|
|||||
شاه مرده است. به خاك سپرده شده است. ايران اما مانده است. زنده است و مى ماند. تاريخ در گذر از ديروز به امروز رسيده است و رو به سوى آينده اى دارد كه ما را در لحظة ى اكنونى مان به ثبت مى رساند تا باز ماندگان ما در روزگاران متعلق به خود ما را قضاوت بنشينند, درست به همين گونه كه ما امروز شهادت مى دهيم كه : مرگ شاه را به چشم خويش ديده ايم. ديد ه ام كه او نه در خاكى كه متعلق به او نبود, بلكه در جائى از اين جهان به خاك سپرده شده است. يادش اما هست. اين تاريخ است كه به ما مى گويد: او روزگارى داشت و حال ديگر آن روزگار نيست. به اين معنا كه دروان سپرى شده ديگر قادر به باز گشت نيست. نه امكانات تاريخى اكنونى رو به گذشته دارد و نه هيچ ذهينيتى « مگر اذهان غير متعادل » مى پذيرد كه به باز سازى ذات تغير يافته ى شرايطى بپردازد كه « گذشته » را به دوره اى سپرى شده مبدل ساخته است. درك اين مسئله چندان دشوار نيست, اگر تاريخ نه روايت پر جلال و جبروت شاهان كه « پيشرفت آگاهى از آزادى » تعبير شود. با چنين تعبيرى ست كه پيشرفت ما به سمت آگاهى ضرورت به خاك سپرى چيزى كهنه را الزامى مى سازد. نظام شاهى شيوه ى كهنه اى بود كه مى بايست محو شود. امحاى آن نظام حكم تاريخ بود. شاه به مثابه ى سمبل آن, نظام در انقلابى بزرگ فرو افتاد – يعنى در واقع نظام شاهى با به خاك سپارى سمبل اش به خاك سپرده شد. ايران اما مانده است. خاكى كه زادگاه همه ى ملت هاى در آن است با ملت هايش مانده است و جملگى در بطن آن آب و خاك است كه مردم ايران را به تعريف در مى آورند. ايران ميراث تاريخى مردم آن است كه از نيايشان بر جاى مانده است. مردم اما نه با شاه به تعريف در مى آيند و نه با پرچم و نه با نام و نشان و نژادى يكتا و يگانه. پس و بايد آن مردم را با نام و نشان و نژاد و مليت و قوميتشان كه- گوناگون اند, ناهمسان اند, نا هم شكل اند, و در يك كلام نا هم طبقه اند به رسميت شناخت و پذيرفت كه آن مردم اند كه فرهنگ, زبان, آداب و رسوم و تمدن خويش را هم مى سازند و هم ازآن پاسدارى مى كنند و هم در جهت تكامل و با رورى آن, از آنچه كه آفريده اند بر مى گذرد ند تا بر غناى آن بيفزايند. شعر و ترانه و موسيقى و هر آنجه كه با هنر تعريف مى شود معقوله هاى فرهنگ اند كه ساخته مى شوند تا هم زيبائى را معنا كنند و هم وجهد و شادى و رنج و تاثرات انسانى را بر انگيزانند و هم با نمود خود نقشى از ايده آل هاى بشرى به دست دهند. پذيرفتنى ست اگر بگوئيم كار هنر فرا روى از موقعيت خويش است, زيرا كه مثل هر مقوله ى ديگرى مى بايست از محدوده ى زمانى و مكانى خود بر گذرد تا از خمودى و خواب به گردونه ى تكرار در خود دچار نگردد. و هنر مند اگر از ذهنيت خود و هم از شكل كار خود برنگذرد بر مرگ خويش در تكرار بيهوده ى كار ديروزين خود صحه گذاسته است. هنرمند, هنرش و تاثرات ذهنى اش را از فرهنگ زمانه اش و مردم اش مى گيرد. فرهنگ زاده ى كار و تلاش و رنج انسانى ست . هنرمند زبان انتقال آن فرآورده هاى حضور انسان است . او اميال و آرزوها و تمناهاى مردم اش را, آينه در دست به جهان نشان مى دهد تا سهمى از تلاش بى وقفه ى همگانى را براى ايجاد شرايط انسانى تر ادا كرده باشد. او در تلاش واداى سهم از ديگران نيز مى آموزد تا از خود و موقعيت ذهنى اش بگذرد و به شايستگى بيشترى براى انسان دست يابذ. هنر مند اگر انسانى بينديشد, از جغرافياى آب و خاك و وطن در مى گذرد تا تمام جهان را وطن خويش بشناسد. تفاوت نگاه هنرمند و آنكه بر خاكى احساس مالكيت در همين جاست. ايران زادگاه من است. سرزمين اش را دوست مى دارم , دوست دارم نه به خاطر زمين و آب وهوايش به خاطر مردم و فرهنگش, به خاطر حضور هميشه ى تحول پذيرى و بارورى ذهن و زبان و انديشه ى مردمانش. والبته كه براين باور نيز هستم كه هيچ آب و خاكى بى حضور انسان به پسيزى نمى ارزد. من نفس و احساسم با حضور تاريخى و فرهنگى و اجتماعى آن مردمى گره خورده است كه استبداد شاهى در تمام طول تاريخ بند از بند شان گسسته است و لحظه اى از ستم كارى در حق شان فرو گذرى نكرده اشت. من درد و شادى و رنج و زيبايى شان در طول بيش از سى سال فعاليت هنرى ام فرياد كرده ام و با آن مردم هم آواز بوده ام و هم اكنون نيز هستم . اما شما وطن پرستان دروغين چند چهره را چه مدعاى مردم دوستى و ايران دوستى ست . شما امروز سينه چاك مى دهيد كه من « خليج فارس » را نمى خواهم. من نه تنها خليج فارس را كه تمام ايران را خوانده ام و مى خوانم. شما دروغ مى گوئيد كه خليج فارس را دوست مى داريد, زيرا كه دوست داشتن شما در گذشته ى شاهنشاهى تان چپاول و غارت منابع نفت و گاز و ذخاير دريائى آن توسط بيگانگان و اربابان آن نظام به همراه داشت و دوست داشتن امروز تان سكوت تاييد آميز وحى تحريك كننده ى شما را به منظور نظامى كردن خليج فارس توسط ناوگان دريايى و سربازان و نيروهاى مسلح امريكا, انگليس و همه ى كشورهاى سركوب گر وجنگ طلبى ست كه منافع خود را با حضور نظامى در آب هاى خليج فارس مى بينند. چگونه است كه نه وطن پرستى ديروز تان و نه « خليج » دوستى امروزتان هرگز متوجه اشغال نظامى و حضور بيگانگان در آن منطقه از خاك اين جهان نيست؟ راستى شما جان و مال و حضور تاريخى و اجتماعى مردمان خليج فارس برايتان مهم است يا صرف تعريف جغرافيايى آن؟ راستى شما به چه نوع اخلاقى پاى بنديد؟ آيا در اخلاق شما انسان هاى خليج فارس خق حيات آزادانه و انتخاب آگاهانه ى سر نوشت خويش را ندارند؟ اگردارند چگونه است كه كمترين آنگيزه ى انسان خواهى تان در برابر تجاوزات بيگانگان به حق حيات آن مردم بر انگيخته نمى شود؟ تا حداقل اين گونه وانمود شود كه از جانب شما نيز حضور نظاميان و سركوبگران امريكايى و انگلسى در آب هاى خليج فارس محكوم است. شما دروغ مى گوئيد ! وطن خواهى تان با خاندان از قدرت افتاده ى پهلوى مترادف است. شما با اين جنجال مى خواهيد وانمود كنيد كه باخاندان پهلوى ست كه علاقه به آب و خاك و تبع آن علاقه به خليج فارس , معنا مى دهد. اما باور كنيد كه نه تنها خليج فارس , بلكه سراسر آن خاك, خاك ايران هيچ ربطى به هيچ يك از افراد خاندان پهلوى نداشته و ندارد. زيرا كه علاقه مندى اين جماعت به خاك ايران تنها و تنها از زاويه قطر كيف پول شان و حيف و ميل هاى بى حساب و كتاب شان خلاصه مى شود. آقايان و خانمها وطن پرست فرصت طلب! مردم ايران در يك انقلاب بزرگ, در سال 57 - نظام شاهى را از اريكه ى قدرت به زير كشيدند. متاسفانه بديل آن, آرزوهاى آن انقلاب را بر آورده نساخت . اين نيز چون آن بر مردم ايران ستم روا داشت و فرياد هاى آزادى خواهى را در گلو كشت. اينان نيز چون آقايان تعلفات شان هيچ ربطى به تاريخ , فرهنگ و ذهنيت بار آور و هوشمند مردم ايران ندارد. مردم ايران در گذرتاريخ خوب آموخته اند كه چگونه تاريخ خود و آيندگان را بنويسند. آن مردم اين نظام را نيز از اريكه قدرت به زير خواهند كشيد. ولابد اينان نيز چون شما امثال من را در آينده, بى وطن خطاب خواهند كرد, زيرا كه من در اين زمان نيز همصدا, هم گام و هم آواز در دردها و رنج ها , شاديها و شورمندى هاى مردمم بوده ام و هستم. آقايان و خانمها هاى وطن پرست فرصت طلب ! باور كنيد: شاه مرده است. به خاك سپرده شده است. ايران اما مانده است. زنده است ومى ماند. با احترام به پيشگاه مردم ايران- ابراهيم حامدى! - ابى 6 febraurari 2003 | |||||
|
|