www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

امام زاده حشری
سيروس طبرستانی


يادداشت هائى از سر بى حوصلگى: 5


دوست گرامى و ارجمندم:
از بابت پيام هاى كوتاهى كه مى فرستى ممنونم. تو اين قدر به خاطر اين يادداشت ها دوستى و محبت نثار من مى كنى كه من دلم نمى آيد اين يادداشت ها را تمام كنم. پس همان طور كه برايت نوشتم مسئوليت جواب گوئى به اعتراض خوانندگان تار نما با تست. راستى چقدر خوب مى شد اگرديگر آدم ها، مثل تو بخشنده و گشاده دست مى بودند! به هر حال سپاس گزارم، درود برتو.
نمى دانم برايت نوشتم يا نه كه من در يك روستا به دنيا آمدم. روستائى بسيار زيبا و خوش آب و هوا در مسير جاده تهران به شمال. نه اين كه عيبى داشته باشد ولى يك روستائى زاده نيستم. اگر شمال ايران را بشناسى مى دانى كه در آن منطقه هوا در تابستان به واقع غير قابل تحمل مى شود و به همين دليل ? آن سالها كه كولر ووسايل خنك كننده نبود- اغلب كسانى كه دست شان به دهن شان مى رسيد ييلاق قشلاق مى كردند. يعنى سالى 9 ماه در شهرها زندگى مى كردند و سه ماه تابستان به ييلاق مى رفتند. البته در سالهاى اخير با آمدن كولر ووسايل خنك كنندة و فكر مى كنم تغيير در مناسبات و ساختار اقتصاد، ديگر اين نقل و انتقال فصلى اندكى كاهش يافته است ولى هم چنان هست. برخلاف گذشته ممكن است براى سه ماه به ييلاق نروند ولى آخر هفته ها مى روند و به قول خودشان هوائى مى خورند و خستگى در مى كنند.
لابد خبر دارى كه يكى از ويژگى هاى اين روستاها، زيادى امام زاده در آنها ست. البته حالا سرت را دردنمى آورم كه قرارا در حملة اسلام به ايران اعراب پاى شان به اين منطقه نرسيده بود. چون اين منطقه تقريباتماما كوهستانى است و حتى تا 40 يا 50 سال پيش راه هم نداشت. با اين سابقه، من هيچگاه نفهميدم كه اين همه امام زاده از كجا آمده است؟ بارى در روستاى محل تولد من هم كه در سالهاى كودكى ام شايد 100 خانوار هم در تابستان جمعيت نداشت-حال بقيه سال بماند- سه تا امام زاده بود بغل هم. شايد باورت نشود ولى دو تا از اين امام زاده ها با هم برادر بودند و آن سومى هم قرارا مقبره كسى بود كه به واقع نوكرى اين دو برادر امام زاده را مى كرد. باورت نمى شود كه بومى ها و حتى ساكنان موقت شهرى در بارة معجزات اين دو برادر و حتى نوكرآنها چه داستان ها مى گفتند و هنوز مى گويند.
حرمت آقا به حدى بود كه بعضى از خانواده هاى شهرنشين كه مثلا خانمهاى شان بى حجاب بودند يا خودشان دوست داشتند گاه و بى گاه لبى تر بكنند به اين روستا نمى آمدند و مى رفتند به روستاهاى مجاور كه تعداد شان هم كم نيست. چون به واقع از خشم و غضب آقا مى ترسيدند. حتى پدر خود من با اين كه در اين روستا قطعه زمينى داشت ولى هيچ گاه در آن جا خانه نساخت چون مى ترسيد كه در خانه اى كه مى سازد دوستانش مشروب بخورند و عذاب آقا دامن گير پدر و خانواده اش بشود. لابد در نظر دارى كه من دارم از زمان شاه حرف مى زنم و اين نكته را هم بگويم كه پدرم به غير از اين مورد به ظاهر هيچ گونه تظاهرات مذهبى نداشت و دانشگاه ديده و درس خوانده بود و حتى در فرانسه هم دوره اى گذارنده بود. اين ها را مى نويسم تا اندكى ترا در جريان شيوة انديشيدن مردم اين خطه قرار بدهم كه فكر نكنى خرافات مذهبى تنها موقعى به ايران آمد كه ماموت هاى كنونى به قدرت رسيدند. اگر چه درست است كه با آمدن اين ها خرافات مذهبى به صورت ايدئولوژى رسمى در آمده و حتى تا حدودى تشديد شده ولى به واقع مى خواهم اين نكته را بگويم كه به قول معروف، كرم از خود درخت است. يعنى گستردگى همين خرافات بود كه زمينه ساز قدرت گرفتن اين ماموت ها شد. البته كه خيلى از اين خرافاتى ها كراوات هم مى زدند و مينى ژوپ هم مى پوشيدند.
تا اين جا را داشته باش تا برسم به اصل مطلب. تابستان كه در ايران بودم هوس كردم سرى به اين روستا بزنم . هم خاطره اى زنده كنم از آن گذشته هاى دور و هم دو سه تا از فاميل ها دور ونزديك را ببينم.
وقتى به روستا رسيدم ديدم اى دل غافل اصلا به آن چه كه در خاطره داشتم شباهتى نداشت. اغلب باغهائى كه بود و مادر كودكى و نوجوانى از آنها خيار مى دزديديم همه از بين رفته و به قول محلى ها، در آنها ويلا سازى شده بود. از همه مهم تر اثرى از سه تا امام زاده صاحب معجزه و كرامت هم نبود به جايش گنبدى ساخته بودند شبيه مسجد معروف اورشليم كه هنوز نيمه تمام بود. در حول حوش اين گنبد ناتمام هم تا دلت بخواهد براى زوار اطاقك و خانه ساخته بودند كه آنها هم هنوزتمام نشده بودند. از يكى از محلى ها جريان را پرسيدم. در حالى كه در ذهن اش ترديدى نداشت كه من ديگر زبان محلى را نمى فهمم با فارسى شكسته بسته گفت برادر شما كه درس خواند ه ايد بايد بهتر از ما بفهميد. ما با اين كار براى ساكنان بومى داريم امكانات اقتصادى تهيه مى كنيم . وقتى قيافه خنده دار و اندكى تعجب زده مرا ديد گفت دولت براى گسترش صنعت گردشگرى ( توريسم) كمك مالى مى كند و شوراى ده هم از طريق نماينده منطقه در مجلس دست به دامان دولت شد. آنها هم موافقت كردند. اگرچه هم چنان گيج بودم و داشتم خاطرات كودكى ام را ورق مى زدم پرسيدم اين كار چه قدر هزينه برداشت كه مخاطبم گفت تا الان نزديك به 120 ميليون تومان هزينه كرده ايم ولى همة پول را از دولت نگرفته ايم و قبل از اين كه من چيزى بگويم خودش ادامه داد كه شماها همين كه دو سه كلاس درس مى خوانيد خودتان را گم مى كنيد. ولى همة ايرانى ها كه مثل شما نيستند. 60 ميليون تومانش از سوى يك ايرانى مقيم امريكا پرداخت شده است. با اندكى شوخى گفتم دارى مرا دست مى اندازي؟ قيافه اش در هم رفت و گفت. به همين امام زاده قسم راست مى گويم. يك خانم ايرانى كه با شوهرش در يكى از بيمارستان هاى نيويورك جراح هستند چون بچه دار نمى شدند نذر آقا كردند كه اگر بچه دار بشوند اين پول را بپردازند. يك سال پيش هم آقا معجزه كرد و خانم دكتر دو قلو زائيد.
چند تائى دوروبرمان جمع شده بودند و من ترسيدم چيزى بگويم . ولى حدس مى زنم لقاح مصنوعى نتيجه داده باشد ولى اين دوستان و شايد خود همان خانم در نيويورك آن را به حساب امام زاده گذاشته اند. در همين موقع آقائى كه من نمى شناختم د رحالى كه در زير لب چيزهائى مى گفت به طرف گنبد ناتمام رفت. اندكى كه از مافاصله گرفت اين آشناى من به آهستگى كه من به زحمت مى شنيدم، گفت. راستى اين آقا كه رد شد اصلا اهل اين منطقه نيست. ولى او هم نذر كرده بود كه اگر بچه دار بشود، به اين برنامه كمك كند. چون نذرش بر آورده شد 5 ميليون تومان كمك كرد. و ادامه داد كه اين آقا آن قدر به امام زاده اعتقاد پيدا كرده و مريد شده كه حتى آمده و 12 ماه سال در اين روستا زندگى مى كند كه در كنار امام زاده باشد. ديگر چيزى نگفتم. با خودم داشتم فكر مى كردم كه ما همه جور امام زاده در اين آباد شدة ايران ديده بوديم ولى اين جورش كه يارو راه بيافتد و انگار كار و زندگى ندارد غير از اين كه زن هاى مردم را يكى پس از ديگرى آبستن كند. و اين قدر حشرى باشد، نديده بوديم!
آن شب در خانه اى در نزديك گنبد امام زاده به شام مهمان بودم كه چند تنى از محلى ها هم بودند. اولا تا نصفه هاى شب از يك روستاى مجاور صداى شيپور و دهل و تعزيه مى آمد و وقتى من به طعنه گفتم مگر الان ماه محرم است! يكى از محلى ها به اعتراض گفت يعنى شما مى گوئيد در ديگر ايام سال نمى توانيم براى شهداى كربلا عزادارى كنيم! از جواب گذشتم و فقط گفتم آخر اين وقت شب! گفت شوراى اين دو روستا باهم توافق كرده اند. يك شب آنها تعزيه دارند و يك شب ما. جاى شما خالى ديشب ما تعزيه دو طفلان مسلم گرفته بوديم.
ديگر چيزى نگفته، بقيه حرفهايم را خوردم. جايت خالى خانه ميزبان من بالكون با صفائى داشت كه مشرف بود به حياط امام زاده. من در عالم هپروت خودم غرق يادگارهاى كم رنگ كودكى و نوجوانى كه از آنها رفته رفته كمتر و كمتر در ذهنم باقى مانده است بودم. در واقع غرق خودم و صداى تعزيه بودم كه هم چنان از ده مجاور مى آمد. و همين جور گيج و منگ داشتم به چراغ هاى روستاى مجاور نگاه مى كردم كه صاحب خانه گيلاس ويسكى را به دستم داد. درحاليكه گيلاس خودش را سر مى كشيد گفت. مى خورم به سلامتى تو كه امشب لطف كردى و صفا آوردى?.
بى اختياربه يادپدرم افتادم و اين كه چرا هيچ وقت در اين روستا خانه يا به قول امروزى ها براى خودش ويلا نساخت!
حالا كه دارم از امام زاده برايت مى نويسم پس از يك امام زاده ديگر برايت بگويم.
از تهران كه به شمال مى روى چند كيلومتر مانده به اين روستا، امام زاده اى بود لب رودخانه هراز كه اصل و نسب اش- اگر اصل و نسبى داشت- به يادم نمانده است ولى محلى ها به آن مى گفتند امام زاده فش نك. گنبد محقرى داشت وتا آنجا كه به يادم مانده متولى هم نداشت. به واقع يك بناى قديمى بود كه داشت رفته رفته خراب مى شد. چند سال پيشتر كه به ايران رفته بودم با دوستى كه مرا به شمال مى برد در همان نقطه توقف كرد و خواست اندكى هوا بخوريم. من در روياهاى در بيدارى خودم بودو خودم را مى ديدم كه 45 سال جوان تر شده ام كه دوستم پرسيد. به نظرت چيزى تغيير نكرده است؟ نگاه كردم و ديدم كنار جاده امام زاده اى است كه گنبد وبارگاه نو سازى دارد و به يادم آمد كه در آن گذشته هاى دور چنين امام زاده اى اين جا نبود با اين همه بااحتياط گفتم. اين امام زاده به نظرم جديد است. قبل از آن كه حرفم را ادامه بدهم دوستم پرسيد لب رودخانه را هم نگاه كن. بى اختيار آهى كشيده و گفتم بيچاره امام زاده فش نك! چى شد؟ خراب شد يا سيل بردش؟ دوستم گفت. هيچ كدام. اين حضرات امام زاده فش نك را آورده اند سر جاده. اين كه مى بينى همان امام زاده فش نك است! با تعجب گفتم.ول كن بابا دارى مرا دست مى اندازى. دوستم با خنده و اندكى تمسخر گفت به همين امام زاده فش نك قسم كه ترا دست نمى اندازم. البته الان اسم اش يك چيز ديگر است و كلى هم برايش اصل و نسب تراشيده اند. چيزى نداشتم بگويم.
ولى در سفر اخير هم با همان دوست داشتيم مى رفتيم به شمال. از همان نقطه گذشتيم. اثرى از امام زاده و حجره هاى دور وبرش نبود فقط تابلوئى گوشه خيابان مانده بود كه رويش نوشته بودند امام زاده ?. از دوستم خواستم اتوموبيل را متوقف كند. و با حيرت پرسيدم فلانى اين امام زاده چى شد؟ دوستم گفت. چه مى خواستى بشود! براى صد ها سال لب رودخانه بود و باقى مانده بود ولى اين حضرات امام زاده را آوردند صد متر بالاتر لب جاده و برايش دفتر و دستك درست كردند. دوسه سال پيش سيل آمد و امام زاده فش نك را با كل مغازه ها و حجره ها با خود برد. امام زاده بايد الان در درياى خزر خوراك ماهى ها شده باشد.
پرسيدم چرا دو باره نساختند؟
گفت. نمى دانم. وقتى برگشتيم تهران برو واز ادارة اوقاف بپرس.

بخش های پيشين اين يادداشت ها را در آرشيو بخوانيد

http://www.roshangari.com/archive/sirous.html








   2003.10.06 22:49

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد