www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

«اين نامه‌هاى تيرباران شده‌ها...».مسعود نقره‌کار
افسوس، همه‌ى اسناد خونين «روح» مقاومت مردم ميهنمان در دسترسمان نيست. بسيارى از گلواژه‌ها، گل‌آوازها و گل‌خشم‌ها در سينه‌ها و حنجره‌ها در پشت حصار کشتارگاهها و شکنجه‌گاهها مانده‌اند. اما چه غم، همين گنجينه‌ى موجود، همين گلخانه‌ى موجود، عطر و بوى همه‌ى آن واژه‌ها را با خود دارد.
از گلخانه معطر عشق و آزادى و رنجهاى بزرگمان پاسدارى کنيم.


سال 1368 مجموعه‌اى از واپسين نامه‌هاى عزيزانى که «حکومت اسلام» جان آن‌ها را به «گناه» دگرانديشى به تاراج برد گرد آوردم و منتشر کردم (واپسين نامه‌هاـ اسناد خونين مقاومت (1) ). اميدوار بودم که بتوانم اينکار را ادامه بدهم و نامه‌هاى بيش‌ترى را منتشر کنم، امّا مشکلات و مسائل ريز و درشت امان ندادند.
آرزو مي‌کنم اين کار ادامه پيدا کند.
در اينجا گوشه‌هايى از مقدمه‌اى که بر آن مجموعه نوشتم، و نيز چند وصيت‌نامه را در سالگشت قتل‌عام زندانيان سياسى مي‌خوانيد.


مسعود نقره‌کار

...
اين نامه‌هاى تيرباران شده‌ها...
نميدانم آيا کسى هست که بتواند اين نامه‌هاى
تيرباران‌شده‌ها
را بخواند بي‌اينکه چشمانش از اشک لبريز شود،
و بي‌اينکه
باصطلاح حقير و نارسائى که داريم، قلبش در هم فشرده شود.
اگر چنين کسى هم هست من از او بيزارم.
...
«لوئى آراگون، درباره‌ى نامه‌ها و وصيت‌نامه‌هاى شهداى مقاومت فرانسه»






براستى آيا کسى هست که قلبى به مهر و انسانيت در سينه‌اش بتپد، امّا خواندن واپسين پيام‌هاى سرشار از پاک‌ترين و شريف‌ترين احساسات انساني، در چشمخانه‌اش رقص رنجه‌هاى شورابه‌اى تلخ برپا نکند و رنجاب بر گونه‌اش شيار نزند؟ آيا کسى هست که واپسين چکامه‌هاى ماندگار و زيباى عشق و زندگي، انعکاس روح پاک و نجيب شريف‌ترين انسانها، که در تفاهم مطلوب واژه‌ها به گُل نشسته است را بخواند، بي‌اينکه چشمانش لبريز از اشک شود و در سوگ اين حنجره‌هاى خونين تغزل، که عشق به زندگى را مي‌سرودند، سرشک اندوه نريزد؟ اگر قلبى به مهر و انسانيت در سينه باشد، حتى اگر رنجاب بر گونه‌ها شيار نزند، اندوهگنانه بر ديواره رگها سرمي‌کوبد تا راهى به سينه بيابد و چنگ بر آن کشد.
امّا بهتر آنکه سرشک مقدس ببارد. زخم آنچنان عميق است که اشک آرامش نخواهد کرد، بگذار ببارد. بگذار ببارد تا ببينى از پس پشت بلور اشک چه رقص زيبا و پرشکوهى اين گلواژه‌ها برپا مي‌‌کنند، چه غلغله‌اي، رودى از ستاره‌ها به خروش آمده است که در موج موج واژه‌هاى ساده‌ى عشق و انسانيتش نيازى به جستار راز مقدسشان نيست. گلواژه‌هايى نماد غرورى پسنديده و عشقى بزرگ، شفاف و شاداب و پرتوان، نماد انديشگى و کردار زنان و مرداني، بنام و گمنام، که شريف و نجيبانه، با حضور و امکان همه‌ى ضعفها و قوتهاى انساني، تن و جان در راه آرمان‌هاى انسانى نهادند، تن و جانى که امروز بر چوبه‌‌ى تيرباران، بالهاى گلگون رها شده در باد کبوترهاى عشق و آزادى را مي‌مانند و«دارها» با قامت استوار عاشق‌شان پُربارند.
چه آتشى در عماق اين واژه‌ها شعله‌ور است، ارمغان پرومته‌هاى واقعى تاريخ، گلواژه‌‌هاى سرخگون و آتشينى که در گذرگاه فراخ زندگى و تمدن، به هيبت سنگفرشى زيبا و پُرشکوه درآمده است تا ارابه‌ى خداوند تکامل سبکبال و با سينه‌اى گشاده به پيش رود. نگاه کن! خدوند تکامل، استوار و نستوه و نهيب‌زنان، در دستى کاسه سر شهيدان که سرشار از نوشداروست و در دستى ديگر گُلبنى مالامال از گلواژه‌هاى عشق به زندگى و انسان و کينه به «گله‌هاى بزرگ و ننگين» به پيش مي‌تازد. آري، اين چنين بهايى دارد اين اشک، بگذار ببارد.
گلواژه‌هايى که در دل حصار تاريک موجوديت ننگين جهل و خرافه و رذالت دهان باز کرده و رو به خورشيد قد کشيدهاند. آنجا حتى داس سبعانه‌ترين جنايتها را توان شقه کردن تماميت روشنايى و زندگى نبوده و نيست، چرا که «سرشار از شقايق و شبنم‌ست»، آنجا غريو عظمت ماندگارى عشق، به هيئت گلواژه‌ها و گل‌آوازها و گل‌رنج‌ها غوغا بپا کرده است.
«عشق من، شقايق من، اگر چه رنج فراق هميشه با ما بود. امّا روزهاى فراق گذراست و ما با هم به تماشاى سپيده دمى زيباتر خواهيم نشست.»
«از اينکه نتوانستم بهتر از اين باشم متأسفم، زندگى خوبى را براى آنان که مي‌مانند، آرزو مي‌کنم.»
«همسر دلبندم و پسر نازنينم، در اين لحظات پايان زندگي‌ام براى شما زندگى خوش و خرمى آرزومندم. همسرم براى من ناراحت مباش، من در زندگى مشترک کوتاهى که با هم داشتيم سعى کردم برايت همسرى خوب باشم. پسرم سعى کن در زندگى انسانى شريف و باشخصيت باشى.»
«دخترک دلبندم، وقتى بزرگ شدى همه جا بذر محبت و عشق بپاش، خداحافظ همسر عزيزتر از جانم، دوستت داشته و دارم، مرا ببخش که نتوانستم آرزوهاى زيباى تو را جامه عمل بپوشانم، تنها خودم را به مردم زحمتکش ميهنم مديون مي‌دانم.»
«... قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و براى شما و همه اقوام و عزيزان و انسانهاى شرافتمند مي‌طپد. همسر مهربانم، ايران من، ايران عزيز، جانان من... تو بايد بدانى که زندگى جريان دارد و هيچگاه متوقف نخواهد شد... اگرچه در زندگى هيچ چيزى نداشته‌ام امّا هرآنچه هست مطلق به همسرم مي‌باشد. مادر، اى درياى بيکران مهر و محبت و اى چشمه زلال انساني، تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنيد.»
«اين چند خط را به عنوان الوداع شادمانه برايتان مي‌نويسم... مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمايم ولى مي‌بينى که مقدور نشد و مي‌دانى که اين مرگى خود خواسته است و...»
افسوس، همه‌ى اسناد خونين «روح» مقاومت مردم ميهنمان در دسترسمان نيست. بسيارى از گلواژه‌ها، گل‌آوازها و گل‌خشم‌ها در سينه‌ها و حنجره‌ها در پشت حصار کشتارگاهها و شکنجه‌گاهها مانده‌اند. اما چه غم، همين گنجينه‌ى موجود، همين گلخانه‌ى موجود، عطر و بوى همه‌ى آن واژه‌ها را با خود دارد.
از گلخانه معطر عشق و آزادى و رنجهاى بزرگمان پاسدارى کنيم.


متن وصيتنامه: يوسف آليارى
يوسف آلياري، شماره‌ى شناسنامه 336، صادره از تبريز، متولد 1333، نام پدر: على

مادر فداکار، خواهران و برادران عزيزم:
آرزمندم هميشه خوش و خرم و شادکام باشيد.
اين چند خط را بعنوان الوداع شادمانه برايتان مي‌نويسم و با اين تقاضا و اميد که واقعاٌ مساله مهمى در بين نبوده است.
اول از همه از بچه‌‌ها (مطابق معمول) شروع مي‌کنم. کوچولوى هوشنگ و خواهر جانجانى على!! چطور است! الدوز عروسک و رقاصک چي؟ باز هم مجالس را با رقص خود شاد و سرحال مي‌کند؟ على بالا چطور است، لابد تدريس در دانشگاه را بپايان رسانده و در فکر اختراع بديعى است که جايزه نوبل را بگيرد. کورش مهربان چکار مي‌کند؟ وآيدا و آيلا آيا بازهم با هم سر جنگ و دعوا دارند يا همزيستى مسالمت‌آميز کرده‌اند. نازلى محبوب من چکار مي‌کند؟ آيا باز هم همه را با بلبل زباني‌هايش مسحور و مسرور مي‌کند؟ ليلاى قشنگ و دوست‌داشتنى چطور است و مسعود عاقل و مايه افتخار چي؟ و بالاخره منيژه عزيزم خوبست؟ بچه‌دار شده است؟ کاش بچه‌اش را مي‌ديدم. همه‌شان را از طرف من سلام گرم و (برشته) برسانيد. از بزرگتر فاکتور مي‌گيرم و سلام مي‌رسانم به مهناز و فاطى و عبدلى و مليحه و نيز به فرج و هوشنگ و موسى و نيز به مجيدآقا و مينا بپاس محبت‌هايشان. مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمايم ولى مي‌بينى که مقدور نشد و مي‌دانى که اين مرگى خودخواسته است. روى همه‌تان را مي‌بوسم و آرزو دارم با همديگر مهربان‌تر باشيد.

بدرود و قربان همگي، يوسف





متن وصيتنامه: جمشيد سپهوند

با سلام و عميقترين آرزوها براى بهروزي، براى شما پدر، مادر و همسر، برادران عزيز، خواهر بسيار گراميم مريم. عزيزان من اکنون که در واپسين لحظات حيات خود قرار گرفته‌ام، قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و براى شما و همه اقوام و عزيزان و انسان‌هاى شرافتمند مي‌طپد. پدر بسيار گرامي، شايد فکر کنى که اين فرزندت از زحمات و عواطف بي‌دريغ شما غافل بوده است. امّا زندگى به بهترين شکل ممکن خلاف آن را نشان داده است. من هميشه بهروزي، و شادکامى شما را آرزو کرده‌ام و اکنون نيز جز اين آرزوئى ندارم. مادر عزيزتر از جانم، تو اى درياى بيکران مهر و محبت و اى چشمه زلال انساني، افتخار مي‌کنم که چون تو مادرى داشته‌ام و در دامان پُرعطوفتت بزرگ شده‌ام. از شما تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنيد و با تمام وجود براى تربيت‌کردن مريم عزيزم همت گماريد که اين از جمله آرزوهاى من است.
و اما همسر مهربانم، ايران من: ايران عزيز، جانان من، من قلب خود يکبار براى هميشه بتو تقديم نمودم. همسر خوبم تو بيش از هرکسى با من و زندگى من آشنا بوده‌اى و به کُنه احساسات و عواطف من واقف بوده‌اى که بهترين و صميمانه‌ترين آرزوهايم سعادت تواست.
عزيز من، اگرچه مدت کوتاهى با هم زندگى کرديم اما سال‌هاى سال تو آشناى ديرينه من بوده‌اي، اکنون اگر چه اين سطور را بعنوان آخرين گفتگو با محبوب خود بيان مي‌کنم امّا تو بايد بدانى که زندگى جريان دارد و هيچگاه متوقف نخواهد شد. سعى کن حتماً تشکيل خانواده بدهى و نام اولين فرزند خود را جمشيد بنهى. يار هميشگى مادرم باش و سعى کن اندوه و روزگاران را بر او تعديل دهى. مادر گرامى و همه اهل خانواده را بجاى من سلام برسان اگر چه در زندگى هيچ چيزى نداشته‌ام، امّا هر آنچه هست متعلق به همسرم مي‌باشد.
با عميقترين آرزوها براى بهروزى شما
جمشيد سپهوند 31/6/63






متن وصيت‌نامه: مهناز(منيژه) معنوي‌پرست

پدر و مادر عزيزم، بالاخره بعد از... روز حکمم را دادند و گويا به اعدام محکوم شده‌ام.
پدرجان، مادر عزيزم، هميشه به داشتن شما افتخار مي‌کردم و اميدوارم شما نيز چنين بوده باشيد. اگر اذيتتان کردم مرا ببخشيد، چرا که من هدفى مقدس داشتم.
عزيزانم گفتنى زياد دارم، ولى ديگر نمي‌توانم چيزى بنويسم، آخرين لحظات را مي‌خواهم بياد خاطرات خوشى که با هم بوديم باشم.
خداحافظ عزيزانم، مامان، بابا،
مجيد، مژگان، مرسده، (يک اسم ناخوانا)، قربان همه‌تان
30/7/60

مجيدجان:
من و تو هميشه خروس جنگى بوديم، ولى عزيزم بدون که دوستت داشتم و دارم، سعى کن در زندگى به چيزهاى ديگرى هم غير از موتور و... بينديشى.
مژگانم، عزيزم، خواهر خوبم
هميشه سنگ صبورم بودي، هميشه از همه جا که نااميد بودم به تو و مرسده، پناه مي‌بردم. خواهر خوشگل و عزيز من فراموشت نمي‌کنم هرگز، چقدر دوستت دارم.
فردا روز تولد توست و مرا سحرگاه اعدام خواهند کرد. چه مي‌دانم شايد هم الآن، خلاصه عزيزم اميدوارم سالهاى زيادى در دنيايى آزاد بسر برى.
مرسده جان:
شب تولد تو دادگاهيم کردند، شب تولد مژگان حکمم را دادند. عزيزم خيلى دوستت داشتم و هميشه بيادت بودم. مژگان، مرسده نگذاريد مامان زياد ناراحت شود، دلداريش بدهيد و نمونه‌هاى فراوان ديگر را برايش مثال آوريد تا آرام گيرد. به بابا بگوئيد مرا ببخشد. خيلى دوستش داشتم.
(امضا مجدد) منيژه

متن وصيت‌نامه: محسن افشار بکشلو

نام: محسن نام‌خانوادگى: افشار بکشلو نام پدر: ابوالفتح تاريخ تولد: 1334

مادر خوب و مهربانم:
چند لحظه بيشتر از عمر کم‌بار من باقى نمانده است و بيشترين تأسف من در اين لحظات از اين است که زندگى و مرگ من هر دو جز رنج و زحمت و اندوه هيچ ثمر ديگرى براى شما در بر نداشته است. مادر، مرگ چندان چيز وحشتناکى نيست و براى من اندوه مخور. در پس من بيش از اندازه گريه و مويه نکن و سلامت خودت را براى خواهرانم و برادرانم و عموجان حفظ کن و سعى کن کانون خانواده را چون هميشه گرم و پُرمهر نگهدارى. به حسن بگو که او را بيش از حد دوست دارم و به برادر ديگرم حسين بگو دلم بيش از حد برايش تنگ شده بود. از قول من به مهرى بگو: دوستت دارم. مرا بياد داشته باش، به خواهرانم سيمين، السى و دلى و برادرم امير و آقاشمس سلام گرم مي‌رسانم. همه‌تان را دوست دارم و تا آخرين لحظه بيادتان خواهم بود. از آقابزرگ و عموجان که در حقم پدرى کردند و از همه دوستان و اقوام ديگرم که نامشان در اين جا نمي‌گنجد خداحافظى مي‌کنم. اگر از من چيزى بجا ماند پول‌ها را به مزدک، و وسائل را به برادرم حسن بدهيد.
مادر عزيزم در اين روزها هر لحظه بيادت بودم و روزهاى خوشى را که با هم بوديم مرور مي‌کردم. باز هم سفارش مي‌کنم که اجازه ندهى فقدان من به سلامتي‌ات آسيب برساند.
از همه‌تان خداحافظى مي‌کنم و عاشقانه مي‌بوسمتان. از من به نيکى ياد کنيد و بدي‌هايم را ببخشيد.

محسن افشار بکشلو
27/3/63
   2003.08.16 22:57

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد