www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
لوکاس مو د يسون : اميد آن سوی پرده سينما ست
نوشته: ن. طوسى
لوکاس مود يسون د ر پنج سال اخير سه فيلم بلند ساخت که هر سه هم گيشه سينماها و هم قلب منقد ا ن هنری را به شيوه ای طوفانی تسخير کرد. در نوامبر سال گذشته وقتی آخرين فيلم او در فستيوا ل لندن به نمايش در آمد ساندراهورن نقدنويس فستيوال در حاليکه "استعداد شگرف و زودرس " موديسون را مورد ستايش قرار ميداد او را بزرگترين کارگردانی خواند که کشور سوئد بعد از برگمان به سينما تقديم کرده است
نگاه موديسون در هر سه فيلم بلندش به دنيای جوانان دوخته شده است . نه دنيايی که ديگران برای جوانان ساخته اند ، ونه آنچه که "مساله جوانان" ميخوانند، بلکه دنيايی که ا ز خودجوانان ، همانطور که هستند، تشکيل شده مورد توجه کارگردان جوان است .اوخود بيش از 34 سال ندارد. با اين نگاه ما چيزهايی را درجوانان کشف ميکنيم  که زير عنوان پر طمطراق "مساله جوانان" پنهان ميشد. اين جوانانی که بسياری هنگام قضاوت در مورد آنها فکورانه سر تکان داده اند و زيرلب غريده اند "نسل ام.تی.و...نسل واکنش های آنی وهيجان های زودگذر...نسل فکر نکردن ، نخواندن و شانه بالا انداختن..." در نگاه موديسون با نيمرخ ديگر خود ظاهر ميشود: شوقی بی پايان برای مهر ورزيدن و مهربانی ديدن، اعتقادی عميق به برابری انسانها ، د لبستگی به آزادی و نفرت از اجباری که از "آن بالا" اعمال ميشود، آرزوی ديده شدن "من" توسط "ما" ، اين پيوند نامريی من و ما در ذهن جوان که او لجوجانه ميکوشد ا ز طريق به رخ کشيدن خود در ذهن جمع به نمايش بگذارد.... آیا هيچ نسلی از نسل های جوان پيشين توانسته بود مانند نسلی که ازدنيای مادی دهه های هشتاد و نود بيرون آمد ، اين آرمان های عزيز انسانی را از آسمان به زمين آورد و به" حقيقت مسلم" تبديل کند. شايد زخم های اين دو دهه است، ويا شايد فلسفه بافی های فريبکارانه "بزرگترها" و يا شيد هر دو باهم که نسلی با اين خصوصيا ت مدرن خلق کرده است. اماگويا آنها که جوانترند، و آنها که نتوانسته اند يا نخواسته اند در دنيايی که" بزرگ تر"ها برایشان خلق کردند مکانی در آفتاب پيدا کنند بيشتر به اين ارزش های مدرن دلبسته اند وشخصيت های هر سه فيلم مو ديسون بسيار جوانند
اولين فيلم بلند اوکه در اروپا و آمريکا با عنوان "به من عشق بده" به نمايش در آمدداستان دلداگی دو دخترنوجوان در يک جامعه کوچک شهرستانی است. شخصيت پردازی چنان درخشان وديالوک ها چنان واقعی است که در مصاحبه ای ازموديسون ميپرسند چگونه او که درسنين سی به سر ميبرد توانسته است زبان تين ایجر ها را با چنين مهارتی بازسازی کند و آيا او از خود هنرپيشه های جوان کمک گرفته است. او پاسخ ميدهد که خودش هم 15 ساله بوده است. با وجود اين او در مصاحبه ای ديگر تاکيد ميکند نميخواهد بگذارد زمان زيادی از آنچه ميخواهد به تصوير بکشد بگذردچرا که تجربه آدم را دگرگون ميکند و توضيح ميدهد خودش و قتی برای اولين بار پدر شد آن خود مرکز بينی گذشته را پشت سر گذاشت ،چرا که ديگر بخش بزرگی از زندگی اش وقف ديگری بود. موديسون ميگويد آن موقع بود که سينما را بر ا دبيات رجحان داد، به گفته او در شعرها يش او بيشتر به خود مشغول بود. در سينما ميخواهد جمع وسيعی را در ديدن وا قعيت با خودسهيم کند . لوکاس موديسون پيش از شروع کار سينمايی اش 5 کتاب از جمله يک نوول منتشر کرده بود. اولين ديوان شعرش هنگامی که تنها 17 سال داشت منتشر شد نخستين فيلم بلند او در سال 1999 برنده جايزه تدی چهل ونهمين فستيوا ل فيلم برلين شد وجوايز متعدد ديگری را نيز ربود
او دردومين فيلم بلند ش "با هم"- 2001-که انظار محافل هنری را به سرعت به سوی خود جلب کرد روی شخصيت ها ی يک کمون هيپی در سوئد در 1975 متمرکز ميشودو رابطه ها و ضابطه هايی را که اين شخصيت ها با ايده آل هايشان خلق ميکنند در برابر چشم بيننده به نمايش در مياورد.در کمون تنها يک قاعده به اجرا در ميايد:اينکه از هيچ قاعده ای تبعيت نکنند. آيا جوانان از نظمی که از اين بی نظمی حاصل ميشود راضی هستند. موديسون براساس کليشه ها ،نه در نفی و نه در تاييد، قضاوت نميکند . او تجربه را به تصوير می کشد،با شيرينی های لذت بردن از زندگی در رابطه های ساده ودوستی های بی غل وغش و تلخی اوقاتی که آزادی، تناقضات درونی خود را به نمايش ميگذارد ،مثل وقتی که بهره برداری معشوق از" آزادی جنسی "آشکارا اندوه درونی عاشق را برميانگيزد.اوضاع کمون با ورود خواهر يکی از اعضا کمون تغييرميکند.اوبادو کودک خود از شوهری ا لکلی و بد رفتار گريخته وچون جای امن ديگری نداشت به کمون پناه آورده بود. ورود او و حضور کودک روابط معمولی وتعهدات الزامی را به درون کمون ميآورد در عين حال مادر خود از کمون تاثير می پذيرد. آزادی و مسئوليت در رابطه فرد و جمع در بوته تجربه گذاشته ميشود. به هر حال اين تجربه ناتمام ماند،زيرا همانطور که يکی از منقدان اين فيلم نوشت دنيای مادی دهه هشتاد تحمل چنين تجربه ای را نداشت
فيلم آخر موديسون" ليليا 4-اور" که در فستيوال لندن به نمايش در آمد و کانديددريافت جايزه بهترين فيلم اروپايی شد باز روی جوانان متمرکز است. داستان زندگی يک دختر شانزده ساله روس را در ويرانه پس از فرو پاشی شوروی سابق   تعقيب ميکندو کورسوهای اميد او را به چالش ميکشد. مادر دختر او را رها کرده و در جستجوی خوشبختی به آمريکا رفته است. تنها مونس دختر يک پسر 11 ساله است..يک مرد سوئدی بر سر راه او قرار ميگيردو به او وعده ميدهد که اورا به سوئد  ببرد و در خوشبختی را بروی او بگشاید.در سوئد اما جسم اوست که خريدار داردو او مجبور است که آنرا به حراج بگذارد،در حا ليکه برای نجات  مدام به درگاه خدا متوسل ميشود.همين مراجعه مداوم به خدا گزارشگران هنری را کنجکاو ميکند و مکرر از موديسون ميپرسند آيا او يک مومن است .  يگبار درپاسخ ميگويد: نه،..اما چرا به شيوه خودم. من به فرشته ها اعتقاد دارم . آن انرژی که اميد ايجاد ميکند برايم مهم است اميد درآن سوی پرده سينما ست. ا ميد وقتی ميتواند باشد که سوا ل ايجاد بشود. بايد تصوير استثمارگر مورد توجه قرار بگيرد ، پشت دولت رفاه بايد ديده بشود،بايد چراغ را روی واقعيت گرفت تا يک نفر ببيند.به همين سادگی
فيلم بطور گويا نشان ميدهد که همه بزرگترها ی اطراف ليليا به او بد ميکنند،حتی مادرش و بستگا نش و دنيايی که بزرگترها  برای ليليا ساخته اند دنيای بسيار بدی است.از او پرسيدند چرا در اطراف ليليا اين همه آدم نامهربان وجود دارد، آيا جامعه شوروی سابق چنين وحشتناک است. پاسخ میدهد: " در فيلم در سوئد هم حتی يک آدم مهربان نيست ،بعضی جاها ،برای بعضی آدمها زندگی اينطور است. من فکر ميکنم فيلم صد درصدحقيقت را نشان ميدهد، ولی اين به آن معنا نيست که انبوهی از حقايق ديگر وجود ندارد. بعلاوه به عقيده من همه آدمها هم خوب
"و هم بدند. اين شرايط دور ور ماست که که تعيين ميکند کدام جنبه دست بالا را داشته باشد
او سپس به عنوان دليل خاطره ای را باز گو ميکند ، از اين قرار که هنگام فيلم برداری ليليا.. در استونی در محله ای که مرکزسکونت روسهاست شخصی با صدای بلندموزيک پخش ميکرد ،بطوریکه ادامه فيلم برداری غير ممکن شده بود. آنتون همکار روس موديسون بطرف آن مرد ميرود و خواهش ميکند موزيک راقطع کند. مرد امتناع ميکند،مگر آنکه به او پول بدهند." آنتون عصبانی شد و گفت آخر ما داريم اينجا هنر خلق ميکنيم،ببند اين صدا را. آنوقت مرد عذر خواهی کردو دستگاه را خاموش کرد. من فکر ميکنم اين داستانی است از توانايی انسان برای
(..بقا(او از هر فرصت برای به دست آوردن يک شاهی استفاده ميکرد)اما همچنين داستانی است از گرمی و حس احترام انسان

موديسون در فستيوال های جهانی هنگامی که آثار ا ومورد تحسين و تشويق قرار ميگيردو  برای سپاسگزاری به روی سن ميرود،به شيوه خودبه مردم ياداوری ميکند که سينما واقعيت را تغيير نميدهد،تغيير بايد در اين سوی پرده صورت گيرد. . در فستيوال لندن به حضار گفت : ديديد،حالا کاری بکنيد. در فستيوال سوئد ،جايی که ليليا يش شش جايزه را به خود اختصاص داد در رابطه باتجارت روزمره زنان سخن گفت ، ياداوری کرد دارايی سه تن  ثروتمندترين فرد جهان به اندازه 43 کشور فقير تر جهان است ،و خاطر نشان نمود هرروزه 8 برابر قربانيان مرکز تجارت جهانی ـآدم ها از گرسنگی ميميرند . و با ايمانی شگرف که مورد تحسين بسياری از گزارشگران فستيوا ل قرار گرفت گفت:ما ميتوانيم در مبل هايمان لم بدهيم و اين وضعيت را نظاره کنيم يا به وا قع عليه اين شرايط بر خيزيم
ن - طوسی

معرفی" ليليا-4 اور" در سى دى فيلم  به قلم لوکاس موديسون
قرار بود اين فيلمی باشد در باره خدا،ولی واقعيت چيره شد و چيز ديگری از آب در آمد. شد فيلمی در باره دو بچه: ليليلا و ولوديا که در کشوری"
زندگی ميکنند که روزگاری جزيی از امپراطوری قدرتمند شوروی بود که اکنون ويران شده است،شد فيلمی درباره حسرت کشيدن،همه چيز راپشت سر جاگذاشتن، تنها به جا گذاشته شدن،در باره اينکه هرگز اميد ت را از دست ندهی،در باره پولدارها که فکر ميکنند همه چيز را ميتوانند بخرند،درباره مردم فقير که مجبورند هر چيزی را که دارند بفروشند (به جز قلبشان)، در باره چيزهايی که در خيابان ها - همانجايی که زندگی ميکيم- اتفاق می افتد، در باره داروی سرفه و چسب، درباره بسکت، درباره بريتنی سپيرز، در باره اينکه اسمت را روی نيمکت بکنی برای ا ينکه همه ببينند که تو هستی،درباره اينکه بهت تف کنند،درباره اينکه اميدت را از دست بدهی،درباره مرگ ، درباره دوستی که هرگز پايان نميگيرد، در باره شمعی که هرگز تمام سوخته نميشود
"و شايد يک کمی هم درباره خوبی خدا هم باشد- هرچند او هرگز به دعاهای ليليا جواب نميدهد
http://www.roshangari.com
Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد