يادداشتهائی از سر بی حوصلگی(3)
*عرق در ايران عزيز اسلامى..
سيروس طبرستانی
لابد خبر داری که من گاه و بيگاه در نشريه های داخلی هم قلم می زنم ولاطائلاتی می نويسم. در اين سفر اخير که در تهران بودم روزی صاحب امتياز يکی از اين نشريه ها تلفن زد و دعوت کرد که روز پبجشنبه ای نهار مهمان اش باشم. پرسيدم چه خبر؟ گفت خبری نيست چند تا از همکاران را دعوت کردم ديدم تو هم تهرانی. پيش خود گفتم تو هم بيائی و با اين دوستان از نزديک آشنا بشوی.
روز موعود به دفتر نشريه رفتم. چند تائی هم آمده بودند اگر چه با نامشان آشنا بودم ولی اولين بار بود که از نزديک با اين همکاران به اصطلاح مطبوعاتی ملاقات می کردم. آن چه برای من جالب بود باور گسترده دوستان به توطئه بود. يعنی غير از من، در اين جمع کسی نبود که در باره توطئه ای سخن نگفته باشد. از توطئه ای که به انقلاب اسلامی منجر شد تا توطئه جنگ و خاتمه جنگ و بعد هم يکی که به گفته خودش با دفتر خامنه ای هم ارتباط داشت می گفت که امريکا و انگليس با هم توافق کرده اند که مسلمانان سنی ابوابجمعی امريکا باشند و شيعيان و از جمله ايران هم در سازمانی که رياست اش با چارلز وليعهد کهن سال انگليس است اداره شوند. و می گفت که دريکی از اين تلويزيون های ماهواره ای خودش ديده است که چارلز سخن رانی کرده و ضمن اعلام وجود چنين سازماني، برای اداره امور کشورهای شيعه نشين از جمله ايران دستور العمل هم صادر کرده است. من البته از کس ديگری اين داستان را نشنيدم با اين که خيلی از آدم هائی که من با آنها برخورد داشتم از اين تلويزيون ها دارند. در انگليس هم تا جائی که خبر دارم از اين حرفها نمی زنند. خنده دارترين بخش صحبت هايش اين بود که می گفت وقتی برای کاری به دفتر خامنه ای رفته بود اين ماجرا را برای رئيس دفتر او تعريف کرد و از او جريان را پرسيده بود که رئيس دفتر هم لبخندی زدو چيزی نگفت. خيلی خويشتن داری کردم و چيزی نگفتم که اين چه حکمت عجيبی است که به صغير و کبير که از اين حرفها نمی زنند رحم نمی کنند ولی اين آقای دکتر که نويسنده هم هست می رود دم لانه زنبور و از اين حرفهای بودار می زند و کسی هم به او نمی گويد بالای چشمت ابروست! باری داشتم به اين دست لاطائلات گوش می دادم که بدون مقدمه دوست صاحب امتياز من به سخن بر آمد که دوستان علت اين که شما را در اين جا جمع کرده ام اين که به شما بگويم که شماره بعدی نشريه که در آمد ديگر می خواهم بساط را جمع کنم. من که از روال کار در ايران خبری نداشتم و طبيعتا عکس العملی هم نشان ندادم ولی ديگران به پرس و جو برآمدند و معلوم شد- آن طوری که دوست صاحب امتياز من می گفت – که در 6 ماه گذشته چند بار به دادگاه ويژه روحانيت ( آره درست می خوانی دادگاهی که محسنی اژه ای رئيس آن است) احضارشد. و بعد ادامه داد که به غير از احضار و معطلی چند ساعته کار ديگری نکرده بودند. فقط گفتند فعلا برو، بعد با شماتماس می گيريم. و افزود دريکی از اين دفعات به رئيس دفتر محسنی اژه ای گفتم – اگر حاجی آقا به نوشته های نشريه ايراد دارند اطلاعيه ای بنويسند من در نشريه چاپ کنم که قرارا رئيس دفتر هم خيلی مودبانه به او گفته بود فضولی موقوف.
وقتی از او پرسيدند که خوب چرا می خواهی نشريه را تعطيل کنی. در پاسخ علاوه بر تنش عصبی ناشی از اين اين احضارهای مکرر بطور سربسته شروع کرد به ناليدن از دست به اصطلاح اصلاح طلبان ووزارت ارشاد. که بر سر راه نشريه هائی که بطور کامل از خودشان نباشند سنگ اندازی می کنند. کاغذ ارزان نمی دهند و يا حتی تازگی ها که وزارت ارشاد بودجه ای برای خريد نشريات ادواری گذاشته – گويا از هر شماره 1000 نسخه می خرند که به نشريه کمک مالی کرده باشند- فقط براساس رابطه و همسان انديشی نشريه می خرند. در نتيجه علاوه بر مشکلات ديگر، از نظر اقتصادی هم ديگر اداره نشريه غير ممکن شده است.
دردسرت ندهم عصر که کارم تمام شد برای اين که در خيابان های شلوغ و بی در و پيکر تهران گم و گور نشوم تلفن زدم تا دوستی بيايد و مرا از دفتر نشريه بردارد. او هم آمد. اول چيزی نگفت. مقداری که راه رفتيم گفت: راستی تو اين جور جمع ها بايد خيلی مواطب باشی. خيلی که نطق نکردي؟ گفتم. نه چطور مگه؟ گفت خيلی از اين دوستان با حضرات سروسری دارند. گفتم لااله الالله. چه گيری افتاديم از دست شماها. اين دوست صاحب امتياز من می گفت که فلان و بهمان وابسته اند و حالا تو می گوئی که خود اين جماعت اين کاره اند! گفت. اگر قبل از رفتن با من تماس می گرفتی من نمی گذاشتم تو اين دعوت را قبول کنی و به اين جور جمع ها بروی. چون راستتش من به خود ميزبان امروز تو مشکوکم. چيزی نمانده بود سرم را بکوبم به شيشه جلوی اتوموبيل وقتی بيچارگی مرا ديد گفت. اين قدر جوش نيار.. اگر از خودشان نبود که به او پروژه های تحقيقاتی آب و نان دار نمی دادند! آيا می دانی که اين پروژه ها را به همه کس نمی دهند؟
گفتم والله، رفيق جان من حتی اسم خودم را هم ديگر نمی دانم و صحبت را عوض کردم. دو روز بعد يکی از رفقای خيلی قديمی به ديدن من آمد. تنها کاری که توانستيم بکنيم اين که برويم و در يک پارک قدم بزنيم. می دانی تهران غير از رستوران برای پر خوری جائی ندارد که بتوانی بروی و مثلا چای و يا قهوه بخوری. آن هم اگر باشد اغلب با شيرينی فروشی قاطی است و تازه بايد بروی و مثل برق چند تاشيرينی تر و خشک را ببلعی و بيائی بيرون. خلاصه وقتی جريان را برای او تعريف کرده و از زمين و زمان ناليدم که همه يک ديگر را متهم می کنند و اظهار فضل کردم که من فکر می کنم اين توطئه دولت باشد تا مردم به هم ديگر اعتماد نکنند و آنها هم بتوانند هر غلطی که دلشان می خواهد انجام بدهند. رفيقم گفت نمی دانم شايد درست بگوئی ولی اگر منهم جای تو بودم دعوت چند روز پيش را قبول نمی کردم چون در اين مملکت گل وبلبل اگر از خودشان نباشی به تو پروژه تحقيقاتی نمی دهند.
چيزی نگفتم فقط نگاه کردم به درخت های خيابان پهلوی سابق که مرا به ياد جوانی هايم می انداخت.
در يکی از يادداشت ها برايت از پرخوری ها نوشته بودم و از بلعيدن، حالا برايت از نوشيدن بگويم. می دانی که ظاهرا در ايران مشروب داشتن و مشروب خوردن و مشروب خريدن و فروختن جرم است که علاوه بر ديگر مجازات ها، شلاق زدن اش قابل خريد هم نيست ( البته می دانی که در اين کشور گل وبلبل همه چيز بستگی دارد که کی را می شناسی!). ولی باور کن من هرگز به ميزانی که در طول سفر به ايران مشروب می خورم، مشروب نمی خورم و هيچ وقت نخورده ام. در انگليس اگر الکلی نباشی مشروب خوردن اولا نامنظم است و ثانيا بهانه می خواهد و از آن گذشته من به ندرت در اين جا در طول روز مشروب خورده ام. ولی درايران عزيز اسلامي، وضع به گونه ای ديگر است. به غير از يکی دو تا فاميل حزب الهی هر جا که رفته ام و هر وقت شب و روز که رفته ام بساط مشروب پهن می کنند. عرق های خانگی که خوردن شان به راستی هم شجاعت می خواهد وهم همت. نمی دانم بو و مزه اش را به چه تعبير کنم. فقط از من قبول کن که به نظر من نوشيدن اش کفاره دارد. ولی خوب، به عوض به نسبت مشروبات وارداتی ارزان تر است. آبجوهای واردائی هم هست که گاه تا 15 درصد الکل دارد و زهر هلال است و بد مزه و تلخ و گس...آنها که وضع مالی شان خوب است ويسکی و جين قاچاق تعارف می کنند و جالب اين که وقتی نمی خوری يا هم پای شان نمی خوری تعجب می کنند. زياد اتفاق می افتد که نه جين شان جين است ونه ويسکی شان ويسکی. نمی دانم چيست. رفته بودم ديدن يکی از بستگان خودم که با عشق و علاقه زياد وسط روز ويسکی آورده بود که نام اش را نشنيده بودم. اولين گيلاس را که سر کشيدم ديدم اين صاحب مرده همه چيز هست غير از ويسکی با منتهای ادب و احترام از نوشيدن بيشتر امتناع کردم. از صاحب خانه اصرار واز من انکار. سر آخر مجبور شدم حقيقت را بگويم که من می ترسم اين مايع را بخورم چون به نظرم ويسکی نمی آيد. رنگ از رخسار ميزبان من – که فکر می کند من يک ويسکی شناس قهاری هستم- پريد. پيش از آن که من چيزی بگويم شروع کرد به شخصی که من نمی شناختم فحش و بد وبيراه گفتن. وقتی تعجب مرا ديد گفت: می دونی هفته پيش اين فلان فلان شده 24 شيشه يک ليتری از اين زهرمار را به جای ويسکی يه من انداخت.
با شيطنت گفتم. خوب مسئله ای نيست. نمی توانی از دست اش شکايت بکني؟ گفت چرا! به شرطی که تو قبول کنی شلاق اش را به کپل تو بزنند.
هفته آخری که در ايران بودم رفته بودم به يکی از ييلاقات اطراف تهران که آب وهوای با صفائی داشت وميهمان يکی از دوستان بودم. داماد او که يک طبيب متخصص و يک حزب الهی تمام عيار است هم بود. تا غروب چای نوشيديم و شربت و دراين فاصله دو سه بار دوستم مرا به گوشه ای کشيد و با حالتی بسيار شرمنده عذر خواهی کردکه اگر اين داماد حزب الهی او نبود صفائی می کرديم و ويسکی می خورديم. دلداريش دادم که من درايران بسيار بيشتر از آن چه که برای سلامت من خوب باشد مشروب می خورم و چه بهتر که اين توفيق اجباری را به فال نيک بگيريم. غروب شد و هوا رو به خنکی گذاشت. اولين نسيم شامگاهی که به صورتم زد حرفهای خودم از يادم رفت. بدون اين که به صاحب خانه چيزی بگويم بدون مقدمه رو کردم به داماد او وگفتم آقای دکتر، من يک شبه مهمانم و صد ساله دعا گو و ازاين فرصت ها کمتر گيرم می آيد. من هوس کرده ام کمی مشروب بخورم ولی اگر شما ناراحت می شويد نمی خورم. نمی دانم رودربايستی گير کرده بود يا غافلگير شد يا چي، ولی با اين همه با صورتی مات در حاليکه تسبيح شاه مقصودی اش را ميان انگشت هايش می چرخان گفت: خواهش می کنم. اختيار داريد ( البته می دانی که ده سال پيش اگر اين کار را می کردم حسابم با کرام الکاتبين بود) صاحب خانه که انگار منتظر همين رخصت بود در يک چشم بهم زدن بساط ويسکی را فراهم کرد. يکی دو گيلاس که نوشيدم انگار اندکی پررو شده بودم ( البته می توانی بگوئی پررو تر) رو کردم به داماد حزب الهی دوستم و گفتم آقای دکتر اگر اجازه می دهيد يک جرعه هم برای شما بريزم . محفل دوستانه وخودمانی است و اين نسيم هم اندکی ويسکی می طلبد. دکتر که دست پاچه شده بود اندکی ناز کرد و گفت ای آقا: من و مشروب!! من هيچ گاه مشروب نخورده ام. ولش نکردم وگفتم، درست ولی هر چيزی به يک بار تجربه کردن می ارزد. عيش ما را تکميل کنيد. اجازه بدهيد برای شما هم بريزيم. دردسرت ندهم با اندکی اصرار رضايت داد که امتحان کند. زير چشمی نگاهش می کردم وقتی گيلاس را سر کشيد هيچ نشانه ای ا ز کسی که برای اولين باز مشروب نوشيده باشد نبود. مچ دست اش را قاپ زدم و گفتم. کون گشاد... تو که مشروب خوری! اين ادا و اصول ديگه چيه در می آري؟
دکتر شروع کرد به خنديدن و يعد يک مرتبه صدای قهمهه همه مهمانان و صاحبخانه بلند شد.