"گربه
نامه"،
منظومهای
سیاسی به سیاق
"موش و گربۀ"
عبید زاکانی،
اثر
هنرمندانۀ
آقای مرزبان
است که در
شهریور 1362 با
نام مستعار
"نارضا" توسط
انتشارات
توکا در
کالیفرنیا
منتشر شده
است.
این
منظومه که
روایت
طنزآمیز
زیبایی از
"انقلاب
اسلامی"! و
پیآمدهای آن میباشد،
در 9 فصل و 120 صفحه
سروده شده
است. ما نیز در 9
نوبت آن را
منتشر خواهیم
کرد،
علاقمندان در
پایان میتوانند
مجموعۀ آن را
در آرشیو آثار
آقای مرزبان
ملاحظه کنند.
(روشنگری)
گربه
نامه
پیش آغاز:
بیان کار
... در متن
منظومه پارهیی
اغلاط عربی و
فارسی عمدی
هست که میخواهد
نشان بدهد
قلنبهگویی ِ
نه عربی و نه
فارسی "امام"
را. البته میبخشید،
هان!
در قوافی
علاوه بر
تعمدها و
تجاهلهای
(خودنمایانه)
مکرر تساهلها
پیش آمده است
که مربوط است
به بیتوجهی
دانسته و قابل
جبران، در
فرصت مناسب
آن!
اما...،
مطالبی که از
قول خمینی نقل
شده، زادۀ
تخیل و صحنهسازی
نیست، از
مذاکرات
محرمانۀ
خمینی و خبرگان
است که: "پنجاه
سال حکومت
پهلوی، نسل
ایرانی را
فاسد کرده است
و حالا فقط از
طریق ادامۀ
دراز مدت جنگ،
میتوان این
نسل را از
میان برد و
نسل "حزبالله"
را پرورش داد
و جانشین آن
ساخت. و ... ادامۀ
جنگ بنابراین
وظیفۀ اسلامی است
که در آن نسل
امت مسلمان
ایران پاک و
سالم میشود. و
در عین حال،
ما به توسعۀ
دولت اسلامی
خودمان در
حجاز و عراق و
سراسر قلمرو
اسلامی منطقه
توفیق خواهیم
یافت". [به
مجموعۀ
سخنرانیهای
خمینی مراجعه
شود]
قسمت اول
هم از مطالب
خمینی، در
روزنامههای
کیهان و
جمهوری
اسلامی،
گرفته شده
است.
نارضا – 7
شهریور 1362
1 –
راز وصیت نامه
ایا
خوانده حدیث
گربه و موش
بیا
اکنون حدیث
گربه کن گوش
که
بعد از رفتن
سلطان موشان
بزرگ
آوارۀ میهن
فروشان
زمام
ما، به دست گربه
افتاد
بلا
آتش شد و در
پنبه افتاد
سپاه
گربه، راه
افتاد از قم
بهقتل
و غارت و
ایذای مردم
ز
قم آمد بزرگ
عمامه داران
به
تهران، خیمه
زد اندر
جماران
به
گِردش، کوسه و
لب پهن و
گامیش
کمر
ببستند در
خدمت، پس و
پیش
بساط
گربهداری
پهن کردند
کمیها
را، تمامی رهن
کردند
در
ِ قدرت بهروی
گربه واشد
زمان
عیش و نوش
گربهها شد
چو
دست گربه شد
در کارها، باز
لگد
انداختن را،
کرد آغاز
به
کردستان و
خوزستان و
گرگان
به
جان مردم
افتادند،
گرگان
تمام
آنچه شه میکرد،
شد باب
فقط
تغییر کرد
عنوانِ ارباب
سیهکارانِ
با مارک "یو.
اس. آ "
نهان
گشتند پشت شیخ
و ملا
تمام
جاهلانِ چاله
میدان
شدند
اعوانِ شیخ،
انصار قرآن
همه
چاقوکشانِ
صنف قصاب
کمیتهچی
شدند و جزو
طلاب
همه
سبزیفروشان
محله
دو
ذر(ع) چلوار
بسته دور کله
ز
کار سابق خود
دست شستند،
بجای
قاضی و قانون
نشستند.
تمام
کم فروشان
ریاکار
تمام
حاجیان دزد
بازار
تمام
کوچکابدالان
ساواک
درآوردند
سر از اوج
افلاک
کمیته،
محکمه، مسجد
یکی شد
شرارتها
به مسجد متکی
شد
خمینی،
در عمل شد شاه
اُمت
علم
گردید حزبالله
اُمت.
حکومت
را که حق
مردمانست
گناه
پادشه هم غصب
آنست
خمینی
روی آن نقش
خدا زد
خودش
را والیِ
"الله" جا زد
مسیر
انقلاب، از
نیمۀ راه
دگرگون
گشت و شد
گمراه، ناگاه
تمام
انگداران
زمانه
که
بودند اهل دام
و رام دانه
شدند
از انقلابیهای
خوشنام
ز
نو بربام قدرت
رفتشان گام
ولی
زحمتکشان پاک
و آگاه
هواداران
خلق و دشمن
شاه،
که
بهر حق، ز
جانِ خود
گذشتند،
به
ضدِ انقلابی،
شُهره گشتند
خلاصه:
انقلاب و
انقلابی
فتاد
اندر هچل،
پاشان حسابی
گروهی
شارلاتانِ
راندۀ شاه
ز
سرهنگ و امیر
ماندۀ شاه
شدند
اعوان پنهانِ
خمینی
سگان
زیر فرمانِ
خمینی
فراوان
نقشه و برنامه
کردند
بسیج
فتنه و هنگامه
کردند
که
جا افتد بهجای
شاه، ملا
نگیرد
انقلاب مردمان
پا
از
آنسو، لشگر
آخوند و رمّال
تمام
مملکت را کرد
غربال
ز
دانشگاه نامی
ماند و دامی
زدوده
شد ز دانشها
تمامی
صنایع
جمله شد
"آخوند دیده"
بر
آنها باد
پائیزی وزیده
بنا
شد مسجدی در
کارخانه
امامی
رفت و حکم
"ماهیانه"
حقوق
کارگر گردید
پامال
مقرر
شد حقوق شیخ و رمّال
سپس
گفتند، در
اقناع ایشان،
که
دنیا هست "سجن
اهل ایمان" (1)
زنان
را چون
اسیران، برده
کردند
برای
صیغهشان
پرورده کردند
عزا
پُر کرد صحن
خانهها را
جهان
شد بر مراد
روضهخوانها
صدای
رادیو، آوای گُربه
تلهویزیون
پُر از سیمای
گَربه
دعاهای
"کمیل" و
"حمزه" خواندن
نماز
جمعه را با
"غمزه"
خواندن
حدیث
و آیه و تفسیر
و اخبار
روان
در موج باد و
روی دیوار
ز
سویی، گربههای
پیر و پاتال
دهان
پُرکف به شرح
قال و ماقال
ز
یکسو نوحهخوانان
و حماران
ثناخوان
پای دیوار ِ
جماران
کهن
رسمی است رسم
"گربهداری"
که
گیرد گربه از
مردم سواری
برای
آنکه این
بازی شود جور
نشیند
شیخنا بر مسند
زور
میان
"جهل" و
"دانایی" شد
آورد
تمام
شهرها را فتنه
پُر کرد.
شکنجه،
قتل، غارت،
گشت آزاد
"اوین"
چه، صد "اوین"
گردید ایجاد
فراوان
پیر و برنا کُشته
دادند
فراوان
خلق در زندان
فتادند
فروان
خانهها
ویران گردید
که
گردد مردمان
را قطع امید
براین
خونریزیِ بیمرز
و پایان
شد
افزون جنگ
بغداد و
جماران
نه
آبادان بجا
ماند و نه
معشور
نه
خرمشهر
آبادان و
معمور
خلایق
شهر و ده را
درنوشتند
ز
خوزستان همه
آواره گشتند
ز
جنگ و از
جنایتهای
موجود
مصیبت
بر مصیبت هر
دَم افزود
ولی
با این همه
حرمان و خذلان
ستمکش
مردم ِ آگاه
ایران
امید
خویش را از کف
ندادند
به
روی شیخ – چون
شه- ایستادند
خمینی،
گربۀ پیر
جماران
بدیلِ
شه، بزرگعمامهداران
لمیده
جای دنجی، بر
سر ِ گنج
بهدستی
سِحر و در
دستی هواسنج
نگه
کرد و هوا را
سخت پس دید
پَر
ِ زاغِ سیه،
پای قفس دید
تکانی
خورد و فکر
چاره افتاد
در
ِ خلوتسرا را
قفل بنهاد
پس
از یک چلّه و
ده شب تأمل
طلسم
و رمل و
اسطرلاب و
کلکُل
رسید
عقلش به اینجا
باز، "رهبر"
که
باید مملکت را
کرد منتر
چو
شه، باید که
"تعویذی"
بسازد
وصیتنامهای،
چیزی بسازد
بخواند
سوی تهران
گربهها را
بلند
آوازهها را،
گُندهها را
بهنام
خبرگانِ مفتخواری
دمد
روحی بهجان
مفتخواری
ز
طرح خویش
راضی، "شاهِ
اُمت"
شد
آماده برای
استراحت
ز
نو فرصت نصیب
گربهها شد
فراوان
حجله و آیین
بپا شد
به
سرناهای
مسجدها
دمیدند،
به
روزینامههاشان،
خط کشیدند
که:
شد تکمیل کار
دین اُمت
ز
تدبیر امام ِ
با فتوت (2)
وصیت
کرد امام ِ ما
خمینی
پس
از مرگش، برای
جانشینی.
خلایق
با تمسخر خنده
کردند
اگرچه
خنده بر لبها
نشد بند.
که
گربه خواب خوش
دیدست، خیر
است
بهشرط
آنکه گردد
چرخ ازین دست
پس
از چندی که شد
تبلیغ و
تلقین،
وصیتنامۀ
صدرالملاعین
برای
خبرگان شد
انتخابات
از
آن نوعی که
مرسوم است و
مزجات
گزیدند
از میان، آنان
که باید
یکایک
گربههایی را
که شاید
سپس
این گربههای
چاق و قبراق
خبیر
مال مفت و کار
قاچاق (3)
به
تهران مجلسی
برپا نمودند
برای
امر "دین"
شورا نمودند
ولی
از بخت بد، در
روز اول
که
شد مسند به "مشکینی"
محوّل
سر
ِ مسند نشینی
گشت غوغا
میان
گربهها شد
جنگ و دعوا
بساط
خبرگان آشفته
گردید
عیان
شد نطفه های
شک و تردید
خبر
بردند
جاسوسان،
شتابان
که:
پنبه گشت آقا،
رشتههاتان
اگر
فردا بود مجلس
چو امروز
شود
برما، شب از
این خبرگان،
روز.
مُصدّر
شد یکی فرمان
معجّل
به
جمع خبرگان، :
"کای جمع
مُنزَل
امام
عصر میخواهد
ز یاران
که
گِرد آیند
فردا در
جماران
برای
عرض تعظیم و
ارادت
به
نزد پیشوای کل
اُمت
در
آنجا، رازهای
بسته گویید
اگر
رنجیدهاید،
آهسته گویید".
چو
از البرز سر
زد صبح فردا
جماران،
خبرگان را شد
پذیرا
در
ِ این قلعۀ
مرموز وا شد
مفتش
گرم ِ کار
خبرهها شد
پس
از تفتیش و
ترتیبِ وسایل
عبور
از هفت خوانِ
هول هایل،
روان
گشتند با هم
سوی مسجد
مردّد،
تا چه خواهد
گشت عاید
در
آنجا هم زمانی
گشت تأخیر
که
حاجب پرده پس
زد گفت: تکبیر! ...
جمیع
خبرگان برپا
ستادند
همآوا،
سه کَرَت،
تکبیر دادند
میان
بانگ تکبیر
جماعت
به
مسند پا نهاد
آن شاه اُمت
(ولی،
مسند کجا،
بالای ایوان،
جماعت
در شبستان،
پای ایوان)
عبا
را روی شانه
جا به جا کرد
کمی
کُهکُه، کمی
ناز و ادا کرد
پس
آنگه گفت:
"خارج شَند
اغیار
فقط
اینجا بمانند اهل
ِ احضار
از
اینجا، از
حدیث و حرف و
اندرز
نباید
ذرهای خارج
کند درز
که
گر بیرون رود
اخبار از
اینجا،
شود
بسته دکان شیخ
و ملا".
شبستان
گشت خالی از
قراول
برون
رفتند اصحاب
یساول
چو
خالی گشت
مسجد، گفت:
"حالا
بفرمایند
آقایان به
بالا "
میان
خبرگان و شخص
آقا
میسر
شد ملاقاتی
مخلاّ
در
این محفل وصیتنامه
رو شد
و:
روی آن فراوان
گفتگو شد
خمینی
گفت: ارباب
عمائم،
چرا
گردند از
خودکرده نادم!
تمام
کارهای ما
اصولی است!
دخالت
در امور ما،
فضولی است!
نباید
ذرهای از خلق
ترسید!
که
خالق داده ما
را حکم تأیید!
شنیدم
بین آقایان
خلاف است،
سر
القاب و مسند
اختلاف است
اگر
این اختلافات
ِ دلآزار
رسد
جایی، به گوش
اهل بازار
شود
یکسر هدر دَمکردۀ
ما،
رود
بر باد، باد
آوردۀ ما
کریمان،
بس کنید این
جنگ و محشر
که
باشد بر مراد
قوم کافر.
اگر
هم اختلافی
هست، باشد،
به
شرط آنکه
قدرت را
نپاشد.
بساط
ما اگر فردا
بههم ریخت
نپرسد
کس، که میپخت
و که میبیخت
تمام
ما گرفتار
بلاییم
ببینید
عاقبت را ... ما
کجاییم!
کنون
تا میشود،
باید سواری
نباید
داد مفت از
دست، گاری
همه
گردنکشان را
خوار کردیم
رقیبان
را که تار و
مار کردیم
فقط
ماییم و این
خلقِ پریشان
که
بر آنهاست ما
را حکم و
فرمان!
برای
آنکه این
دولت بپاید
کسی
با آن به دعوا
درنیاید
(وصیتنامه
را که گفته
احمد
شما
دانید و آیین
محمد)
وصیتنامه
باید گردد
اجرا
بدون
ذرهای تنکیل
و تحشا
پس
از من در
خلافت، بی
تکلم
شود
ابقا، امام
جمعۀ قم
گذارم
روی فضل او،
من انگشت
که
او، شمسآوری
را، بهر ما
کُشت
پس
از من نیز او
داند، که باید
وصیتنامه
را اجرا نماید
و
اما ... راز
تحکیم خلافت
که
باید کار بندد
بیمخافت
بود
جنگ و بود جنگ
و بود جنگ
اگر
چه جنگ کرده
عرصه را تنگ
سخنهایی
که من گفتم از
آغار
نباید
کرد با نااهل،
ابراز
ولی
اینها که میگویم
در اینجا
نباید
کس بداند غیر
ماها
اساس
قدرت ما روی
خون است
نباشد
خون، خلافت
سرنگون است
پس
از مشروطه
اوضاعی شد
ایران
که
پاک از دست
داده خلق
ایمان
متاع
علم و دانش
گشته رایج
روان
هستند مرد و
زن به کالج
تآتر
و سینما و ساز
و مزقان
-
بهجای مسجد و
منبر- فراوان
خلایق
فتنۀ دیو و
پری شد
ز
دین و سنت
دینی، بری شد
زن
و مردی که در
این سرزمیناند
چو
وابینید با
ماها به کیناند
به
نطفه یا به
لقمه یا تعلم
ز
راه و رسم
اسلامی شدن گم
فقط
وقتی شود
اوضاع ترمیم
که
گردد پاک از
ایشان خاکِ
اقلیم
فراوان
کُشتهایم از
این جماعت
ولی
باقیست نسلش
تا قیامت
(همین
جوری نمیشه
دیگهشان
کُشت)
به
شیری، شیوهای
باید زد انگشت
برای
دفع این
جُرثومۀ کفر
زوال
کلِ این
منظومۀ کفر
چه
بهتر باشد از
جنگی که در آن
شود
محکم اساس دین
و ایمان
برای
آنکه نسل از
نو شود پاک
کِشد
سر نسل حزبالله،
بر افلاک
تنور
جنگ باید گرم
باشد
بماند
جنگ تا دشمن
بپاشد
نخواهد
رفت ما را هیچ
از چنگ
که:
مشرک، میکند
با مشرکی جنگ
پس
از جنگ عراق و
فتح بغداد
نباید
وقت و فرصت را
هدر داد
ز
شهر بصره، راه
مکّه باز است
که
ما را مقصد
بعدی حجاز است
چو
فتح مکّه شد
ما را میسّر
به
زیر یک عَلَم
آمد سه کشور
شود
اسلام شیعه
کارفرما
کند
جارو، همه
طاغوتها را
پس
از آن نوبت
تسخیر قدس است
طلسم
قدس هم ما
راست در دست
برای
جنگ و پیروزی
در این جنگ
مباشد
دست ما از هیچرو
تنگ
مهمتر
عامل جنگ است،
آدم
که
آدم نیست در
این مملکت کم
اگر
صد سال هم
باقی بوَد جنگ
خلافت
همچنان ما
راست در چنگ
چه
غم ما را ز
کشتار جوانان
و
یا آوار صدها
شهر ویران
که
در این
کارهامان
حکمتی هست
نباید
هیچ فرصت داد
از دست
وگر
نه آنکه
نابود است،
ماییم
در
این آتشفشان
دود است،
ماییم ..."
پس
از این خلوت و
این راز گفتن
خمینی
گفتن،
آخوندان
شنفتن،
ز نو
تکبیرها
فرمود حاجب
خمینی
شد ز بین جمع
غایب
فقیهان
از جماران بار
بستند
بهمجلس،
در مقام خود
نشستند
نهان
کردند راز خود
حسابی
نشد
اجلاسهاشان
آفتابی
ولی
راز ِ وصیتنامه
رو شد
خمینی،
بیشتر بیآبرو
شد
یقیناً
خبرهها هم
توی پستو
بهخود
گفتند:
دیوانه
است، یارو!
* * *
مپنداری
حدیث ما تمام
است
که
این آغاز فصلی
ناتمام است
اگر
چه از حدیث ما
برون است
سراسر
خاک ایران،
غرق خون است
ادامه
دارد
توضیحات:
1-
حدیث نبوی:
"الدنیا سجن
المؤمن و جنةالکافر
...
2-
اشاره به
حدیث غدیر خم
که: "... الیوم
اکملت لکم دینکم
... مِن کنت
مولاه هذا
علیً مولاه "
3-
از جمله،
صدوقی امام
جمعه یزد، از
یاران نزدیک
خمینی، از
کامیونهای
حامل رادیو،
تلویزیون و
سایر لوازم
الکترونیک،
قاچاق و غیر
قاچاق، باج
عبور میگرفت
و راه امن
رواج قاچاق
شده بود.