www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

به سلامتی اين يکی خلخالی
سيروس طبرستانی


يادداشتهائی از سر بی حوصلگی (9)
خزه لغزان بر آب

دوست ارجمندم:
از اين که اجازه دادی با نوشتن اين يادداشتها به تو، ذهنم را کمی سبک کنم از تو ممنونم. ديگران را نمی دانم ولی من هر بار که از سفر ايران بر می گردم تا مدتی احساس افسردگی می کنم و دست و دلم بکار نمی رود. دروغ چرا! علت اش را به درستی نمی دانم. گاه فکر می کنم شايد علت اش آن است که در اينجائی که زندگی می کنم به خزه لغزانی روی آب بی شباهت نيستم ولی بلافاصله به يادم می آيد که زندگی در ايران هم اگر از اين بدتر نباشد، همين حالت را گرفته است. مخصوصا اگر اهل قلم باشي، صبح که از خانه می آئی بيرون، معلوم نيست که شب دو باره به همان جا بر می گردی. بعيد نيست افسردگی من ناشی از عينيت يافتن اين واقعيت در ذهن من باشد. اين که هنوز رفته و نرفته می دانی که آن حيوانات صد چشم وفضول می دانند که آمده اي، ترسناک است چون نمی دانی که علاوه بر آمدن، چه های ديگری است که از تومی دانند.
بعيد نيست که افسردگی من به اين خاطر باشد که به قول معروف، می بينم نه در غربت دلم شاد است و نه روئی در وطن دارم. . به اين جا که می رسم بغضم می گيرد. خزه بودن و غربت کنونی ام را حداقل می فهمم. در وطن ام ديگر چرا اين همه غريب وبی کس ام؟ به تو که نمی توانم دروغ بگويم. وقتی می گويم وطن، خودم هم نمی دانم از چی دارم حرف می زنم. وطن، يک مشت ساختمان و خيابان که نيست. می بينم من که ديگر نه مردم آن سرزمين را می شناسم و نه با فرهنگ اش آشنا هستم. آنها هم که مرا نمی شناسند. اين از آن مواردی است که نمی توانم بگويم اين به آن در.
با اين همه اجازه بده چند تا کارت پستال ديگر از مشاهداتم برايت بفرستم.

- رفته بودم به يکی از وزارت خانه ها، ديدن دوستی که در آنجا کا رمی کند. مثل خودم، اهل قلم است. د راطاق کارش نشسته بودم ديدم روی کاناپه بالش هم گذاشته اند. به شوخی گفتم من هر وقت چشمم به بالش می افتد، دلم می خواهد بخوابم. گفت. من اتفاقا هر روز بعد از نهار يکی دوساعتی روی همين کاناپه می خوابم. فکر کردم شوخی می کند ولی جدی می گفت وادامه داد. اتفاقا خيلی ها در اداره بعدازظهرها می خوابند. گفتم دوست من، آدم که د رمحل کارش نمی خوابد! داشتيم بگومگو می کرديم که آقائی که به زحمت 40 ساله بود وارد شد. اول ريش اش به درون اطاق آمد بعد خودش. ديدم دوستم که روی صندلی راحتی لم داده بود مثل سربازها خبردار ايستاد وبه تازه وارد سلام داد ومرا به او معرفی کرد و گفت که ساکن فرنگم. معلوم شد که تازه وارد يکی از چندين معاونان وزارتخانه.... است. د رحاليکه لبخندی به لب داشت از من در باره مقاله ای که يک نويسنده امريکائی در باره انقلاب اسلامی ايران نوشته است پرسيد که نه نويسنده را می شناختم و نه مقاله را ديده بودم.
با لحنی که انگار از بالای منبر دارد وعظ می کند ادامه داد: مقاله خوبی است. حتما بخوانيد. می دانيد که ما درايران با يک پرسش دشواری روبرو هستيم که جوابی برايش نداريم. کنجکاوانه پرسيدم چه پرسشي؟ در حاليکه لبخند آزار دهنده ای به لب داشت و دستهايش را بهم می ماليد پاسخ داد: آخه می دونين ما هنوز نمی دونيم که در بهمن 57 ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را کرد؟ و بعد با صدای چندش آوری شروع کرد به خنديدن. بهتم زد. نمی دانستم چه عکس العملی بايد نشان بدهم. هر مقدار که زور زدم نتوانستم هم پايش بخندم. بلند شد درحاليکه که از اطاق بيرون می رفت بسيار آمرانه به دوستم گفت: به دوستت سفارش کن اين قدر جدی نباشه و از در رفت بيرون.
هنوز حالم طبيعی نشده بود که دوستم گفت: می بينی با چه جانورانی بايد کار کنيم؟ نمی دانستم در پاسخ دوستم چه بگويم. بهتر ديدم زحمت را کم کرده در خيابان های شلوغ تهران اندکی راه بروم.
- برايت در يکی از يادداشتها از بازار گرم سلطنت نوشته بودم. خودت که می دانی داستان اين نيست که مردم به واقع به اين نتيجه رسيده اند که بهترين شيوه حکومت رانی سلطنت باشد. اين گرايش به سلطنت در اصل نماد يک نوع استيصال عقيدتی و خسته شدن از وضعيت ناهنجار کنونی است. چون همان طور که به اشاره در يادداشتهای گذشته نوشته ام زندگی اقتصادی مردم عادی- حالا ديگر جنبه های زندگی به جای خودش- به راستی سخت و بسيار دشوار شده است. کار نيست. و حتی در بعضی از کارخانه ها کارگران چند ماه چندماه حقوق عقب مانده طلب کارند. اين استيصال عقيدتی که به خارج از کشور هم ?صادر? شده و سخن گويانی هم يافته است همان بليه قديمی تاريخی ماست. ما در تاريخ مان هميشه تاب می خوريم. از دست محمد علی شاه خسته می شويم می رويم به استقبال رضا شاه . از دست محمدرضا شاه جانمان به لب می رسد ميليون ميليون می ريزيم بيرون و ?جمهوری? اسلامی می خواهيم و درک نمی کنيم که حاکميت مطلقه مذهب با جمهور مردم تناقض آشتی ناپذير دارد. الان هم از دست استبداد فقاهتی جانم به لب مان رسيده است فکر می کنيم استبداد سلطنت بهتر است. البته من به گوش خودم شنيدم که يکی از آدمهای به نسبت معروف می گفت، حداقل در دوره شاه به آزادی عرق می خورديم. تو گوئی که بدی جمهوری اسلامی فقط به اين خاطر است که شلاق عرق اش قابل خريداری نيست! باري، يک نکته ديگر که در اين سفر برايم جالب بود خشونت گفتاری مردم در محاوره معمولی است. نمی دانم چرا همه به کمتر از کشتن و اعدام رضايت نمی دهند. در منزل دوستی که از فعالين سياسی سابق است ولی اکنون به راه راست هدايت شده و ديگر کارهای سياسی نمی کند،مهمان بودم. ميزبان من که خانه اش در بالای خيابان پهلوی سابق ( ولی عصر) کنونی است با کمال وقاحت در جمع می گفت که آرزويش اين است که بر هر درخت آن خيابان پيکر ملائی را بر دار آويخته ببيند و اغلب کسانی هم که در جمع بودند سری به علامت تائيد تکان دادند. وقتی شروع کرديم به نوشيدن مشروب من گيلاسم را برداشتم و گفتم می خورم به سلامتی آقای خلخالی.... همگان به من اعتراض کردند که مرد تو چطور حاضر می شوی به سلامتی يک قصاب مشروب بخوری. گفتم من منظورم آن خلخالی نيست . اشاره کردم به دوستم که آن ور تر نشسته بود و گفتم من اين خلخالی را می گويم. و ادامه دادم مرد حسابی فکر می کنی چون تو ريش نداری و عمامه نمی زنی با او تفاوت می کنی! نگرش تان يکی است. گيرم او مشروب نخورد و تو بخوری! اين هم شد فرق... چندتائی از مهمانان که من بار اول بود ديده بودمشان همين جور هاج وواج به من نگاه می کردند که اين چلغوز ديگر از کجا آمده است؟ من گفتم، نه برادر، من اين مشروب را می خورم به اميد روزی که درايران مجازات اعدام لغو شود.

- دوست ديگرى دارم كه در رابطه با يکی از سازمان های چپ به زندان افتاد. بى شرفها درزندان به او حتى تجاوز كردند. 9 سال زندان كشيدو الان چند سالى است كه آمده بيرون. اوايل كه از زندان آمده بود بيرون اين طور نبود. در دو سه سال گذشته، شده يك حزب اللهى تمام عيار . من هرسفر كه به ايران مى رفتم كلى با هم بوديم. دوستم بود و رفيق ام. هم زنم را مى شناسد وهم زنم اورا. هر بار مرا مى ديد با يك دنيا صفا مرا بغل مى كرد صورتم را مى بوسيد و منهم دست و صورتش را مى بوسيدم. از زمين و زمان حرف مى زديم و به قول خودم، مى نشستيم و مسايل دنيا را با هم حل مى كرديم! در سفر قبلى ام شروع شدو اين بار ديگر شورش در آمد. به خانه اى وارد شدم كه او و چند زن ديگر نشسته بودند. با چنان سرعتى شيرجه رفت كه از اطاق بيرون برود كه نزديك بود با كله بخورد به ديوار. من كه به روال هميشه با او شوخى مى كردم گفتم دختر يواش دست و بالت مى شكند ومن، مى دانى تهران را خوب بلد نيستم . همان طور كه پشت در قايم شده بود گفت سيروس ترا به خدا نيا تو من روسرى سرم نيست. و من كه حيرت كرده بودم گفتم حالا ديگر به من تهمت مردى هم مى زنى! و ايستادم تا روسرى اش را به سربكشد. دلم براى خودم سوخت كه دوست و رفيق سى ساله ام با فاصله زياد از من ايستاده بود و احوال پرسى مى كرد. گفتم عزيزم اگر اندكى جلوتر هم بيائى ترا نمى خورم. الكتريسته مويت را هم كه پوشانده اى! يك يا حداكثر دو بار بيشتر نديدمش. درس خوانده است و به اصطلاح كتاب خوانده و كلى هم مدعى. مثل اين كه حرف زدن با من نامحرم هم ديگر حرام شده استّ! خنده دار اين که آنها که بر مسند قدرت اند فاتحه اسلام را خوانده اندو آن وقت آدم هائی مثل اين رفيق قديمی من بر اين گمان باطل اند که راه برون رفت از مصائب را يافته اند.
فعلا باقی بقايت، تا دو باره حوصله ای باشد.




   2003.10.23 06:45

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد