www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

نامة سرگشادة يك چپ انديش به راه راست هدايت شده!
سيروس طبرستانی

يادداشتهائى از سر بى حوصلگى12


دوست عزيزم.
شرمنده ام كه مدتى است نوشتن اين يادداشتها به دست انداز افتاده است. سعى مى كنم منبعد بيشتر برايت بنويسم.
امشب پس از مدتها، به سرم زد در يكى از اين جلسات به اصطلاح فرهنگى اين ولايت شركت كنم. معمولابه اين جور جاها نمى روم. نمى دانم شايد پيرى است و بى حوصلگى ولى خودم فكر نمى كنم اين باشد. دقيقا چى هست نمى دانم. باري، الان دو سه ساعتى است از آن جلسه برگشته ام. سرم گيج نمى رود ولى مغزم ديگر كار نمى كند. مى بينم چاره اى ندارم غير از اين كه اين نامة سر گشاده را بنويسم.
موضوع جلسه امشب بررسى نقش ماركسيسم در جنبش روشنفكرى ايران بود ووقتى يادداشت را تا به آخر بخوانى متوجه مى شوى كه من تا كجا ارشاد شده ام! حالا اين تو و اين نامة سرگشادة من:
من اين نامه سرگشادة را در نهايت شرمسارى به همة جهانيان به ويژه ايرانيان روشن انديش و مدرن و متجدد مى نويسم و اميدوارم كه با بزرگوارى و سعه صدر گناهان كرده و نكرده مرا به تجدد خودشان ببخشند و به من امكان و اجازه بدهند كه بتوانم مثل آنها متجدد شده با آرامش خيال و وجدانى آسوده اين چند صباح باقى مانده از اين زندگى خرابكارانة خودم را در خدمت به جامعه سپرى نمايم.
موئى برسرم باقى نمانده است ودر نتيجه نمى دانم اگر باقى مى ماند الان به چه رنگى در مى آمد ولى هروقت كه به خاطر تنبلى و تن پرورى كه وجة مشخصه ما چپ هاست ريشم را تيغ نمى كنم در آئينه مى بينم كه ريش و سبيلم سفيد شده است و بعد از دل آهى مى كشم به چه تلخى كه اين همه سال به عنوان يك چپ و يك ماركسيست ، تا چه پايه به سهم خودم به پيشرفت زندگى فرهنگي، سياسي، اقتصادى ايران عزيز لطمه زده بودم. الان كه دارم اين جمله را مى نويسم بغض گلويم را گرفته است. مى بينم اگر من و همفكران منحرف من نبوديم، ايران هم متجدد و مدرن مى شد. خداى من: كاش مى دانستم بار اين گناه را چگونه بايد تحمل كنم؟
با اين همه زحمتى كه دانشوران متجدد و راست گفتار ما كشيده و مى كشند و به تحليل بى غرضانه تاريخ ما پرداختند من يكى متقاعد شده ام كه:
1-جوانان با خواندن نوشته هاى بى سر وته من و همفكران من از راه راست منحرف شدند.
2-سياستمداران ايران اگرچه هميشه من و همفكران مرا به فلك مى بستند، به زندان مى انداختند ووقتى هم از رو نمى رفتيم با ارايه دلايل غير قابل انكار در دادگاههاى صددرصد آزادو قانونى و بى طرف به اعدام محكوم مى كردند يا ما را در حال فرار از زندان به گلوله مى بستند و يا در روز روشن از خيابان ربوده به گردن ما طناب مى انداختند، به واقع مجريان سياست هاى من و همفكران چپ من بودند.
3-استبداد و ديكتاتوري، خشونت – از همه نوع اش- فقط زمانى وارد ايران شد كه من و همفكران كژانديش من اين افكار واردائى و مضر را وارد ايران كرده بوديم. والى شما نگاه كنيد به تاريخ دراز دامن ايران، هم چشم داريد كه ببينيد و يا بخوانيدو هم گوش داريد كه بشنويد.
آيا در همه آن سالهاى دراز كوچكترين نشانه اى و سندى مبنى بر اعمال خشونت درايران وجود داشت؟
آيا هرگز درايران تا زمان ورود انديشه انحرافى ماركسيسم ، استبداد وديكتاتورى داشتيم؟ گوش كسى را بريده بودند؟
چشم كسى را درآورده بودند؟
كسى را گچ گرفته بودند؟
گردن زده بودند؟
دست بريده بودند؟
لب دوخته بودند؟
دم توپ گذاشته بودند؟
اخته كرده بودند؟
به جرم بابى بودن كشته بودند؟
پوست سرشان را در آورده در آن كاه ريخته بودند؟
از كله كسى مناره ساخته بودند؟
آيا در زمان انوشيروان عادل دبيران آزادى كامل نداشتند هر چه دل تنگ شان مى خواهد بگويند و خود شاه هم در صدر مجلس نمى نشست و به منتقدان مشت مشت اشرفى صله نمى داد؟ آيا دوات را بر سر دبيرى كه حرف راست زده بود آن قدر مى كوبيدند تا بميرد؟ بعضى از همفكران منحرف من براى اين كه نام آن پادشاه عادل را لكه دار كنند افسانة سراپا جعلى مزدك را در آوردند آنهم با اين اتهام بى اساس كه مزدك و يارانش را شاه در باغ نمى دانم كجا از سر در زمين كاشت! پناه بر خدا! واقعا كه اين چپ ها چقدر دروغ مى گويند!
يا درزمان شاه عباس كبير، آيا سياحان خارجى كه ازاصفهان، نصف جهان بازديد كردند در بارة امنيت جان و مال مردم و آزادى بيان و آزادى بى حد وحصرانديشه به وسيلة همگان كم داستان نوشته اند؟ اگر ما چپ ها اين ها را نخوانده ايم كه گناه از تاريخ ايران نيست. اين جا هم روايت جعلى چگيين ها را درست كرديم كه مى گويند مخالفان شاه عباس را زنده زنده مى خوردند. لا اله الاالله! ولى به واقع آن طور كه من به تازگى ارشاد شده ام، چگيين ها با مردم عادى كارى نداشتند بلكه قاتل جان مستبدين و زورگويان بودند. يعنى اگر كسى مى خواست مزاحم آزادى مردم بشود سروكارش با چگيين ها بود و راست هم گفته بودند كه بااين جماعت، هر كه در افتاد، ور افتاد. اين كه زنده زنده مى خوردند يا اول كباب مى كردند و بعد مى خوردند تغييرى در اصل مطلب نمى دهد. تازه به من هم ربطى ندارد من الان چند سال است كه گياه خوار شده ام.
يا چرا جاى دور مى رويم. در قرن نوزدهم كه به سن و سال خودم هم مى خورد. ايران در آن دوران كه هنوز چپ انديشى من وهمفكران فاسد مثل خودم موى دماغ تكامل و تجدد جامعه نشده بود مگر كم پيشرفت كرده بود؟
از شكوفائى اقتصاد هر چه بگويم كم گفته ام. اسناد و مداركش هم هست و هر كس كه جنس اش مثل جنس ما چپ ها خراب نباشد مى بيند. روزى نبود كه كارخانه اى در گوشه اى از مملكت افتتاح نشود. اقتصاد مملكت نه به نفت وابسته بود و نه به صنايع مونتاژ. صادرات غير نفتى ما رشك جهانيان بود. به همه جاى عالم از چين تا اندلس، از هندوستان تا امريكا، ترياك، پنبه خام، تنباكوى اعلا، لواشك ( قيسى و هلو و سيب)، آلوخشكه، كشمش، رودة گوسفند، پشم بز، دنبلان آهو، كتيرا، زعفران، پوست گاو صادر مى كرديم.
پيشرفت علم و دانش به جائى رسيده بود كه نه براى جنگيدن با روسيه استخاره مى كردند و نه براى به توپ بستن مجلس مظلوم مشروطه. نه رمالى وجود داشت و نه جادو و جنبل. قضاو قدرى هم نبودند. از صدر تا ذيل حاكميت عقل بود و سلطه بلامنازع خرد. همه چيز حساب و كتاب داشت. حق و حقوق مردم به جا و برقرار بود. نه به مال كسى تجاوز مى شد و نه جان كسى در امان نبود. شما حتى يك مورد هم نمى توانيد نشان بدهيد كه ناصرالدين شاه اموال كسى را غصب كرده باشد ولى رضاشاه كه خودش يك كمونيست دو آتشه بود از اين كارها مى كرد.
ماليات به قاعده و به نفع توليد كننده گرفته مى شدو حتى بيشتر از آن چه كه ماليات مى گرفتند براى مردم خرج مى كردند. راه مى ساختند، راه آهن مى ساختند ( ماشين دودى شاه عبدالعظيم كه يادتان هست!). مدرسه و بيمارستان كه در همه جاى ايران براى آموزش و آسايش مردم ساخته مى شد. دانشگاه كه به واقع مثل قارچ سرتاسر ايران را گرفته بود. مشكل اقتصاد ايران در قرن نوزدهم كه هنوز افكار انحرافى آدم هائى مثل من به ايران نرسيده بود- اگر مشكلى بود، تورم فوق العاده فارغ التحصيلان دانشگاهى بود. بيمارى هاى واگير مثل وبا، طاعون، حصبه ومالاريا اگر چه در كشورهاى همسايه كشتار مى كرد ولى از ايران ريشه كن شده بود و از آن گذشته چنان مقررات قرنطينه اى برقرار مى كردند كه حتى يك بار هم اين امراض در ايران قرن نوزدهم ديده نشد. اگر هم به تصادف وبا مى آمد، كى گفته كه در نبود بيمارستان و قرنطينه مردم وحشت زده در خيابانها قرآن باز شده مى گذاشتند تا بلا دور شود و مردم را دسته دسته نكشد؟ اين هم فكر مى كنم از دروغ هائى است كه چپ ها در آورده اند!
دولت هاى انتخابى هر چهار سال درميان از سوى مردم كه 96 درصد شان حداقل 6 كلاس سواد داشتند در انتخابات كاملا آزاد و بدون مداخله دولت انتخاب مى شدند- البته همفكران من در رژيم گذشته مميزان ساواك و الان هم ماموت هاى شوراى نگهبان را درست كرده اند تا انتخابات به صورت آزاد برگزار نشود- . اين نمايندگان در چارچوب قوانين كاملا مترقى و در فضائى مملو از احترام به قانون، مسايل مملكتى را رفع و رجوع مى كردند. اقتصاد وجامعة ايران مثل بهترين ساعت ساخت سوئيس منظم و بقاعده كار مى كرد. نظام توزيع به حدى كارآئى داشت كه هيچ گاه در سرتاسر قرن حتى يك بار هم قحطى نيامد. كم غذائى و بد غذائى هم نبود. حرف مرا قبول نداريد؟ به معدود عكسهائى كه از آن دوران باقى مانده نگاه كنيد( چرا جاى دور برويم بنگريد به عكس هاى احمد شاه قاجار) تا برايتان مسلم شود كه اگر مشكلى هم بود پرخورى بود نه كم غدائى.
با اين وصف، مستكبران و مدافعان استعمار و چپ انديشان اوليه به كمك سفارت انگليس در تهران در سالهاى اوليه قرن بيستم به دنبال مشروطيت رفتند و اين « بلاى عظمى» ( به قول محمود محمود) را براى ما درست كردند. و بعد از آن تاريخ است كه پاى تفكرات منحوس من و همفكران من به ايران باز شد.
من يكى بطور كلى متقاعد شده ام كه از آن تاريخ و صرفا به خاطر خرابكارى هاى متفكران چپ بود كه اوضاع ايران نابسامان شد. تا آن تاريخ، ايرانى ها شيفته و عاشق غرب بودند ولى من و همفكران من بذر غرب ستيزى را در اذهان پاك ايرانى ها كاشتيم و در عوالم هپروت خودمان از استعمار و امپرياليسم سخن گفتيم. آخر آدم دلش مى آيد به اين آقاى بوش- كه آدم از سطح سواد و لهجه انگليسى اش كيف مى كند- بگويد استعمار چى!! يا اين آقاى تونى بلر با آن انگليسى بى غلطى كه حرف مى زند مى تواند يك امپرياليست باشد؟ بارى با اين خرابكاري، راه را بر آموزش و تجدد جامعه بستيم. تا آن تاريخ، ايرانى ها فقير وغنى ( البته فقرا زياد نبودند) با هم برادروار وخواهر وار با عشق و محبت و همكارى و هميارى زندگى مى كردند. من و امثال من داستان سراپا جعلى طبقات را از خودمان در آورديم و به جنگ داخلى دامن زديم. پيش از پيدا شدن تفكرات من وامثال من، شما يك قانون مصوبه از سوى مجلس نشانم بدهيد كه منافع فردفرد ايرانى هادر آن رعايت نشده باشد! كارگران راضى بودند و زنان راضى تر و دهقانان كه دايم از خوشى و خوشحالى دايره زنگى مى زدند. و تنها كارى كه ما كرديم اين بود كه با دروغ و پشت هم اندازى هم كارگران را ناراضى كرديم و هم زنان را. و هم باعث شديم كه دهقانان ديگر دايره زنگى نزنند.
به خاطر تبليغات سوء من وامثال من بود كه آزادى هاى گسترده رخت بر بستند. من و امثال من در پوشش هاى مختلف به دفتر روزنامه ها و نشريات حمله برديم و موجب تعطيل شدن آنها را فراهم كرديم. هم آقاى هويدا و هم قاضى مرتضوى در بستن روزنامه هاتحت تاثير نوشته هاى انگلس بودند. نويسندگان و محققان مخالف را ماكشتيم يا كشتن شان را زير سبيلى در كرديم. من و امثال من بوديم كه با منتهاى دنائت و پستى لباس دهقانان پوشيديم و به مجامع دانشجوئى حمله ورشديم. حتى عوامل نفوذى حامل تفكرات چپ بودند كه در دوسه سال قبل از قيام بهمن نظام تك حزبى را در ايران به وجود آورده شاه را متاعقد كردند تا آن حرفهاى پرت وپلايش را بزند كه هر كس دوست ندارد پاسپورتش را بگيرد از ايران برود. البته اخيرا در نشريات داخلى ايران خواندم كه شاه مرحوم هم تفكرى شبيه به تفكر من داشت يعنى عمده ترين عيب اش اين بود كه سوسياليست بود! ( به نقل از آقاى دكتر غنى نژاد). حتى الان هم همفكران چپ انديش من لباس سياه پوشيده در پارك ها به جمع دانشجويان با گاز اشك آور حمله ور مى شوند. به قول يك استاد علوم سياسي، حتى رهبران مذهبى ما نيز در مكتب من و امثال من درس استبداد وعدم تحمل خواندند ( به نقل از آقاى دكتر زيبا كلام). به قول يكى ديگر، زياده روى هاى جمهورى اسلامى نيز در بگير و ببندها و كشت وكشتار ها منبعث از تفكرات چپ بنده وامثال بنده بود ( راست و دروغ گردن آقاى دكتر يزدى). حتى به گفتة آقاى طبرزدى « اشغال سفارت امريكا» نيز زير سر تفكرات ما بود و « دو سنت ناپسند ومطرود ماركسيستها در پيكرة انقلاب اسلامى يكى رواج فرهنگ انحصار طلبى بود و ديگرى دامن زدن به اختلافات داخلى » ( نگفتم! به نقل از نداى دانشجو، 20 مرداد77 ص 16). به گفته ايشان كه خداترس و راست گفتار ودرست كردارند علت اين كه در ايران احزاب وجود ندارد هم به خاطر تفكرات بنده و امثال بنده است.
خوب. شما اگر به جاى من بوديد، مثل من از خجالت آب نمى شديد؟ من غير از تشكر و سپاس چه دارم كه تقديم اين دانشمندان مسئوليت شناس و نجات بخش بكنم؟ دعا مى كنم خداوند به همة اين مصلحان درست گفتار يك در دنيا و صد در آخرت پاداش خير بدهد كه مرااز اين ضلالت و گمراهى نجات دادند. براساس اين فرمايشات گهربار كه حتما درست هم هست آقاى خمينى نيز به تبعيت از سنت ناپسند ومطرود ما چپ ها انحصار طلبى مى كرد و فرمان شكستن قلم ها را مى داد. پس اين هم بايد درست باشد كه حضرت آيت الله شاهرودي، قاضى مرتضوي، حاج بخشي، حسين الله كرم، سعيد عسگر، آقاى مسعود ده نمكي، آقاى حسين شريعتمدارى هم لابد به خاطر تاثيراتى كه از تفكرات من و امثال من گرفته اند اين كارها را مى كنند و دست و بال مى شكنند و بابا پاشنه كفش چنان مى كوبند توى گيج گاه آدم كه آدم از دست مى رود. اين نكات را خودم را گفته ام كه كمى از بارگناهانم كمتر بشود و اين مصلحان راست گفتار مطمئن باشند كه من يكى به راه راست هدايت شده ام.
به اين خاطر است كه من به اين وسيله ضمن هشدار به همه خانواده ها كه مواظب نورچشمان خود باشند كه در دام فريب چپ ها گرفتار نيايند، از چپ بودن استعفاء مى دهم. وبه خاطر همة لطماتى كه به نهضت مدرنيته و تجدد خواهى ايران زده ام پوزش مى خواهم. ترديد ندارم كه مصلحان راست گفتار همة حقيقت را گفته اندو آن چه كه به واقع چشمهاى مرا باز كرده است، صداقت و حقيقت دوستى اين مصلحان است .
××××
و اما……. با همة اين ادعاها، اگر ما چپ ها نبوديم…. شما آقايان، خانم هاى محترم… وضع تان مثل…….
ولى نع، بخيل نيستم. بهتر است عيش تان را خراب نكنم.
شب دراز است و قلندر بيدار….
شيفيلد يا يك جاى ديگر- نوامبر 2003



   2003.11.10 00:39

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد