www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار




برای مطالعه ی ديگر آثار رضا مرزبان اينجا کليک کنيد


بازی چرخ بشکندش بيضه در کلاه


200 ميليون زن از دست رفته


دوبی و نه- ديدنی هايش


جنگ های قرن 21 و ماشين های کشتار


احساس روسپيگری زير حجاب اجباری در ايران


در دفاع از هرمان ديرکِس
نامه سرگشاده بيش از 700 تن از فعالين صلح يهودی


سر,هيولا, در پاکستان


معجزه از آسمان نمی آيد


کارگران فرانسه، دموکراسی و نافرمانی مدنی


امنيت سرمايه و قربانيان آن از جنوا تا لندن


سومالی:دزدان دريايی در هردو طرف هستند


گزارش اوضاع دهکده


ويديو:دختر جوان افغانی زير,شکنجه اسلامی,


عراق در هفتمين سال اشغال


ببين تفاوت ره ازکجاست تابه کجا


بزرگ ترين سرقت تاريخ


,سانسور, و خالق آن


,فمينيسم, پدرسالار


ميليونر زاغه نشين و ,غرور ملی,


مهمات ,گم شده, غزه و ميراثی به مراتب شوم تر



بحران مالی و فروپاشی تعريف عاميانه از ,چپ, و ,راست,


ما همه رئيس هستيم


چرا ,بزرگان, بايد از کيفرمصون بمانند؟


ساعت جهانی

تصاويرى از فاجعه بم
"گربه نامه"، منظومه­ای سیاسی به سیاق "موش و گربۀ" عبید زاکانی، اثر هنرمندانۀ آقای مرزبان است که در شهریور 1362 با نام مستعار "نارضا" توسط انتشارات توکا در کالیفرنیا منتشر شده است. این منظومه که روایت طنزآمیز زیبایی از "انقلاب اسلامی"! و پیآمدهای آن می­باشد، در 9 فصل و 120 صفحه سروده شده است. ما نیز در 9 نوبت آن را منتشر خواهیم کرد، علاقمندان در پایان می­توانند مجموعۀ آن را در آرشیو آثار آقای مرزبان ملاحظه کنند.
(روشنگری)

 

گربه نامه

4 – دو یار قدیم

رضا مرزبان

 

تو ای در بند راز گربه و موش

بیا این بار راز ِ تازه کن گوش :

که در ایران، بساط گربه­داری

نه از امروز و دیروز است، باری

که رسم گربه پروردن قدیم است

حکومت، خود در این سنت سهیم است

شد این آیین و رسم دورۀ ما

ز قزوین و صفاهان ماندگارا

چو فرزند صفی بدعت­گرا شد،

بساط شیعه در ایران بپا شد

شد از ملای سنی، پاک کشور

جدال ِ مذهبی شد سفله­پرور

بقدری این هجوم از اهل دین کاست

که شاه از شام و از احسا، مدد خواست

فراخوان داد و از اطلال ِ عامل

بسیج گربگان را کرد کامل

به هر سو گربه­های چاق و چله

روان گردید از نو؛ گله، گله

مقرر کرد سلطان ِ قزلباش

رئیس گربه­ها با خیل ِ فراش

رود، مندیل بسته پیش ِ حاکم

کند با شدّ و مدّ، رد ِ مظالم

دهد، هرجا که لازم شد، گواهی

که ظلم حاکم است، عدل الهی

چو شد مشروطه، این سنت به هم خورد

روان گربه، از مشروطه آزرد

زمین سنگلج را گر زبان بود،

ز خبث "شیخ نوری" در فغان بود

به دنبال شناعت­های "نوری"

به ملا گفته شد، شیخ ِ دبوری

ز هر سو، گربه­ها در پرده رفتند

نجف رفتند، یا سامره رفتند

فقط جایی که باقی ماند، قم بود

که آن هم پای یک دریاچه، گم بود

در آنجا، گربه از نو "حجره" وا کرد

کنار "حضرت معصومه" جا کرد

ز موقوفات و از اموات و از باج،

که بازاری دهد هر سال و "الحاج ..."

بساط سور و ساتی شد مهیا

به تعداد مقابر، حجره برپا

و نیز، البته نه از روی احسان،

نجف، قم را مدد می­داد، پنهان

نجف هم، غرق نعمت بود، از هند

ز فقر و فاقه می­آسود از هند

در آن دوران، به هر علت که دانی

عمو "جامبول" تک بود و جهانی

نه تنها، حاکم کل ِ جهان بود،

هنرور، "خیمه شب­باز ِ" زمان بود

در ایران هم، عروسک داشت، بسیار

عروسک­های پیر ِ رند و مکّار

همه دانند، کآن آیینۀ دق

به موش و گربه بازی بود، عاشق

ز موشی، او رضا شاهی علم ساخت

نجف را هم برای گربه پرداخت

سر ِ نخ را چو می­گرداند هربار

عروسک­های نو می­شد پدیدار

درست، ای گوش بسته، چشم وا کن

به دورانی که می­گویم "نگا" کن

که این، نه قصه­ی رقاص هندی­ست

نه وصف کارهای جلف و رندی­ست:

درون حجره­یی، بودند در قم،

دو دهقان­زاده مثل ِ دیگران، گُم

یکی، آتش­مزاجی، تند در جوش

یکی، چون سنگ خارا، سخت و خاموش

به هم گردیده یار ِ غار و مَحرم،

دروس "سطح" می­خواندند با هم

رفیق تند خوی ِ استخوانی

همان "بهلول" معروف است و جانی

که بعد از طی ِ درس "سطح" در قم،

شد از ایران برای مدتی گُم

سپس معلوم شد، در کربلا بود،

در آنجا "رازدار" مقتدا بود.

سر نفت، آن زمان، با انگلستان،

مرتب چانه می­زد شاه موشان

گهی هم نیم لاسی با کرملین

که یعنی، نیست دیگر، اهل تمکین

از آن سو نیز صاحب، ارتجالی

مصمم شد به قصد گوشمالی

به خان­ها رفت و ملاها، اشارت،

نباید داد مفت، از دست فرصت

اگر دارید در سر شور ِ غوغا

بوَد اسباب ِ بلواتان، مهیا

شه موشان، ز صاحب سخت ترسید

صد و هشتاد "دگره" جَلد چرخید

قرار نفت "دارسی" گشت تجدید

به آن صورت که "صاحب" می­پسندید

در این هنگامه، شخص شیخ بهلول،

به نزد مقتدا، افتاد مقبول

خودش گوید که چندی در نجف بود

در آنجا نیز با "آقا" طرف بود

در اوقات حضور و گفت و گویش

دگرگون کرد "آقا" آرزویش

بجای درس ِ "خارج" شد از ایشان

مقرر فتنه­انگیزی در ایران

غرض، او از نجف گردید مأمور

که در ایران کند، اسباب را جور

به ایران بازگشت و کارها کرد

به پیمان ّ نجف، حقا وفا کرد

نه از امنیه، نه نظمیه، ترسید

نه صید دام ِ تأمینات گردید

(ز تأمینات و بخش ِ اطلاعات

نمی­دانی اگر چیزی، مشو مات

"ساواک" شاه و تأمیناتِ باباش،

یکی بودند در ارعاب و اِرعاش!)

به هر شهری که پای شیخ وا شد،

به منبر رفت و آشوبی به پا شد.

غرض، این­سان ز مشهد سر در آورد

بساط فتنه را آنجا به پا کرد

چو در مشهد به منبر رفت بهلول

هنوز او روی منبر بود مشغول،

تو گفتی باد از صحرا خبر برد

هزاران مرد را از ده در آورد

که در مشهد، برای دین  قیام است،

جهاد است و به فرمان امام است

همه با چوبدست و توبرۀ نان

مصمم در دفاع دین و ایمان

به منبر، شیخ با گردن­­فرازی

گرفت ایمان مردم را به بازی

که: ای مردم، شما را دین نماندست

از این نو دولتان، آیین نماندست ...

شده ایران سراسر کافرستان

که کافر کرده وا، هرجا دبستان

به اطفال مسلمان، با زرنگی

معلم می­دهد درس فرنگی

کتاب و مشق خط ِ عورتینه!

خودت رحمی کن ای شاه مدینه!

مگر شال و قبای ما چه کم داشت؟

که بین کفر و ایمان، فرق می­ذاشت

فقط با شال و لباده­ست و تنبان،

که کافر فرق دارد با مسلمان

زن و مرد مسلمان کی پذیرند

که از آنها، مسلمانی بگیرند

نه حرف من، که این حرف امام است

که بر کافر، زن مؤمن حرام است.

اگر امروز از جا برنخیزی

بساط کفر را درهم نریزی

چه می­گویی مسلمان، روز محشر

به پبغمبر ، به داماد پیمبر

ز سوی مادرت، گر نطفه پاک است

ترا، از کشتن و مردن، چه باک­ست...

خلاصه، شیخنا، شوری بپا کرد

سه روزه شهر را چون کربلا کرد

که دارد از نجف، فتوای "آقا"

جهاد مسلمین، فرض است حالا

چو پای شهربانی ماند در گِل

بکار شیخ و این توفان هایل

خبر بردند پیش شاه موشان

که شاها، سخت شد کار خراسان

به فرمان شه موشان شبانه

سپاهی رفت دور آستانه

به زور ِ توپ و باران ِ مسلسل،

شبانه مشکل بهلول، شد حل

ولی این حل مشکل، بس گران بود

بهایش، قتل عام مردمان بود

نظامی، بین مردم فرق نگذاشت،

شبستان و حرم از کشته انباشت.

به امیدی که روید صبح ِ کاذب

فراوان کشته شد، دهقان و کاسب.

ولی بازیگری را نیک بنگر

که شد یهلول گم از روی منبر

بسی گشتند، پیدایش نکردند،

فقط عمامه­اش را جاش بردند!

نه بر منبر، نه در دولاب و سنگاب،

فرو شد در زمین ، چون قطرۀ آب

مفتش" گشت یک یک خانه­ها را

غریبان، زائران، بیگانه­ها را

تو گفتی مکر شیطان بود، بهلول

که از هر دیده پنهان بود، بهلول

به قصد رعب، از مشهد به تهران

پلی زد از خشونت، شاه ِ موشان

فراوان بی­گنه رفتند زندان

گروهی را کشان بردند تهران

سبیل گربه­ها افتاد از تاب،

به زندان رفتن ِ آخوند، شد باب.

حکومت کرد هرچه خواست، بیداد

پس از چندی که آب از آب افتاد،

سر ِ بهلول از افغان درآمد

به مسجد رفت و روی منبر آمد،

در آنجا، باز شد آشیخ بهلول

امام جمعه و آخوند مقبول (7)

           *    *   *

در این مدت، رفیق و یار بهلول

به قم، در حجرۀ خود بود مشغول

همیشه چیزهایی زیر سر داشت

کسی کمتر ز راز او خبر داشت.

گهی می­کرد بهر درس، هجرت

گهی می­شد نهان بهر ِ ریاضت

ولی هرکس که با او گشت محشور،

پس از چندی، هراسان، شد از او دور

به شهر قم، بر این منوال می­زیست

که آمد سوم شهریور بیست ...

نشانی­ها که دادم، چون بخوانی

تو نام یار دوم را بدانی

بلی، این تازه خود آغاز رازست

نمایشنامه باری، بس دراز است

                                                        ادامه دارد

 


(7) – راوی هم حجرگی خمینی و بهلول، هم حجرۀ سوم آنها بود (در سال 42) و باقی واقعه، در مصاحبۀ بهلول، با مجلۀ اطلاعات بانوان، تیر یا مرداد 59 آمده است؛ به روایت خود بهلول.


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد