
همنشين
بهار
در سوگ
شاهرخ مسكوب
وقتی شنيدم
مُحقق،
شاهنامه شناس
و نويسنده بزرگ
ايران زمين ،
شاهرخ مسکوب ،
ُسرآينده ِ « سوگ
سياوش » نيز به
ميهمانی خاک
رفت ، سر به
کوه و بيابان
گذاشتم و
گريستم . آيا
با مرگ يک
آشنا بخشی از
خودمان نيز به
خاک می افتد ؟
نمی دانم .
ياد « ذنوبيا » ،
ملکه « تدمر » ،
آن زن قهرمان
افتادم که در
برابر
ستمگران سينه
سپر کرد و با
در آغوش گرفتن
مرگ گفت :
يا مُوت يا
زهره البطوله
، يا تاج
الحياه ... خذنی
الی طرفاتک ...
ای مرگ ، ای
شکوفه
قهرمانی ، ای
تاج زندگانی ...
دستانم را
بگير و مرا
راه ببر ...
اشک در چشمانم
جمع شد و به
ياد يکی از
توصيفات خود «
شاهرخ مسکوب »
در مورد مرگ
افتادم . آنجا
که می گويد :
« مرگ را تماشا
می کنم که مرا
محاصره کرده و
چهار طرفم را
بسته ، نه با
بند و زنجير ،
بلکه مثل غبار
مرا در خود
فرو برده ، به
آسانی می توان
از لايه ها و
موج های پی در
پی آن گذشت ،
اما همچنان
هميشه در آنم
و مثل بادکنکی
از آن پُر می
شوم تا روزی
که سوزنی
بزنند و
ناگهان بترکم
يا کم کم
مچاله و از
هوا خالی شوم ... (
ای مرگ ) ای
نامرد قحبه !
می دانم يک
روز ِخر ِ ما
را هم خواهی
گرفت ، ولی
بدان ما دستت
را خوانده ايم
، و برای ما
ديگر تازگی
نداری »
من شاهرخ
مسکوب را
نديده ام اما
برای من آشنا بود
. انگار هزار
سال است او را
می شناختم !
آيا چون او
نيز زندانی
سياسی بود و
استبداد
ملوکانه را
تجربه کرده
بود ؟ آيا چون
بر خلاف دستور
سازمانی و
تشکيلاتی به
ِگرد توبه
تاکتيکی و ندامت
خواهی های
حقير نچرخيده
بود ؟ آيا چون
با « تذکره
الاولياء و
مولوی و عطار
و سُهروردی ،
مثل شاهنامه
فروسی و غزل
غزل های
سليمان و «
پرومته در
زنجير » و
پائيز و آسمان
دم خور و رفيق
بود ؟ آيا چون
هرگز به ککش نرفته
بود که چون در
شرايط پيچيده
و دشواری به
سر می بريم و
ممکنست دشمن
سوء استفاده
کند ، پس خيلی
حرفها را
نبايد گفت ؟ آيا
چون کند و کاو
در تاريخ و
فرهنگ ميهنش
را ضروری می
ديد و با
شنيدن اينکه
اينها
روشنفکربازی
و پوچ است ، از
ميدان به در
نمی رفت ؟ آيا
چون در همه
چيز با شک
اسلوبی وارد
می شد و به
يقين های کور
می خنديد ؟ ...
نمی دانم . اما
ياد اين انسان
شريف بی
اختيار زندان
قصر را به
خاطرم می آورد
که زندانيان
با شور و شوق «
سوگ سياوش » اش
را می خواندند
و برايشان حماسه
عاشورا زنده
می شد و
شاهنامه و «
داستان رستم و
پيران » نيز به
مَددشان می
آمد تا
بازجوهای ساواک
، وبه امثال
سرهنگ زمانی و
سروان ژيان
پناه ، نه
بگويند و حريم
آزادی را پاس
بدارند .
در زندان
خمينی که هر
روز در « کوی
دوست » و در سوگ سياوشی
بوديم ، سوگ
سياوش او نبود
... بگذريم ...
يک جائی نشستم
و به بهانه
مرگ شاهرخ ،
همو که « ياد
رفتگان و
دوستداران »
را زنده ميکرد
، چيزهائی
نوشتم اما
ديدم باز به
صحرای کربلا و
به آنچه نبايد
! گريز زده ام و
فرداست که
دوباره ...
به همين دليل
آنچه را نوشته
بودم پاره
کردم و تصميم
گرفتم ياد او
را با گزيده
ناچيزی از « روزها
در راه » زنده
کنم .
سلام بر شاهرخ
مسکوب و سلام
بر مرگ ! که نمی
دانم کی و کجا
خواهد آمد ،
شتری که امروز
نه فردا ، در ِ
خانه من و تو
نيز خواهد
خوابيد .
از جمله
فرزندان اين
انسان شريف ،
داستان ادبيات
و سرگذشت
اجتماع ،
مقدمه اى بر
رستم و اسفنديار،
در كوى دوست ،
مليت و زبان ،
هويت ايرانی و
زبان فارسی ،
گفت و گو در
باغ ، چند
گفتار در
فرهنگ ايران،
خواب و
خاموشى،
درباره سياست
و فرهنگ ،
يادواره
مرتضی کيوان و
« روزها در راه »
ست که همه «
غزاله » های او
بودند .
وی برخی از
آثار مهم
ادبيات مدرن و
كلاسيك غرب را
نيز به فارسی
ترجمه کرده
است . خوشه هاى
خشم (جان
اشتاين بك ).
آنتيگون
(سوفوكلس و
آندره بونار .
اديپ شهريار
(سوفوكلس) ،
اديپوس دركلنوس
(سوفوكلس) ، و
غزل غزلهاى
سليمان از جمله
يادگارهای
شاهرخ مسکوب
است . دکتر علی
شريعتی از او
و ترجمه
پرومته در
زنجيرش اثر«
آشيل » ، به
نيکی ياد
ميکرد و امثال
کيانوری نيز
نمی توانستند
منکر
ايستادگی های
او در زندان
شاه بشوند ،
آنهم
درقبرستان پس
از ۲۸ مرداد
۱۳۳۲ و در
شرايط
هولناکی که
«عبرت نويسان »
و ندامت
پيشگان از
همديگر سبقت
می گرفتند . با
همه علاقه ام
به شاهرخ
مسکوب داوری
های اين انسان
فرزانه را
نسبت به
مقاومت ايران
نمی پسنديدم
چون واقعی
نبود ، انتظار
داشتم همه زير
و بم های آنرا
می شناخت و
بعد نفی می کرد
. بگذريم ...
و اما « روزها
در راه » . اگر
خدا ياری داد
و عمرم وفا
کرد ، بخش های
ديگری از اين
خاطرات را نيز
خواهم آورد .
اين قسمت
روزهای قدسی
ايثار و حول و
حوش انقلاب
بزرگ ضد
سلطنتی را که
عاشقان چشم و
ابروی « بوش » ،
پهلوی طلبان و
ديگر مرتجعين
، از چشم نسل
جديد می
پوشانند ، به
تصوير می کشد
و اميدوارم از
روی آن سرسری
رد نشويم . ياد
حافظ فرمانروای
بی همتای غزل
و شور به خير
عارفی کو که
کند فهم زبان
سوسن
تا بگويد که
چرا رفت و چرا
باز آمد
روزهای عمر در
ما می گذرند
بی آنکه ديده
شوند ، از بس
همزاد همديگرند
، همه تکرار
يک ُنت و يک
تصوير مُکرر ،
که نه شنيدنی
است و نه
ديدنی ... در اين
ميان روزهای کمی
، « گذرای
ماندگار » اند
زيرا طرحی و
رنگی دارند که
در خاطرمان
نقش می بندد و
ما از برکت
وجود آنها از
خلال پوسته
های خاطره ،
منزلگاههای
عمر را به ياد
می آوريم ، صاحب
گذشته می شويم
و از اين راه
به زمان حال
خود ــ خوب يا
بد ــ معنا می
دهيم .
۱۹ آذر ۱۳۵۷
چقدر بد است
که يک چنين
روزی در تهران
نيستم ، يک
عمر از اين
شهر زشت ،
آشفته و جنگل
مولا بدم آمده
و حرص خورده
ام ، اقلا در
اين ده پانزده
سال اخير
هميشه همين
احساس را
داشته ام ،
ولی امروز که
روز شکوه و
بزرگی ، روز
طهارت و پاک
شدن اين شهر
است من ( در
پاريس ) از آن
دورم . امروز
تاسوعاست ،
روز تظاهرات و
راه پيمائی در
شهر ... اولين
بار است که
احساس می کنم
تهران چقدر با
شکوه تر از
اين شهر است
...يک ميليون و
نيم تا دو
ميليون در خيابانهای
تهران هستند و
به ضد شاه
تظاهر می کنند
. گمان می کنم
اين جواب آن
است که می گفت
هر کس نمی
خواهد
گذرنامه اش را
بگيرد و برود
و می گفت دُم
مخالفان را می
گيريم و مثل
موش بيرون می اندازيم
... افسوس که
نيستم تا در
سيل جمعيت محو
شوم ، شسته
شوم و پاک و طاهر
بيرون بيآيم ...
( تاسوعا و
عاشورا )
عزاداری نبود
جشن بود ، واسه
مردم جشن بود
، گمان نمی
کنم بعد از
شهادت حسين در
هيچ سالی هيچ
ملتی تاسوعا و
عاشورای به اين
شادمانی
گذرانده باشد
. ميگن توی يکی
از دسته ها
مردی آمده
بزنه تو سرش و
حسين وای حسين
وای سر بده ،
همه دور و بری
ها بهش پريده
اند که چرا
همچی می کنی ،
نزن تو سرت
بايد تو سر
دشمن زد ،
شعار بده شعار
بده ...
۲۹ آذر ۵۷
... سال ۱۳۳۴ به
زندان افتادم
و در زندان
چيزهای فراوان
ديدم و چشم و
گوشم باز شد .
اما برای
آشنائی با
فرهنگ غرب
برای الفبای
فلسفه و ادبيات
و برای تته
پته و کورمال
کردن در
زبانهای ديگر،
تاوان سنگينی
پرداختم و
هنوز دارم می
پردازم . حزب
توده هم در
کارهايش
نزديک بين بود
. نمی توانست
چند سالی از
تعداد محدودی
کادر که در
وضع من بودند
چشم پوشی کند
و بعد آنها را
آگاه تر پس
بگيرد . برای
آدم شريف سياست
، کار ساده ای
نيست و دانائی
می خواهد.
گذشت و فداکاری
به تنهائی
کافی نيست .
همان احساس
مسئوليت آدم
با شرف را زير
و رو می کند .
۹ دی ۱۳۵۷
ساعت ۱۱ شب ،
صدای تير می
آيد . نه يکی و
دو تا . تير در
می کنند . مردم
را می ُکشند ،
تانک ها را به
ميان مردم
تظاهر کننده
رانده اند .
خبر و داستان
امروز مشهد
باورکردنی
نيست ولی
حقيقت دارد ...
۱۵ دی ۱۳۵۷
... رفته بودم به
عيادت ( عزيزی )
که بستری ست .
در خيابان
بهار کنار
ديوار
ايستاده بود
که ... تيری به
دستش خورد ... از
تيرهائی که
گويا به
کاربردنشان
در جنگ طبق
قراردادهای
بين المللی
مجاز نيست و
جنايت به حساب
می آيد . زيرا
وقتی وارد بدن
شد پخش می شود
و می شکافد .
ولی ارتش ما
اين تيرها را
خرج خودمان می
کند نه دشمن ...
بسياری از
زخمی ها جرأت
نمی کنند به بيمارستان
بيآيند .
نظامی ها سر
می رسند و می
برندشان . کسی
که تير خورده
حق ندارد که
نميرد حالا که
پرروئی کرده و
زنده مانده ،
چشمش کور بايد
تاوانش را
بدهد و کتک و
پرونده و
زندانش را نوش
جان کند . در
مشهد و اصفهان
و بعضی جاهای
ديگر که ارتش
شاهنشاهی به
کمتر از کشتن
رضايت نداد .
کشتن بيمار و
طبيب و پرستار
و برقرارکردن
نظم ...
۱۷ در ۱۳۵۷
... ماشين ها
چراغ هايشان
را روشن کرده
و بوق می زدند .
جشن گرفته
بودند ، چون
پيش از ظهر که
هيئت وزيران
معرفی شد ،
شاه گفت برای
استراحت ممکنست
به خارج برود .
مردم هم او را
رفته گرفتند . ...
اميدوارم به زودی
بتوانند با
خيال راحت جشن
بگيرند .
راستش خيال
خودم ناراحت
است ، از اين
ارتش وحشی با
آن کشتارهای
ديوانه وار که
همين روزها در
قزوين و مشهد
کرده است ،
باورکردنی
نيست .
با تانک به صف
نفت زدن و
منتظران را له
کردن و بيمارستان
و داروخانه را
کوبيدن و
سوختن و بعد
از ساعت منع
رفت و آمد به
خانه های مردم
هجوم بردن و
آنها را به
تير بستن و يا
سوار اتومبيل
از خيابان ها
گذشتن و
رهگذران را
زدن و انداختن
و تازه اجازه
ی برداشتن
جنازه ها را
ندادن ! اين
ارتش نمی دانم
چگونه خواهد
گذاشت که ملت نفسی
بکشد . انگار
ارتش ايران جز
ملت ايران
دشمنی نمی
شناسد و فقط
برای جنگ با اين
دشمن ( به شرط
آنکه مسلح
نباشد ) تربيت
شده است ...
۲۰ دی ۱۳۵۷
سرد است .
تاريک است و
برف همچنان می
بارد ... می گويند
اگر دولت
بختيار موفق
نشود ، نظامی
ها کودتا می
کنند .... ژنرال
هايزر
آمريکائی
بايد بيآيد و به
ارتش ايران
بگويد که فعلا
از دولت اطاعت
کنيد !
مخالفان هم
نمی گويند چه
بايد کرد . به
نظر می رسد
ملت رها شده
است تا همچنان
شهيد بدهد و کشته
شود .... آقا (
خمينی ) طوری
رفتار می کنند
که انگار لازم
نيست مردم
فعلا از چيزی
خبر داشته باشند
و نقشه های
ايشان را بدانند
مگر اخراج
آريامهر را .
۲۶ دی ۱۳۵۷
... راديو را
گرفتم . به
آخرهايش
رسيدم . اظهار
لحيه های
شهبانو در
باره فرهنگ
ايران . در هيچ
حالی ول کن
اين رسالت
فرهنگی نيست ...
به حماقت عجيب
آدميزاد فکر
می کردم ... اين
همه جنايت ،
خيانت به ملتی
و غارت مملکتی
برای هيچ .
حماقت آدمی هم
نهايت ندارد ...
راه افتاديم و
به خيابان
شميران
رسيديم . چراغ
های اتومبيل
ها روشن بود و
بوق می زد .
مردم خوشحال
بودند ... همه
ريخته بودند
توی خيابان ،
شيرينی و آب
نبات پخش می
کردند و به هم
تبريک می گفتند
و خيلی ها از
شادی گريه می
کردند .... هرگز
چنين تهرانی
نديده بودم .
اين شهر زشت ،
کج خلق و
آشفته ،
شادترين ،
مهربان ترين و
کامرواترين
شهر دنيا بود
و مردمش همه
با هم رفيق
شده بودند ...
۵ بهمن ۱۳۵۷
... صدای
شعارهای مردم
می آيد . از
الله اکبر
گرفته تا مرگ
بر شاه ، از
عرش اعلا تا
اسفل السافلين
... حجاب ترس در
ميانه نيست
رابطه مردم با
همديگر بهتر
شده است . به هم
اعتماد پيدا
کرده اند و در
زمينه مشکلات
اجتماعی در
برابر دشمن
مشترک و
دستگاه دولت و
ارتش به
همديگر کمک می
کنند ... آن
مناسبات
خشمگين
گرگانه در
رانندگی آرام
تر و تا
اندازه ای
ديگرگونه شده
است . نه تنها
رابطه که
وسائل ارتباط
هم تغئير کرده
روزنامه ها را
می شود خواند
و ديگر مثل
سابق ُپر از
دروغ های
بخشنامه ای و
يا انباشته از
تبريک های
تملق آميز
عجيب نيست . هر
بار سی چهل
صفحه سپاس .
خدايگان می
خواست
همانطور که از
ژاپن جلو زده بود
، از خدا هم
جلو بزند ... ترس
مردم با قبول
مرگ ريخته است
. نه تنها از
مرگ نمی
هراسند بلکه
از شعارها ديده
ميشود که مردم
نه تنها مرگ
را به مبارزه می
طلبند ( تانک ،
توپ ، مسلسل
ديگر اثر
ندارد ) بلکه
انگار در آرزو
و حسرت مرگند (
برادر شهيدم شهادتت
مبارک . زنده و
جاويد باد راه
شهيدان ما . ای
شهيد حق ــ
آيم به سويت ... ) و
شعارهای
بسيار ديگر .
بی ترديد
سيدالشهدا صورت
مثالی و نمونه
آرمانی اين
انقلابيون است
. تقريبا همه
شعارها موزون
است ... امروز هم
بيداری و
برخاستن ملت
با شعر ، با
سخن موسيقی
توأم است . اين
شعارهای
موزون سرود
صبجگاهی ماست
... از ويژگی
نهضت کنونی
ايران همگانی
بودن آنست ...
آريامهر
هميشه در حسرت
محبوبيت و
قدرت بود . محبوبيت
دکتر مصدق و
قدرت پدرش .
گرچه وانمود می
کرد که هردو
را دارد ولی
نداشت . اين
هردو را دشمنش
، آيه الله
دارد و بدتر
از همه آنکه
اين دشمن روحانی
مذهبی ست که
در تمام دوران
پادشاهيش دانسته
به وسيله آن
عوام فريبی می
کرد ...
۹ بهمن ۱۳۵۷
ديشب شنيدم که
منع رفت و آمد
از ساعت ۸ به
بعد است ...اين
روزها
ناراحتی
وجدان مثل نور
نورافکنی که
در چشم بيافتد
، دائم آزارم
می دهد . بی عملی
در گرماگرم
عمل .... از دو و
نيم بعد از
ظهر تا حال
دارند آدم می
کشند . جلوی
دانشگاه ،
ميدان ۲۴
اسفند ...هر
کشتار تازه ای
مردم را با هم
دوست تر می
کند . انگار
مهربانی تنها
دفاع در برابر
گلوله است .
دوستی در برابر
مرگ ... ديشب
اطلاعات در
صفحه اول
مصاحبه با پسر
آيه الله (
احمد خمينی )
را هم شروع
کرده بود ( آن
هم چه مصاحبه
ای ! ) انگار آيت
الله
شهبانوست و
نورچشمی
ايشان « مادر
گرامی »
يکی از بازی
های روزگار هم
اين است که
مردم برای
آزادی با
ايثار و
بيدريغ به
شهادت می رسند
تا يکی تنها
به موجب آنکه
وابسته به
آقاست ، حدود «
آزادی » آنها
را معين کند !
به اين می
گويند نيشخند
انقلاب .
۱۱ بهمن ۱۳۵۷
... با چشمی
اينجای امروز
را می پايم
ولی چشم ديگرم
با ترديد و
ديرباوری
آينده را می
بيند و می سنجد
و مثل شاهين
ترازو در
نوسان است ...
باری « چشم عقل »
من نگران
آينده است . در
بهترين حال با
سال ها
ديکتاتوری
مذهبی روبرو
خواهيم بود ...
۱۲ بهمن ۱۳۵۷
امروز آيت
الله آمد ....
رفتيم چهار
راه پهلوی و در
تقاطع شاهرضا
ــ صبا مستقر
شديم . پيدا
بود که ديدن
آيت الله نه
ممکن بود و نه
هدف ، اما مردم
ديدن داشتند .
همه جور از هر
ِسن و صنفی ،
از هر طبقه و
گروهی بود .
آرام ، خوشحال
با چهره های
باز و پاک شده
از خاکستر
تحقير و توهين
آن فرعون و
دستگاهش که می
خواست ُدمشان
را بگيرد و
بيرون
بياندازد . از
کودک و پيرزن
چادری و بزرگ
و کوچک ، کسی
نبود که نباشد
. تجربه عجيبی
بود که ديگر
اتفاق نمی
افتد . هرگز
تهران را
اينجوری
نديده بودم و
ديگر هرگز
نخواهم ديد . «
خلق همه سر
بسر نهال خدا »
بودند با شاخه
های زلال باران
خورده ، سرسبز
که مثل درخت
های شاد راه
می رفتند و
بهار در
دستشان بود و
طراوت سرکش
روئيدن در
دلشان . روی
خاک گلگون و
رنگارنگ
دلهره و اميد
می خراميدند ...
... کاش « روح الله
» هرگز چون
صليبی شکسته
بر دوش شهر ( و کشور
که هر دو ، هم
در لغت و هم در
معنا ، از يک
ريشه اند )
نيفتد و در
راه سربالا و
سنگلاخ
رستگاری و
رستاخيز بار
خاطرش نباشد ،
يار شاطرش
باشد ...
۱۵ بهمن ۱۳۵۷
... همه چيز در
تاريکی و
ابهام می گذرد
. آنهم با چه
سرعتی ! مثل
اينکه روی
نوارهای
غلطان در دالانی
تاريک می
دوانندمان و
هر آن احتمال
آنست که به
ديوار بخوريم
و نقش زمين
شويم ... آيا
ممکن است که
آمريکائی ها
برای احتراز
از وضعی بدتر ،
اين ماشين کشت
و کشتار را به
طرف آقا
برانند تا زير
پرچم او به هر
تقدير دست
نخورده بماند
تا به خيال
خودشان
جلوگيری از کمونيسم
، موقع
ژئوپلتيک ،
نفت ، بازار
ايران و ...
کمابيش دست
نخورده بماند
؟
۱۸ بهمن ۱۳۵۷
سرنوشت انسان
( گذشته از
جهان ) محدود و
مشروط است به
شرايط
اجتماعی .
انسان برآمده
و پرداخته
جهان و اجتماع
است .
در جنبش کنونی
، اجتماع
ايران مثل
کارگاهی
آتشفشانی هم
خود در حال
زير و رو شدن
است و هم هر
چيز را در خود
دگرگون می کند
، ذوب می کند و
به قالبی ديگر
می زند و باز
می سازد . اين
کارگاهی ست که
سرنوشت ديگری
از ما و برای
ما می سازد ،
بذر ديگری در خود
می پرورد و
درخت ديگری می
روياند .
پس اگر خود در
اين جنبش
درگير نباشيم
... آنگاه سرنوشت
ما را بی حضور
ما رقم زده
اند و رضايت
داده ايم که
سرنوشت َبدل
به تقدير شود
، جبری باشد
که بر ما فرود
می آيد . در
کناره کارگاه
ايستادن ، آن
را به صد چشم
پائيدن ،
تکوين و تبديل
سرنوشت خود را
ديدن و در آن
دستی نداشتن ،
از خويشتن حال
و آينده خود
پرت افتادن
است . از خود
بيگانگی ( و يا
به تعبير من
ناخويشتنی )
ست و من اين
ناخويشتنی را با
چنان شدتی
احساس می کنم
که انگار
استخوان هايم
دارد از هم می
پاشد . گرچه در
ساحل شط سرنوشتم
ايستاده ام
ولی در بی آبی
، خشکی و هيچی
غرق می شوم ،
فرو می روم و
نفسم به جای
آنکه سينه ام
را بشکافد و
برآيد ، واپس
می رود و در
خاکستر تنم
خاموش می شود ...
۲۳ بهمن ۱۳۵۷
امروز صبح که
از خانه بيرون
آمدم برای
اولين بار در
عمرم احساس
آزادی کردم .
پس از نمی
دانم چندين
سال که فکر و آرزوی
آزادی در من
جوانه زده است
، برای اولين بار
احساس کردم که
سنگينی شوم ،
مخفی و دائمی استبداد
روی شانه هايم
نيست ... آن ترس
کمين کننده ،
آرام و پر
حوصله که از
پشت چشم های
دوست و دشمن ،
از درون روشنی
و تاريکی ، از
ته کوچه های بن
بست ، در پی
ديوارهای
متروک و از
ميان جمعيت
عابران پياده
روهای شلوغ
مرا می پايد ،
آن ترس رفته
است . آه ، چه
سعادتی ، هرگز
در عمرم چنين
احساسی
نداشتم ...
جمعيت مثل قلبی
زنده می تپيد
و باز و بسته
می شد و حرکت
می کرد و جان
داشت ، مثل
گياه ريشه در
خاک داشت ...
جوان های
مُسلح ... نگران
حمله ی پس
مانده ی ارتشی
ها و ساواکی
ها بودند و مدام
فرياد می
کشيدند ... از
اين طرف نرين
، از اون طرف
برين ، پخش
بشين ، اگر
حمله کنند
تلفات سنگين
می شود ،
نايستين ...
ناگهان ديدم
ولوله و جنب و
جوش در مردم
افتاده و همه
بوق می زنند و ...
فرياد می کشند
سلطنت آباد ،
سلطنت آباد ...
فهميدم راديو
خبر داده که تعدادی
از چريک ها در
پادگان سلطنت
آباد به محاصره
افراد گارد ــ
که گويا چند
آمريکائی هم
در ميان آنها
هستند ــ در
آمده اند ...
جمعيت چنان می
رفتند که هيچ
سلاحی ، هيچ
مرگی در
برابرشان نمی
توانست
ايستادگی کند
... چنين چيزی
هرگز نديدم ،
زلزله شده بود
. کوهی فرو
ريخته بود و
سيلی بنيان کن
سرازير شده
بود ، مثل
آبشاری که
صدايش هوا را
تا دوردست می
لرزاند ... کی
مردم خبرهای
راديو را باور
می کردند تا
چه رسد به
اينکه از خبری
اينطور جاکن
شوند ، جشن
بگيرند و با
شادی افسار گسيخته
ای بر سر
جانشان بازی
کنند . آن هم
اين مردم !
همين مردم ِ «
ولش کن » ، به من
چه ، « کشک
خودتو بساب » ،
همين مردم که
می گفتند « هر
کس دره ما
دالونيم ، هر
که خره ما
پالونيم »
براستی چه
رستاخيزی شده
است ... انقلاب
وقتی پيروز شد
که هيبت مرگ فرو
ريخت ، که مرگ
خلع سلاح شد ...
ادامه دارد .
توضيح :
تابلوی بالای
مقاله « شکار » ، (
The Hunt ) که تصوير
خندان شاهرخ
مسکوب را روی
آن گذاشته ام
، از استاد
هنر محمود
فرشچيان است .
همنشين بهار
Hamneshine_bahar@yahoo.com
|