تو را هم ميشود خريد
لنا سوندستروم
برگردان زهره سحرخيز
www.roshangari.com
اين چيزی است که آدم ميتواند در باره اش خيال بافی کند. که يک نفر زنگ در را بزند ، يا يک نامه بفرستد که در آن نوشته باشد :" I,ll give you an offer you can,t refuse" .آدم نميتواند تصور کند واقعا چقدر راحت ميتوان او را خريد. چطور آنها ميتوانند چنان پيشنهادی بدهند که حتی يک ايده اليست پاکدامن هم مادرش را به آن بفروشد.و آدم ميتواند آنجا بايستد و بگويد آها، نه، شايد. و جدا سرسختی کند. يا نسبتا سرسختی کند. يا به هر حال آن قدر سر سختی نشان بدهد که بعد وقتی بگويد بله، آنها احساس کنند در عوض پولی که داده اند خوب چيزی گيرشان آمده است. و آنوقت آدم تمام راه تا بانک گريه کند. به خاطر آن خانه که آنها برای خودشان تصميم گرفته بودند که حتما در آن زندگی کنند. يا به خاطر آن لباس جوجه که مجبور شده بودی بپوشی.
و آدم خودش را دلداری ميدهد که آنقدر هم مهم نبود، همانطور که فراوان آدم هايی قبل از آن خودشان را به همين شيوه دلداری داده اند. آدم به خودش ميگويد آنهايی که دور و برش بودند آدم های خوبی بودند. که آدم های بهتری خودشان را پيش تر از اوو ارزان تر از او فروخته اند.
به هر حال، ديشب نشسته بوديم ودراين باره گپ ميزديم. درباره اينکه آيا آدم با پول ميتواند همه چيز را بخرد. ويا همه کس را بخرد. و در اين صورت مرزها را بايد کجا گذاشت. و اگر کسی بخواهد واقعا يکی را امتحان کند. مثل آن فيلم قديمی هاليوود" يک پيشنهاد نانجيبانه". يک ميليون دلار برای اينکه با يک مرد ناشناس يک بار سکس داشته باشی. " کاملا قابل تصور". دو برابر برای اينکه زنی شوهر ت را يک شب تمام بخرد " غير قابل تصور".30000 هزار کرون برای اينکه يک آدم ول گوش های خرگوش بچه ها را به خودش بدوزد" يک صفر اضافه کن و، اينکه خرگوشه( اتفاقی) تصادف کرده باشد" . 50000 تا برای آدم برود و به پول مشترک اروپا رای آری بدهد " قابل تصور نيست"
" ولی اگر به پول برای داروی بچه ات نياز داشته باشی چي؟" اين را رفيقم گفت تا موضوع تيز تر شود، و در همان حال کمی شراب به گيلاس ها اضافه کرد. " اگر موضوع مرگ و زندگی باشد ؟ آيا آنوقت اجازه ميدهی شوهرت با يک زن ديگر سکس داشته باشد؟ آيا آنوقت حق رای خودت را ميفروشي؟ درچنين شرايطی مرزها را کجا قرار ميدهي؟"
من گفتم در آن شرايط حتما بيشتر چيزها قابل فروش است. " آنوقت آدم ديگر برای خودش زياد مرز نميگذارد" و نشستيم و در باره اين کمی عميق تر حرف زديم. اگر همه چيزرا بتوان با پول خريد چه وضع و حالی خواهيم داشت؟ اگر هميشه دور و بر آدم پولدارهايی باشند که بخواهند برای همه اصولی که آدم ديگر وسع آن را ندارد که به آنها پای بند بماند، پول بپردازند؟ اگر پولی که ميتواند به بچه يک نفر غذای روزش را بدهد، خرده سکه ناچيزی در جيب يک نفر ديگر باشد؟
و اين فقط يک سوال فرضی بود. برای ما. يک موضوع ميان هزاران موضوع ديگر. موضوعی که آدم در يک بعد از ظهر دوشنبه همراه با يک ليوان شراب قرمز نه چندان ارزان با آن لاس ميزند. فقط برای اينکه فراموش کند جهان در واقعيت چگونه است.