http://www.roshangari.net/
انجمن قلم آمريکا جايزه آزادی بيان خود را به يک زن زندانی داد، آن هم نه يک زندانی سياسی ، بلکه يک محکوم جنايی . اين زن همراه با ده زن زندانی ديگر کتاب " نمی توانستم پيش خودم نگاهش بدارم" هستند که بعد از چاپ اول 27000 نسخه آن بلافاصله به فروش رسيد. هم داستان نوشتن اين کتاب و هم بلايی که بعد از اخذ جايزه بر سر اين زن و ديگران همکاران او در کتاب يا هم سرنوشتان او در زندان آمد شنيدنی است.
اگر جرايم اين زنان جنايی بود ، اما برخورد مقامات ايالت کانکتيکتز پس از بستن قرارداد با ناشر و موفقيت کتاب موجب شد که ماجرای چاپ و انتشار کتاب سياسی شود و زنان جزء قربانيان نقض آزادی بيان به شمار آيند. همين مساله پای پن، انجمن قلم، را به ميان کشيد که از حقوق نويسندگانی که تحت تعقيب و آزار هستند حمايت ميکند.
جرايم زنانی که کتاب را نوشته اند سنگين است . يکی از آن ها به اتهام قتل به 45 سال زندان محکوم شده است، ديگری به جرم کشتن شوهرش 20 سال گرفته است، و سومی به جرم اختلاس به 5 سال زندان محکوم شده است.
ولی موضوع کتاب در باره جرايمی که آن ها مرتکب شده اند نيست، بلکه در باره زندگی خودشان است. اين والی لامب نويسنده کتاب های پر فروش آمريکا بود که آن ها را به يک نويسنده تبديل کرد. ايده او اين بود: جدا از جرمی که اين محکومين مرتکب شده اند، هرکدام يک زندگی دارند که شايد برای هيچکس شرح آن را نداده باشند، و شايد کسی هم از آن ها نپرسيده باشد. اما آيا قادرند شرح زندگی خود را به روی کاغذ بياورند؟ آقای لمب اين وظيفه را برعهده گرفت که نوشتن را به آن ها بياموزد.
تجربه آقای لمب در اين مورد آموزنده و موفقيت آميز بود. او 5 سال قبل اين کار را شروع کرد.در آن موقع تعداد موارد خودکشی در زندان ها و موسسات بازداشت و نگهداری مجرمين در ايالت يورک بالا رفته بود، وبرنامه های اين موسسات بی فايدگی خود را نشان داده بود. آقای لمب داوطلب شد هر هفته يک ورک شاپ نويسندگی برای زندانی ها باز کند. ورک شاپ او به زودی به يکی از بزرگ ترين موفقيت های زندان تبديل شد.
لمب به آن ها هم فن نوشتن می آموخت، هم آن ها را تشويق ميکرد که از تجربيات شخصی خود بنويسند، چيزهايی که هرگز به کسی نگفته بودند، چه برسد به اين که آن ها را به روی کاغذ بياورند. نتيجه درخشان بود.
يکی از زندانيان تحولی را که نوشتن در او ايجاد کرد چنين تعريف ميکند. در بازداشتگاه تو را به نگهبانان ميسپارند و تو بايد مطابق ميل آن ها رفتارکنی. اگر همه مدت آن جا بيفتی و هيچ کاری نکنی اوضاع خوب است و آن ها راضی اند. ولی اگر بخواهی کار مثبتی بکني، يادبگيري، رشدبکني، آنوقت مجبوری بجنگی. برای چه بجنگي؟
نوشتن به آن ها چيزی ميداد که ارزش جنگيدن داشت، و به اين ترتيب فرصت رشد کردن را برای آن ها فراهم ميکرد.
لمب ميگويد: من ميديدم که آن ها تغيير ميکنند، حتی حرکات بدن آن ها با قبل تفاوت پيدا ميکرد، شيوه برخورد آن ها بهتر ميشد. زن هايی که به کلی درهم شکسته بودند، ناگهان تغيير کرده و شکوفا ميشدند . لمب اضافه ميکند من يک تراپيست نيستم. ولی ميديدم که نوشتن ارزش درمانی دارد.
پس از چند سال آموزش او قطعه ای از نوشته يکی از زندانيان را به ناشرش جوديت ريگن نشان داد. لمب ميگويد خانم ريگن بعد از خواندن آن اشک در چشمانش جمع شد داشت و او بود که طرح نوشتن يک کتاب توسط زنان زندانی را پيشنهاد کرد: شايد بتوانيم اين مجموعه را به يک کتاب تبديل کنيم.
باوجود اين زنان زندانی هرگز انتظار نداشتند در جامعه به عنوان يک نويسنده شناخته شوند. نوشتن برای آن ها خود به خود ارزشمند بود، اما اين که چنين نتيجه بزرگی از آن به دست آيد، اين چيزی نبود که آن ها با وضعی که داشتند، به خود اجازه فکر کردن به آن را بدهند.
اما ناشر کتاب را 75000 دلار خريد و پول بين ده زندانی تقسيم شد، به هر زن بعد از همه هزينه 5600ها دلار تعلق گرفت. اما مشکل درست از همينجا شروع شد.
دادستان ايالتی قانون کهنه ای را به جريان انداخت که هر زن را موظف ميکرد مخارج نگهداری خود در زندان را بپردازد، يعنی 117 دلار برای هرروز! هر يک روز ی که آن ها در زندان بودند بايد 117 دلار بپردازند!
و اغلب آن ها جرم های سنگينی داشتند. يکی از آن ها بايد 913000 دلار می پرداخت، دومی 473000 دلار، سومی 139000! از کجا بايد آن ها چنين پولی را فراهم ميکردند؟ شايد دو سه نفری هم که حالا مدت زندانی شان تمام شده و آزاد شده بودند، بايد دوباره به زندان ميرفتند!
آقای لمب يک سال با وکيل ناشر تلاش ميکند دادستان ايالتی را متقاعد کند، اما بی فايده ، گويا دادستان و مقاما ت زندان معتقدند که تربيت ناااهل را چون گردکان بر گنبد است. هرچه باشد دوران، دوران تشديد مجازات و " تحمل صفر است" . در دوره ای که دارند زندان ها را به بخش خصوصی می سپارند، ديگر تصور اين را که زندان را ميتوان به جايی برای رشد شخصيت تبديل کرد از سر بيرون کرد. مجازات در دوره خصوصی شدن دستگاه امنيتی و نو ليبرالی شدن دستگاه دادگستری بيش از پيش به قصاص شبيه می شود. جايی که به زندانی بفهماند پست است و جايش در درجات اسفل جامعه .
اما در اين هنگام بودکه انجمن قلم که حمايت از نويسندگان تحت تعقيب را بر عهده ميگيرد،پا به صحنه گذاشت
.انجمن تصميم ميگيرد کتاب را به عنوان نامزد جايزه معتبر خود معرفی کند. لمب ميگويد اول ميخواست همه زنان نويسنده کتاب را به صورت گروهی به هيات داوری معرفی کند، ولی مقررات پن جازه اين کار را نميداد. او يکی از آن هارا معرفی ميکند: باربارا پارسونز که به اتهام قتل شوهرش 10 سال زندانی بود. شوهرش سال ها اورا کتک زده، مورد توهين و فحاشی و آزار روحی قرار ميداد . او در سال 1996 در حاليکه تحت نگهبانی شديد بود تا دست به خودکشی نزند وارد زندان شد. دو سال تمام حتی نميتوانست حرف بزند.سرانجام اين نوشتن بود که به او يک صدا داد.
چند هفته پيش در يک مراسم ادبی در نيويورک که نمايندگانی از سراسر جهان در آن شرکت ميکنند، پن در دفاع از آزادی بيان يک جايزه به مبلغ 25000 دلار به خانم باربارا پارسونز لين داد.يک انجمن که شهروندان سرشناس شهر ازجمله پل نيومن هنرپيشه شهير آمريکايی از پشتيبانان آن است منبع مالی آن را تامين کردند. .
اما کار به همين جا خاتمه پيدا نکرد. چند روز بعد مقامات زندان برنامه نويسندگی را در زندان متوقف کردند، تمام ديسک های کامپيوتر را ضبط نمودند و همه اطلاعات مربوط به آموزش نويسندگی را از کامپيوترها پاک کردند. جالب اين که اين کار تخريب اموال دولتی محسوب ميشود و جرم است. يکی از زنان نويسنده در اين رابطه گفت مثل اين که آن ها ميخواهند ما را وادار کنند که حس کنيم کار بدی کرده ايم. او گفت من در تمام عمرم نتوانسته بودم کار مثبتی انجام دهم. حالا هم که فکر کردم کار مثبتی انجام داده ام آن ها با کاغذهای جريمه سراغم آمده اند.
وقتی موضوع به رسانه های آمريکا کشيده ميشود، و برنامه 60 دقيقه سی بی اس به سراغ مقامات زندان رفتند آن ها ترجيح دادند از تعطيل برنامه اظهار بی اطلاعی کنند و حتی ادعا کردند اساسا چنين قصدی در کار نبوده است. اما گفتگوی گزارشگر سی با اس با ترزا لانتز يکی از مقامات ايالتی زندان خود گوياست.
لانتز درتلاش برای توجيه سياست زندان به خبرنگار سی بی اس ميگويد آن ها قصد ندارند به برنامه نويسندگی در زندان خاتمه دهند و برعکس به آن افتخار ميکنند.
پس چرا برنامه را قطع کرديد؟
چنين قصدی در کار نبوده است. ولی هدف اين بود که بنشينند و حرف بزنند، ميدانيد ارتباط و گفتگو.
پس اختلال در ارتباط بود؟
مطلقا، ارتباط و گفتگو قطع شده بود. . جايزه 25000 دلاری برای زندان غير منتظره بود، لمب هرگز به ما نگفته بود که لين را کانديد کرده است. ما چيزهای غير منتظره را دوست نداريم، اين را قبول ميکنم. ما ميخواهيم در زندان چيزهای غير منتظره اتفاق نيفتند. .
غير منتظره بود، ولی خوب بود، نبود؟
خوب بود، معهذا غير منتظره بود. اين يک جايزه خيلی با اعتباری است. زندانی را معتبر ميکند. شما ميخواهيد هر چيز در جای خودش باشد، و مساله ايجاد نشود.
چه مساله ای ميتوانست ايجاد شود؟
وقتی يکی معروف بشود و پول زيادی بگيرد، ممکن است امنيتش به خطر بيفتد.
پاسخ يکی از نويسندگان به اين حرف های رئيس زندان هم جالب است
من فکر ميکنم اين حرف ها يک مشت مزخرف است. زن هايی در زندان هستند که جزء گروه نويسندگانند. هيچکس به فکر ان نبوده که برای آن ها کاری بکند. اگر آن ها فکر ميکنند زندانی ها ممکن است کارهای نامناسبی بکنند، بايد به فکر چاره برای آن باشند نه اين که برنامه نوشتن را تعطيل کنند. آيا تعطيل برنامه باعث ميشود که آن ها که به پول نظر دارند نيايند و از من پول نخواهند.
سر انجام دادستان که خود را کانديد شهرداری کرده است کنفرانسی مطبوعاتی تشکيل داد و خبر داد برنامه دوباره روی کامپيوترهای زندان گذاشته ميشود و جريان قانونی که ا ز زن های نويسنده ميليون ها دلار غرامت طلب ميکرد متوقف خواهد شد. از نويسندگان تنها 500 دلار گرفته ميشود که برای تامين مخارج برنامه نويسندگی مورد استفاده قرار خواهد گرفت . ا و تاکيد کرد که آن ها به زنان نويسنده کتاب و برنامه شان افتخار ميکنند.
يکی از نويسندگان وقتی اين حرف ها را شنيد گفت من فکر نميکنم آن ها به ما افتخار ميکنند. فکر ميکنم دارند کارهای نادرست خودشان را لاپوشانی کنند.
زهره سحرخيز