www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

ملاى "روشنفكر شهر" و مسئله زنان
سيروس طبرستانی

يادداشت هائى از سر بى حوصلگى6


دوست عزيزم:
با سلام درود برتو
قبل از اين كه بپردازم به يادداشتى كه مى خواهم برايت بفرستم ازت ممنون وسپاسگزارم كه نقد خانم رويا ساهر را در باره اين يادداشتها براى من فرستاده اى كه اگر نظرى دارم بنويسم. من دوست عزيزم به جد با نقد نويسى بر روى نقد يا حتى پاسخگوئى به نقد مخالفم. يعنى معتقدم كه ما بايد يك بار و براى هميشه تكليفمان را حداقل با خودمان روشن كنيم. آيا به آزادى بى قيد و شرط ديگران- به ويژه كسانى كه به ما و كارهاى ما انتقاد دارند- معتقد هستيم يا نه؟ اگر نيستيم كه پس دست از ادا و اطوار بر داريم ( يعنى ژست دموكراتيك و مدرن و متجدد ديگر نگيريم) و اگر هستيم كه هر كس و در اين مورد خاص دوست محترم ناديده ام خانم ساهر از هفتاد دولت و ملت آزادى مطلق دارد كه هر چه دوست دارد، در مورد يادداشت هاى من بنويسد. اين را هم بگويم و بگذرم كه ما هنوز انگار درك نكرده ايم كه احترام به عقايد كسانى كه مثل خود ما فكر مى كنند، شق القمر نيست. همة ديكتاتور ها هم اين گونه اند. باري، من البته كه نقدها را مى خوانمشان و از راهنمائى ها استفاده خواهم كرد و خوانندگان هم، مى خوانند و نكات درست را از نادرست ( اگرچنين باشد) جدا خواهند كرد. با اين حساب، چه نيازى به پاسخ گوئى من! پس همين جا اجازه بده كه از رويا خانم ساهر عزيزم هم تشكر بكنم كه زحمت كشيدند و بر من و بر كارهاى من منت گذاشتند و اين نقد را نوشتند. دست شان را به نشانه احترام و سپاس مى بوسم و اميدوارم كه همين محبت را از من و كارهاى ديگر من دريغ نكنند. نقد نوشتن بر كار كسى به گمان من، بهترين شكل نشان دادن احترام به آن كارو به آن كس است. پس رويا خانم گرامي، باز هم ممنون. از تو هم به جد ممنون و سپاسگزارم كه اين نقد را در دسترس ديگران گذاشته اى. تو هم لطفا، منبعد ، در كنار محبت هاى ديگرت، اين طورى هم به من محبت بكن.
**
و اما از يادداشت هاى از سر بى حوصلگى خودم، در هر سفرى كه به ايران مى روم ? از جمله اين دفعه ? وضعى پيش مى آيد كه بايد به مجلس ختم بروم. اگر چه اين جور مجالس را دوست ندارم ولى خودت بهتر مى داني، يك سرى رسوم دست و پاگير اجتماعى هست كه به آسانى نمى شود از دست شان گريخت. عمده ترين دليلى كه از مجلس ختم خوشم نمى آيد اين است كه اغلب شركت كنندگان فكر مى كنند براى سوگوارى در مرگ يك جانى بالفطره ، يك بچه دزد و يا نمى دانم چى به مسجد آمده اند. در اين مجالس معمولا گذشته از نوحه خوان و ملا كه از تو مى خواهند براى آمرزش روح مرحوم يا مرحومه صلوات بفرستى و يا براى اين كه خداوند تبارك و تعالى از ?تقصيرات? آن مرحوم يا مرحومه بگذرد فاتحه بخواني، دو سه نفر ديگرى هم كارشان فقط اين است كه هر دو سه دقيقه با صداى نكره شان تو را باهمان استدلال به فاتحه خوانى يا صلوات فرستادن دعوت كنند. مگر اين دنيا حساب و كتاب ندارد كه اين همه جانى و تقصير كار در آن جمع شده اند؟ حالا وضع مرا مجسم كن كه تازه فاتحه هم بلد نيستم ولى در طول نيم ساعت يا بيشتر يا كمتر كه در مجلس مى نشينم بارها و بارها بايد آن چه كه بلد نيستم، را بخوانم. حالا زير لب چه مى خوانم بماند. البته اين جاهم ازخوردن غفلت نكن. حتما خبر دارى كه نو آورى ايرانى ها در مسائل مربوط به شكم به راستى بى نظير است. لابد ديده اى يا خبر دارى كه هسته خرماى مضافتى بم را بدون اين كه خرما را پاره كنند، در مى آورند و به جايش مغز گردو يا بادام مى چپانند و به خصوص در مجالس ختم، به وفور مى بلعند. من كه اصولا آدم كنجكاو وفضولى هستم نمى فهميدم چگونه مى توان بدون پاره كردن خرما هسته اش را در آورد. تا اين كه چند سال پيش مادر خودم مرد و اين راز هم براى من افشاء شد. آن روز ديدم كه برادرم كه مسئول كارها بود با يك دوجين خودكار بيك سر رسيد. به اصطلاح توئى آن را درآوردند و ماتحت خودكار بيك را به ماتحت خرما ها دانه به دانه فرو كردند و به اين ترتيب، هسته خرما شسته و رفته از طرف ديگر آمد بيرون . چندساعتى كار چند نفر صرف اين جايگزينى هسته خرما با مغز گردو يا بادام شد. اگر بخواهى براى اين خرماها هزينه حساب شده را حساب بكنى دانه اى چند در مى آيد نمى دانم. از آن گذشته، نمى دانم چرا خرما و مغز گردو يا بادام را جداگانه به مدعوين تعارف نمى كنند كه هركس خواست اين دو را در دهان خودش مخلوط كند. البته يادم نيست كسانى كه اين كاررا مى كردند دستكش هم به دست داشتند يا نه ولى دو سه تا دانه اى كه خودم در طول مراسم ختم مادرم بلعيدم بوى دست آن زحمت كشان را نمى داد. ولى باور كن،گاهى اوقات اين خرما ها بوى دست آدميزاد مى دهد!
بارى داشتم مى گفتم كه در سفر اخير هم پيش آمد كه به مجلس ختمى بروم. مادر يكى از دوستانم مرحوم شده بود و بايد مى رفتم. چون بهرحال دوستى گفتند، رفيقى گفتند. خيلى سعى كردم نروم ولى نشد. بارى همان طور كه در مجلس ختم نشسته بودم آقائى كه از اعاظم شهر بود به من گفت فلانى آقائى كه قراراست مجلس ختم امروز را بر چيند ? حداقل در شهرما اين كار رايک ملا پس از منبرى كه مى رود، مى كند- يكى از روحانيون روشنفكر ماست. خيلى كتاب خوانده و با سواد و فهميده است و من مطئنم كه وعظ ايشان بسيار آموزنده خواهد بود. من هم كه ملا را نمى شناختم و تازه با آن شهر هم آشنا نبودم دليلى نداشت اظهار نظر بكنم. فقط گفتم حتما همين طور است كه شما مى فرمائيد.
تا وقت منبر رفتن ملا برسد خدا مى داند چند بار صلوات فرستاديم و فاتحه خوانديم ? د ر واقع ديگران خواندند، من اگر چه صلوات مى فرستادم ولى فاتحه بلد نبودم. آقائى با صدائى نكره آمد و قران خواند و سرآخر رسيديم به ملاى روشنفكرشهر. سرت را با جزئيات حرفهايش درد نمى آورم. تو هر معيارى كه بكار بگيرى پرت و پلاى خالص بود يعنى هيچ روال منطقى نداشت. يك لحظه به شام مى رفت و چون ختم مادر دوستم بود- مى كوشيد گريه مردم را با آن چه در باره زينب مى گويد، در بياورد. لحظه اى ديگر داشت از غريبى دو طفلان مسلم مى گفت . بعد به واقع گريز مى زد به صحراى كربلا. اين جا بود كه من ديگر داشت گريه ام مى گرفت. پيش خودم گفتم مرد حسابى اگر امام حسين با 72 تن از ياران اش در كربلا ? غريب? بود و تو و امثال تو هزار و پانصد است كه داريد گريه خلق خدا را با غريبى حسين در مى آوريد پس من چى ام؟ اگر سرتاسر اروپا را بگردى من 5 تا فاميل هم ندارم. يك دختر عمو دارم كه در اردوگاه پناهندگان دريكى از اين كشورهاى شمال اروپا زندگى مى كند. همين، فاتحه. تازه، مگر من تنها اين جورى ام.
و اما جالب ترين بخش وعظ اين ملاى روشنفكر اين بود كه سرآخر رسيد به اهميت مادر والبته كه يك بار ديگر يادآورى كرد كه بهشت زير پاى مادران است و من پيش خودم گفتم البته اگرهمان مادرها كه بهشت زير پايشان است، در اين دنياى فانى وقتى مى آيند بيرون، اندكى از موى سرشان بيرون باشد ما اگر به صورت شان اسيد نپاشيم، حتما دستگيرشان مى كنيم. خلاصه رسيد به يكى از جنگ ها كه به گفتة ايشان حضرت على با امام حسن در آن شركت داشته اند ? البته مى دانى كه من اطلاعات تاريخى ام ?به خصوص در اين باره- معادل صفر است اگر از آن كمتر نباشد. نتيجتا از صحت و سقم اين روايت بى اطلاع ام. ولى به گفته آن جناب، انگار كه امام حسن به شكل هاى مختلف سعى مى كرد از جنگ در برود و حضرت على كه اندكى عصبانى شده بود به اعتراض به او گفت كه پسر، برادرت حسين كه در جنگ ها اين همه شجاعت دارد از من تاثير گرفته است ولى تو كه اين قدر بزدل و ترسوئي، حتما از مادرت تاثير پذيرفته اى ( به جان دوست دروغ نمى گويم اين عبارت، عين حرفهاى آن ملاى روشنفكر است). وآن وقت همان طور كه هميشه طلبكارانه با مردم حرف مى زنند، ملاى روشنفكر شهر گفت وقتى حضرت على از تاثير مادر بر روى فرزند حرف مى زند، آن وقت تو چه كاره اى كه اين تاثير پذيرى را قبول ندارى! و بعد جلسه با فاتحه اى ديگر و چند صلوات بيشتر تمام شد. بى اختيار به ياد مادر خودم افتادم كه بهشت زير پايش نبود ولى صدايش بوى بهشت مى داد و در شجاعت و نترسى- حداقل در دور وبر ما- به راستى مانند نداشت. هرچه پدرم از همه چيزمى ترسيد، مادرم شيرزن بود. با اين همه من كه به مادرم نزديكتر بودم تا به پدرم، نمى دانم چرا اين قدر از همه چيز مى ترسم!
و اين نكته آخر را هم بگويم و اين يادداشت را تمام كنم.
فكرمى كنم در ولايت تو، هم همين طورى باشد. ولى وقتى در انگليس كسى مى ميرد و تو به كليسا مى روي، كشيش و ديگران دست آوردهاى زندگى آن كه مرده است را گرامى مى دارند. موزيك مورد علاقه اش را مى نوازند و هر كس از آشنايان كه سخنى بگويد ازخاطرات خويش سخن مى گويد و اصلا صحبتى از مردن يك جانى بالفطره نيست كه محتاج طلب آمرزش همگانى باشد. خودت هم مى دانى كه اينها هم به بهشت و جهنم وحتى زندگى پس از مرگ هم باور دارند ولى همين نكته وقتى به ايران مى رسد، كل قضيه به صورت ديگرى در مى آيد. من فكر مى كنم يكى از دلايلش شايد اين است كه اگر چه بعضى هامان پسامدرنيسم را هم كهنه كرده ايم ولى در مقوله برخورد به انسان، ما هنوز هم عصر وهم زمانة يعقوب ليث و احتمالا سلطان محمود عزنوى هستيم. و به همين دليل است كه اين طلب آمرزش همگانى اين همه لازم و ضرورى مى شود.
تو چى فكر مى كني؟



   2003.10.11 03:02

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد