|
برای شنيدن آهنگ اينجا کليک کنيد
|
تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن من اما پيش اين اهريمنی ابزار بنيانکن ندارم جز زبان دل، دلی لبريز مهر تو، تو ای با دوستی دشمن! زبان آتش و آهن زبان خشم و خونريزی ست زبان قهر چنگيزی ست بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن شايد فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد برادر گر که ميخوانی مرا، بنشين برادر وار تفنگت را زمين بگذار، تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکُش برون آيد. تو از آيين انسانی چه ميداني؟ اگر جان را خدا داده ست چرا بايد تو بستاني؟ چرا بايد که با يک لحظه، غفلت، اين برادر را به خاک و خون بغلطاني؟ گرفتم در همه احوال حقگويی و حقجويی... و حق با توست ولی حق را ــ برادر جان ــ بهزور اين زبان نافهم آتشبار نبايد جست... اگر اين بار شد وجدان خواب آلودهات بيدار -------------------------------------------------------------- شعر:: فريدون مشيری آهنگ:: محمدرضا شجريان تنظيم:: مجيد درخشانی تاريخ پخش:: شهريور ۱۳۸۸ بهصورت اينترنتی |