|
|||||||||
| |||||||||
|
روزی در حرير و ابريشم از خيابان می گذشتم و، از عطر نوازشگر، دالانی می ساختم در پی. و امروز، در پوشش اُرمک و پای افزار کتان، هنوز از هيئت خويش به ترديدم که در چشم مادران داغدار و پدران اميد از کف داده چگونه می نمايم، و آرامش ظاهرم را به کدام بی دردی حوالت خواهند کرد. قالب آراسته و ظريف غزل سنتی ديگر به چه کار می آيدم؟ قبايی دوخته ام چارپاره، تاب آور باد و توفان، نگاهدارنده ی سرما و گرما، که در دی و تيرم به کار است و آن است که می خواستمش. می گوييد جامه ی بزم نيست؟ می گويم تن پوش زمان است. می گوييد غزل نيست؟ می گويم شعر روزگار است. سر بريده ی زهره را به مجلسِ خان آوردن، بکارت خون افشان دختران را به سپاهيان چنگيز سپردن، دست بريده ی کولی را از شاخه آويختن، تير نشانگير تيمور را در مردمک چشم زنان نشاندن، ديوان تنوره کش ديدن و جان از شاخه ها چيدن ... کدام را در قالب قديم غزل بگنجانم که با ساز خوانده شود و مضحکه نسازد؟ (سيمين بهبهانی: ياد بعضی نفرات) ***** سروده ای از سيمين بهبهانی: سنگسار
سوار خواهد آمد. سرائى رفت و رو کن کلوچه بر سبد نه، شرا ب در سبو کن ز شستشوى باران، صفاى گل فزون تر کنار چشمه بنشين، نشاط و شستشو کن جليقه زرى را ز جامدان برآور گرش رسيده زخمي، به چيرگى رفو کن ز پول زرد به گردن ببند طوقى اما به سيم تو نيارزد، قياس با گلو کن به هفت رنگ شايان، يکى پرى بياراى ز چارقد نمايان، دو زلف از دو سو کن ز گوشه خموشي، سهتار کهنه بر کش سرودى گر تواني، به پرده جستجو کن چه بود آن ترانه؟ بله، به يادم آمد ترانه ز دستم گلى بگير و بو کن سکوت سهمگين را از اين سرا بتاران بخوان، برقص، آري، بخند و هاى و هو کن سوار چون در آيد در آستان خانه گلى بچين و با دل نثار پاى او کن سوار در سرايت شبى به روز آرد دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن سحر که حکم قاضى رود به سنگسارت نماز عاشقى را به خون دل وضو کن 28 تیر 1389 21:38 |