زندان بانِ هنرمند، منصور مقاره عابد
دست و پايمان را به صندلی می بست و از روبرو يکهو می پريد روی سرمان و با مشت و لگد سياهمان می کرد. يکی از بچه ها زير کتکهايش يکی از چشمهاش کور شد. هرکه به اتاق بازجويی می رفت و همکاری نمی کرد معمولن بی هوش بيرون می آمد
هوشنگ پژمان
من آنچه ديدم و به گوش شنيده ام را، سعی می کنم با حفظ امانت داری بازگو کنم. تائيد صحت و سقم آن با ديگران است. اين صرفن بازگو کردن آنچه است که خود ديده ام و از "دهان مردم" شنيده ام.
او را نخست در سال ۱۳۷۵ در تاتر اصفهان شناختم. با شاهين فر و ارشاديهای آن روزگار بده بستان نزديکی داشت. در محيط هنری تاتر اصفهان به عنوان کارگردان سعی ميکرد اعتباری کسب کند. روابطش در سيستم و مراوده و همکاريش با اطلاعات زبانزد همه بود به همين خاطر چه بچه های تاتری مستقل و چه ارشاديها يا کانون نمايش همه سعی می کردند با او برخوردی نداشته باشند. ازش حساب می بردند. آقا منصور سعی می کرد هميشه لبخندی بر چهره داشته باشد و از نوع دست دادن و گپ زدنش با ديگران حدس ميزدی کتابی از ديل کارنگی درباره ده تکنيک تاثيرگذاری بر ديگران خوانده و چون در پی موفقيت است آميزه گوش کرده. در جشنواره های تاتری استان معمولن يا جزء برنامه گذاران رده بالا بود يا جزء داوران. مدتی نيز در هيئتی بود که به گروههای تاتری اجازه اجرا می دهند. آن زمان ها هر گروه تاتری که متنی را تمرين می کرد، پيش از اجرا بايد اين گروه مجوزش می دادند و منصور مقاره عابد يکی از اعضا آن گروه بود. خلاصه در محيط تاتر آن سالهای اصفهان برای خودش کسی بود. برخی بچه های سياسی نسل قبل از ما، زندانيهای دهه ۶۰ زندان دستگرد اما روايت ديگری از او داشتند. آنها که از کشتار موج ۶۷ و ديگر اعدام ها و شکنجه ها جان سالم بدر برده بودند آقا منصور مقاره عابد را به عنوان بازجوی زندانيان سياسی می شناختند. روايت آنها را البته در محيط محافظه کار روشنفکر نمای تاتر اصفهان جايی نبود. يکروز در پستوی تاريک يکی از خانه های نيمه مخروبه محله شيخ بهايی اصفهان، من که ۱۹ سالم بود با اين روايت آشنا شدم. از زبان مردی ميانسال، خرد شده و شکسته که جدا از زن و فرزندش در آن بيقوله مسکن کرده بود و پای چراغ نفتی ترياک می کشيد شايد در دود افيون می خواست مرهمی بر دردهايش بيابد. او که با نام مستعار فريد می خوانمش از بچه های همنسل آقا منصور بود. از بچه های سياسی دهه ۶۰. اما چون کتاب ديل کارنگی نخوانده بود و هوشش آنقدر زياد نبود در آن سالهای کوران احزاب چپ و راست جانب جريانی چپرو را گرفته بود و "ضد انقلاب" شده بود. کارش به بند سياسی زندان دستگرد کشيده بود و در عمق آن سياه چاله با منصور مقاره عابد در مقام "يکی از بازجوها و مسئول بخش فرهنگی زندان" آشنا شده بود. بسياری از هم دوره ای ها و رفقای فريد در آن دهه اعدام شده بودند يا زير شکنجه تمام کرده بودند. برای من که از خانواده ای غيره سياسی و مرفه می آمدم و جز تاتر و سينما و رمان خواندن با چيز ديگری آشنا نبودم، ديدن اين معتاد نزار مخروبه شيخ بهايی که زمانی جوانی سياسی بوده و زندان رفته، برايم بسيار جالب و در عين حال تاثر آور بود. فريد همينطور که دود ترياک را با آه از سينه بيرون می داد گفت: " منصور مقاره عابد بازجو بود. بازجوی زندانيان سياسی. گاهی بسيار مهربان بود البته با کسی که با او همکاری می کرد و توبه کرده بود. منصور حتی شنيدم با برخی توابها رفاقت هم می کرد. آنها بچه های با سواد با مطالعه ای بودند. بچه های سياسی دهه ۶۰. خيلی منصور از آنها تاثير گرفت. کم کم به تاتر و هنر علاقه مند شد. از بچه های سياسی از آنها که بازجويی شان می کرد برای تاترهايش کلی ايده گرفت. بعد شد مسئول بخش فرهنگی زندان دستگرد. " من پرسيدم خوب آنها که با او همکاری نمی کردند و توبه نمی کردند را چه می کرد؟ با آنها هم مهربان بود؟" فريد گفت: " نه به هيچ وجه. دست و پايمان را به صندلی می بست و از روبرو يکهو می پريد روی سرمان و با مشت و لگد سياهمان می کرد. يکی از بچه ها زير کتکهايش يکی از چشمهاش کور شد. هرکه به اتاق بازجويی می رفت و همکاری نمی کرد معمولن بی هوش بيرون می آمد. يک پسری در بند ما بود که از خانواده مرفهی می آمد و چپ بود خيلی مغرور بود. او را سه روز در سياهچال بی نور انداختند. کف آن اتاق پر از کثافت بود و سوسک. شنيدم بازجوها مجبورش کرده بودند برايشان ..رشان را بمکد. پسرک را که از اتاق بيرون آوردند آدم ديگری شده بود. تا چندين روز حرف نمی زد. بعد هم شنيدم تواب شده است. "
فريد در ادامه از اعدامها گفت. از شکنجه ها. از تجاوز به زندانيان دختر باکره پيش از اعدام. من با يکی از دوستانم آنجا نشسته بوديم و با باور و ناباوری به حرفهايش گوش می کرديم. موقع برگشت به خانه مان شوک شده بودم. منصور مقاره عابد، داور جشنواره ها و تاتری با نفوذ اصفهان چهره ديگری هم داشت که درکش برای من ۱۹ ساله سنگين بود. سال ۱۳۸۰ ايران را برای هميشه ترک کردم. اينجا در آلمان با جان بدر بردگان سياسی دهه ۶۰ که بيشتر آشنا شدم، ديدم همه روايتهای زندان آن سالها بهم شبيه هستند. روايت فريد درباره شکنجه ها و اعدامها فکر نمی کنم دروغ باشد. در آلمان سالهای اول بيشتر با تاريخ سرزمين خودم آشنا شدم. تاريخ دهه شصت به روايت شکست خوردگانش. تاريخ احزاب ايران. تاريخ بخشی از کشور و فرهنگ خودم که پيشتر در مدرسه و روزنامه نخوانده بودم. امروز در گوگل از سر کنجکاوی اسم منصور مقاره عابد را جستجوکردم. گويا به تهران رفته و همچنان پله های موفقيت شغلی را طی می کند. مديرکل بخش فرهنگی زندانهای کل کشور شده و بعد هم رئيس "کانون اصلاح و تربيت". حدس می زنم با آن سر زبان و هوش و استعدادی که دارد تا چند وقت ديگر وزيری شود. تاريخ اين سی ساله تاريخ تلخی است. يکی در حزب جمهوری اسلامی رفته و به مکنت و مال و زن و فرزند رسيده و آن ديگری که در حزب مخالف بوده اگر در گورهای گمنام دسته جمعی زير خاک نباشد يا در مخروبه ای روزگار می گذراند يا آواره خارج شده است