|
يادداشتهائی از سر بی حوصلگی- 11
دوست ارجمندم:
در يادداشت قبلی برايت از پخشيدگی روحی خودم نوشته بودم. ولی نمی دانستم با دوستان ورفيقاتی مانند تو، خيلی سريع تر از آن چه فکر می کردم می توانم خودم را جمع و جور کنم. علت اصلی اش رادر نامه ديگری به خودت نوشته ام. پس با سپاس دو باره از تو.
اين دفعه اگر اجازه بدهی می خواهم اندکی در شکل اين يادداشتها تغيير بدهم که خوانندگان را زيادی خسته نکرده باشم. به همين خاطر، اصل ماجرا را گرفته واندکی لفت ولعابش می دهم. در هرسفری که به ايران می روم پيشنهادات زيادی می شود برای اين که من هم سر پيری کار وزندگی ام را ول کنم وتاجر بشوم. البته تاجر تاجر هم که نه، بلکه من هم بپيوندم به حرفه « شريف» دلالی و به ويژه دوستان و آشنايانی که از وضعيت مالی خراب من با خبرند تعجب می کنند که من چرا بر سر عقل نمی آيم و به قول خودشان « فرصت سوزی» می کنم. من هم به واقع زبانم مو در آورده است از بس برايشان توضيح داده ام که هر کسی را بهر کاری ساختند. اين کاری که از من می خواهند، به واقع از من بر نمی آيد. با اين همه، آن چه در زير می نويسم باز گوئی يکی از اين موارد است. اگر خوب بود که قابلت را ندارد واگر هم نبود، دگمه حذف را روی کامپيوترت فشار بده.
چند روزی بود که از سفر به ايران باز گشته بودم. مثل هميشه اندکی دمغ و دلخورو نمی دانستم با خودم چه کنم. همانطور که روی کاناپه نشسته و داشتم فوتبال تماشا می کردم. خوابم برد. در خواب عميقى بودم كه زنگ تلفن بيدارم كرد. به شتاب به طرف تلفن رفتم. كسى مى خواست برايم فكس بفرستد. گوشى را گذاشتم و دكمه مربوطه را فشار دادم.
چند لحظه اى بعد، دو باره روى كاناپه اطاق نشيمن نشسته و داشتم فكس را مى خواندم. از مهرداد بود برادرِزنم،گلى ( البته اين اسمها را عوض کرده ام). مهرداد در آلمان درس معمارى خواند ولى وقتى برگشت به ايران، رفت به قول خودش توى كار تجارت. كار عمده ا ش هم دلالى براى واردات به ايران است. با صادر كننده غير ايرانى قرارمدار گذاشته كه هرچه كه بتو انند مى كشند روى قيمت و اضافات را سه قسمت مى كنند. يک قسمت مى رود به حساب مهرداد در يكى از بانكهاى لندن . يک بخشى هم نصيب شركت صادر كننده مى شود، يعنى سود اضافى است و قسمت سوم هم به قول مهرداد، مخارج است. راستش اين است كه مهرداد كه دائم راجع به ملاها جوك مى گويد و خيلى هم به ظاهر مخالف خوانى مى كند با رئيس مسائل عقيدتى در يكى از وزارت خانه ها ساخته و اين پولها بعدا واريز مى شود به حسابى كه اين يارو در سوئيس دارد. بعضى وقتها مهرداد از من مى خواهد كه از حساب بانكيش مقدار نسبتا زيادى پول وسيله دلالان ارز بفرستم ايران. هميشه هم به من مى گويد كه مى خواهد با اين پول معامله كند. منهم به رويش نمى آورم كه برای چي، مرد حسابى به من دروغ مى گويى. تو كه قبلا، معامله اش را كرده بودى. حالا داري، حق بوق مى دهى داداش. فكر كردى ما خريم بلانسبت. منهم كه از سوى مهرداد وكالت دارم با خجالت مى روم به بانك و اين پول را حواله مى دهم به حساب دلال ارز در لندن، او هم مى فرستد به ايران. مهرداد هم مى دهد به آن آقا كه رئيس مسائل عقيدتى است. دختری که پشت گيشة بانك کا رمی کند هم طورى به من نگاه مى كند كه من انگار صبح به صبح يك بچه را كباب مى كنم و مى خورم!
پس از سلام واحوال پرسي، مهرداد در فكسش نوشته بود كه چند تا داروى گياهى در ايران دُرُست كرده اند كه واقعا محشر است و از من مى خواهد كه بروم اين جا، بازاريابى. اسم چند تا مغازه زنجيرى را هم نوشته است كه اگر بتوانى با آنها قرار داد ببندى خيلى عالى است.
يك دفعه ديگر هم، فكس را از اول تا آخر خواندم. يک كلمه در آن نبود كه اين دواهاى گياهى برای چه امراضی خوب اند. دواى اسهال اند يا يبوست. برای سر درد آدم خوب اند يا پا درد. پيش خودم گفتم، آخر مرد حسابي، بروم به ياروبگوم چى ؟ بگويم آقا، اين دوا را بخريد، بزنيد به كجاهاتون؟ بخوريد، بماليد، شياف كنيد، آخر كدام؟ يا نه، بگويم، هر جور كه دوست داريد استفاده كنيد، بعد هم به من خبر بدهيد که خوب شده ايد يا نه؟ اين جورى كه نمى شود.
بلندشدم به مهرداد فكس زدم كه داداش، اين دواهاى گياهى برای چه امراضی خوب اند؟ .من به يارو بگويم چي؟ و چند تا سئوال ديگر هم كردم. نيم ساعت بعد، جوابش آمد و راجع به 4 تا از اين دواها برای من توضيح داده بود. يكى به قول مهرداد، موثر ترين دواى نفخ شكم است، آن يكى ديگر، قاتل ريزش موست، يكى ديگر، سريع ترين و موثرترى وسيله براى لاغر شدن و بالاخره، آخرين دوا هم يک معجونى است كه روى همه نوع حساسيت ها وآلرژى ها اثردارد و آنها را فورا رفع می کند.
جواب مهرداد را يک دفعه ديگر خواندم. يک كم رفتم توی فكر. چيكار بكنم؟ اگر اين كاره بودم كه خوب، تا حالا اين كار را كرده بودم. ولى از آن طرف اگر دنبال اين يكى هم نروم، كلى با مهرداد، و گلى و همه ايل و قبيله ام جر وبحث پيدامى كنم.
دستى كشيدم به سرم كه بكل طاس شده و غير از پشت گوشهايم، عملا سرم لُخت است و عريان . دستى هم كشيدم به شكم خودم كه به قول زنم گُلي، يک عمری است آبستنى ولى نمى زائى. چانه ام را كه يک چيزى مثل كهير همه جايش راگرفته وخارش داشت، آن قدر خاراندم كه خون ازآن زد بيرون. يک نگاه ديگرى كردم به فكس مهرداد. خود مهرداد هم اگر چه به اندازة من اضافه وزن ندارد، ولى در بقيه موارد با من درحال رقابت است. يعنى هم سرش طاس است مثل سرخودم و هم پاى چپش يک چيزى مثل اگزما دارد كه پدر اول و آخرش را در آورده و هرچه هم دوا و درمان می کند، نتيجه نداده است.. از آن گذشته، وقت و بى وقت هم مى گوزد . هر وقت كه او مى گوزد، زنش مريم و زن من گلى مثل لبو سرخ مى شوند و مهرداد هم با پرروئى مى گويد خوب اگر بد است، چرا توی دل من باشد؟
دودل بودم. پلند شوم لباس بپوشم، نپوشم، بروم Boots ، نروم. برای اين دواهاى عالى كه مهرداد و دوستانش توليد مى كنند، بازار يابى بكنم. يا نكنم؟ يک دفعه ديگر فكس مهرداد را خواندم. از خانه آمدم بيرون، گفتم بهتر است تا مركز خريد كه Boots هم آنجاست، پياده بروم. هفته پيش دكتر مى گفت كه بايد هر طور شده، وزنم را يک كم كم بكنم. چربى خونم هم بالاست و اگر وزنم را كم نكنم، ممكن است سكته كنم. سرم را انداختم پائين و سلانه سلانه راه افتادم به طرف مركز خريد. از جلوى اولين پاب كه رد شدم، سرم را برگرداندم به طرف ديگر كه چشمم نيافتد به گيلاس هاى آبجو. از جلوى دومي، سومى ........ و نمى دانم چندمى هم همين طور رد شدم. خيلى روى اعصابم فشار آمد. دستهايم را كرده بودم توی جيب شلوارم، تخم هايم را گرفته بودم توى دستم فشار مى دادم. از دور مركز خريد را ديدم. رسيده بودم به آخرين پاب، هركار كردم سرم را برگردانم، گردنم مراد نمى داد . برنمى گشت. آن قدرهم تخمهايم رافشار داده بودم كه از چشمهايم آب راه افتاده بود. ولى نع، نشد. جلوى پاب ايستادم. همين جور زُل زدم به داخل پاب. چند تا ميز و نيمكت هم گذاشته بودندبيرون. گيلاس هاى خالى و نيمه خالى آبجو هم روی آنها خودنمائی می کرد.
انگار دست خودم نبود. تخم هايم را ول كردم. دستهايم را از جيب شلوارم در آوردم. كتفم را يكى دو بار تكاندم. رفتم توی پاب، يک پاينت آبجوى سياه كه دكترم ميگويد، برای تو خوب است، گرفتم.، نشستم پشت يک ميز. اولين جرعة آبجو را كه نوشيدم به خودم گفتم.
- يادت نره، همين كه رسيدى خونه به مهرداد يه فكس بزن و بهش بگو كه داداش نوكرت هم هستم ولي، دلالی واسه دواهاى معجزه آسا لا دسم نيس.
|