ياد مادر.
"خورشيد خانوم" غروب
کرد.مسعودنقره كار
در تاريکى چشمانت را جستم
در تاريکى چشمهايت را يافتم
و شبم پُرستاره شد.
...
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشمهاى تو سرچشمه درياهاست
انسان سرچشمه درياهاست.
احمد شاملو
سياهى از او قَدَرتر بود، و آنقدر بر قلب مهرباناش چنگ زد تا از روشنائى باز ايستاد.
مادر تيرباران شدهها بود، مادر هزاران روشنفکر و روشنگر به خاک خفته در «لعنتآباد»هاى سرزمين ما، مادر هزاران آوارهى تبعيدى. امضاء نداشت امّا، مُهر ميزد، زبان و قلماش «کلام کوچک دوستى» بود.
به زمانِ ستمشاهى به مامور ساواکى که بر سينهاش کوبيده بود تا راهِ راهرو را براى خودش و ساواکيهاى ديگر باز کند، و خانه را زيرورو کنند و بعد پسرش را به اسارت ببرند، گفته بود؛
«اى بيچاره، ظالم پاى ديوارِ خودشو ميکَنه»
و به هنگامهى ستمشيخى وقتى خبرِ اعدامِ زينالعابدينِ کاظمى (عبدى) را شنيد، اشگريزان به آواز بلند خواند؛
«دو کس دشمن مُلک و ديناند، پادشاه بيحلم و زاهد بيعلم»[1]
و سراغ جانماز «سوزندوزى»اش رفت، آن را مچاله کرد، درون کيسه زباله گذاشت و توى سطل آشغال انداخت؛
«نه، خداى من با خداى شما فرق ميکنه»
با عبدى دمخور شده بود. جلسههاى سازمانى که تمام ميشد عبدى سراغ بساط چاياش ميرفت و به گپ مينشستند. عبدى را «پهلوان اکبر» نام گذاشته بود.
همهى رفقا و دوستان اسمى داشتند، هبتاله معينى (همايون)، «اون آقا خوشتيپه» بود، بهروز سليمانى و مهرداد پاکزاد و ستار کيانى و جلال و مراد و پرويز و ايرج و مهدى و سهيلا و منيژه و... لقبى داشتند. عادت داشت براى بچههايش اسم بگذارد.
در بازکنِ خانه بود، ميدانست هرکس «دو زنگ» بزند رفيق سازمانيست؛
«امروز صبح پستچيام دوتا زنگ زد، نکنه ننه اونم سازمانيش کردي؟»
بساط چاى و سينى معروفاش براه بود، پُر از خرما و نبات و گز و سوهان و شادى و عشق. تقهاى به در ميزد، خودش را کنار ميکشيد و سينى را دست به دست ميداد. مزهٌ قورمهسبزى و آبگوشتاش هنوز زير دندانِ بسيارى از سياسيون و اهلِ قلم و پزشکان و بچههاى جنوب شهر تهران است.
در طول جلسات سازمانى پشت پنجره مينشست و با چشمهايى سرشار از مهربانى و اضطراب خيابان را ميپائيد.
آرزوهايش، به قول خودش کوچک امّا دور شده بودند. اولين آرزويش اين بود که عروس زندانياش آزاد شود و آزاد شد؛
«گوشت زير دندونِ گرگ داشتن خيلى سخته»
امّا آرزوى ديدار فرزندان تبعيدياش، و اميد، نوهٌ دهسالهاش را به گور بُرد.
و حالا نميدانم کنار آن پنجرهٌ پُرگُل، و از لابلاى شاخههاى پُربرگِ آن چنار تنومند چه کسى به جاى او طلوع خورشيد را به تماشا مينشيند؟
--------------------------------------------------------------------------------
1 از کلمات قصار سعديست.