8بهمن.نامه بيستم محمدنوريزاد به خامنه ای:از بشار اسا سوری بپرسيد اين شبها را چگونه صبح ميکند؟ و از قذافی داخل قبر...
جرس
سلام به شما شيعيان و سنيان و مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان وبهاييان و درويشان و بادينان و بی دينان و باحجابان و بی حجابان کشورمان ايران.
به نام خدايی که شرم آفريد
يک خبرخيلی خيلی خوب!
سلام به رهبرگرامی جمهوری اسلامی ايران
پيش از آنکه اين خبرخيلی خيلی خوب را به جناب شما تقديم کنم، تقاضا دارم کمی صبوری بخرج دهيد تا من به يک سخن کوتاه اشاره کنم. قول می دهم بلافاصله بعد ازطرح اين سخن، به سروقت آن ”خبرخوب“ ومطول بازروم. آنجا که من خبرخوبی برای شما پديد آورده ام، چراخبرخوب شما ازمن وجمعی چون من دريغ شود؟ با اين تفاوت که خبرخوب من به نجات وامنيت ورفاه رشد وآبادانی کل کشوروبقای خود شما منجرمی شود، وخبرخوب شما اما تکان مختصری به زندگی من و عده ای ديگراز زندانيان درمی اندازد.
واما سخن کوتاه من:
تقاضا دارم به حجة الاسلامان مصلحی و طائب دستور فرماييد آن پنج دستگاه کامپيوترحرفه ای ولوازمی را که از دوسال پيش ازمن برداشته اند، واقلام ديگری را که ازسايرين برده اند به ما باز بگردانند. اجاره ی دستگاههای خود من روزانه حداقل يکصد هزارتومان است. اين يکصدهزارتومان را دردوسال ضرب کنيد تا بدانيد امثال من چقدراز اطلاعات و سپاه شما طلبکاريم. به اين حجة الاسلامان بفرماييد: برداشتن اموال مردم اگرازهرسارق بی سروپايی پذيرفتنی باشد، ازکسانی که به لباس پيامبرفروشده اند پذيرفتنی که نيست، جزخسارت وآشوب وازهم دريدن شعارهای اسلامی وانقلابی بهره وفايده ندارد. بويژه آنکه اين سرقت های بيشماربه تأييد کسانی صورت پذيرفته است که درمقام وزارت اطلاعات يک کشوراسلامي، و رياست اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بنا دارند از امنيت واموال وآبروی مردم صيانت کنند. به آنان بفرماييد: ”هتک حرز“ شهروندان، طبق قانون هرکشورکافروهربيقوله ای جرمی محرزاست. پس شما دو تن و دستگاه عريض و طويلتان چرا ازاين گناه و جرم مستمردست نمی شوييد؟ حالا داستان اسکله های قاچاق و هزار هزار فرصت روبيده بماند برای بعد.
خوب، اين ازسخن کوتاه من. واما ”خبرخوبِ“ من از دل اوضاع شکننده ودرهم پيچِ امروزِ ما برمی خيزد. شما نيک ترازهمه ی ما می دانيد که حال و روز اين روزهای ما اصلاً خوب نيست. شعارهای پوک ما وقرارگرفتن افراد نالايق برمصادراموراولاً، و حساسيت های جامعه ی جهانی ثانياً، ودسيسه های کشورهايی که بهردليل از ما خوششان نمی آيد ثالثاً، ما را به تنگنايی سخت درافکنده است.
ما به کودک لجوجی می مانيم که ازآغوش مهرومعترضانه ی پدرومادرخود بدررفته. واکنون نه کسی را می شناسد، نه راه خانه می داند، نه وسعت نظری دارد، ونه جذابيتی که مردمان را بدو تمايلی باشد. سکه های توی جيبش نيز بيش از آنکه موجب رهايی او شود، دزدان راه را به وسوسه می اندازد. سرانجامِ اين کودک لجوج چه می تواند باشد جزشيون وبه تاراج دادن دارايی اش و نهايتاً: تکدی گري؟ کسی که درهمان گدايی نيزمستقل نيست. وبايد کل درآمدش را به حاميان گردن کلفتش بدهد تا لقمه نانی بدو بدهند.
بچشم خود می بينيد که اين روزها ديگرازشلتاق های رييس جمهورمطلوب تان خبری نيست. و شما نمی دانم چرا مجبوريد اين جنازه را تا پايان دوره اش به دوش بکشيد؟ من بنا ندارم دراين نامه ای که بر“خبری خوب“ مبتنی ست، برتلخی ها پای بکوبم و کامتان را برآشوبم. قراراست خبری با شما بگويم که ما را از اين تنگنا بدر ببرد و دوام و بقای ما وشما را تضمين کند.
مقدمتاً ازبشاراسد سوری بپرسيد اين شبها را چگونه صبح می کند؟ از او بپرسيد آيا از شبها و روزهای زندگی اش لذت می برد؟ ازاو بپرسيد اگرزندگی اش بهمين منوال بدرازا بيانجامد و مثلاً سی سال ديگر نيزبا کشتارورعب وزندانی کردن معترضان به حکومت خود ادامه دهد، آيا طعمی ازلذت وآرامش نصيبش می شود؟ ازاو بپرسيد برای برقراری چه شرافتی هموطنان خود را ازپا درمی آورد؟ به او بفرماييد اين قبول که مردمان معترض همگی آلت دست اجانب اند وجاسوس و فتنه گر، اما تو درادامه ی رهبری ات بنا داری چه تاج گلی به سرمردمت بزنی که تا کنون نزده اي؟
حالا به داخل قبرقذافی فرو می شويم وهمين پرسشها را بگونه ای ديگر از او می پرسيم. اين که: اگر زنده شوی و مجدداً بدنيا بيايی چه خواهی کرد؟ ازاو می شنويم: من می توانستم با بکار بستنِ کمی تعقل هنوززنده باشم وبا آبرودرگوشه ای ازکشورم زندگی کنم. اما لجوجانه خود نخواستم واکنون با هزار خسارتی که برای مردم ليبی ببارآورده ام، درگورخود چشم به راه عقوبت عقبايم. وباز از او می شنويم: آهای رهبران و حاکمان جهان، بگوش باشيد، اگر طالب بقا و دوام و همراهی مردميد، با مردم خود يکی باشيد. زبان لکنت مردم بگشاييد. به خواست آنان بها بدهيد. دست به جيب مردم نبريد. دوراز چشم آنان به هزارکار نابجا روی نبريد. واگرروزی همين مردم شما را نخواستند، ازعليّ مرتضا بياموزيد و خود کنار برويد. و بدانيد که خيرشما درهمين کناررفتن است. وگرنه: اين من. سرنوشت شما.
رهبرگرامي،
من که بنا دارم خبرخوشی را با شما بگويم، غلط بکنم جناب شما را با قذافيِ پليد همسنگ و هم طراز بدانم. او جفا کاربود و نتيجه ی جفاکاری اش را چشيد و به جهنم پيوست. شما کجا و قدافی کجا؟ نه نه، زبانم لال اگر يک چنين نيتی با من باشد. مرا اگر يک چنين نيت شومی درسربود، هرگزاز ”خبری خوب“ با شما نمی گفتم. خبرخوب را با کسی می گويند که هنوز کورسويی ازاميد دراو بچشم آيد. ما با شما دل به اميد بسته ايم. بله، ما شما را اينگونه می بينيم.
گفتم: اوضاع زمينی و آسمانيِ اين روزهای ما اصلاً خوب نيست. هم درزمين به تنگنا و آشفتگی درافتاده ايم، وهم بدليل برزمين کوفتن بديهی ترين سنتهای الهي، ازچشم و رحمت خدا دورمانده ايم. اگر دير بجنبيم، بشاراسد سوري، فرشی ازروزها و شب های تلخ خود را پيش پای ما خواهد گستراند. اما هنوزما را فرصت اندکی مانده. ومن چتر“خبرخوب“ خود را درهمين فرصت اندک وا می گشايم. منتها ”خبرخوب“ من به ضروت های ظريفی محتاج است. وبرای اثربخشی تامّ وتمامش به همراهی کسانی ديگرنيزنياز دارد. من يک چند نفری را که حضورشان برای دستيابی به آن ”خبرخوب“ حتمی است برمی شمرم و از جناب شما نيز می خواهم که يک چند نفری را خود شما براينها بيفزاييد. من و شما و اين چند نفر بايد به يک جايی برويم که آن ”خبرخوب“ برای ملاقات ما پای می کوبد. به کجا؟ خواهم گفت. ابتدا بايد همراهان خود را برای آن ملاقات شورانگيز برگزينيم. من شخصاً اين افراد و اين جمعيت ها را پيشنهاد می کنم:
يک: جناب هاشمی رفسنجاني، بدليل سهم ونقشی که درهزارتوی انقلاب داشته است. ومی شود سر انگشتِ ايشان را درهر حادثه ای رصد نمود. وی شايد بيش از همه ی ما بداند قافله ای که برقوس يک دايره راه می پيمايد، نه به گمگشتگي، بل به خود فريبيِ مؤکّد دچار است. چرا که هرچه راه برود، به نقطه ی عزيمت خود نزديکتر می شود. نقطه ی عزيمتی که ازشادابيِ روز نخست تهی است. خستگی وبی سرانجام مسافران اين می گويد.
دو: جناب سيد محمد خاتمي، ازآن روی که هشت سال تمام اراده ی بسياری از امور کشور بدست او بود. او می توانست کارها بکند، ونکرد. او می توانست آنچنان اوج بگيرد که برای پايين کشيدنش به نفس تنگی بيفتند. او می دانست: قطب مخالفِ آن کسی که دروغ می گويد، کسی نيست که راست بگويد. بلکه آن کسی است که به رغم راستگويي، راه بردروغ ببندد. وخاتمی اين دومی را ناديده گرفت. خاتمی بايد مسئوليت را می جويد و فرو می برد. که اگر مسموم بود، بالا می آورد، واگر گوارا بود، خود بالا می رفت.
سه: جناب احمدی نژاد، از اين روی که او تجلی عواميت و برآمده از بُهت وبيماری ما ايرانيان است. برخی از آدميانِ تاريخی غذا را می چرند. اينجا همانجاست که معده هايشان بهم لبخند می زند و احوال هم را می پرسند. معده هايی که باهم دست می دهند وبا هم روبوسی می کنند و بهم متلک می پرانند و زير چشمی همديگررا می پايند. ضيافت معده ها، يکی از رايج ترين های تاريخ بشربوده است. ضيافتی که درآن، حجم معده ها ملاک برتری است. جايی که عقل به حاشيه می رود و جهالت آذين می پوشد. آقای احمدی نژاد ازاين روی که عقلانيت ما ايرانيان را به طعنه گرفت و برتن بسياری ازما معده ای از جهالت پوشاند، درنوع خود پديده ای کم نظيراست. ما که نه، تاريخ بايد به تحليل اين پديده ی نوظهور دورخيز کند. حضوراين پديده درآن صحنه ی ملاقات ضروری است. حتماً!
چهار: همه ی مراجع تقليد فعلي، بخاطراين که برعمده ی فعل و انفعالات کشور چشم داشته اند وبا سکوت يا همراهيِ خود آنها را امضا فرموده اند. اينان نيک می دانند که پای تاريخ از بلاهت آدميان آبله گون است. ومی دانند: بنای مرجعيت شيعه ازابتدا برروبيدنِ جهل و بلاهت پاگرفته است نه اينکه بربلاهت مردمان برج بسازد. مراجع ما آزمونی سخت و سهمگين را ازسرگذرانده اند. آزمونی که جوانان ما را پيرکرد و پيران ما را فرسود. چه می گويم؟ روزهای سخت مراجع ما هنوز درپيش است. مراجع ما می دانند اين جاذبه نيست که فرد را برمی کشد. گاه دوری وگريز است که آنان را به معرکه می خواند. علمای سابق ما چرا شجاعت را ضروری مرجعيت می دانسته اند؟ و گريز از دنيا را ضروری تر؟
پنج: همه ی نمايندگان مجلس درتمام دوره ها، که برای صيانت از حق مردم سوگند خوردند واين سوگند را صميمانه بخاک افکندند. خيانت ها وغارت ها و قوانين خاک خورده را بچشم خود ديدند و دم برنياوردند. برای شنودن آن ”خبرخوب“ حتماً آقايان روح الله حسينيان و احمد توکلی هم باشند. تا اولی اخلاق و ادب و امنيتی را که با لباس پيامبر آميخته به نمايش بگذارد و دومی رنگهايی را که به صورت شعار افشانده صيقل دهد.
نمايندگان ما بايد همانجايی که برصندلی نمايندگی نشسته بودند، زمين زير پا را می خراشيدند و خاکش را پس می زدند و به گوديِ گورخود فرو می شدند. به جنازه ی مدفونشان که می رسيدند، به صورتش تُف می کردند و بازازسرگورخود برمی خاستند تا وقتی ديگر. جنازه ی آنان بايد از دستشان کلافگی می گرفت. نبش قبر، يکبار و دوبار نه هرروز و هرساعت. بله، جنازه ها بايد از يقه درانی نمايندگان ما پای فرارمی جستند. نماينده ای که بخاطر حقوق تباه شده ی مردم، دم به ساعت يقه ی خود را نگيرد و ندراند وبه نبش قبرخود نپردازد، همان جنازه ی بی تکان نشسته برصندلی نمايندگی است ونه بيشتر. وما متأسفانه دراين سالها، قبرستانی از نمايندگان فربه و بی تپش برآورديم. با سنگ قبرهايی مجلل و سيستم صوتيِ دِبش. قانون؟ شوخی نفرماييد.
شش: همه ی وزرا از ابتدا تا کنون، آنانی که برزمين ناهموار اين سرزمين بی دروپيکرشکم ساييدند و بزعم خود سنگ برسنگ نهادند اما عجبا که بنای درستی از بلندای های و هويشان بالا نرفت. وزرای ما بايد بدون آنکه هيچ پيش شرطی برای خود قائل شوند، هراز چندی به يک جزيره ی متروک می رفتند و بخش قابل توجهی از فضولات فکری خود را درآنجا دفن می کردند و درراه بازگشت کل جزيره را با فشاريک دکمه بهوا می فرستادند. بدا که وزرای ما هميشه هزار مسئله ی فردی و صنفی را بدوش می کشيدند و تنها يکی از مسائلشان مردم بود. وزرای ما همه چيز داشتند الا همان جزيره را. والبته اين ”رفاقت“ بود که دراغلب وزارتخانه ها جای ”لياقت“ را گرفت تا وزرای ما راه آن جزيره را نپيمايند.
هفت: همه ی قاضيان دستگاه قضا، وبويژه شيخ محمد يزدی و همين جناب آملی لاريجاني، که قانون را با ندانم کاری های خود دم در دستگاه پرآوازه اش روبه قبله خواباندند و گوش تا گوش سرش را بريدند تا عبرت تاريخ شود و هرگزدم ازحقوق مردم و حاجت های قضايی آنان برنياورد. معتقدم نوازندگان با هرمهارتی که دارند، تنها بخشی از ظرفيت سازها را برمی کشند. روزی را تجسم کنيد که سازها با همه ی استعدادشان به صدا درآيند. بهشت نه مگر آنجاست؟ جايی که نغمه ها، فضای مناسب وگوش شنوا بيابند.
دستگاه قضايی ما نيز بايد به يک چنين چشم اندازی دست می بُرد. که عدالت را از غربت بدر می آورد و غبارش می روبيد و صدای دلنوازاورا بگوش جهانيان می رساند. نه اين که براو زنگار بنشاند و جنازه اش را به گورعميقی ازمذلت دراندازد و براو تلّی از تباهی فرو ريزد. برای خيلی ها رستگاري، زنگوله ای است تاهرکس به تناسب حال به آن تنه ای بزند و صدايی از او برآورد. برای دستگاه قضايی ما رستگاری درتعداد سنگهايی بود که می توانست از پيش پای مردمان بردارد که برنداشت. بلکه بالعکس، سنگ هايی سنگين به پای قانون ومردمان بست و به پايشان سنگ نيزکوفت.
هشت: روحانيان، که بايد مثل کبريت، درهمجواريِ آتش، کمر به خاموشی می بستند. ونه چون چوبِ تر. که تا شعله ورشدن فاصله بسيار دارد. خاطره ای که يک چوب ترازآتش دارد، به اشتعال او نمی انجامد. وگرنه جنگلها با همين خاطره خاکسترمی شدند. دراين انقلاب، روحانيان ما خوش برآمدند اما بقدر همه ی عمرتاريخ، فرصت سوزاندند. روحانيان ما به کجاها که می توانستند سربزنند و سرنزدند. دريغ که فرصت گذشت و روحانيان ما از قافله ی پرشتابِ شهامت و علم و فرصت سنجی و حق گويی و حق گرايی جا ماندند.
کمی دير شده اما چرا نگويم: تجاوز، حتماً درمعنای جنسی و مالی و سرزمينی اش متوقف نيست. تجاوز می تواند حتی درهمين کلمه ها صورت پذيرد. يک نويسنده درهرکجا که دروغ می نويسد، به حقِ کلمه هايی که برمی گزيند تجاوز می کند. روحانيان ما، هم به حقِ صنفی خودشان تجاوز کردند و هم به آن رسالتی که عهده دارش بودند.
خلاصه اين که: روحانيان ما هم خودشان را هدر دادند وهم دينی را که بنا برتبليغش داشتند. شما يک منبرآزاد دراين سرزمين فلک زده نشان من بدهيد تا من بدانسو شتاب کنم. منبری که پايه های آن از حق باشد و پله های آن از ادب و انصاف و بلندای آن از علم. حيف که زمان سپری شد و رفت. مگراين ”خبرخوب“ی که من بنای گفتن آن دارم چاره سازی کند وروحانيان ما را برسرقراری که با خدا بسته اند باز بگرداند. وگرنه اگر زمان گذرکند، واين نيم فرصت نيز بگذرد، روحانيان ما بايد برای هميشه بجای آب افسوس بنوشند و بجای نان حسرت بخورند. مباد درحق روحانيانی جفا کنم که با همه ی سلامتشان، ناگزيردرامتداد روحانيان جفاکار قرارگرفتند وازآسيب آنان خراش خوردند. روحانيانی که بغض در گلو،مفری برای واگشودن فهمشان نيافتند.
نه: دستگاههای امنيتي، چه اطلاعاتی و چه سپاهی. ازاين روی که اين دستگاهها دراين سی و سه سال علاوه بربايستگی های حرفه ای که جای تقديرنيز دارد، توانستند به بازتعريف مشتقاتی از معارف دينی دست يابند که پيش از آن برای مردمان تاريخ نامکشوف بود. معتقدم دستاوردهای اينچنينی اين جماعت که ازيک نظام دينی برآمدند وبرسراين کشورآوارشدند، بايد درکتاب دستاوردهای بکرجهانی ثبت و ضبط شود تا مبادا ديگران اينهمه فراورده را به نام خود بالا بکشند. جماعتی که قانون را درپوزخند، حق مردم درخميازه، پاکدستی را درطنز، انصاف را درخارش، آبروی مردم را درمستراح، حريم های خصوصی را دراستکان چاي، ادب را درعطسه، واموال مردم را درجيب خود فرو فشردند وآنچنان برآيندی ازسکرات يک دين آسمانی برکشيدند که مگرانبيا عظام با آن اتصالی که به کانون وحی داشته اند به ترميم اينهمه هرزگی حريف شوند.
ده: آن جماعت ازمردم که برسايرين جفا کردند. اين جماعت با فريبکاري، با دروغ، با دورزدن قانون، با تطميع ديگران، با رياکاري، با بالاکشيدن حق اين و آن، با رانت خواری و رابطه گرايي، با سکوت، با همراهي، وبا نفهمی های خود سهم تعيين کننده ای در تخريب شاکله ی کلی جامعه داشته اند. حضور اينان نيزدر جايگاه مخصوصی که من برای شنودن آن ”خبرخوب“ برساخته ام بسيارضروری است.
واما آن ”خبرخوب“
حالا وقت آن رسيده است که ما و شما و اين اشخاص واين جمعيت هايی که من پيشنهاد داده ام، و کسانی که خود جناب شما براينها افزوده ايد به جايگاه برآمدنِ آن ”خبرخوب“ برويم. محل مورد نظرمن، يک سالن سرپوشيده مثل سالن های ورزشی است. همه برسکوها می نشينيم و شما رياست جلسه را بعهده می گيريد. مقدمه ی ”خبرخوب“ اززبان جناب شما جاری می شود. اين که: دوستان، بزرگان، هريک ازما درپديد آمدن نابسامانی های اين سرزمين آسيب ديده دخيل بوده ايم. گرچه اوضاع زمينی و آسمانی اين روزهای ما خوب نيست، اما ظاهراً خبرخوبی درراه است. ما هنوز به انتها نرسيده ايم. ما راهنوز اميد هست. تا مگردرحد مقدور، آبِ رفته بجوی بازبگردانيم. صدا و تصويرما اکنون بطور زنده از شبکه های داخلی و خارجی پخش می شود. ما امروز درقدمگاه تاريخی خويش ايستاده ايم…..
کلمه ها نای بيرون خزيدن از گلوی مبارک شما را ندارند. ازادامه ی سخن بازمی مانيد. به آقای هاشمی اشاره می فرماييد که رشته ی کلام را دردست بگيرد. شرمی غليظ برچهره ی ايشان نشسته است. دل دل می کند اما او نيز پای برخاستن ندارد. به آقای خاتمی رو می کنيد. که يعنی شما بيا و پشت اين تريبون بايست وبا مردم ايران سخن بگو. آقای خاتمی چه بگويد؟ بگويد: ای مردم، من شرمنده ام که اوضاع کشوربدينجا انجاميده ومن بقدرسالهای مسئوليتم بايد پاسخگوباشم؟ ازهرمرجع و روحانی و قاضی و وزيرومسئولی که می خواهيد روبه مردم قرار گيرند و ازآنان بخاطرسالها خسارت پوزش بخواهند، کسی شهامت برخاستن و پای پيش نهادن ندارد. که اگر می داشت، تا کنون از مردم عذرخواسته بود.
نهايتاً منِ نوری زاد برمی خيزم تا اين ”خبرخوب“ از گلوی من سرازير شود و بقای ما و شما را تضمين کند وکشوررا ازهزار حادثه ی درکمين برهاند. ومن، اينگونه لب به سخن می گشايم:
سلام به مردمان سرزمينمان ايران
سلام به شما شيعيان و سنيان و مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان وبهاييان و درويشان و با دينان و بی دينان وبا حجابان و بی حجابان کشورمان ايران. سلام به شمايانی که با تبسم وهزار آرزو به روی ما آغوش گشوديد و اداره اين کشور را به ما سپرديد و ما اما به امانت شما دست برديم و تا توانستيم از آن برداشتيم يا امانت های شما را هدر داديم و سوزانديم و راه بجايی نيز نبرديم.
سلام به دختران و پسران
که تا چشم گشوديد از ما ترشرويی و عصبيت و تحکم و محدوديت ديديد و ناگزيردم برنياورديد. ای من فدای مظلوميت شما که بدست پرشقاوت ما جوانی تان ازکف رفت و ما مجالی برای سخن گفتن و اعتراض بشما نداديم. ما شيعيان، مظلوميت را درکربلا می جوييم. وحال آنکه سالها شما مظلومانه درکنارما بوده ايد وچشم ما لياقت رؤيت جمال شما را نداشت. ای جوانان سرزمينمان ايران، اين من، نوری زاد، مرا بگيريد و به تقاص سالها فريب و آسيب و غارت، بند از بندم بگسليد. بخاطرجوانی نابی که از شما ضايع کردم به صورتم تف کنيد. بخاطرشادمانی و شادابی ای که از شما دريغ داشتم، گريبانم بگيريد و ازهم بدريد. بخاطرحقی که از شما در اجتماع ومجلس و دولت و دستگاه قضا تباه کردم، شماتتم کنيد و از من روبگردانيد.
من شما را بخاطر يک اعتراض ساده به زندان انداختم و درسلولهای انفرادی شما را بدست هيولاهای خود سپردم تا برشما شنيع ترين رويه های غيرانسانی فرو ريزند. من، نوری زاد، جوانی شما را سوختم. ای آتش برمن گوارا که سوختن شما را ديدم و ضجه های شما را شنيدم و از شما رو برگرداندم. آيا مرا می بخشاييد؟ اين من، قاتل و شکنجه گرو غارتگرو مانع رشد و شادابی شما، آيا می توانيد به صورت من بنگريد و به من بگوييد: بخشيديمت؟ مرا ببخشاييد ای دلسوختگان. من امروز ازهرخطايی که مرتکب شده ام پشيمانم. مرا به سرنوشت و بيچارگی ظالمان احالت مدهيد. من خود برخطاکاری خويش معترفم. پوزش مرا بپذيريد و از من درگذريد. گرچه خود نمی دانم اگر بجای شما بودم، واينهمه آسيب از کسی ديده بودم، مرا آيا شجاعت بخشودن او بود يا نه. اما شما بزرگی کنيد و مرا ببخشاييد. شما را به جوانی ای که از شما تباه کردم سوگند، مرا نفرين مکنيد. من امروز دلشکسته ام. از تجسم جفاهايی که برشما روا داشته ام. از آسيب هايی که برشما بارانده ام. به من رحم کنيد. به کسی که به شما رحم نکرد.
سلام به بانوان اين سرزمين زخمی
شما سرسلسله ی آسيب ديدگان اين سرزمين زخمی هستيد. ما بلافاصله پس از بعهده گرفتن سکان اين کشور، به اول کسانی که جفا کرديم شما بوديد. به اجبار شما را به رعايت حجاب مجبور کرديم و عبوس ترين چهره ها را برای برخورد با شما بکارگمارديم. شما را درامتداد يک باورغلط تاريخي، ناقص و رشد نايافته دانستيم وراه حضوردربخشهايی از جامعه ی علمی واجتماعی کشوررا برشما بستيم. از اين که يک بانو با همه ی شرافت و علم و شايستگی اش به مقامی ومسئوليتی درآيد تنمان لرزيد. درمحافل رسمی و حکومتي، همه جا بانوان چادری را برسايرين برتری داديم. و دراين ميان، به سلامت فکري، وبه شرافت علمي، وبه برتری های مديريتی بانوان کم حجاب اعتنايی نکرديم. اکنون اين ما، اين من، مرا و مارا ببخشاييد. بخاطربزرگواری ای که درشما هست و درمن نوری زاد نبوده است. مرا از آن روی ببخشاييد که اکنون پشيمانم. از جفاهايی که برشما باريدم. ازخطاهايی که مرتکب شدم. ازنسبت های ناروايی که به مقام شامخ شمايان روا داشتم. ازسنگهايی که پيش پای شما وانهادم. وازاين که قدر شمايان را ندانستم و راه را بررشد و برآمدنتان بستم. به صورت من بنگريد و حلالم کنيد. مرا به آخرت و حساب و کتاب خدا حوالت مدهيد. اگر می توانيد درهمين دنيا، درهمين اکنون مرا ببخشاييد.
سلام به پيروان ساير مذاهب و مسلک ها
آزادی و فراغت و حضور اجتماعی و سياسی و اقتصادی سالهای پيش از انقلاب شما بسيار بيشتربود. اما شما پا به پای ما درسرنگونی رژيم سابق همراهی کرديد تا مگر به افق مطلوب تری چشم وا کنيد. ما به شما فراوان ظلم کرديم. جوری که راه ورود شما را به دستگاهها و ادارات و ساير منصب ها بستيم. وشما را چاره ای باقی نگذارديم الا پذيرفتن هرآنچه که ما به شما تحکم می فرموديم. شما را واداشتيم که تمايلات دينی ما را رعايت کنيد. وخود ما هرگز به شما اجازه نداديم تمايلات دينی و سنتی خود را آشکار کنيد. چهره ای که ما از دين خدا آراستيم، برخلاف شما که نرم و مصلحانه ايد، خشماگين و عبوس و آکنده ازهياهوبود. ما همسايگان دينی خوبی برای شما نبوديم. ما را بخاطر روح مصلحانه ای که از آسمان خدا دريافته ايد، ببخشاييد. ما دلهای شما را شکستيم. وراه ورود شما را به اجتماع مطلوبتان بستيم. ما هرگز شما را انسانهای انتقامجو ندانسته ايم. پس ازما انتقام مگيريد و از خطاهای ما درگذريد.
سلام به فرهيختگان و تحصيلکردگان و متخصصان و دانشجويان و اهالی فرهنگ و هنر
رفتارما با شما نيز خوب نبود. زاويه ی تنگی که ما از آن به جهان می نگريستيم، هرگز به ما اجازه نداد شما را بفهميم و درکنار دغدغه های شما قرار گيريم. ما عرصه های حضور شما را درهم فشرديم. با گسيل اوباشان مذهبی به محافل علمی شما اجازه نداديم فرزانگی و فرهيختگی دراين کشورپا بگيرد. چرا که درآن صورت، خود ما، با سواد کمی که داشتيم، از شما عقب می مانديم و سخنی برای شما نداشتيم. ما جايگاه علم را درکشورمان خفيف ساختيم. وبه راهی که شما مشفقانه نشانمان می داديد درنيفتاديم. ومحيطی برای دانشگری و آراستگی های هنری نپرداختيم. راه گلوی دانش و هنرشما را بستيم و قدر شمايان را خوار فرموديم. بخاطر بزرگی ای که درشما نهادينه است، وبخاطرخشمی که درشمايان نيست، وبخاطرادبی که ازشما برمی جوشد، وبخاطرفردايی که چشم به راه شماست، ازما درگذريد. ما خود بخاطر اخم يک نفر، سالها براو تنگ گرفتيم، پس به شما حق می دهيم که دربخشايش ما به تأمل بنشينيد.
سلام به کارگران و کشاورزان و صاحبان مشاغل
جفای ما به شما کم نبود. ما شأن توليد را برزمين گرم ندانم کاری زديم. انرژی و غيرت و توانمندی های شما را به حاشيه رانديم. شما را به آوارگی و مهاجرت از جايی به جايی و از اين شغل به شغلی ديگر درانداختيم. محصولی را که شما به راحتی درهمين داخل توليد می کرديد، جلوی چشم شما از خارج وارد کرديم واجازه داديم دامنه ی ورشکستگی های شما گسترش يابد. درمسيراين بی تربيتی بزرگ، اکنون ما به چنان تنبلی ملی درافتاده ايم که مگر جوانان و پيران افغانی زيرپای ما را بروبند و ديوار کج خانه مان را راست کنند. مرا و مارا ببخشاييد و از خطاهای بيشمار ما درگذريد تا مگر ”فردا“ با همه ی ظرافتهايش به روی بُهت زده ی ما لبخند بزند و ما را از اين سردرگمی بدر ببرد.
سلام به پدران و مادران و خانواده های شهدا
ما فرزندان شما را فرسوديم. و گاه به بهانه های سست آنان را به زندان انداختيم و راه تحصيل و معيشت آنان را بستيم. جمعی از آنان را – بی آنکه فرصتی برای دفاعشان قائل شويم – کشتيم. قدرشهدای شما را ندانستيم. فرزندان شما برای برپايی برازندگی های جامعه به دل حادثه زدند تا اين جامعه از دروغ و نفرت و دزدی تهی باشد. تجليل ازمقام شهيد به اين نيست که با چند پوستر و چراغ چشمک زن به استقبال سالروز شهادتشان برويم. تجليل از شهدا، روفتن زشتی از صورت جامعه است. همان که ما هم فراموشش کرديم وهم خود درتکثيرآن دخيل شديم. می دانم انتظار بخشايش از شما دلشکستگان دشوار است. اما شما را به رفتگانتان سوگند، ازما بگذريد تا ديگران بياموزند دراوج نفرت ازجماعتی که به شما ظلم کرده اند و به دل شما داغ نشانده اند، می شود درگذشت وبخشود و برای هميشه ريشه ی کينه های تمام نشدنی را برآورد و به دور انداخت. شما آموزگارآن برکتی باشيد که ما شعارش را داديم و بدان عمل نکرديم.
سلام به کودکان و نوجوانان
به آنانی که ما بسياری ازفرصت ها و شايستگی ها و سرفرازی ها وسرمايه هايشان را ازهمين حالا به باد داده ايم. به آنانی که قرار است مردان و زنان بالغ و رشد يافته ی فردای ما باشند. به آنانی که تا آمدند بخندند و کودکی کنند، با عصبيت های ما مواجه شدند و به لاک کودکی خويش فرو خزيدند. شما نيز دست بخشايش به سرما بکشيد. شمايی که هنوز با لبخند و با دلهای صاف و صيقلين همجواريد. شمايی که هنوز با کينه و نفرت بيگانه ايد.
سلام به قهرکردگان و مهاجران
جفای ما بشما کم نبوده و نيست. شما از کشورخود بيرون نرفتيد، بلکه از مسيرتوفان جهل ما بدر شديد. کدام عاقل به کشورش پشت می کند؟ وکشورش را با هزار هزار کارِ برزمين مانده بجای می گذارد و به دياری ديگر می کوچد؟ شما را تاب جهالت ما نبود. رفتيد تا مگربعدها به ميهن خود بازآييد. چرا که درهيچ کجا – گرچه دربهشت روی زمين – دلتان آرام نخواهد گرفت. ای من خاک پای شما درآن لحظه هايی که از سوزدلتنگی می سوختيد و ما را فهم سوز شمايان نبود. عزيزان، ما شما را تارانديم با صفت های گوناگون. از لامذهب و جاسوس و روشنفکر و بی وطن و اجنبی گرا و خود باخته و غربزده و بی غيرت، تاهرزه وهرجايی و خود فروش.
شرممان باد از اين همه جفايی که برشما رفت و ما هيچ فرصتی برای ترميم اين همه جفا به شما نداديم. اموال وسهم شما را ازاين کشوربالا کشانديم و با اسلحه ها و زندانهايمان برای شما دخمه های مخوفی از ترس پرداختيم تا مگر خيال بازآمدن به ذهن شما خطور نکند. شما مگر از ما چه می خواستيد؟ می گفتيد: اين حق قانونی هرايرانی است که درهمه ی دستگاهها حضورداشته باشد و به تناسب شايستگی هايش مسئوليت پذيرد. می گفتيد: چرا بايد کودن ها و نورچشمی ها برکشيده شوند و ديگرانی که برترند، عقب رانده شوند. شما آزادی می خواستيد. می گفتيد: اين حق هرايرانی است که اعتراض کند. راهپيمايی کند. واعتراضش را به گوش مسئولين برساند. اکنون اين ماييم. خستگان و جفاکاران و ترشرويان و غضب کردگان. آيا هنوز الفتی ازبخشايشگری با شمايان هست؟ حتماً هست. پس ازخطاهای ما درگذريد و راه آشتی واکنيد تا مگر اين فرصت های باقيمانده را با شما و با برآمدن شما مديريت کنيم. چه با حضورما وچه بی حضورما.
سلام به بيکاران و معتادان
کشوری که برسرهزار ثروت ملی خيمه بسته، چرا بايد اينهمه بيکار و معتاد و ورشکسته داشته باشد؟ سهم شمايان ازاين همه ثروت ملی کجاست؟ ما با سرمايه های شما چه کرده ايم؟ به کجاها به دست باد سپرده ايم؟ وچرا بايد دست شما از معيشت وکارو سلامت تهی باشد؟ جزاين که دستيابی به مقام نخست اعتياد درميان همه ی کشورهای جهان تنها ازاين روی نصيب ما شده است که ما سرمان بجايی ديگر گرم بود و دلمان درهوای مطلوبی ديگر خوش بود. وگرنه کدام کشور به ذخايرانسانی اش ايچنين جفا می کند که ما کرديم. ايکاش درشما اينهمه نفرت پا نمی گرفت و می توانستيد از خطای ما گذرکنيد. اينک اين ما، ورشکستگان واقعی. آنانی که سی و سه سال برشما سواربوديم و برگرده های شما بارنهاديم و به شخصيت انسانی شما چيزی نيفزوديم. بلکه از شخصيت انسانی و هويت اين جهانی شما فرو کاستيم. راستی آيا از ما درمی گذريد؟
رهبرگرامي،
من به نيابت از جناب شما و همه ی مقصران اين سالهای پس از انقلاب، با آسيب ديدگان سخن گفتم. ”خبرخوبِ“ من همين است. اين که رخ به رخِ اين مردم تحقيرشده و توسری خورده بايستيم و ازآنان پوزش بخواهيم و دلجويی کنيم. اين تنها راه بازگشت ما به عرصه ی برقراری است. چه اين که مردمان ما را بخواهند يا نخواهند. مهم فرابردن اين رسم پوزشگری است. همان خصلت مؤکدی که انبيا برآن تأکيد ورزيده اند. که اگر خطا کرديم، پوزش بخواهيم و درجهت پاکسازی خطا قدم برداريم. شما را بخدا از اين خيرخواهی بزرگ عبور نکنيد. واين سخن مرا به حساب سخن يک بريده و پشت کرده به نظام نگذاريد. ما وشما روزهای سختی پيش رو داريم. تنها راهی که ما را دراين بحران ويرانگر مدد می رساند، دلجويی ازمردمان است. کورشوم اگر شأن و منزلت شما را با اين نوشته خفيف خواسته باشم. شما با بها دادن به اين توصيه، قد می کشيد و سربرمی آوريد و به دلها پای می گذاريد. مهم همان قدم نخست است. يک ياعلی بگوييد و ازجا بربخيزيد. ياعلی! پنجم بهمن ماه سال نود
بدرود تا جمعه ای ديگر
با احترام و ادب : محمد نوری زاد
منبع : سايت نويسنده
8 بهمن 1390 12:12
نظر شما
نام:
|
| ای-ميل: |
19:48 8 بهمن 1390
|
ظ†ع©غŒط± ظˆ ظ…ظ†ع©ط± ط±ط§ ط¨غŒط§ط¯ ط¯ط§ط´طھظ‡ ط¨ط§ط´ ظˆ ط´ط¨ ط§ظˆظ„ ظ‚ط¨ط± ط±ط§ .
|