www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

عشق دنيا در جمهوری آخرت اسلامی
سيروس طبرستانی

يادداشتهائی از سر بی حوصلگی 8

وقتی که نان نباشد، دندان چه فايده؟

دوست هم زبانم:

اگر چه اندکی به من کم لطف شده ای ولی فدای قلمت. من بهتر ديدم برای اين که علاقه وارادتم به تو را به ديگران نشان بدهم سرم را بياندازم پائين و يادداشتهايم را برايت بنويسم.

در يادداشتهای قبلی هم برايت نوشتم که من معمولا برای تعطيلات به ايران نمی روم بلکه بيشتر برای تعميرات به ايران سفر می کنم. برايت شمه ای راجع به مثل پنگوئن راه رفتن خودم نوشتم و از حق ويزيت دکتر و خرج عکس برداری و آزمايشات ديگر هم. منظورم گذشته از درددل کردن برای تو، در وجه عمده اين بود که در نظر بگيری برای کسی که حقوق ريالی و معمولی می گيرد پرداخت اين هزينه ها به راستی چقدر دشوار است.
دوسال پيش که رفته بودم لثه هايم عفونی شده بود. با وضع قلب من که خبر داري، گفتند لثه هايم بايد حتما جراحی بشوند. فکر کردم می روم نزد يکی از فاميل های خودم ? درواقع خواهر زنم- که قرارا جراح لثه قابلی هم هست. وقتی به ديدارش رفتم و التماس دعايم را مطرح کردم گفتم قصدم مفت خوری نيست، يعنی اگر نخواهد از من حق الزحمه اين کار را بگيرد می روم و جراح ديگری پيدا می کنم ولی چون کسی را نمی شناسم آمدم پيش او که او اين کار را بکند. ولی ديدم مشکل در جای ديگری است. بااندکی حجب و حيا و شايد هم شرمندگی گفت. سيروس جون می دونی که من روی مريض های مرد جراحی نمی کنم. خودم را زدم به خريت و گفتم نه نمی دونستم. يعنی تو تخصص ات فقط روی لثه خانمهاست، يعنی اين قدر با هم فرق دارند؟ گفت نه به آن ربطی ندارد، ولی من مريض مرد نمی بينم. گفتم والله اگر چه به من تهمت می زنند ولی من هم چه مرد، مرد هم نيستم. هر دو با هم خنديديم ولی او همان حرف قبلی اش را تکرار کرد. خلاصه رفتم پيش جراح ديگری که دو بار، هر بار 2 ساعت روی لثه هايم جراحی کرد. حدس بزن برای اين کار که نه بيهوشی داشت و نه دفتر و دستک عريض طويلي، چقدر سلفيده باشم خوبه! باور نمی کنی با تخفيف قابل ملاحظه، چون آقای دکتر خيلی به من محبت پيدا کرده بود، 500 هزار تومان از من گرفت. حالا مجسم کن دراين آباد شده معلمی يا کارمند اداره ثبت اسناد ولثه هايت عفونی می شود. من دکتر نيستم ولی می دانم که اين عفونت ها معمولا در ميان افراد کم بودجه و ندار شيوع بسيار بيشتری دارد. حالا اين جماعت، 800 هزار تومان ( چون هزينه اصلی اين مقدار بود) را از کجا بايد بياورند معلوم نيست!
امسال هم که رفته بودم، کارهای تعمير دندان داشتم. طبيعی است که با سابقه قبلی به سراغ خواهر زن نرفتم. او که هم چنان بر آن مواضع صددرصد اسلامی اش باقی بود ومن هم که تغيير جنسيت نداده بودم- غيراز اين که به خاطر اين همه غذاهای آشغالی که در اينجا می خورم اندکی بيشتر از مردی افتاده بودم- رفتم نزد دندان پزشک ديگری که معمولا برای تعميرات معمولی دندان می روم پيش او. طبق معمول مرا فرستاد برای عکس برداری از دندان ها. اين عکس ها که سه چهار سال پيش 8 هزارتومان هزينه برمی داشت، دو سال پيش شده بود 14 هزار تومان وامسال هم برای همان عکس ها در همان جا 17 هزار تومان از من گرفتند. البته فقط اين جور قيمت ها نيست که دائما بيشتر می شود. همه قيمت ها در اين آباد شده سير صعودی دارد. حالا چطو ردولتی ها نرخ تورم را 12 درصد محاسبه می کنند برای من روشن نيست! آقای دندانپزشک هم پس از اتمام کار، پرکردن سه چهار دندان و روکش سفيد گذاشتن روی 5 يا 6 دندان ديگر صورت حسابی داد دستم به مبلغ يک ميليون و صد و بيست هزار تومان! آره دوستم، درست می خوانی. فکر می کنم همين که پريدن رنگ مرا ديدو يا شايد هم ضربان قلب مرا شنيد گفت: شما چون مشتری خود ما هستيد فقط يک ميليون تومان بپردازيد. اگر اشتباه نکنم اين مبلغ معادل حقوق حداقل 5ماه کسی است که در دانشگاه تدريس می کند. برای اکثريت اقشار آسيب پذير هم، شايد به مصداق معروف، وقتی که نان نباشد دندان چه فايده؟ ولی واقعيت اين است که آدم های کم درآمد- يعنی به ظن قاطع اکثريت مردم، به واقع در اين جمهوری قسط وعدالت اسلامی ول معطل اند. کی می تواند از اين پولها بپردازد؟
پيش خودم داشتم فکر می کردم که شايد، مطمئن نيستم، می گويم شايد يکی از دلايلی که خيلی ها درايران غذا را می بلعند اين است که اولا نمی خواهند دندان های طبيعی شان خراب شود ومجبور شوند اين جور پول هائی که احتمالا ندارند را هزينه کنند. ثانيا، آنهائی که مثل من اين جور پولها را هزينه کرده اند اگر عاقل باشند که نبايد اين دندان های گران را کار بزنند. من خودم از وقتی که برگشته ام از دو وعده غذای روزانه، حداقل يک وعده اش را می بلعم که اين دندان های گران قيمت من خراب نشوند. اگر پيش خودت می ماند و بروز نمی دهي، بيشتر از قبل به ديگران لبخند می زنم و می خندم که دندان های گران قيمتم را به رخ ديگران بکشم.
البته فکر نکن فقط دندانپزشکان اند که بی انصاف شده اند؟ در اين مملکت اسلامي، آن چه که حالت کيميا را پيدا کرده، انصاف است. به قول يک دوست حزب اللهی از دين برگشته ام وقتی که آن دنيا خبری نباشد، اين دنيا را عشق است.
يکی از بستگان من، عمل لگن خاصره کرده بود. وقتی رفتم به عيادتش از او در باره هزينه اين کار پرسيدم. گفت تا اين جا 6 ميليون آب خورده. يکی از الکی خوش ها که او هم به عيادت آمده بود بادی به غبغب انداخت و گفت که فلان درصد ( درصدش به يادم نمانده است) را اداره بيمه می پردازد. مريض که دل پری داشت گفت همه اين ها دورغ است آقا. دو سال پيش که پای ديگرم را عمل کرده بودم يک ايراد تکنيکی گرفتند و بيمه هيچ بخشی از هزينه را نداد. امسال هم می دانم پدرسوخته ها بهانه می آورند و نمی دهند. يک هفته پيش فهميدم که حدس مريض درست بود. اداره بيمه هيچ بخشی از هزينه ها را نپرداخت.
حالا برای اين که فضای يادداشت را اندکی عوض کنم به يک بيماری ديگر اشاره کنم که در ميان طبقه متوسط و متوسط متمايل به بالا خيلی شيوع دارد. لابد خبر داری که سالهاست که در ميان اين گروه فرستادن بچه ها به خارج ، حتی به اوکراين و بخش شمالی قبرس، مد شده است. ممکن است خوانندگان اين يادداشت اعتراض کنند که من مسئله بيکاری و سختی گذشتن از سد کنکور و مشکلات ديگر را در نظر نمی گيرم. ولی مشکل به نظرمن از اين مسايل و مشکلات که همه شان هم صحت دارند، بسيار جدی تر است.
دوستی دارم که در جوانی طرفدار يکی از سازمان های چپ بود. وقتی به ايران برگشت حتی زندانی هم شد و اگر اشتباه نکرده باشم 5 سال هم حبس کشيد. ولی پس از خلاصی از زندان، حداقل در حوزه کاری به راه راست هدايت شد و پس از آن، خودش را از نظر مالی حسابی بسته است. البته يک چيزی می گويم و يک چيزی می شنوی. من به جد فکر می کنم که در هيچ جای کره زمين امکان ندارد کسی از کسب حلال در اين مدت اين همه ثروت اندوزی کند. ولی چاره چيست، ما چی مان به آدميزاد رفته که اين يکی رفته باشد.
هر بار که به ايران می روم به حساب همان دوستی گذشته حتما يک شام بايدمهمان اش باشم. دوستان ديگری هم هستند که از قبل سر من شکمی از عزا در می آورند. جايت خالي، برنامه از نشستن در سونای شخصی خانه مجلل او شروع می شود. تو که می دانی من قلب درست وحسابی ندارم و نتيجتا در بيرون سونامی نشينم و با دوستانی که دارند چربی های اضافی را آب می کنند تا جا برای بلعيدن جوجه کباب و کباب بره بعدی باز شود درد دل می کنم. بعد از سونا، شنا در استخر خصوصی است که سربسته است. و دليل سربسته بودن را که حتما می دانی. در استخر شخصی که ديگر نمی توان با چادر نماز شنا کرد! ( همان طور که در بابلسر به چشم خودم ديدم که زنها باحجاب زده بودند به دريا).
در کنار استخر هم ميزی هست که رويش يک بطری ويسکی قاچاق گذاشته اند با گيلاس های کريستال و يخ. من هردفعه که به خانه اين دوست می روم گيلاس را دو دستی می گيرم که نکند از دستم ليز بخورد و بيفتد و بشکند. شام هم درپشت بام سرو می شود که مشرف است به تهران. بساط آتشی پهن است و گوشت و جوجه تا سرحد انفجار مهمانان کباب شده و بلعيده می شود. دفعه قبل که به ديدن اين دوست رفته بودم با دو دختر جوانش آشنا شدم که به قول معروف تين ايجر بودند. امسال ولی هيچ کدام را نديدم. از احوال شان پرسيدم دوستم گفت که پارسال پائيز دخترها را برديم به کشور..... و الان ساکن آنجا هستند. وقبل از آن که حرفش را تمام کند خانم دوستم شروع کرد اندر بدی وضع درايران و امنيت و آرامش و خلاصه هر چه های ديگری که خوب است در آن کشور سخن گفتن. نمی دانی با چه اعتماد به نفسی می گفت که ايران که جای زندگی کردن نيست. حيف عمر که در اين جا تلف شود. چون نمک شان را خورده بودم دلم نيامد بزنم توی ذوق شان که وضع اگر برای اکثريت مردم بد باشد که هست، برای شما و همانندان شما که بهشت برين همين جاست. ولی گفتم برنامه تان برای آينده چيست؟ آيا خودتان هم خيال داريد از ايران برويد؟ دوستم نگاه عاقل اندرسفيهی به من کرد و در حاليکه می خنديد گفت. من هيچ وقت ا زايران به جای ديگری نمی روم. کجا بروم بهتر از اين جا. امسال يک کار ساختمانی گرفتم 12 ميليارد تومان که اگر ده درصدش هم تا پايان سال برای من بماند می شود 2/1 ميليارد تومان. نه من به زنم هم گفتم که بچه ها اگر خواستند می روند دنبال تحصيل ولی ما در ايران می مانيم. پرسيدم آيا خودتان را آماده کرده ايد چون ممکن است دخترها تصميم بگيرند در همان جا بمانند. دوستم که خنده اش را خورده بود گفت. يعنی چی بمانند؟ گفتم برادر پس از 6-5 سال اقامت در کشور..... شايد دلشان نخواهد به ايران برگردند و دو باره بروند زير چارقد و چاقچور و گرفتار خواهران زينب و انصار و هزار و يک درد بی درمان ديگر اين جا بشوند. همين چيزهائی که خانمت هم می گويد. دوستم که اندکی نگران به نظر می رسيد گفت غلط می کنند. می روم و با توسری آنها را به ايران بر می گردانم. گفتم رفيق تو در کدام قرن زندگی می کني؟ فکر می کنی آنجا هم ايران است که بروی و با توسری يک زن 24 ساله را به ايران بر گردانی. همان جا ترا دست بسته اگر به زندان نفرستند پست سفارشی ات می کنند ايران. دوستم که حسابی ترس برش داشته بود روکرد به زنش و گفت راستی..... ما اينجاش را فکر نکرده بوديم آ.
به ساعتم نگاه کردم ديدم ديروقت است. با احساس گناه که چرا عيش شان را منقض کرده ام به دوستم گفتم لطفا يک تاکسی تلفنی خبر کن بيايد دنبال من. دوستم که حسابی پريشان شده بود با اندکی تلخی گفت.
- يک کم بشين. خودم می برمت. مشروب خورده ای و اگر بگيرنت.... شلاق اش خريدنی نيست...


   2003.10.16 23:29

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد