|
نوشته’ زير خلاصه اى است بسيار كوتاه و تنها به اشاره از يكى از آثار نويسنده در باره’ حافظ كه حاصل پژوهش و تعمق در آثار و احوال حافظ است. نويسنده اميد وار است كه آن را براى چاپ در سال نو آماده كند.
در طول تقريبا صد سالى كه از آغاز بررسى هاى علمى در مورد حافظ مى گذرد چهره اى از حافظ ترسيم شده است كه چندان برابر اين چهره در زمان خود او نيست. براى مثال حافظ در زمان خود با عرفان شناخته نمى شد و كسى او را عارف نمى دانست.هم در مقدمه’ كهن ديوان و هم در مقدمه’ نسخه’ نخجوانى كه به دلائل گوناگون يكى از كهنه ترين دستنويس ها است، حافظ را دانشمند و نه عارف شمرده اند. هيچ يك از همزمانان او هم حافظ را عارف نخوانده و از عرفان او سخن نگفته است. برخى از همزمانا ن ديندار حافظ هم از او سخت بد گوئى كرده اند و اين نشان مى دهد كه سخنان حافظ عارفانه نيست وگرنه مورد اعتراض مذهبيان قرار نمى گرفت. چنان كه خواهيم ديد حافظ رند بوده و طبعا نبايستى اهل دين او را باور داشته باشند.او هرگز خود را عارف نمى دانسته و تنها در جائى كه ناگزير شده است با اگر و اما از دانش خود سخن گفته است. پس از حافظ هم هيچ عارفى او را به مكتب مشخص و شناخته شده اى منتسب نكرده است.
اين كار يعنى عارف كردن حافظ به دست دشمنان او يعنى صوفيان ، آن هم پس از مرگ او و بويژه به دست كسانى صورت گرفته است كه از شيراز دور بوده، حافظ را از دور مى شناخته و با فرهنگ شيراز در زمان حافظ بيگانه بوده اند. به همين دليل هم حس كرده اند كه كوشش در دگرگون كردن چهره’حافظ و نوشتن شرح و تفسير بر ديوان اولازم بوده است تا هم به مقاصد خود برسند و حافظ را همرنگ خود كنند و هم حافظ را به مردمى كه دور از شيراز تنها آوازه و اشعار اورا شنيده بوذند، چنان بشنا سانند كه مورد علاقه’ ايشان بوده است. مقصود آنان به هيچ وجه شناختن حافظ نبوده است، چنان كه حتى امروز هم بخش مهمى از تحقيق ها زائيده’ تعصب و دلبستگى به باورى ويژه است و از آن ديدگاه با حافظ روبرو مى شود.
براستى چگونه مى توان باور كرد كه حافظ همانند صوفيان(نام ديگر براى عارفان) مى انديشيده است، در حالى كه او در همه جا از آنان ، چه آشكار و چه پوشيده نه تنها انتقاد كرده، بلكه بد گفته است. چه تفاوت اساسى ميان شاه نعمت الله ولى ، مولوى و ديگر صوفيان و عارفان هست كه حافظ از آنان انتقاد كرده است؟
همچنين محيط اجتماعى حافظ در شهر شيراز هيچ شباهتى به شهرهاى ديگر ايران ، حتى مثلا اصفهان نداشته است. چنان كه پيش از انقلاب هم همين وضع را ما كه در شيراز مى زيستيم، حس مى كرديم. مردم شيراز و حتى استان فارس از آزاديها و روادارى هائى بهرور بودند، كه در سفر به شهرهاى ديگر آنها را نمى ديديم. در اين باره من از اهالى اصيل و قديمى شيراز نكات فراوان آموخته ام كه بسيارى شايسته’ نوشتن است. در تاريخ هاى اين چند صده’ اخير هم به اين نكات مى توان رسيد.
ياور داشتن شخصيتى مستقل براى حافظ در دوره’ ما بسيار دشوار بوده و زبان حافظ هم بيشتر تفسير و تاويل عرفانى را اجازه مى داده است. در دوره’ما وجود كسى را كه نتوان او را به دين يا عرفان چسباند، آن هم كسى را كه مدعى است قرآن را با چهارده روايت از بر مى خوانده است، غير ممكن شمرده اند. جالب اين است كه هيچ كس از خود نپرسيده است كه مردم شيراز در دوره’ حافظ او را چگونه مى فهميده اند وچرا در شيراز نيازى به اين تفسير ها و شرح ها نبوده است و بيشتر شرح ها و تفسيرها در سرزمين هاى بسيار دور از شيراز نوشته شده است.از اين گذشته در دربار شاهان عياش و شرابخوارى چون شيخ ابو اسحاق، شاه شجاع و شاه منصور كه هر سه، بويژه اين يك، سخت دلبسته’ حافظ بوده اند و حافظ هم آنان را ستوده است و بسيار دلبسته’ اين يك بوده است ، حافظ چگونه مى توانست در جامه’ عارفى ظاهر شود، درحالى كه در تمام شعرهايش خود را بنده’ پير مغان و رندى عالمسوز مى شمرده و از مهمترين شاعران شراب شمرده شده است؟
يكى از ويژگى هاى شاعران شراب ، گذشته از سخن گفتن بسيار از شراب كه در شعر حافظ هم هست، اشاراتى به هفت خط جام است. خاقانى كه از مادر مسيحى بود، صائب، طالب آملي، يغما كه شعرش شباهت فراوان به شعر حافظ دارد، همه از هفت خط جام سخن گفته اند. حافظ نه تنها سخن از خط ساغر گفته، يكى از مهمترين مسائل خط جام را كه فالگيرى با خط جام است( فال گرفتن با آثار شراب بر روى هفت خط جام) و فال قهوه جانشين آن شده است، باز مى گويد.
پير دردى كش ما دوش چه خوش زد فالى از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
حال چگونه شراب در شعر حافظ قابل تاويل به چيزى ديگر است؟
گذشته از همه’ اينها اگر رابطه’ حافظ را با همزمانان او بسنجيم روشن خواهد شد كه چه بستگى نزديكى به عبيد زاكانى داشته است و شايد به همين دليل است كه عده اى از اهل نظر بسيارى از اشاره هاى حافظ را طنز مى گيرند. در بسيارى از موارد اشاراتى را كه ديگران عرفانى مى فهمند، عده اى ديگر رندانه و طنز مى فهمند و رابطه’ رندى با طنز به مراتب بيش از رابطه’ آن با عرفان است و دريغا كه همه’ محققان، آرى همه و همه در فهم معناى رندى خود را حجت شناخته و از واژه نامه هاى فارسى بى نياز دانسته اند. در واژه نامه هاى فارسي، مثلا برهان قاطع، معنى رند، بيد ين و كافر است. در متون قديمى ايرانى هم اگر برابر رند را بيدين يا كافر بگذاريم بهترين پاسخ را مى دهد. عبيد هم خود را رند شمرده و به قول خودش در اسلاميان وفائى نمى ديده و به پير مغان پناه مى برده است. سخنان آشكار تر عبيد، كه به احتمال بسيار دوست حافظ بوده است، كليد بهترى براى فهميدن حافظ است. پير مغان ارتباطى آشكار و ساختارى با عرفان ندارد. صوفيان بسيارى از چيز ها را نداشته اندو تنها به خود بسته اند، چنان كه حافظ و عبيد و يغما مى گويند.
در ديوان حافظ، حتى در كهنه ترين نسخه ها غزلهائى هست كه از حافظ نيست و روشن است كه برخى از آنها را خطاب
به او گفته اند و حافظ غزلى گاه با همان وزن و قافيه در جواب ايشان گفته است. در آن روزگار لازم بوده است كه اشعار
ديگران و پاسخ هاى حافظ در يك جا جمع باشد تا مردم هر دو شعر ( هم از ديگرى و هم پاسخ حافظ) را بخوانند. اين
شعرها اكنون همه از حافظ شمرده مى شود و تقريبا كسى از محققان شناخته و معروف به آنها نپرداخته و نمى پردازد.
نخستين توجه را به اين كار كرد ذبيح بهروز بود و آنگاه اكبر آزاد دنبال كار او را گرفت و به نتايج درخشانى رسيد. متن
شناسى حافظ هنوز داراى اشكالات فراوان حتى در روش است. من كوشيده ام چند غزل از اين نوع( يافته هاى آزاد و بهروز) را نشان دهم. يكى از مهمترين ملاك ها تخلص حافظا است كه در تمام ديوان هم بيش از سه بار نيامده است و مى توان نشان داد كه هر سه مورد جعلى است. .
يكى از مسائلى كه بارها چه به تفصيل و چه كوتاه و با اشاره در مورد حافظ مطرح شده اين است كه او در طول زندگى از مراحل گوناگونى گذشته و مثلا در دوره اى از زندگى مذهبي، در زمانى صوفى و سرانجام عارف بوده است. اما اين كار نه از روى تحقيق واقعى بلكه تنها از روى حدس و گمان صورت گرفته و اگر شاهدى براى اين طرز استدلال داده شده بيشتر انتخابى و بر اساس تنها چند بيت بوده است، در حالى كه گاه حتى انتخاب از ميان اشعارى صورت گرفته است كه مى توان ثابت كرد كه از حافظ نيست. فرض وجود حافظ عارف بر تمام اين استدلال ها حاكم است.
ميتوان ثابت كرد كه حافظ تقريبا چهل و پنج سال شعر گفته است. كهن ترين غزل او در ستايش شاه شيخ ابواسحاق و به مناسبت جلوس او است كه عبيد هم به همان مناسبت و تقريبا با همان مضامين قصيده اى دارد. اين هردو شعر در سال 742 هجرى گفته شده كه در آن سال آغاز بهار برابر پايان ماه روزه بوده است:
حافظ منشين بى مى و معشوق زمانى كايام گل و ياسمن و عيد صيام است
اين مضمون را عبيد هم در قصيده’ خود گفته است.
اين كهنترين شعر در ديوان حافظ است. در اين سال حافظ چند سال داشت؟ آيا كمتر از ييست و دو سال؟ تقريبا غير ممكن است. بنا بر اين حافظ در حدود 720 هجرى زاده شده است. از سوى ديگر حافظ در سال 792 و به مناسبت پيروزى شاه منصور مظفرى بر سپاه تيمور غزل بسيار زيبا و شادى گفته است كه در آن هيچ نشانه اى از ناراحتى يا بيمارى و حتى روحيه’ خسته و افسرده اى نيست. بسيار دور مى نمايد كه او در اين سال در گذشته باشد. در عين حال حافظ از ميان شاهان بيشترين شعر هاى خود را هم براى همين شاه منصور گفته است كه دوره’ پادشاهيش كوتاه تر از همه بوده است. دولتشاه سمرقندى هم سال مرگ حافظ را 795 داده است كه به نظر درست مى نمايد، زيرا شاه منصور هم در همين سال كشته شد.
به اين ترتيب گمان مى كنيم كه حافظ در حدود پنجاه وسه سال، شاعرى معروف بوده است.
از آنجا كه حافظ بر خلاف صوفيان و عارفان شاعرى اجتماعى بوده ، نسبت به تمام حوادث زمان خود عكس العمل نشان داده و اشعارش را با اطلاعات تاريخى همراه كرده است. مى توان با نشانه هاى تقويمى كه در برخى از اشعار او هست آنها را هم تاريخگذارى كرد .به اين ترتيب نزديك به صد غزل مى توان به دست آورد كه از حدود بيست و دو سالگى حافظ(742) تا پايان عمر او (795؟) سروده شده و بايد نشان دهنده’ طرز فكر حافظ و تحول آن در طول زندگى او باشد. در هيچيك از اين شعرها او را فردى مذهبى و اهل زهد(چنان كه گفته اند) نمى يابيم.
گذشته از اين كه حافظ بيش از همه همانند عبيد است و از او تاثير پذيرفته ( عبيد بيست سالى بزرگتر از حافظ بوده است)، در عده اى از شعرهاى او، از جمله در ساقينامه اش، هم افكارى همانند افكار خيام ديده مى شود و اين هيچ مناسبتى باعرفان و مذهب ندارد. عده اى از اشعار او هم تنها عاشقانه است و با هيچ نوع چسبى ،حتى چسب هرمنوتيكي، به عرفان نمى چسبد.
يكى از مسائل اساسى در بررسى شعر حافظ تاويل آن است. اگر چه امروز تاويل نوين راههائى را پيش پاى ما مى گذارد، اما اين هم روشن است كه اين تاويل در مورد متن هاى عرفانى ما كه شعر حافظ را هم چنان مى پندارند، گويا وصادق نيست زيرا متن هاى عرفانى ما براى تاويل داراى ضوابطى هستند كه در برخى ازآثار عرفاني، مثل گلشن راز شبسترى دقيقا توضيح داده شده است. عارفانى مانند شبسترى به اين ضوابط آشنا بوده اند. اكنون اگر شعر حافظ به طريق عرفانى قابل تاويل باشد، بايد با ضوابطى كار كرد كه او هم با آنها كار كرده وگرنه نمى توان انتظار معجزه از كليدى داشت كه براى اين قفل ساخته نشده است.
مردم ايران از حافظ چه مى فهمند و او را چگونه انسانى مى شمارند؟ اين مردم،هنگامى كه از حافظ فال ميگيرند به هيچ وجه اورا عارف تصور نمى كنند، گر چه زبان غيبش مى شمارند. مردم در واقع او را رازدان مى دانند و مى خواهند كه رازهاى پوشيده بر آنان را برايشان بگشايد:
اى حافظ شيرازي، بر من نظر اندازى
من طالب يك فالم تو كاشف هر رازى
مردم غزلى را كه بيايد با زندگى عينى خود و با واقعيات زندگى و نه جنبه هاى روحانى و عرفانى آن تطبيق مى دهند. اين سنتى است كه از زمانى شايد نزديك به زندگى حافظ باقى مانده است. چسباندن حافظ به عرفان كار دانشمندان دور از او است و نه مردمى كه بر حسب سنت و تاريخ با حافظ زيسته اند.
با دقت بيشتر در شعر حافظ مى توان در يافت كه حافظ در شعر خويش بالا ترين ارزش را به انسان مى دهد و زيباترين شعرهايش را براى انسان مى گويد و حتى بر انسان توكل مى كند. زيباى او، پير مغان او، مهربان او و معشوق او نوع انسان است كه هم ناديده را مى بيند و هم ننوشته را مى خواند.ملك در سجده’ آدم زمين بوس او را نيت كرده است زيرا در ذات انسان چيزى يافته است كه بالا تر از حد انسانى(حيوان ناطق) است. انسان براى حافظ حيوان ناطق نيست بلكه كسى است كه حافظ هوا خواه او است ومى داند كه ميداند.
از حافظ در حدود 450 غزل مانده، يكى دو ساقى نامه و چند قصيده كه در برخى از آن ها هم ترديد داريم كه از او باشد، اما همين تعداد راهم در طول مدت 53 سال تا حد اكثر 55 سال سروده است، يعنى سالى حد اكثر هشت شعر. چنين انسان كم سخنى تنها مى توانست هنگامى به سخن گفتن انگيخته شود كه پيشامدى اجتماعى يا موضوعى مهم مطرح بود. او عارفى وظيفه دار براى ترويج عرفان نبوده است وگرنه اين همه نادره گوى نمى شد. در شعرى چون ساقى نامه او نشان مى دهد كه شاعر شراب است ونه عارف. در رباعى ها گاه به خيام شباهت دارد و چنين كسى نمى توانست عارف باشد.
در شعر حافظ اعتراض به همه’ جوانب زندگى و حتى هستى ديده مى شود. در ساقى نامه او مى خواهد مى بنوشد و شير گير بر فلك رود و دام اين گرگ پير را بر هم زند. كدام عارفى است كه چنين باشد؟ در غزل ها اين تنها پير مغان است كه راه درست را مى نمايد و اندرز درست مى دهد وگرنه راه هاى ديگر همه راهى به دهى است. يعنى حافظ هيچ عارف، عاقل و دانشمندى نمى شناسد كه سخنش ارزش شنيدن و نقل كردن داشته باشد كه هيچ ، بر همه’ صاحب سخنان هم مى تازد و حاصل كارشان را افسون وافسانه مى شمارد، چگونه مى توان باور داشت كه چنين انسان معترض و سركشى عارف بوده باشد؟
چنان كه گفته شد حافظ انسانى انسان مدار وگرچه خداشناس است. او ناگزير در الگوى فرهنگى ايران در صده’ هشتم هجرى زندگى كرده است، اما تربيت ويژه’ اواست كه او را از صوفى ،عارف ، زاهد، شيخ، مفتى و محتسب دور كرده و تبديل به انسانى يگانه كرده است كه يافتنش بس دشوار است. حافظ را بايد شناخت.
وجود ما معمائى است حافظ كه تحقيقش فسون است فسانه
|