اد ، زياد كشش نده. اين آقا نصف حرف هاى تو را نمى فهمد
http://www.roshangari.com/
يانكه به اد گفت: ?اين بار زنگ در رو تو بزن. مى خوام شانستو امتحان كنى.?
اد جلو در كمى اين پا و آن پا كرد و گفت: ?مطمئنى كسى تو خونه هس؟?
يانكه گفت: ?آره. از توى تورى پنجره هم ميشه ديد كه كسى توى خونه هس. ببين! چراغى توى خونه روشنه. اون هم اول صبح. همين نشون ميده كه كسى توى خونه هس.?
اد چشمانش را پشت عينك تنگ كرد و گفت: ?باشه. من كه چيزى نمى بينم. اما حرفتو قبول دارم.? و زنگ در را زد.
?پس حالا كه نوبت منه. بذار تا آخر خودم پيش ببرم. خواهش مى كنم تو كارم دخالت نكن.?
يانكه گفت: ?باشه.?
وقتى صداى راه رفتن كسى در راهروى پشت در شنيده شد و بعد صداى چرخيدن كليد توى قفل در، يانكه كه داشت به اد نگاه ميكرد با لبخند گفت: ?ببين من دُرس مى گفتم. اگه از اين به بعد چيزى گفتم بايد زود قبول كنى.? اد اما حواسش به او نبود. تو فكر بود كه چطور شروع كند. وقتى هم متوجه شد كه انگار يانكه چيزهائى داشت به او مى گفت در باز شد و حواسش رفت طرف مردى كه در آستانه در پيداش شده بود و ظاهرش داد ميزد شرقى است. ايراني، عراقى ، ترك، يا يكى از آن طرف ها. غريبه موهاى فلفل نمكى و مجعدى داشت. و قدش نسبتاً بلند بود. شلوار جين پوشيده بود و پيراهن آبى رنگ كهنه و تميزى تنش بود. معلوم بود هزار باز شسته و خشك كرده و تنش كرده. عينكى به چشم داشت كه خيلى به صورتش بزرگ مى آمد. از قيافه اش پيدا بود كه قبل از اين كه در را باز كند داشت به چيزهائى فكر ميكرد. چون تا آن ها را ديد يك جور با دلخورى سرش را تكان داد. انگار كه به خودش مى گفت چه گهى خورده كه در را باز كرده است. غريبه در جواب اد كه به او سلام كرده بود و داشت خودش و يانكه را معرفى ميكرد گفت: ? صبح به خير.? و سرش را تكيه داد به قاب در.
يانكه كلاه بر سر با همان سر و وضع زنان سنتى در دهات هلند كه يكشنبه ها با چتر و كيف سياه در دست به كليسا ميروند كناركشيده بود و ميدان را داده بود دست اد. او با ديدن مرد، به خصوص وقتى فهميد هلندى نيست زود به يك جمع بندى در ذهنش رسيد كه حرف زدن با او بى ثمر است. از اين كه اد را جلو انداخته بود پشيمان شده بود. ميدانست اد مثل او عمل نمى كند. ولى ديگر دير شده بود.
اد گفت : ?اميدوارم مزاحم نشده باشيم.? و بدون آن كه منتظر واكنش مرد باشد ادامه داد: ?ما پيروان فرقه ? شاهدان يوهووا? هسيم. ما اعتقاد داريم كه خدا زنده س. و پيام مسيح براى رستگارى جهان كافى س. ما اعتقاد داريم كه اگه دنيا روز به روز رو به فساد مى ره و در همه جا جنگه به اين خاطره كه به پيام عيسا مسيح توجه كافى نمى شه.?
اد آنقدر تند تند حرف مى زد و كلمات را مى بلعيد كه براى مرد سخت بود همه حرف هاى او را بفهمد اما چون با حرف هاى اين جور آدم ها آشنا بود مى توانست حدس بزند درباره چه حرف مى زند. به همين خاطر طورى به اد نگاه ميكرد و سرش را تكان مى داد كه انگار تمام حرف هاى او را واژه به واژه دنبال مى كند.
اد ادامه داد: ?شرايط زندگى آدما در نقاط مختلف دنيا با هم خيلى فرق داره اما روح اونا يكى س. چون يك روح بزرگ و مقدس، اونا رو به سمت نيكى رهبرى مى كنه.?
يانكه كه داشت به حرف هاى او گوش مى داد و در ضمن به چهره مرد نگاه مى كرد توى دلش گفت :?مزخرف . چطور اد نمى بينه كه او از اين كلمات سردرنميآره.?
در يك لحظه وقتى اد براى نفس تازه كردن ايستاد، غريبه با تلفظى بد و شمرده شمرده به هلندى گفت: ?آره. ميفهمم من، كه چه ميگين. كم ، البته. قبول دارم.? و مى خواست توضيح بيشترى بدهد كه اد به او مهلت نداد
?پس چقدر خوب. تو هم قبول دارى كه بايد امروز به حرفاى حضرت مسيح و به هشداراى او توجه كرد.?
غربيه گفت: ?بله. مى فهمم. يعنى من مى فهمم. منظورتون چيس. خودم هم تو خونه م كتابائى درباره مسيح ـ?
اد كه انگار حواسش فقط به حرف هاى خودش بود، نفهميد او چه گفته است. پريد توى حرفش و گفت: ?اگه وقت داشته باشين من و همكارم دوس داريم بيايم تو و چن ديقه اى تو خونه باتون حرف بزنيم. من مطمئنم كه شما خيلى خوشتون ميآدـ ?
غريبه گفت:? اما. اما.?
اد گفت: ?نه. ما زياد مزاحم نمى شيم. مى تونيم يه روز ديگه بيائيم.?
غريبه نگاهش كرد بعد با تلفظ مخصوص به خودش گفت: ?نه. متشكرم. من تو خونه م . آره تو خونه م. به زبون خودمون ، يعنى به زبون مادريم، و هم به زبون انگليسى هم عهد جديد را دارم و هم عهد قديم را دارم.?
اد كه فقط كلمه عهد قديم و عهد جديد را خوب شنيده بود بلافاصله گفت: ?آره. ما تو كيفمون داريم. به همه زبونا داريم.?
غريبه گفت :?ممنون.?
اد گفت: ?اگه هم نداشته باشيم مى تونيم براتون سفارش بديم.?
يانكه سرش را برد جلوتر و به اد گفت: ?اد كوتاه بيا.?
اد بى اعتنا به او گفت: ?خيلى طول نمى كشه.?
غريبه ساكت نگاهش كرد.
اد گفت :?به زبون هلندى هم داريم.?
غريبه گفت: ?ممنون. ولى ـ ?
اد گفت: ?اگه صبر كنى الان تو كيفم درميآرم و نشون تون مى دم. از همه زبونا. به خصوص هلندى.?
يانكه باز رفت جلو و آهسته توى گوش اد گفت:? اد خواهش مى كنم. آقا، هلندى زوركى ـ ?
اد رو كرد به او: ?چه؟ چه گفتي؟? و بى آن كه منتظر عكس العمل يانكه بنشيند رو كرد به غريبه و گفت :? ببين ما غير از كتاب،مجله هاى گوناگونى هم تو كيف مون داريم. به زبون هاى مختلف.? و از تو كيفش مجله اى درآورد و وقتى توى دست تكانش مى داد ادامه داد: ?لطف عيسا مسيح شامل حال همه آدما هس. عيسا مسيح فقط از صلح و دوستى حرف مى زنه. تو اين مجله ها خيلى ها از تجربه هاشون نوشتن كه چطور وقتى با ما حرف زدن به آرامشى در زندگى شون رسيده ن. از همه ملييت ها.? و نگاهى كرد به مجله: ?اين يكى به زبون هلندى س. همين رو مى خواى يا به زبون ديگه اي؟?
يانكه باز سرش را برد نزديك گوش اد و گفت: ?اد كوتاه بيا. اين آقا زوركى چند كلمه هلندى حرف مى زنه. معلومه كه نميتونه هلندى خوب بخونه ? و وقتى ديد اد اصلاً گوشش به حرف هاى او بدهكار نيست با دلخورى كشيد كنار و سعى كرد ديگر روى او فشار نياورد.
غريبه نگاه كرد به يانكه و به نظرش رسيد با آن سرو وضع عين سرپرستارهاى بيمارستان است. از آن هائى كه چندان هم از كارشان راضى نيستند. چون اخمو و بى حوصله ايستاده بود كنار و حركات همكارش را جزء به جزء زير نظرگرفته بود. فكر كرد حتماً سرماى بيرون و بد پيلگى همكارش او را اذيت كرده است. خواست با همان چند كلمه اى كه ميدانست چيزى به او بگويد اما ترجيح داد كارى به كارش نداشته باشد فقط براى آن كه اد را كه هى داشت توى كيفش ميگشت تا نسخه اى به زبان ديگر پيدا كند از كلافگى دربياورد گفت: ?همين خوبه. من هلندى كمى مى دونم.?
يانكه از دور خنديد. و صورتش كمى باز شد.
اد كه از تجسس با دست در كيفش چيز مناسبى نيافته بود يكدسته مجله را از آن بيرون كشيد كه يكى اش افتاد روى زمين. دستهايش مى لرزيد. غريبه فكر كرد او بايد سنى بين هفتاد و هفتاد و پنج داشته باشد. خم شد و مجله اى را كه افتاده بود روى زمين برداشت و داد دست او. وقتى خم شده بود زانوهاى او را هم كه مى لرزيد از نزديك ديد. اد مجله را گرفت بعد با دستپاچگى و ناشيانه مجله هاى توى دستش را تند تند ورق زد و گفت: ?بگو به كدام زبون ميخواي؟?
غريبه گفت: ?مهم نيس. به هر زبون كه باشه ميخونم.?
اد با نگاه به مجله اى كه در دست داشت گفت: ?تركي؟?
غريبه گفت: ?آره. خوبه.?
اد گفت: ?عربى هم دارم؟?
غريبه گفت: ?آره. آره. عربى هم خوبه.?
اد گفت: ?چينى ام انگار دارم.?
غريبه گفت : ?بده. اونم خوبه.?
اد گفت: ?انگليسى هم هس؟?
غريبه گفت: ?خوبه. خوبه.?
اد گفت: ?هلندى هم هس. مطالبش هم بيشتره.?
غريبه گفت: ?خوبه. هلنديش هم بده.?
اد چند مجله را كه به زبان هاى مختلف بود وقتى مى داد دست او پرسيد: ?مال كجائيد شما؟?
غريبه سرش را گذاشت به قاب در و به انگليسى گفت: ?نمى دونم. به عيسى مسيح قسّم، به بودا، به زردشت. به موسا ومحمد قسم خودم هم نمى دونم.?
اد رو كرد به يانكه و گفت: ?ميگه كجائيه؟?
يانكه گفت: ?اد بيا بريم.?
اد برگشت طرف غريبه وگفت: ?خداحافظ. خيلى ممنون. دفه ديگه بيشتر با هم حرف مى زنيم.?
و همراه يانكه راه افتاد. وقتى ا ز پله ها پائين مى رفتند يانكه به اد گفت: ? اد، بى خود كشش دادى. آقاهه نصف حرفاى تو را نمى فهميد.?
اد گفت: ?واقعاً?
يانكه گفت:? آره.? و پيش از آن كه به پاگرد آخر برسند زير بغل او را گرفت كه نيافتد.
نسيم خاكسار
اوترخت سى ام دسامبر 2003
اين داستان نخستين بار در شب همبستگی با زلزله زدگان بم در فرانکفورت خوانده شد.