سوداهای
نواب
نبود
آگه، کس از
فردای نواب
به
نزد شاه رفت و
یافت پاداش
به
مهمانی،
زمانی مصر شد
جاش
دو
سالی داشت
رونق کار نواب
رسید
آنگاه، روز
زار ِ نواب
به
سودا، فکر سوء
قصد نو کرد
ترور
ممکن نشد، خود
را درو کرد
هم
او، هم چارتن
ارکان ِ او را
به
خواری، کشت شه،
بیهیچ پروا
پس
از ده سال،
هوی و های
نواب
سرآمد
عمر سوداهای
نواب (8)
بجای
او، "مترسک"
بربری کرد
به
ارتش تکیه زد،
مرگ آوری کرد.
* * *
در
ایامی که
سوداهای نواب
شد
از سرچشمۀ
دربار، سیراب
به
خرج شاه هم،
"بهلول" از
افغان
به
عزم حج، روان
شد سوی ایران
"رئیسالحاج"
ایران گشت،
"بهلول"
پذیرفت
او همین عنوان
مجعول
به
هرجا بود
شیخی، "آیتالله"
شد
ابواب محبت،
باز از شاه
ولی
این دوستی،
چندان نپایید
که:
"قم در خواب،
پنبه دانه میدید"
ز
نو مأمور شد
نواب، لیکن
خودش،
این بار شد
سنگ فلاخن
شه
و قم را
روابط، تیره
گردید
"خشونت"
بر "تعصب"
چیره گردید
نمیدانست
کس آن
روزگاران
چه
دستی هست، پشت
پرده، پنهان
نه
کاشانی، نه
شخص بهبهانی
نبودند
آمر ِ نواب ِ
جانی
سر
ِ خط از نجف
آغاز گردید
به
قم، دست ِ
خمینی، باز
گردید
چو
شه، نواب و
باندش را
برانداخت،
ز
نو با حوزه
نردِ دوستی
باخت
بروجردی،
رئیس حوزۀ قم،
"رئیس
مذهب و ملجای
مردم"
به
فیضیه، مرتب
داشت مجلس
ز
جمع مفتی و
شیخ و مدرس
درین
شورا، سخن میرفت،
گهگاه
به
رسم مشورت با
آیتالله
قضا
را داشت
پیغامی ز
دربار
که
باید مشورت میکرد
ناچار
در
آن مجلس،
خمینی بود
تنها
که
شد درگیر با
تصمیم آقا
از
او پرسید، تا
کی این مدارا؟
تو
آقایی، مشو
تسلیم آنها
بروجردی
جوابش داد،
کای مرد
نباید
بی سبب بلوا
بپا کرد
خمینی،
ناگهان از خشم
جوشید
گرفت
از پای نعلین
و خروشید
رها
گردید کفش از
ذیلِ تالار
اصابت
کرد آقا را به
رخسار
یورش
بردند چند
آخوند چالاک
به
سویش، با دَم
"لولاک،
لولاک"
بروجردی،
به آنها بانگ
در داد
که:
کوته دستتان
از روی او باد
خطایی
شد اگر، از
سوی من بود
نه
سید، شأن سید،
پیشم افزود
از
آن پس، در
تمام مشورتها
نظر
میداد
"سید"، پیش از
"آقا"
بدین
ترتیب، شد
فیضیه، تسخیر
به
دست او، ز روی
عقل و تدبیر
که،
سید کهنه رند
و ناقلا بود،
زبانش
بسته، چشم و
گوش، وا بود
علن،
مشغول تدریس و
ریاضت
خفا،
سرگرم انواع
سیاست
همیشه
راز او سربسته
میماند
که
او، آهسته و
پیوسته میراند
پس
از "اسقاط"
شه، "حاجی
عراقی"
که
بود از دستۀ
نواب باقی
کمی
از پرده بیرون
ریخت اسرار
به
مطبوعات کرد
اقرار بسیار
"که
کشتیم ابتدا
ما کسروی را
که
طی میکرد
راهِ کجروی
را
پس
از او هم،
مدیر "مرد
امروز"
شد
آسوده ز تکرار
شب و روز
"هژیر"
و "رزمآرا" را و
"منصور"
فرستادیمشان
در بستر گور
"مصدق"
چون ز مذهب
دور افتاد
اساس
دولتش، دادیم
بر باد
امام،
از ابتدامان،
مقتدا بود
دعایش،
رهگشای کار ِ
ما بود" (9)
مکرر
شد از این
اظهار و اقرار
دریغا،
وانشد یک لحظه
ابصار
جوانان،
خام و پیران،
رام ماندند
کنار
ببر هار، آرام
ماندند
که
تا این گربۀ
وحشی، خمینی
به
روز مردم
آورد، آنچه
بینی.
ادامه دارد
توضیحات:
8 – از
سر تصادف، یا
روی حساب،
نواب صفوی،
داماد "نواب
رضوی" بود. و
"نواب رضوی"
رئیس کشیکخانۀ
آستانه در
غائلۀ بهلول و
یکی از عوامل
مؤثر آشوب، که
تا سال 1320 در
زندان مانده
بود. و بعد هم
تا آخر عمر در
تهران، بهحال
تبعید بهسر
میبرد (در
محلۀ خانیآباد).
و "نواب صفوی"
نام مستعاری
است که گویا
"مجتبی
میرلوحی"
شاگرد ترک
تحصیل کردۀ
هنرستان
صنعتی، و ساکن
محلۀ خانیآباد،
از عنوان پدر
زن خود، نسخهبرداری
کرده بود.
9 – به
مصاحبۀ مفصل
"حتجی عراقی"
در روزنامۀ
اطلاعات دهۀ
اول فروردین
1358، مراجعه
شود.که خاصه از
نظر بیان
روابط
فدائیان
اسبام و خمینی،
حائز ارزش
است.