www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

سکوت نويسندگان.جان پيلجر
برگردان: مهرناز شهابی
*ما در زمانی بسر می بريم که وقتی مدلين آلبرايت، وزير خارجه پيشين آمريکا، زندگينامه اش، "خانم وزير"، را تبليغ می کند، روزنامه گاردين از اين انسانيت نو يافته غرق شعف ميشود.

www.roshangari.com
۱۰ نوامبر ۲۰۰۳ منبع: زد نت

از نظر نويسندگان بزرگ قرن بيستم هنر از سياست جدايی ناپذير بود. ولی امروز بر اوضاع تاريکی که می بايد با هوشياری تمام با آن رويارو شويم، سکوت اضطراب انگيزی حکمفرماست. در سال ۱۹۳۵، در اولين کنگره نويسندگان آمريکايی در سالن کارنگی در نيويورک، که برای دو سال متعاقب نيز تکرار شد، بنابر روايتي، ۳۵۰۰ نفر چنان بتنگی ازدحام کرده بودند که برای ۱۰۰۰نفر ديگر جايی نبود. در اين گردهمايی های پر شور و آتشين نويسندگان شيوه رويارويی با وقايع خطرناک و ترس آور ابيسينيا، چين و اسپانيا را مورد بحث و تبادل نظر قرار می دادند. تلگرام هايی که ازطرف افرادی چون تاماس مان، سی. دی لوئيس و آپتن سينکلرخوانده می شد نشانگر اضطراب اين هنرمندان و دانشوران از قدرت مهيبی بود که افسار گسيخته شده بود. در چنين شرايطی سخن گفتن از هنر و ادبيات جدا از سياست امکان نداشت. مارتا گلهورن خطاب به دومين کنگره نويسندگان چنين گفت: "حالا نويسنده بايد اهل عمل باشد ... آدمی که يکسال از زندگيش را صرف اعتصابات خياباني، همبستگی با بيکاران يا مشکلات تعصبات نژادی کند وقتش را تلف نکرده است. او مردی است که می داند به کجا تعلق دارد. اگر کسی از چنين فعاليت هايی جان بدر ببرد آنچه بعدا در آن مورد خواهد گفت حقيقت است، لازم است، واقعی است و باقی خواهد ماند".

در سکوت پهناور امروز می توان زنگ آن کلمات را شنيد، در اين که نويسندگان برجسته و شهيرمان و بسياری از آنانی که دروازه های نقد ادبی را پاسداری می کنند انگار که شر اين قدرت مهيب و وحشی دوران خودمان را پذيرفته و آنرا شايان بحث نمی انگارند. اين نظر که نوشتن و پيشبرد ادبيات جدا از سياست امکان پذير نيست برای اينان معنايی ندارد. مسئوليت اعتراض و بيان حقيقت، مسئوليتی که حتی ارنست همينگوی غير سياسی نيز آنرا حس کرده بود، برای اينان بی معناست. امروز رئاليسم را شيوه ای کهنه می نامند، باد روشنفکرانه به دماغ انداختن و سمبوليزم من در آوردی طريق روز است و بس. تا جايی هم که به خوانندگان اين آثار مربوط می شود، ضرورت بر اين است که تخيل سياسيشان، نه تيز، بلکه رام شود. و چرا که نه؟ سياست چه ربطی به مردم دارد؟ مارتين ايميس در "ديدار با خانم نابوکوف" بيان خوبی بدست می دهد: " ارجحيت خويشتن گرايی خطايی نيست. اين خصيصه ای تکاملی است، واقعيت همين است".

پس "تکامل" اين است. ما به خويش غير سياسی تکامل يافته ايم، به درونگرايی و خود گرايی وسواسی و خالی از کوچکترين درکی که شايد درگيری های فرديمان از تماس و درگيری با واقعيات زندگی سايرين از اهميت و جذابيت کمتری بر خوردارباشد. چندين سال پيش، منتقد ادبي، دی جی تايلور، که تازه داشت بعنوان استعداد جوانی شناخته می شد، تکه کميابی نوشته بود بعنوان "وقتی قلم در خواب است". او اين را در کتاب "غرورباطل" بسط بيشتری داد و پرسيد که چرا رمان انگليسی اغلب به "اوج هيجان در اتاق پذيرايی" نزول می کند و چرا نويسندگان مسائل مهم روز را با بی اعتنايی پس می زنند، بعکس نويسندگان مثلا آمريکای لاتين که ضرورت اين را احساس می کنند که به عنصر سياسی بپردازند که پردازنده اصلی زندگيمان است. او می پرسد پس جورج اورول ها، آپتن سينکلر ها و جان اشتاين بک ها کجا هستند؟ هر چند بنظر می رسد که تايلور اخيرا اين نظر را طرد کرده است. به اميد اينکه او جرات از دست رفته اش را باز يابد. ليست های نهايی جوايز مهم ادبی تز اوليه او را تاييد می کند. سر دبير ادبی روزنامه گاردين، کلر آرمستاد می نويسد: "نويسندگان با کوتاه بينی محلی مقابله می کنند"،( ديگر با چه چيزی مقابله می کنند؟) با اين وجود، در توصيف سه کانديد نهايی کتاب های غير رمان" جايزه کتاب گاردين" می گويد در اينها "نوعی خلاقيت واقعا بومی وجود دارد". يکی از اين کتابها در باره عصب شناسی است که به گونه ای "کاملا غير معمول" (صفتی که انگليسی ها با غروربه خود نسبت می دهند ? مترجم) با کلمات بازی می کند، ديگری در باره کوهستان است و سومی درباره آلمان شرقی سابق است که به گفته آرمستاد "بيشتر می فهميد که در چه دنيای مضحکی زندگی می کنيم". اما کجايند آن آثار معاصری که به عمق اين "دنيای مضحک" برسند، آثاری چون کتابهای اشتاين بک و جوزف هلر، آثاری معادل "رگ های باز آمريکای لاتين" اثر ادواردو گاليانو (*)، "چه ببر و بخوری!" اثرجانتان کو (*)، "فقر جرات" اثر تيموثی مو (*). البته استثنائات پر ارجی وجود دارند. مثلا ميتوان مجموعه نوشته های جيمز کلمن، "و قضات گفتند ..." (*) را ازفروشگاه دابليو اچ اسميت (فروشنده کتب و موزيک عوام پسند ? مترجم) خريد، که ثابت می کند کتابهايی که سياست را از "خوشمزگی های نامربوط" (به اقتباس از اسکات فيتز جرالد) مطبوعات حاکميت نجات می دهد، بين مردم عادی خريدار دارد. بدون شک، کتابهای بيشماری از نويسندگان گمنام وجود دارند که ناشرينی چون" پلوتو" و" زد" با سختی روزافزونی تلاش می کنند آنها را به چاپ برسانند. اين آثار که گاهی بشکلی عالی بر سايه های سياه اين قدرت درنده خو روشنی می افکنند اغلب جز در حاشيه اعتنايی به آنها نمی شود، شکی نيست که "سياسی" قلمداد می شوند، والبته تا جايی که سياست را نتوان در قالب های کليشه ای تقليل داد، يا بهتر، به نمايشی تلويزيونی بدل کرد، اين آثار در بازار معمول ادبيات جايی ندارند. بنا به نوشته يک منتقد سرشناس کتابهای غير رمان، اين تصور که پيشروی ديوانه وار بوش و مک کارتييزم همگامش سوسيال دموکراسی را به خطر انداخته اند " مسخره" است. البته از نظر اينان جای نگرانی نيست که انسان در ورود به ايالات متحده حق اوليه حرمت شخصی را از دست ميدهد، که تنها اسم می تواند دليلی برای بازرسی بدنی باشد ? همانطور که ادوارد سعيد بارها آنرا تجربه کرد، که حالا پليس آمريکا مرتبا ليست کتابهای خوانده شده در کتابخانه های عمومی را باز رسی می کند.

ما در زمانی خطرناک و سورآل بسر می بريم. ستون های روزنامه ها از مقالات همفکران مارتين اميس پر اند، مارتين اميسی که "محو شدن سياست" را "نشان برجسته ای از خصلت بسيار تکامل يافته اين کشور" می انگارد و تظاهرات عظيم ضد سرمايه داری و ضد جنگ را به استهزا کشيده "در واقع بر ضد سياست" توصيفشان می کند: "اعتراض آنها بر ضد خود سياست است". ما در زمانی بسر می بريم که وقتی مدلين آلبرايت، وزير خارجه پيشين آمريکا، زندگينامه اش، "خانم وزير"، را تبليغ می کند، روزنامه گاردين از اين انسانيت نو يافته غرق شعف است و اشاره ای به اين حقيقت نمی کند که اين همان زنی است که وقتی از او پرسيده بودند که آيا مرگ نيم ميليون کودک عراقی بر اثر تحريم های رهبری شده توسط آمريکا ارزشش را داشت، جواب داده بود "ما فکر می کنيم ارزشش را داشت". عکس خندان او در گاردين با اين عنوان مزين است: "من از کارم بسيار لذت بردم". يوگنی يوتوشنکو، مخالف سابق شوروی می گويد: "وقتی سکوت جای حقيقت را می گيرد، سکوت دروغ گويی است". امروز کنگره ای از نويسندگان نيست که درباره دروغ ها و جنايات بوش و بلير نگران باشد. در اين ميان شکستن سکوت توسط ديويد هلر ("کار آمريکا اسلحه کشی و کار ما مزخرف گويی است") و پيوستنش به نويسنده شجاع، هارولد پينتر، جای خوشنودی است.

بله، ما در شرايط بسيار خطيری بسر می بريم. سندی از نخست وزيری انگلستان که در ميان کشورهای "پيشرو"ی اروپاپخش شده است، خواستار نظامی جهانی است که کشورهای قدرتمند اروپايی حق حمله به هر کشوری را که بخواهند داشته باشند. صدای بلير در اين سند بگوش می آيد: "حقوق و وظايفی" که برای کشتار مردم و نابودی جوامعی دوردست بدوش داريم، " اهدافی" که همه ما را به خطر می افکند و بشريتمان را کاهش می برد. اگر جورج اورول اين اوضاع را می ديد چه می گفت؟ قرار است به مناسبت صدمين سال تولدش يک سری مراسم بزرگداشت برگزار شود. بيشتر سخنگويان اين مراسم از نظر سياسی "بی خطر" و يا از"مبارزين" معتبر و قابل اطمينان ليبرال خواهند بود. اگر جورج اورول کتاب " مزرعه حيوانات" يا "۱۹۸۴" را به صورت تمثيلی از کنترل افکار در جوامع نسبتا آزاد نوشته بود، چه؟ اگر او تمثيلی نوشته بود که انديشه پرورده و با انظباط دولت شرکتي، محدوده های نامرئی کنترل ليبرالی و آخرين مد لباس های امپراطور را برملا می کرد، چه؟ آيا باز هم بزرگداشتی در ميان می بود؟

برتولت برشت در کتاب "دوران سياه" می نويسد: "اينها نمی گويند ..."، "وقتی که جنگ های بزرگ در تدارکند، اينها نمی گويند: دوران تاريکی بود. ولی شاعران چرا خاموش بودند؟".


1.Open Veins of Latin America, Eduardo Galeano
2.What a Carve-Up!, Jonathan Coe
3.The Redundancy of Courage ? Timothy Mo
4.And the Judges Said ? - James Kelman



   2003.11.14 11:21

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد