3مرداد :انسان دشواری وظيفه است...يک دهه از سکوت سرشار از ناگفتههای شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ايران، ميگذرد
دانشجو نيوز:يک دهه از سکوت سرشار از ناگفتههای شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ايران، ميگذرد؛ و ما هنوز همچنان همه در انتظارِ چيدن سپيدهدم آزادی و عشق و انسان از لابهلای عاشقانهها، شبانهها، سرودها، غزلهای ناتمام، هجرانيها و ديگر نجواهای او روزان و شبان را يکی پس از ديگری در نبودِ او تجربتی مکرر داريم.
شاعری که عشق مضمون اصلی آثار اوست، سرايندهی ستايشگرِ عشق به انسان، آزادی و عدالت اجتماعی. شاعری که هماره ستيز بيامان با آزاديکُشي، اختناق و سرکوب جوهرهی کلام اوست، و ساليان خود همه به پاسداری از حرمتِ قلم و بيان سپری کرد.
در آستانه
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخی نميآيد.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آيينهيی نيکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پيش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهيِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جُنبندهيی در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسانِ کافورينه به کف
نه عفريتانِ آتشينگاوسر به مشت
نه شيطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقيِ منگولهدارش
نه ملغمهی بيقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجوديتِ مطلقي،
موجوديتِ محض،
چرا که در غيابِ خود ادامه مييابی و غيابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزير
فروچکيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات:
«ــ دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
ميبود!» ــ
شايد اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکيدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهای بيخورشيدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دريغ
ميشنيدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بيردای شومِ قاضيان.
ذاتش درايت و انصاف
هيأتش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودانِ جاويدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامدادِ شاعر:)
رقصان ميگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هيأتِ گياهی نه به هيأتِ پروانهيی نه به هيأتِ سنگی نه به هيأتِ برکهيي، ــ
من به هيأتِ «ما» زاده شدم
به هيأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گياه به تماشای رنگينکمانِ پروانه بنشينم
غرورِ کوه را دريابم و هيبتِ دريا را بشنوم
تا شريطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم
که کارستانی از ايندست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّدِ وظيفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ ديدن و گفتن
توانِ اندُهگين و شادمانشدن
توانِ خنديدن به وسعتِ دل، توانِ گريستن از سُويدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جليلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی عريان.
انسان
دشواری وظيفه است.
دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ ديگر را.
رخصتِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمي حصارِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بيکوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ
دالانِ تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامدادِ خسته.)
3 مرداد 1389 13:09
نظر شما