www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

فساد اخلاقی جوانان يا فساد سياسی مدعيان .سوسن آرام
آقای سجادی جوانان و دانشجويان را به اين دليل هوليگان و هتاک ومازوخيست ميخواند که با براندازی جمهوری اسلامی مخالف است و به اين ترتيب "از در عقب " از سرکوب اين جوانان دفاع ميکند.


در نقد بسيار باريک بينانه! آقای سجادی هم اصل حکومت زور اسلامی زير سوال نيست ، شکل خشن آن مورد انتقاد ايشان است. تازه اين انتقاد هم جای حرف بسيار دارد. چون گناهش به گردن خود آنهاست که" خشونت مقام رهبری" را تحريک کرده اند.

www.roshangari.com
دانشجويان و جوانان ايران اين روزها بار ديگر در صف مقدم پيکار برای آزادی در ايران قرار گرفته اند. همه ميدانند که آنها در اين پيکار با يکی از خشن ترين رژيم های معاصر دست و پنجه نرم ميکنند. اينهم بخت ايرانيان است- و نه البته بی دليل- که در صد سال تاريخ بعد ازانقلاب مشر طيت با رژيم هايی سروکار داشته اند که در ميان ديکتاتوری های معاصرخود در اعمال زور و خفقان نمونه بوده اند.

به هرحال، گويا مقابله با نيروی حکومت خشنی چون رژيم اسلامی کم است که طيفی از افراد مدعی دمکراسی هم به کمک رژيم آمده اند و با تفسيرهای ناروا و توهين به حرمت دانشجويان و جوانان، مضمون عميقا سياسی ودمکراتيک پيکارآنهارا مخدوش و فضای سرکوب را برای رژيم مساعد ميکنند. بدتر از همه آنکه عده ای با ادعای دفاع از دانشجويان و جوانان اين کار را انجام ميدهند.

وقتی آقای رفسنجانی که در ميزان پايبنديش به حرمت انسانی همان بس که يوغ ولايت را به ضرب سرکوب بر گردن يک ملت رشد يافته می بندد، جوانانی را که دلاورانه دست در پنجه گرگ کرده اند، "سوسول"ها و "بچه ساواکی" هايی ميخواندکه آلت دست آمريکايی هاشده اند و باسوت آنها به ميدان آمده اند، شخصی در جواب او مينويسد: " سوسول ها انقلابتان فرخنده باد"! وتوضيح ميدهد سوسول يعنی اتوکشيده و مودب !گويا اين جوانان به ميهمانی ميروند، گويا مشکل جوانان ما با اين حکومت اين است که نميگذارد جوانان لباس خود را اتو بزنند وبا ادب ! باشند، گويا اين رفسنجانی نبود که وقتی ميخواست کوخ نشينان را دست به سر کند و بساط چپاول ملی توسط حکومتيان و وابستگانشان را تحت عنوان برنامه تعديل فراهم آورد، از بساط همين نماز جمعه فرياد زد شيک بپوشيد و عطر بزنيد. و گويا ما نميدانيم چه وقتی پاسبانهای شاه جوانان را به کلانتری ميبردند و با تحقير و توهين " موهای بيتلی " شان را از ته تيغ ميزدند و چه وقتی ماموران رژيم اسلامی به خصوصی ترين حريم شهروندان تجاوز ميکنند، دردشان اخلاق و آداب نيست ، ، درد آنها حفظ اقتدار قشری امتياز طلب و چپاول گر و سواری بر گرده مردم است و به همين دليل هم هست که که حکومت های خودشان معمولابه مرکز مجموعه ای از بی اخلاق ترين و" بی ادب" ترين آدمها تبديل ميشود.

پيش از اين آقای نيما راشدان در تفسير از تحرک دانشجويی اخير، و باز در پرده دفاع از آن ، مضمون سياسی اين تحرک را نفی کرده و آنرا محصول ترکيب "انقلاب جنسی" ايرانی- که اوآنرا نه به مفهوم دمکراتيک رايج در غرب بلکه به معنای غلبه نيازهای جنسی برخواست های سياسی بکار ميبرد- و پروژه آمريکايی" تغيير نظام " برای ايجاد ايرانی بی ثبات و متشنج خوانده بود.

اينها با اين حرفها ، مثل رفسنجان مضمون جدی مبارزات جوانان و مردم و روش دلاورانه آنها در مبارزاتشان را مسخ ميکنند. اين آقايان که نفسشان از جای گرم درميايد نميدانند در همين روزهای اخير چه آميزه ای از دلهره ونگرانی ، و خشم و کلافگی دلهای دانشجويان وجوانان و مردم را می فشارد و آنها چه خطرهايی را تقبل ميکنند وقتی که در شهر های اشغال شده توسط سپاههای متعدد و رنگارنگ سرکوب فرمان رژيم را زير پا ميگذارند و دور دانشگاهها يا در مراکز پراکنده جمع ميشوند، يا دست به تحصن و اعتصاب ميزنند ، يا فقط بوق ماشينها را به صدا در مياورند.

از دوستی های خاله خرسه گذشته ، حالا آقای ديگری به نام داريوش سجادی در مقاله ای به نام از"عسگر گاريچی تا سعيد عسگر" شمشير را از رو بسته و به جنگ جوانان آمده است. آقای سجادی که جوانان را در اين مقاله و يک مقاله تکميلی متهم به رفتارهای نامعقول و فحاشی ميکند و به آنها درس متانت و پرهيز از خشونت ميدهد ، در اين مقالات آشکارا و باعصبيت جوانان مبارز رامورد هتاکی و توهين قرارداده است، به زعم ايشان مبارزه جوانان ايران از هر گونه مضمون سياسی تهی است ، آنها نه آزادی بيان و انديشه ميخواهند و نه از آزادی احزاب و آزادی های سياسی سر در مياورند ، دغدغه آنها "نيازهای ژنتيکی" آنهاست . آنچه اين روزها دارد در سراسر ايران اتفاق ميافتد " اغتشاشاتی" است ناشی از احتياج جوان به جلوه گری که درانصار به صورت ساديسم و در جوانان به صورت مازوخيسم ظاهر ميشود.شعارهای تند جوانان عليه رژيم مويد" افول چراغ خرد ورزی و فرهيختگی "در آنهاست و همين است که آنها را به "هوليگانيسم "و "ونداليسم" کشانده است و يک عده هم از خارج عوام فريبانه برای آنها دست ميزنند!
وآقای سجادی از محافظه کاران هم گله مند است که "با برخوردهای خشن و تحقير آميز" اين اميال را در جوانان تحريک کرده اند و بيشتر از آنها از اصلاح طلبان گلايه دارد که اين جوانها را "بدون صاحب صلاحيتی درکانون رهبری جنبش نشاندند"! در حاليکه جوانان فقط صلاحيت آن را دارند که "چاشنی تحولات اجتماعی" قرار گيرند!

منظور رفسنجانی از سوسول خواندن جوانان همين ها ست که آقای سجادی شرح داده اند، منتها او جرات نکرد همه اينها را فاش بگويد و سربسته و با سوسول خطاب کردن "چند نفر از فرزندان ساواکی ها و درباری های فراری " مقصود خود را بيان کرد و بلافاصله بااضافه کردن اينکه "چند جوان باحسن نيت نگران خصوصی کردن دانشگاهها شدند.." سعی کرد زهر معنای ارتجاعی اتهامش را بگيرد وبرای تبرئه خود به يک دروغ ديگرهم متوسل شد: شخصی که زير سيستم آموزش رايگان در کشور بولدوزر انداخت و سطح عمومی سواد و دانش در کشوررا تا عمق فاجعه تنزل داد ، مدعی شد خصوصی کردن دانشگاه از نظر او جای حرف دارد!

مواضع سياسی آقای سجادی که همان مواضع رسمی جمهوری اسلامی است به اضافه مقداری زياد تمنا برای مقداری کمتر خشونت ، جای حرف بسيار دارد و مقاله جداگانه ای را ميطلبد، معهذا طشت رسوايی اين مواضع ، چه ازنوع محافظه کارانه و چه از نوع اصلاح طلبانه اش که مال آقای سجادی از نوع "اصيل" آن است، بر سر بام هر ايرانی است و نيازی به اين کار نيست. من در اينجا به همان مساله ای ميپردازم که اين آقايان رنگارنگ را به هم وصل ميکند.يعنی مساله " سوسول بازی" و نفی جوهر عميقا سياسی و دمکراتيک مبارزات جوانان ايران.

قبل از هر چيز بايد ياد آوری کرد که تفاوت رفسنجانی با بقيه اين آقايان در اين رابطه اخص اين است که او يک کلمه از حرفهای خود در باره "سوسول" بودن جوانان معترض و مضمون مبارزات آنهارا باور ندارد ، اما اينها به حرف او باور دارند . تفاوتشان فقط در اين است که آقايان رفسنجانی و سجادی
" سوسول بازی" را تقبيح ميکنند واينها آنرا تقديس. رفسنجانی نه تنها عقلانيت حکومت گری را در اختيار دارد بلکه او يک انقلاب را ديده است و سر يک انقلاب را خورده است و ميداند تحرکات دورانساز اجتماعی چگونه شروع ميشود ، بگذريم از اينکه آخوند هم هست و با زير وبم رفتارهای توده ای آشناست.

اينهمه به او کمک ميکند که مضمون سياسی جنبش جوانان را تشخيص دهد و بويژه در رابطه با تحرکات و اعتراضات اخير دانشجويان و جوانان دريابد که تاکتيک جديد آنها محشر کبرای جمهوری اسلامی را جلو چشم آنها گذاشته است. او با سوسول خواندن دانشجويان و جوانان معترض سعی ميکند اين واقعيت را مخفی کند. او آنقدر خام نيست که مثل آقای سجادی فکر کند استقبال جوانان از جشن چهار شنبه سوری و يا خواست های برحقشان برای برآوردن "نيازهای ژنتيکی" ربطی به نظارت استصوابی و آزادی بيان و انديشه و احزاب و آزاديهای سياسی ندارد.

جنبشهای اجتماعی و سياسی هنگامی ازاين ظرفيت برخوردار ميشوند که زمين را از زير پای قدرت حاکم بکشند و تعادل آنرا به هم بريزند ، که ابعاد توده ای بگيرند و توده مردم با درخواست های کلی و تعميم يافته به ميدان نمی آيند ، مردم در برابر نيازهای بلافصل خود واکنش نشان ميدهند، حال اين نيازها چه به قول آقای سجادی" ژنتيک" باشد- که منظور ايشان همان درد عشق است، يا "بيولوژيک" مثلا درد نان يا "سايکولوژيک" ، مثلا عدم تحمل ديدن عمامه بر تخت قدرت که ياد آور همه محدوديتها و مصايبی است که به آنها تحميل شده است. در مراحل اوليه و هنگاميکه مردم هنوزدر شرايط نابرابر با دستگاه زور حاکم قرار دارند، اين حالت در اعتراضات مردم غالب است و حتی وقتی اوضاع ديگرگون ميشود و مردم به تدريج از حالت دفاعی خارج ميشوند ، باز اکثريت وسيع مردم با ملموس ترين خواست های خود ميدان را پر ميکنند . منتها آنچه که در مرحله دفاعی هنوز نيازمنديشان و وابستگی شان به دولت رانشان ميداد، در اين مرحله به سمبولی برای به چالش کشيدن قدرت حاکم و رها شدن از سلطه آن تبديل ميشود. مرور تجربه انقلاب بهمن اين واقعيت را بطور روشن به نمايش ميگذارد. حتی تا آستانه قيام کارمندان ومزدبگيران برای افزايش حقوق و حتی کمتر از آن ، مثلا بهبود و ضع آبدار خانه دست به اعتصاب ميزدند. کارمند و مزد بگير ايرانی سالها تقاضای افزايش حقوق خود را داشت ، اما آن تقاضا از دولت بود، اين تقاضا عليه دولت. آن موقع واقعا از دولت ميخواستند حقوقشان را اضافه کند، حالا با همان تقاضا ميخواستند دولت را به زير بکشند.
اما در جمهوری اسلامی که يک دولت ايدئولوژيک، آنهم با ايدئو لوژی قرون وسطايی است که زندگی عرفی را به بند کشيده ، چه خواستی در يک خيزش بزرگ ملی خود را برجسته به نمايش ميگذارد به جز باز کردن زنجير اين ايدئولوژی خفه کننده از گردن زندگی عرفي؟ وقتی که به قول شاعر حتی اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب ، اما رژيمی خود را برشما تحميل کرده که موسيقی و رقص و آواز و شادی وعشق را بر مردم حرام ميکند، چه چيزبهتر از به ميدان آوردن عرف در برابر شرع و نفی "احکام شرع مبين" ؟!بيگانگی رژيم از مردم را به نمايش ميگذارد؟

اما اشتباه است که خواست مردم و جوانان کشور برای نجات زندگی عرفی و حقوق مسلم اجتماعی شان را در مقابل خواستهای سياسی بگذاريم . مردم با "حلال" کردن آنچه رژيم "حرام" ميداند خود اساس حاکميت اسلامی را به چالش ميطلبند ، و چه چيزی سياسی تر از تلاش برای به چالش طلبيدن اصل حکومت اسلامي؟ حتی اگر جوانانی باشند که خود متوجه مضمون سياسی اقدامات خود نباشند، رفسنجانی آنرا به خوبی درک ميکند و به همين جهت با استيصال ميکوشد آنرا وارونه نشان داده و انکار کند. بويژه اکنون، چراکه ميداند مقاومت مدنی زن و مرد ايرانی در برابر حکومت شرع که از روز پس از انقلاب شروع شد، حالا مضمون براندازی پيدا کرده است و در ست مثل آن کارمندی که با اعتصاب برای حقوق ميخواست دولت را سرنگون کند، جوانانی که امروز در کوچه ها جمع ميشوند و سوت ميزنند ديگر نميخواهند رژيم به آنها اجازه دهد دختر وپسر حق معاشرت داشته باشند و يا زنان روسری خود را کمی عقب بکشند ، آنهادولت اسلامی نميخواهند. . نه ، آنها مانند اصلاح طلبان در بند نظارت استصوابی و ماده پيشنهادی رئيس جمهور نيستند، بلکه با اقدام طبيعی خودهويت و موجوديت رژيم را هدف ميگيرند.

گذشته از اين ويژگی اخص جنبش جوانان ايران، استفاده از فضای شاد، هنر، موسيقی و فستيوال سالهاست که در سراسر جهان توسط جوانان آزاديخواه به عنوان يک تاکتيک موثر بکار گرفته ميشود و اينکار هدفهای متعددی را دنبال ميکند : به نمايش گذاردن جوهر انسانی اعتراض، خنثی کردن اتهامات پليس مبنی بر خشونت طلبی جوانان، جلوگيری از خشونت پليس و بهانه تراشی های آن، جلب افکار عمومی گسترده تر. خانواده های قربانيان دوره ديکتاتوری در آرژانتين و آزاديخواهان اين کشور با فستيوالها و کارناوالهای خود در روزهای ويژه ، يا در مقابل خانه های جنايتکاران گريخته از دستگاه عدالت يا در مقابل مراکز شکنجه امان دولت ها را بريده اند، در جنبش جهانی ضد جنگ جوانان در برخی از روزها خيابانهای اروپا و بويژه آمريکا را به تماشاخانه های باز تبديل کردند. همانموقع ياران اصلاح طلب آقای سجادی در ايران با گستاخی که هيچيک از دولتمردان غربی به خود اجازه آن را ندادند، هر نسبت ناروايی را به اين جوانان و مردم دادند و سلطنت طلبان هم با آنها هم آوا شدند.

کينه اين اقايان نسبت به اين جنبشها البته از سر نادانی نيست و از مواضع سياسيشان آب ميخورد.آنهايی که معصومانه ترين تلاشهای مردم برای دفاع از حق را که با دست خالی و با طبيعی ترين وسايل ميکوشند دستگاه جهنمی زور حاکم را خنثی کنند به سخره ميگيرند مورد طعن و لعن قرارميدهند، از همان زور حاکم دفاع ميکنند.
آقای سجادی هم جوانان و دانشجويان را به اين دليل هوليگان و هتاک ومازوخيست ميخواند که با براندازی جمهوری اسلامی مخالف است و به اين ترتيب "از در عقب " از سرکوب جوانان دفاع ميکند. البته ايشان به "برخوردهای خشن و تحقير آميز" رژيم انتقاد دارد. اما انتقاد ايشان از خشونت ورزی رژيم ، مشفقان سلطان های صاحب قران آدمکش را بياد مياورد که شاهان را نصيحت ميکردند که بيش از حد ظلم نکنند وگرنه دولتشان پايدار نخواهد ماند . نمونه های اين نوع انتقادهای مشفقانه را به حد وفور در "سيرت پادشاهان " و آثار شعرا و ادبای ايران ميتوان پيدا کرد. آنچه که عليرغم نصايحشان به ملوک مبنی بر " نماند ستمکار بد روزگار/ بماند براو لعنت پايدار"، بر جا ميماند حق بی چون و چرای سلطان بر حاکميت و ناحقی طغيان بر عليه آن بود. وقتی که پای طغيان عليه حاکم باشد او حق زور دارد ، چرا که " زور آزمايست بازوی جاه " . در نقد بسيار باريک بينانه! آقای سجادی هم اصل حکومت زور اسلامی زير سوال نيست ، شکل خشن آن مورد انتقاد ايشان است. تازه اين انتقاد هم جای حرف بسيار دارد. چون گناهش به گردن خود آنهاست که" خشونت مقام رهبری" را تحريک کرده اند. اين مجاهدين بودند که "روند مسالمت جوی انقلاب اسلامی"- بخوان حاکميت اسلامی- را تغيير دادند و آنرا وادار کردند " با اتخاذ رويکرد« اجتناب ناپذير»مشت اهنين، « قهرا» وارد فاز گفتمان خشونت " شود! اين "طعنه و متلک" حجاريان و و کاريکاتورهای نيک آهنگ کوثر و شيطنت "ادبيات مستعمل" اصلاح طلبان دست دومی گريخته به خارج بود که دستگاه حاکم را جريحه دارکرده و وادارنمود از خود به دفاع برخيزد وبطور زنجيره ای به قتل و ترور در داخل و خارج کشوربپردازد!
نه، آقای سجادی هرقدر بخواهيم لفظ قلم صحبت کنيم تا از طرف شما به هتاکی و بی فرهنگی متهم نشويم ، هيچ لغت بهتری از مبتذل برای توصيف اين تحليل شما نميتوانيم پيدا کنيم. شما هر کاری ازدستتان برميايد ميکنيد ، تا رژيم را تبرئه کنيد و سرکوبهای بی پايان و خشونت لجام گسيخته آنرا " اجتناب ناپذير" جلوه دهيد، حتی با گاو وحشی خواندنش! بی آنکه از خودتان بپرسيد "گاو وحشی" چه حقی دارد بر مردم حکومت کند. يا يکی از آن ايرانيها هستيد که آن مستشرق در باره شان نوشت : فکر ميکنند ظلم حق شاه است؟!

اماعلت توسل حکومت اسلامی به خشونت اين نبود که حاکمان اسلامی بقول شما"گاووحشی" بودند وبا "شيطنت ابلهانه" يا "تحقير وطعنه " اين و آن از خود بيخود شده و شروع کردندبه زخمی کردن مردم! آنها در نظر وعمل حاکميت مردم را رد ميکردند و خواهان ولايت برمردم بودند، آنهم در شرايط بعد از يک انفلاب ضد استبدادی. برای اعمال چنين حاکميتی آنها مجبوربودند دير يازود به زور و خشونت متوسل شوند و شدند. ديگرانی که شما از آنها به عنوان عاملان خشونت ورزی نام برده ايد ، يا بهانه بودند، يا به اين و آن طريق به محافظه کاران در اعمال سرکوب کمک کردند. و يا اصلا بی گناهند و شما بيخودی از آنها در اين رابطه نام ميبريد.

تاکتيکهای نابخردانه مجاهدين بهانه تشديد و تسريع خشونت بود نه علت آن. خشونت تقريبا از همان روزهای اول شروع شد، چرا که ريزش در بخشهای مختلف مردم و بويژه جوانان هم ازهمان روزهای اول شروع شد. آن نسل اولی که امروز اين چنين با بی انصافی وبی مهری مورد قضاوت قرار ميگيرد و مسئوليت جنايات رژيم به گردن آن انداخته ميشود، از همان آغاز گروه گروه و هر روز بيش از روز پيش مقاومت در برابر حاکمان جديد و سرقت دردمندانه دستاوردهای انقلاب توسط آنها را شروع کردند وگرنه پيوستن اين همه جوان را به سازمانهای اپوزيسيون در آنروزها چگونه ميتوان توضيح داد، چگونه هسته های کوچک باقی مانده از سازمانهايی چون فدايی و مجاهد ناگهان در فاصله يکسال چنان نيرو گرفتند که تظاهرات صدهزارنفری در تهران برگزار ميکردند. چرا هرکدام که با رژيم ميساختند ، جوانان به گروه ديگر روی مياوردند. شما هم خوب ميدانيد که ايدئولوژی و پرچم و دفتر برای آنها بهانه بود، سياست اصل بود، اين جوانان "ولايت فقيه" نميخواستند، نميخواستند آزاديهای مدنی را از دست بدهند. اگر اين نبود چه نيازی به اينهمه اعدام، آنهم در حاليکه بدن انقلاب هنوز گرم بود. رژيم مقاومت در برابر سلب آزاديهاو ولايت را سرکوب ميکرد و هر چه اين مقاومت فزونتر شد، بر خشونت رژيم هم افزوده شد.
آری اگر مجاهدين بهانه برای تسريع اين خشونت به دست رژيم نميدادند، اگر مردم به سنگر بندی مدنی آشنا بودند، اگر در پناه اين سنگربندی ها بارژيم در می افتادند، و ده ها اگر ديگر" که اگرمقدماتش فراهم بود بعيد بود که قدرت به دست آخوندها بيفتد" آنوقت ميشد از توان رژيم برای سرکوب کاست ، اما از تلاش آن برای سرکوب نميشد جلوگيری کرد ، بويژه وقتی که رژيم دستگاه سرکوب را ساخت و در پناه جنگ ، که مادر مصيبتها بود آنرا به بارويی تبديل کرد.

اگر علت خشونت ورزی رژيم خشونت طلبی !منتقدانش بود ، پس سرکوب اصلاح طلبان را چگونه بايد توضيح داد؟ از اصلاح طلبان جمهوری اسلامی نرم تن تر در دنيا نميشد پيدا کرد، علتش هم معلوم بود، آنها شريک دزد و يار غافله بودند، آنها جوان نوازی نکردند، آنها جوانان را کت بستند و به همين دليل بر خلاف ادعای آقای سجادی دست رژيم برا ی خشونت عليه جوانان و دانشجويان به کمک آنها گشوده شد. يعنی کاری که زمانی مجاهدين با تاکتيکهای تند و خشونت بار خود کردند، اينها در شرايطی ديگرهمان کاررا با تاکتيک های تسليم طلبانه به انجام رساندند و هدفشان هم بر خلاف مجاهدين حفظ نظام بود، اما آنها هم از خشونت و سرکوب همان نظام در امان نماندند.
تلاش آقای سجادی برای اينکه گناه خشونت رژيم را به گردن اصلاح طلبان " اعزامی" به خارج يا نمونه های وطنی آنها ، يعنی اصلاح طلبان دست دوم بيندازد ، به همان اندازه دو متهم قبلی يعنی مجاهدين و اصلاح طلبان دست اول، مضحک است. به اين دليل ساده که اينها اساسا وزنی نداشتند که رژيم ملايان بخواهد تاکتيکهای مرگ و زندگی خود را باعمل و اثر آنها تنظيم کند. اصلا آنها محصولات بعد از فصل خشونت بودند و هنگامی از "نظام" بريدند که خشونت نظام ديگر نه مردم بلکه خود نظام را از پای درآورد و آفتاب آن را بر لب بام رسانيد. وانگهی هر کس به اينها انتقاد داشته باشد، جای گله از آنها برای اصلاح طلبان دست اول از نوع آقای سجادی وجود ندارد. اينها دست پرورده همين رژيم هستند، از سفره خون تغذيه کرده و پروارشده اند و بر سر اين سفره به آدم آرمانگرايی را آموزش نميدهند، آرمان ستيزی می آموزند. و آرمان ستيزها به اصطلاح "واقع گرا" هستند و خود را به رنگ زمانه در مياورند. آنها واقعيت ها را بوجود نمی آورند، به دنبال و اقعيت ها راه می افتند.خشونت رژيم عرض وطول کشور را گرفته بود که آنها از راه رسيدند و "زبانی" را اختيار کردند که اينهمه باعث رنجش آقای سجادی شده است و در واقعيت چيزی نيست به جز زبان مخالفت با نظام وزبان براندازی.

آقای سجادی بايد باور کنند خشمشان عليه اين دسته و تلاششان برای اينکه به "رهبران اصلاح طلبان دوم خردادی" طريقت" بياموزند تا آنهاجوانان و دانشجويان را سر عقل بياورند، بی فايده است. در آستانه 18 تيرگروه گروه از محافظه کاران همين درخواست را از "نخبگان" داشتند و آقای ده نمکی هم ازميدانداری "کوتوله های سياسی" شکوه داشت و لابداز "غول" های اصلاح طلب چشم ياری داشت. اين تلاشها فقط نشانه استيصال و چشم بستن بر حقايق است. دانشجويان و جوانان ايران اين " طريقت " را آزموده اند و به آن پشت کرده اند . دور اخير مبارزات دانشجويان و مردم ايران ضربه کاری بود برای همه آنها که به تغييرات تدريجی و اصلاح رژيم اميد بسته بودند. اين ضربه هم از طرف مردم بود که نشان دادند ديگر بر اين اميد واهی نيستند که اين رژيم اصلاح ناپذير را اصلاح کنند و هم از طرف دستگاه حاکم که نشان داد ديگر ظرفيت حکومت کردن را از دست داده است وبايد برای جلوگيری از فقط يک روز تظاهرات همه نيروی سرکوب خود را بسيج و هر کسی که کمترين احتمال عدم فرمانبرداری از او ميرودرا دستگير کند. ديوارهای زندان حکومت دارد بيش از هرکس خود حکومتيان را محاصره ميکند.
اميد به اصلاح طلبی ديگر از دست رفته است، مردم ايران و جوانان ايران ديگر عزم آن دارند که از حکومت دينی رها شوند و برای همين هم به ميدان آمده اند ، نه به بوق اين ، نه به سوت آن ديگری ، بلکه از درد درون است که به فرياد آمده اند، همين است که خشم آقای سجادی را عليه جنبش دانشجويان و جوانان برانگيخته است. يعنی درست جوهر سياسی جنبش جوانان و دانشجويان است که آقای سجادی را به توهين و هتاکی واداشته است، نه "غير سياسی " ويا به گفته رفسنجانی "سوسولی " بودن آن. دفاع از دوام جمهوری اسلامی در هر شکل کار را به اعمال خشونت ميکشاند، حال اگر فقط قلم در دست داشته باشيد فحش ميدهيد، اگر بر تخت حکومت نشسته باشيد اين کار را با سرنيزه ميکنيد.

خلط مبحث
در رابطه با اتهاماتی که به جوانا ن زده شده است ، اشاره به يک نکته ديگر لازم است.
در بسياری از جوامع اسلامی ، از جمله در بخشی از کشورخودمان يک سنت جنايتکارانه هست که وقتی زنی قربانی تجاوز جنسی ميشود، بستگانش او را لکه ننگ ميشمارند و حتی به قتل ميرسانند. احوال جوانان و ما هم با اين رژيم و اصلاح طلبانش به اين وضع بی شباهت نيست. آنها همه چيز را از جوانان کشور گرفته اند: امکانات اقتصادي، آموزش با کيفيت، بهداشت وبه زيستي، حداقل ارتباط با پيشرفتهای فرهنگي، هنری و ادبی جهان ووو. آنوقت همين جوانان را به خاطر به قول آقای سجادی "خرده فرهنگ تجدد طلبانه" سرزنش ميکنند.

اول بايد تاکيد کنم اين مساله ربطی به مبارزات دانشجويان و جوانان ندارد و همانطور که بالاتر يادآوری کردم اين مبارزات مضمون عميقا سياسی دارد و اشاره به "سوسول" ها و يا"خرده فرهنگ ها" درست برای کتمان همين مضمون صورت ميگيرد. دو موضوع متفاوت را قاطی ميکنند تا بتوانند مصادره به مطلوب کرده و مضمون عميقا انقلابی جنبش جوانان را انکار کنند.
اما فعلا به مساله خرده فرهنگ بپردازيم. خوب است آقای سجادی فاش بگويند مسئوليت اينکه بخشی از جوانان کشور به نوع خاصی از "خرده فرهنگ تجددطلبانه" گرايش پيدا کرده اند برعهده کيست؟ روشن است که اين رژيم اسلامی است که مسئوليت تحميل و تشويق اين نوع فرهنگی را که ظاهرا با آن مخالف است بر دوش دارد، مستقيم و غير مستقيم و حتی گاهی آگاهانه، به اين دلايل:
يک، با انهدام شرايط اقتصادی و اجتماعی کشور. آيا اين راز سر به مهری است که فقر وفلاکت گسترده و ضرباتی که اين رژيم بر سيستم آموزش کشور زده است، عامل اصلی افت سطح آموزش وفرهنگ کشور بوده است؟ چرا بخش بزرگی از جوانان ما حتی در خواندن و نوشتن فارسی دچار مشکل هستند؟ چرا در اطلاعيه هاو اعلاميه ها و مقاله ها اين همه غلط پيدا ميکنيم؟ تازه اين مربوط به ادبيات است که با روشی که در ايران تدريس ميشود کم خرج ترين دروس است. آيا اين وضعيت ربطی به فروپاشی سيستم آموزش ندارد؟ و يا به اينکه معلم در ايران بايد تاکسی براند، يا مغازه داری کند يا کلاس خصوصی باز کند تا بتواند حداقل معاش خودرا تامين کند؟ و اين امر چه تاثيری در فرهنگ عمومی کشوردارد؟ افزايش تن فروشی و اعتياد و کودک خيابانی چه نقشی در اين فرهنگ دارد؟ انهدام ساختارهای اجتماعی و بستن هرنوع انجمن و سازمان مستقل در "غير سياسی " ترين اشکال آن چه نقشی در فرهنگ دارد؟

دو- با ايجاد زندان فرهنگی چه در داخل و چه در ارتباط با خارج. سرکوب همه موسسات محصولات فرهنگي، هنری و اجتماعی مدرن و محاصره آنچه که باقی مانده با فرهنگ ارتجاعی شرعی از يک طرف و قطع ارتباط فرهنگی با جهان خارج يکی از بدترين جناياتی است که اين رژيم در حق مردم کرده است. جوانان ما تشنه فرار ازاين زندان فرهنگی هستند، اما به چه طريقی ميتوانند با توسعه فرهنگ ها در سطح جهان آشنا شوند؟ با کدام وسيله بايد فرهنگ خود را توسعه دهند؟ آنها از درزهای تنگ ديوارهای قطور زندان رژيم به جهان خارج از فرهنگ مهاجم آن مينگرند و در اين حال چگونه ميتوان جهان را در جامعيت خود ديد؟ همين مجاری تنگ ديوار زندان را هم رژيم ، به روی مبتدل ترين واردات بيشتر باز ميگذارد ، چه از روی ناتوانی ، چه آگاهانه. کافی است به ممنوعيت ها ، سانسورها، فيلترگذاريها نگاه کنيم. آيا با اينکارها راه مشاهده پورنو گرافی بسته ميشود، يا راه دسترسی به فرهنگ انسانی ؟ راديو فردا و بی بی سی و اسرائيل را، که هر يک وقايع را از صافی منافع يک دولت خارجی رد ميکنند ، در هر تاکسی ميتوان شنيد، اما در سراسر ايران حتی يک رسانه که وقايع را ، با هر ديدگاهی اما از زاويه منافع مردم ، باز گو کند آزاد نيست و آنها چند تا هم که با تنگی نفس و خودسانسوری کار ميکردند يکی بعد از ديگری گرفتارتعطيل وفيلتر گذاری ميشوند. روشن است که اين وضعيت راه را برای"خرده فرهنگ" خاصی باز ميگذارد تا به شيوه انفجاری رشد کند. اين وضع نوعی مطلق نگری وارونه ا در مخالفت با رژيم را هم تشويق ميکند:"دشمن دشمن من ، دوست من است"، وقتی که در زندان رژيم دست و پا ميزنيد ، هر چه را که از درزهای ديوارلجن گرفته آن واردميشود نور می پنداريد، در همه حوزه ها از اقتصاد وسياست گرفته تا فرهنگ، حتی اگر اقتصاد فريد من باشد که اين رژيم در بسياری از حوزه هابا چنان قساوتی به اجرا در آورد که صاحبان بازار آزادهای پيشرفته غربی خواب آنرا هم نميتوانند ببينند، حتی اگر کابينه آقای بوش باشد که مثل خود رژيم روحانيون بنيادگراست، حتی اگر تن فروشی باشد که خود اين رژيم فعالانه فاجعه بارترين نوع آن را اشاعه ميدهد. آن" خرده فرهنگ تجدد طلبانه" از اين رژيم تغذيه ميکند و آقای سجادی در دفاع از دوام اين رژيم ، قربانيان آنرا مورد حمله قرار ميدهد.

سه – و بالاخره با ايجاد گسست در تجربه. رژيم در اين رابطه در دو حوزه فعالانه اقدام کرده است، از يک طرف با مخفی کردن و مغشوش کردن تاريخ ، و از طرف ديگر با کشتار گروهی روشنفکران، که در حيات 25 ساله ج- ا لاينقطع ادامه داشته وهر از چند گاه با يک قتل عام گروهی تکميل شده است و حالا که در اين وادی وحشت وحتی از درون انجمن های اسلامی خود رژيم، نسل جديدی ازروی سينه به صخ