20 شعر از كريم شفائى
karimshafaee@yahoo.com
بر گذرگاه گزمه ها و شحنه ها
گره از زبانت بگشاى و-
فريادى در كش- شرابى سركش،
زلف پريشان كن و- آنگاه: گريبان چاك!
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها- فرود آى پاك!
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت كنند- حتى به رسوايي،
به از آنكه بغض در گلو مانى و سخن گفتن نتوانى!
جهانى كه سراسر سياهى است!
چه مى خواهيد ازجان من؟
طناب انداخته ايد كه با من چه كنيد،
كه مرا از درون سياهى ها بيرون بكشيد؟
در جهانى كه سراسر سياهى است
از سياهى دستان من به وحشت افتاده ايد؟!
مگراين سياهى را من با خود به جهان آورده ام
كه برعليه ام چنين ظالمانه مى شوريد؟
نگاهى به سرتا پاى تان بياندازيد،
اين سياهى سر و روى شماست
كه بر دست و بازوى من ماليده است!
خنياگر آواز عشق
بيهوده پرسه مى زنى
جست و جوهايت تو را به جايى نخواهد رساند
هيچ فلشى راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه كوچه ها و خيابان ها زير پا خواهى گذاشت
بى آنكه نشانى از خنياگرى بيابى
كه سال ها پيش براى تو آواز عشق خوانده بود!
گردباد
فقط آنهايى كه باد كاشتند-
طوفان درو كردند!
من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستوهاى عاشق،
براى چه گرفتار گردبادى ام كه-
مرا در خود مى پيچاند و مى غلتاند و مى گرياند؟
آوازى براى آيينه ها
لال چرا نشسته اي؟
دهان باز كن
بگذار آواز خوان عاشقى كه
درون سينه ات بال بال مى زند-
صدايش را رها كند!
در اين بهت خاموش
تو از چه مى ترسى طفلكم؟
از خشكى و برهنگى پوسته تلخى كه-
جان شوريده مرا به بند كشيده!
من كه آن نيستم
تو هم كه اين نيستي،
تو پر هياهوترين گنجشك باغ ها-
و من نهال ترسيده اى
كه وحشت زمستان به يكباره پيرش كرده است!
پرنده زيبايم
خاموش چرا مانده اي؟
دهان باز كن و عاشقانه بخوان!
اشك هاتو پاك كن دختر!
اشك ها تو پاك كن دختر،
اين جاده هاى خالى
هيچ مسافرى رو به شهر تو نخواهند آورد!
اشك ها تو پاك كن،
آدم كه با چشم هاى گريان
راه نمى افته به سوى افق هاى دور!
بند ساك دستى ات رو بنداز روى شونه ات و-
راه بيفت دختر!
اگه همه سفر مى كنند كه چيزى به دست بيارند
تو سفر مى كنى كه چيزى رو از دست بدى!
دختر، غم هاتو بذار و راه بيفت!
مضرابى بر گلوى بغض!
تلنگرى بر پوسته وهم آلود شب
و ضربه اى نا به هنگام
بر پوست كشيده دف
آنگاه - مضرابى سنگين
بر سيم بر افروخته تار
تا آشوبى به پا شود
در گلوى بغض كرده اى كه
به قدر هزار آسمان بهارى
فرياد در سينه انباشته است!
سيلابى كه مرا به رودخانه برد!
باران همهء شب يك ريز مى باريد
و من هرچه پلك زدم
نتوانستم جلوى اشكم را بگيرم
و آن وقت
بغض كه شكست
سيلاب مرا به رودخانه اى برد-
كه تو قلاب به دست
در كنار آن:
به انتظار نشسته بودى!
اشك هايت را نگهدار براى صبحانه مان!
نمى خواهم برايم اشك بريزى
اشك هايت را براى صبحانه مان نگهدار
نيمرو با قطره هاى اشك تو
عجيب مى چسبد!
امشب بيا بزنيم زير خنده
و به مضحكه اى بخنديم-
كه روزهاى مان را
تاريك تر از شب هاى مان رقم زده است!
سايبانى براى روشنفكران خسته كافه هاى تاريك و دودآلود!
صندلى ها را كنار پياده روها بچينيم
و سايبانى از رنگ هاى شاد زندگى را
بر بالاى سر بر افرازيم
تا روشنفكران خسته كافه هاى
تاريك و دودآلود
دمى كنار حوض خاطره ها بنشينند
و به روى رهگذران لبخند بزنند!
چيزى است كه در من مى خواند!
آه!
چيزى است كه در من
مى خواند
چيزى است كه در من
غوغا مى كند
و شط آرام غم
چهره بهت را
شست و شو مى دهد.
بگذار اين پچپچه
تا سر انگشت صبح تداوم يابد
و نخ آواز چلچله
برگ ها را با بهار پيوند زند.
روياى باغ
به پسرم سپرده ام
وقتى گلى مى خندد
ساكت شود
پنجره ها را باز كند
و اجازه دهد
روياى باغ
همه اتاق را پر كند!
ارتعاش دست هاى نوازش!
سحر
چاك مى كرد پيراهن.
بر مى آمد با آفتاب
از گريز گاه تاريكى
آن بلند وار كوه ها.
و شوق پرواز
دست هاى نوازش را
چون بال سپيد پرنده ها
به ارتعاش در مى آورد
در آن مه لطيف ابرها!
آه اى چشم هاى حسرت بار!
دختران جوان / مردان پير/
دره هاى عظيمى كه
فاصله انداخته اند/ بين آن باغ هاى بلورين
و من / كه چشم در چشم ميوه هايى دوخته ام/
كه از شبنم هاى صبحگاهى / تر شده اند
بر سرشاخه هايى كه/
دستان من
كوتاه تر از آنند / كه
حتى آنها را در خيال به چنگ آرند!
آه اى چشم هاى حسرت بار / تا كى
/ خيره خواهيد ماند / به آن كرانه هاى بيكران؟
كه شما را مى برند به خواب هايى كه / همواره از روياها
دور ماندند و /
جز بالشى خيس /
هيچ نشانه اى بر بالين تان
به جاى نگذاشتند!
شاعرى كه نتوان عاشقش شد!
شاعرى كه نتوان عاشقش شد
براى چه مى خواهد شعرهايش را
و آهنگ و سرود آوازهايش را؟
شعرى كه نتواند حتى
لاى پنجره اى را به سر انگشتان سحر تو بگشايد
و آوازى كه نتواند حتى تو را
به دزدانه نگريستن زلف هاى پريشان من فرا بخواند-
باد را براى چه مى خواهد؟ باران را براى چه؟ بگذار آسمان همچنان تيره و تار بماند!
لرزش اندوه بار آب ها
پلك ها را بر هم فشار مى دهم
و قطرات آب
در لرزش اندوه بار خويش
امواج دريا را به خاطر مى آورند
موهاتو چرا پريشون كردي؟
اگه نمى خواستى عاشقم بشى
موهاتو چرا پريشون كردي؟
به ليلا بگوييد من نخواهم مرد!
شاعران چه مى خواهند از جان عاشقان؟
آتش كدام كينه در دل هاى سياه شان
شعله مى كشد
كه چنين مشتاقانه
چشم در ديدگان خيس معشوقه هاى جهان دوخته اند؟
- آب چشم عاشقان
بس تان نبود
كه چشم طمع به قطره هاى اشك ليلاى بينوايم دوخته ايد!
خبر از مرگ مجنون
آورده ايد
كه ليلاى مرا بگريانيد؟
- به ليلا بگوييد من نخواهم مرد!
كبوترى ترسيده بر سينه ديوار
پرتاب يك گلوله / شايد پرواز دهد حتى / عقاب آسمان ها را /
اما تو / همچون كبوترى ترسيده / مى مانى و /
بر سينه ديوار / به تپش در مى آورى /
ابر هاى آبستن آسمان ها را /
يك جفت چشم درشت
يك جفت چشم درشت
توى باغ انگار خيس اشك بود.
گفتم، خدايا!
و رفتم توى اتاق.
مى خواستم شرم را قطره قطره آب كنم،
بروم پشت شيشه هاى فراموشى
و غصه ها را خواب كنم.
كسى گفت، هى!
و شدم يك جفت چشم درشت
و توى باغ انگار دنبال جاى پايى گشتم.
برگى از شاخه كنده شد،
افتاد روى شانه ام.
دست كه بردم
انگشتانم سرخ بود.
گفتم، خدايا!
و رفتم توى ايوان.
مى خواستم ترس را
قطره قطره
آب كنم.