يادداشت هائی از سر بی حوصلگی
سيروس طبرستانی
دوست و هم سخن عزيزم: با سلام پيامت رسيد ممنونم. حرفت درست است که ای کاش در طول سفر اخير يادداشت بر می داشتم. ولی پيش خودمان بماند تو نفس ات از جای گرمی در می آيد. آدم همين که پايش به ايران می رسد، گرفتار « برق گرفتگی» می شود چون هرچه که می بيند برايش حيرت آور است. آن چه راجع به خود من پرسيده بودی را بعد برايت می نويسم ولی راجع به سفر، از کجا برايت بنويسم! اين بار از طريق بحرين به ايران رفته بودم و طبق معمول در فرودگاه منامه بايد 5-6 ساعتی رفع خستگی می کردم. چشمت روز بد نبيند خسته و کوفته نشسته بودم و بی حوصله ديدم از دور 14 زن و دختر دارند به طرف من می آيند. به غير از دستهای دخترکان سرتا پای شان در پارچه سياه پوشيده بود و من در حيرت که اين جماعت چگونه جلوی پايشان را می بينند و به در وديوار نمی خورند! حتی در گرمای 45 درجه ای بحرين، خانمها دست های شان را دردستکش پوشانده بودند. وقتی در نزديک من روی صندلی نشستند و تا جا بجا بشوند اندکی اين پارچه های سياه جا بجا شد ديدم چند تائی شان شلوار جين هم پوشيده بودند! نمی دانم اون زير آيا سرخاب و سفيداب هم زده بودند يا خير! بعد، وقتی موقع سوار شدن هواپيما رسيد، ديدم اين 14 خانم هم به واقع همسفر من اند به سوی تهران. و من نفهميدم که آيا بحرينی اند و برای تعطيلات دارند می روند تهران و يا ايرانی اند و از تعطيلات تابستانی در بحرين به تهران بر می گردند؟
2 بعدازظهر بود که به تهران رسيدم. اين وقت روز و وسط ماه مرداد، که تهران به واقع نماد جهنم است اگر جهنمی باشد! ولی تهران در اين وقت روز بدون ترديد يک جهنم است.
از اخبار ايران چه بنويسم؟ هروقت که به ايران می روم وضعيت غير قابل توصيفی پيدا می کنم. يعني، در حد يک تجربه کاملا شخصی سرحال می شوم ولی در عين حال، از درون بيشتر و بيشتر می پوکم و حتی پيش خودت بماند، دلم می خواهد ايرانی نباشم. من بر خلاف خيلی ها، دارم يواش يواش از آن ور بام می افتم و ديگر اعتقاد ندارم که مشکل اصلی ما حکومت باشد. چون رفتار و کردار مردم هم در همه سطوح عصبانی کننده و عهد دقيانوسی است. حداقل در ميان طبقه متوسط - که دوروبری ها ی مرا در بر می گيرد- چيزهائی می بينی که از دست شان بدت نمی آيد به ترکيه يا تاجيکستان پناهنده بشوی! تقريبا در باره هيچ چيز احساس مسئوليت نمی کنند - از سلامت خودشان بگير تا سلامت عزيزانشان و يا پول و ثروت و ديگران - با ديگران که در وجوه عمده برخوردی طلبکارانه دارند. يعنی انگار ديگران به اين جماعت يک بدهی ابدی و تمام ناشدنی دارند. به خيابان که می روی فقط ماشين پرنده وجود ندارد والی از همه جهت ماشين و موتور سوار است که به قصد زير گرفتن تو می آيد. خط کشی و چراغ قرمز هم مربوط به بربرهای غربی است و استکبار! چراغ قرمز بيشتر حالت پيشنهادی دارد! يعنی پيشنهاد می کند که ممکن است ديگران هم در حرکت باشند. جاده يک طرفه، برای هيچ کس يک طرفه نيست! سابق رانندگان با دنده عقب از جاده يک طرفه عبور می کردند امسال ديدم که به سر عقل آمده و ديگر دنده عقب نمی گيرند بلکه يک راست از جاده يک طرفه می گذرند. يا مثلا اين تکه را در نظر بگير: تازگی ها دولت بستن کمريند ايمنی را در داخل اتوموبيل درشاهراهها اجباری کرده است [ اين خودش يک غلط که چرا فقط در شاهراهها؟] بعد سوار اتوموبيل می شوی فرق نمی کند می خواهد تاکسی باشد يا شخصی به جای بستن کمربند آن را می کشند و نزديک به جائی که بايد به اصطلاح کليک شود با دست شان نگاه می دارند و يک دستی رانندگی می کنند. در برابر اعتراض پخمه ای مثل من که خوب پدرجان اين پدرسگ را بکن اون تو... هم گير پليس نمی افتی و هم اگر رفتی توی کون ماشين جلوئی احتمال اين که بميری کمتر می شود [ و اين هم، آمار جوامع غربی و مثلا انگليس است نه حرف دولت جمهوری اسلامی] و بعد، راننده را می بينی که لبخند مليحی می زند و می گويد: شما مثل اين که نمی توانيد يک دستی رانندگی کنيد؟ و تو حيران می مانی که آيا زمان آن نرسيده که از دست اين جماعت، از کشور « دموکراتيک» افغانستان يا عراق « آزاد شده»- به قول بعضی از علافان حرفه ای خودمان- تقاضای پناهندگی سياسی بکنی!!!
در خصوص جو سياسي، اين بار بر خلاف دفعات گذشته، پهلوی پرستان پرسروصدا تر بودند و حتی پاپيچ آدمی چون من می شدند برای بحث. سعی کردم دم به تله ندهم وحتی يک بار به يکی شان گفتم بدبختی و پرتی توو امثال تو در اين است که حتی منافع طبقاتی خودتان را هم نمی شناسيد. طرف که از چپ های به راه راست هدايت شده بود که به آب و نان چرب و چيلی رسيده است با قيافه ای حق به جانب گفت به حق چيزهای نشنيده! و من ديدم که الان وقت آن است که برای خودم اندکی آرامش بخرم و گفتم: ببين مرد حسابي، اين حضرات که جان مردم را درشيشه کرده اند برای تو و همانندان تو که بد نبودند... اگر در پاريس زندگی می کردی بهترين کاری که گيرت می آمد اين بود که اتوموبيلی بخری و مسافر کشی بکنی يا پيتزا ببری و در خانه مردم برسانی.. اين جا بر گرده مردم سواری و علت سواری گرفتن ات هم اين است که با فلان ملای مسئول در فلان وزرات خانه ساخته ای ورشوه ها را به شيوه ای صددر صد اسلامی بالمناصفه نوش جان می کنيد و حالا نشسته ای و پشت سر هم شعار می دهی... بابا جان بروکنار، بگذار حبس مان را بکشيم... چيکار داری به انقلاب و سياست.... طرف دمش را گذاشت روی کولش و در مدتی که در تهران بودم ديگر به سراغ من نيامد.
و يا از خوردن: باور کن خوردن اين دوستان- طبيعتا آن ها که دارند- حيرت آور است. من بعيد نمی دانم که اگر اين روند ادامه يابد و اگر حرف های همشهری ما آقای داروين هم درست باشد بعيد نيست در آينده در ايران نوزادان ايران همه با دندان به دنيا بيايند! يا آن چه که به اعتقاد من احتمال اش بيشتر است آنکه ژنی که باعث می شود تا ما بعد از مدتی دندان در بيارويم اصلا از کار بيافتد. من روی اين تزها کلی فکر کرده ام. اول اين که ، با اين حجم خوردن دليلی ندارد که نوزاد از هان لحظه تولد نتواند چلوکباب يا حداقل جوجه کباب بخورد. شير بخورد که چی بشود؟ ما که خورديم کجارا گرفتيم؟ و اما شواهد از آن مهم تر، در ميان اغلب اين دوستان الان دندان اصلا هيچ کاربردی ندارد چون برای اکثريت مردم که به راستی صحت دارد که « وقتی که نان نباشد، دندان چه فايده؟» و برای بقيه، که دست شان به دهان شان می رسد، دوستان غذا را به جای جويدن می بلعند- چون درغير اين صورت چگونه می توان کبابی به طول 70 سانتی متر و به قطر 10-12 سانتی متر را در يک رستوران خورد؟ [ فکر می کنی ترا کاشتم! نه به همون حضرت عباس: چلوکبابی البرز خيابان سهروردی که کباب هايش را به طول نوشته است. 50 سانت، 60 سانت، 70 سانت]. وقتی به اين رستوران می روی تازه دو زاری ات می افتد که ای کاش به اين آباد شده نيآمده بودی. به قول زيدي، می دانی که هم چنان « صفويان» برايران حکومت می کنند يعني، در خيلی از جاها هنوز صف هست. حالا می خواهد جلوی فروشگاه تعاونی سپه باشد در پشت حسينيه ارشاد که دو تا صف دارد. صفی از متقاضيان که بروند و خريد کنند. صفی ديگر شامل خريداران وفروشندگان کوپن. خوبی ايران اسلامی اين است که همه مردم را مستقل از سن و جنسيت به کار واداشته است! يعنی تو در اين صف، هم پيرزن می بينی هم پيرمرد و هم نوجوان و خلاصه همه جور آدمی را مشاهده می کنی که دارند از کسب حلال خريد و فروش کوپن روزگار می گذرانند. باری داشت از دستم در می رفت. صاحب اين رستوران در ظرف های يک بار مصرف، غذای اضافه را به مشتری می دهد که به خانه ببرد. ولی در حول و حوش اين رستوران دو تا صف می بينی. صفی از مشتريان که بروند و اين کباب های عجيب و غريب را نوش کنند – باور کن تا به چشم خودت نبينی حرف مرا در ک نخواهی کرد – و صفی ديگر از گرسنگان است که اين جا هم همه جور آدمی در ميان شان هست که از مشتريان سيرشده و در حال ترکيدن که به زحمت می توانند راه بروند غذای اضافه آمده را گدائی می کنند. البته ای کاش فقط، کباب ها به اين اندازه بود! - حالا اين هم پيش خودت بماند، ملتی که به غير از نفت عملا هيچ چيز ندارد و پول نفت را – پس از حيف و ميل هائی که می شود- صرف واردات گوشت و برنج می کند و آن وقت می نشيند در گوشه ای از تهران و دل مريض اش خوش است که در هيچ جای جهان، کبابی به اين طول و تفصيل نيست فخر می فروشد!! آخر آدم از درد سرش را به کدام سنگ بکوبد؟ - ماست موسيرسالاد و سوپ که برای هضم غذا لازم است! از رستوران بگذر برو به خانه ها- باز هم تاکيد می کنم خانه کسانی که دستشان به دهنشان می رسد. به تبعيت از غربی ها ميوه می خورند ولی نه به جای غذا بلکه همراه آن و قبل از آن و صد البته بعد از آن. آن هم البته تا جائی که بافشار بتوان ميوه را از گلوپائين داد. خربزه و هندوانه که به واقع گربه مرتضی علی هستند چون سرشان را هم در عزا می برندو هم در عروسی ( قبل از غذا، بعد از غذا، همراه با غذا). آخرشب که از ترس شاشيدن در رختخواب ديگر هندوانه يا خربزه نمی خورند، خوردن تنقلات ديگر آغاز می شود، پسته اي، بادامی و تخمه ای.. البته نمی دانم کدام دکتر بی پدر ومادری هم گفته که چائی و شيرينی - البته اگر شيرينی تر باشد بهتر است- به هضم غذا کمک می کند. حالا تو بيا و نخور. از صغير و کبير فکر می کنند دايه تو اند و بايد ترا ارشاد کنند، انگار که همان يک ارشاد کافی نيست!!
و اما از ارشاد، نمی دانم خبر داری که در مدتی که درتهران بودم مميزان ارشاد دراعتراض به عدم امنيت شغلي، دست ازکارکشيده بودند! چون در مورد يک کتاب که من خبر دارم: مترجم، ناشر، سانسور چی ارشاد، و مديرکل بخش کتاب وزارت ارشاد وهم چنين خانم روزنامه نگاری که در باره کتاب معرفی کوتاهی نوشته بود همه را گرفته و محاکمه کرده بودند!
آن وقت تو بياو به کسانی چون رامين جهان بيگلو و نوذری و بابک احمدی و چند تای ديگر بگو آخر بی انصاف ها: در اين مملکت شما سر جوان ها را با بحث های تان در باره پسامدرنيته می بريد! [ البته من خودم جلوی اداره گذرنامه ديده بودم که پيراهن آستين بلند کرايه می دادند! چون می دانی که تا مدتی پيش کسی را با پيراهن آستين کوتاه به ادارات راه نمی دادندو بعيد نيست هنوز در بعضی از اداره ها اين قاعده باشد. و دوستم که در دانشگاه درس می دهد می گفت که ما حتی مستراح رفتن ما هم آزاد نبود چون بعضی از دانشجويان به در کابين آويزان می شدند تا ببينند ما ايستاده می شاشيم (و اسلام ازدست می رود] ويا نشسته [ که برای حفظ ارزش های اسلامی اساسی است)].
آره دوست عزيزم، يه اين ها که فکر می کنم می بينم تو خيلی هم نبايد احساس غبن کنی که به ايران نمی روی. در عين حال، ولی نمی دانم چيست اين صاحب مرده، که من هنوز خستگی سفر ازتنم به در نرفته بدم نمی آيد، هرچه زودتر باز هم بروم.
باري، کتابی برايت پست کردم که می خوانی و مرا از نظرت که برايم محترم است بی نصيب نمی گذاری. در خصوص اين کتاب هم بد نيست بدانی که برايش دو بار مجبور شدند از وزارت فخيمه ارشاد جوار بگيرند. تکه ای را در پشت جلد چاپ کرده اند از صفحه 13 کتاب است. دقت کنی می بينی که متن پشت جلد دست خورده است. همه سه نقطه ها با ارشاد وزارت ارشاد در اين متن جا گرفته است وزيدی می گفت که تاکتيک جديد وزارت خانه اين است که ديگر اجازه نخواهدداد به جای مطالب حذف شده کسی نقطه چين بگذارد...
می بخشی سرت را به درد آوردم. راستش حال خودم خيلی گه مرغی بود.
مواظب خودت باش.