www.roshangari.net
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار
كجا شاهنامه آخرش خوش است؟
همنشين بهار


همراه با قطعه راز و نياز , شور , از استاد فرامرز پايور

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم
يا جام باده، يا قصه کوتاه
آئين تقوی ما نيز دانيم
ليکن چه چاره، با بخت گمراه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بايدت خورد، در گاه و بيگاه
***
از مدّتها پيش هموطنان عزيزی به نامه جَعلی ,يزدگرد سوّم, به ,عُمَربن خطاّب,، که گويا اصل آن در موزه لندن است!! دلخوش کرده اند و واقعاً باورشان شده که خالي بندی های مُنتسب به پادشاه ساسانی واقعي است.
نامه موهوم يزدگرد مرا به باد نامه الکی چارلی چاپلين به دخترش، و نيز کتيبه جعلی آشوربنی پال که در بابل چنين و چنان کردم... مياندازد.


[در مقاله ,منشور کوروش و طرح يک سئوال,
در اين مورد توضيح داده ام.]


جَعليّات تاريخي، جُدا از اين که توهين به شعور مردم است، نه گره از کار فرو بسته ِ اصحاب سلطنت ميگشايد نه راه را بر عمله ِ استبداد ميبندد. همان ها که
زيان ِ کسان از پی سودِ خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
***
اوّل اينجا را کليک کنيد و نامه يزدگرد و عُمَر بن َخطّاب را بخوانيد
گفته ميشود نامه يزدگرد سّوم به عمربن خطاب در موزه شهر لندن است!
موزه لندن فهرست همه اشياء و اقلام تاريخى را که نگهدارى مى کند و همچنين تصاويرى از آنها را در سايتش در اختيار کاربران قرار داده است،
اينجا را کليک کنيد و سايت موزه لندن را ببينيد

لطفاً اگر نشاني، اثرى از نامه هاى عُمر و يزدگرد يافتيد به ما هم بگيد...
در دانشنامه بزرگ ايرانيکا: www.museumoflondon.org.uk نيز، اثری از اين نامه ها نيست .
***
اميدوارم اشتباه نشود، در تاخت و تاز و ويرانسازيِ کسانی که در ايرانزمين، به جای ,دعوت همه به اسلام,، ,تحميل اسلام بر همه, را دستور کار خود قرار دادند، هيچ ترديدی نيست. بيخود که مردم ما نميگقتند ,نه شير شتر و نه ديدار عرب, !
تازيان حتی به آداب و رسوم نياکان ما نيز تاختند. غزالی طوسی در ,کيميای سعادت, در مورد ,شب سده, نکته ای گفته که به اندازه کافی گويا است:

,شب سده، چراغ نبايد (روشن) کرد تا اصلا آتش ديده نشود... روزه داشتن در اين روز هم ذکر اين روز بُود...(خاطره اين روز را زنده می کند. نبايد آنرا مشخص کرد)، بايد با روزهای ديگر برابر داشت... تا (اصلاً) نام و نشانی از شب سده نماند.,

حمله اعراب به ايران چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی ـ اقتصادی از حملات اسکندر و مغول و غز و تيمور...موثرتر بود. نهاد دين و دولت را در شخصيت خلفا و سلاطين تمرکز داد و علاوه بر به کرسی نشاندن يأس و دوچهرگی و مشيت گرائی کور و قناعت سياه، بنده پروری و چاکرمنشی و روحيه قبيله ای را هم رواج داد.

با حمله اعراب، فرهنگ بدوی عرب با اشراقييت دوران ساسانی مخلوط شد وجامعه را دچار تناقضات سهمگين روحی و روانی و فرهنگی سياسی کرد که هنوز کمر راست نکرده است. اين ها همه به جای خود درست، امّا اجازه ميخواهم بپرسم آيا ما حق داريم در دافعه آنچه ,عَربزدگی, ميناميم، ری و روم و بغداد را به هم ببافيم و با نفی ديگران خود را اثبات کنيم؟

ايران نه تنها ميهن، جان ما است و ميتوانم همچون ,نظامی, جار بزنم:

همه عالم، تن است و ايران، دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چون که ايران دلِ زمين باشد
دل، زتن به بُوَد، يقين باشد

امّا... امّا ,ايرانيگرى, يا ,عَرب زدگى,، هر دو،, حميّتِ جاهلی است و نگاه ما را به واقعيت لوچ ميکند .
تاريخ را نبايد از سر تعصب شخصى و منافع سياسى تحريف كرد، اين نوع نگرش با گفتار وكردار و پندار نيك هم ميانهای ندارد.

***
نامه های مزبور در موزه لندن که هيچ، در موزه ,لوور,، ارميتاژ، يا هر جای ديگر هم به نمايش درآيد! و هر عکس و تصويری هم کنارش بگذارند تا آنرا واقعی جلوده دهند! به دلائل زير جعلی است:

۱ــ خط رايج در آن زمانِ عربستان، خط آرامى يا سريانى بوده است.
ضمناً اعراب شمال شبه جزيره، با خط آشنا بودند امّا، در جنوب اساساً كتابت وجود نداشته است.

۲ ــ خط كنونى عربى نوعى تكامل يافته از خط كوفى است كه در زمان حجّاج بن يوسف و به سفارش او توسط ايرانيان كه به كار دبيره اشتغال داشتند ابداع شد.
اين خط که از خط پهلوى ساسانى اقتباس شده، نيم نگاهى هم به خط سريانى داشته است.

۳ ــ در خط پهلوى وخط كوفى كه تازه حدود ۸۰ سال بعد از هجرت پيامبر ابداع شده نقطه وجود ندارد.

۴ - يزدگرد وقتی به سلطنت جلوس کرد زبانش فارسی بود و نامه اش نميبايستی واژه های عربی داشته باشد.
واژه های قبيح.اعماق.سطح.عشق.خالق.خلقت.احترام.حمله.قتل عام .مسئول.فاجعه و... که در نامه جناب يزدگرد سوم مشاهده ميشود، همه عربی اند.

۵ - آيا سخنان چاله ميدانی مُنتسب به يزدگرد سوم، بيشتر يادآور دعواهای,ابرام چاقو کش, و ,اسمال تيغ زن, در چاله ميدون ها نيست؟
,مردک، تو به من پيشنهاد می کنی که خداوند يکتا را بپرستم..., (حاليت ميکنم!)

۶- زبان اشرافی دوران يزدگرد، زبان لُمپَنی نيست. زبان لمپنی مال دوران سرمايه داری وابسته دهه ۱۳۴۰ است که با ظهور فرهنگ دلالی وکمپرادری و فرهنگ اوستا کريمی وارد جامعه ايران شده است، يعنی با فرهنگ يزدگرد بيش از ۱۳ قرن فاصله دارد.

۷- آيا متن حماسی و رومانتيک و حقوق بشری ِ نامه يزدگرد، بياختيار ادبياّت برخی شبكههاى ماهوارهاى لسآنجلسى و خالی بندی های هَخا و مَخا و ديگر مارگيران را تداعی نميکند؟

۸- راستی چرا اين نامهِ حياتی را هيچ کدام از تاريخنويسان بزرگ قرون اوليّه اسلامی ثبت نکردهاند؟ مگر امثالِ ابنسعد، ابن عبدالحکم، دينوري، بلاذري، يعقوبی ، طبري، مسعودی و کندی ــ مُرده بودند که هيچکدام حتی اشارهای کوچک به اين نامه نکردند؟

۹- مسلمانان بدون استثناء نامه های خود را با بسم الله شروع می کردند. چرا نامه ی عُمر با نام خدا شروع نميشود؟دوست عزيزی به طنز نوشته اند:
,شايد به اين دليل بوده که عُمر، با شاه شاهان نامه نگاری می کرده و هول شده بود...,

۱۰- چطور ممکن است در روزگارى که مسلمانان روی قرآن حساسّيت داشتند ــ عمربن الخطاب کوچکترين اشارهاى به آن در نامهاش نکند؟ کلامالله به کنار، چرا عمربن الخطاب بهرسم آن روزگار در ابتداى نامه اشارهاى به رسالت پيامبر نميکند؟

۱۱- در نامه عُمر خطاب به يزدگرد نوشته شده: الله اکبر را پرستش کن... الله اکبر را خدای خودت بدان!
عُمَر بايد قبل از نوشتن اين نامه ميرفته کلاس اکابر !
برای اينکه چندان به زبان مادری خويش آشنايی نداشته که اين گاف را داده! ,خدا بزرگتر است را پرستش کن, ، يعنی چه؟
الله اکبر را که بصورت جمله است مُبتدا و خبر، و خدا بزرگتر است را به صورت صفت و موصوفی در آورده: الله ِ اکبر را پرستش کن!
لابد عُمر در نامه به يزدگرد، درس صرف و نحو می داده و الله اکبر به کسر الله، را در نظر داشته که صفت و موصوف است!

در نسخههای جديد اين نامه ها، جای ,الله اکبر,، الله گذاشتهاند تا به اصطلاح ,گ...دش,، در نيآد !

۱۲- در آخرين نسخه ها در انتهای نامه ی ,عُمَر, هم، الله اکبر به چشم می خورد، لابد برای اينکه شبيه نامههای صدام حسين باشد!؟
حالا فرض کنيد ويراستاران محترم به جای الله اکبر، آخر نامه عُمَر، اللهِ خشک و خالی ميگذاشتند! چقدر ,سه, ميشد.
[اين نکته را اگر کمی به زبان عربی آشنا باشيم، بهتر ميفهميم]

۱۳- نامه محّمد به خسرو پرويز يا هرقل در تاريخ يعقوبی...هم نشان ميدهد که در نامه نگاری های آن زمان سابقه نداشته کسی نامهاش را اينگونه تمام کند: خليفه مسلمين، فلانی!

۱۴- در آيين زرتشت سابقه نداشته که از انسان ها با عبارت ,فرزندان خدا, ياد کنند. (ای عُمَر) ,......شما تازيان که دم از الله می زنيد برای آفريده های خدا هيچ ارزشی قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن می زنيد...,
,فرزندان خدا, بيشتر در مسيحيت و به گونه ای خفيف تر در يهودّيت به چشم می خورد. مخترعين نامه هنگام نوشتن يادشان رفته بود که از زبان يک شخص به اصطلاح زرتشتی بايد نامه نگاری شود!

۱۵- يک نکته ظريف واژه ,مُزخرف, در نامه يزدگرد است.
... ای عُمر ,...آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابان های عربستان و انسان های عقب مانده بيابان گرد است...,

واژه مُزخرف زمانی باب شد که اعراب به کاخ شاه شاهان آمدند و ديدند ديوار ها همه زرّين است. با اين تصّور که همه اين ها طلا هستند شروع کردند به کندن، ديدند ای دل غافل! همه گچ است و تنها ظاهرش شبيه طلا است.
,زخرف, به معنای طلا است و اين ها چون فهميدند که گول خوردند اسم آن را گذاشتند مزخرف، يعنی طلايي، زر اندود.
مزخرف بعدها به معنی دروغی که به راست آراسته شده،قلابی و سخن باطل هم به کار رفت.
حالا کلمه ,مزخرف گو, چگونه وارد نامه يزدگرد شده، خدا عالمه...

۱۶- در ابتدا و پايان نامه به جای ,اسلام بياور, تاكيد شده با من بيعت كن!
اين ديگه خيلی باحاله! بابا در حالى كه يزدگرد بيچاره هنوز اسلام نياورده چطور بيعت كند!؟
لفظ بيعت ميان همفكران و همكيشان به كار ميرود. مثل اين كه يكى را بخواهند به مسجد دعوت کنند و مثلاً بگويند:
فلانی بيا شب بريم احياء ، بايد قرآن سر بگيريم!
داداش من ! اول بپرس طرف مسلمون ميشه، نميشه... اصلاً ماه رمصان براش مهمّه، بعد قرآن سر بگيره!

۱۷- خندهدار اين بخش از نامه است:
,افسوس و اى افسوس... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداى خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند. ,
اما چند خط پايينتر در كمال شگفتی ميخوانيم كه:
,من از تو ميخواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهاى عربستان بمانى و به شهرهاى آباد و متمّدن ما نزديک نشوى!!,
بابا عمر جان! تو بالاخره در بيابانهايت ماندی يا حمله کردي؟

گويا برادر نويسنده نامه (آق يزدگرد)! فراموش كردهاند كه ارتششان شكست خورده و خودشان قرار است تا مرو فرار كنند بعد براى عمر قپى ميآيند كه به شهرهاى او نزديك نشود!
[دوستی مطرح ميکنند اين نامه واقعی است چون اصل آن را در سايت سلطنتطلبان گذاشتهاند که گوشههای کاغذ را موش خورده است!
تازه در آن سايت عنوان شده: اين نامه، پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند نوشته شده. پس قاعدتاً مشکلى نيست اگر افسوس بخورد که سپاهش شکست خورده و همزمان او را به ماندن در حجاز تشويق کند. ]

سراسر نامه علاوه بر اصطلاحات ژورناليستى امروزي، مملو از فحاشى و نژادپرستی است:
تو و همدستانت !سگ شكاري، عربهاى پست و مزخرفگو ...انسانهاى عقب مانده بيابان گرد، سوسمار خوردن و شير شتر نوشيدن...
بی اختيار به ياد ,مارخواران اهريمن نژاد, و ,تمدن پشکل شتری, در نوشته های صادق هدايت در کتاب ,مازيار, و ,البعثه الاسلاميه..., می افتم.

جالب تر از همه کلمه مَردک است که مثلاً يزدگرد به کار برده، ( ای عَمَر)... مَردک...

يکی از هموطنان ما به طنز، طنزی که از ,جّد,ِ ديگران خوشتر است،نوشته اند:
خوبه ما هم يكى دو تا فحش و متلک بنويسيم كه جناب يزدگرد امروزى ما كم نياره:

ای عمربن خطاب، فلان فلان شده،
کيتو رو قشنگت کرده.. مَست و ملنگت کرده؟
مَردکِ بی پدر و مادر بی همه چيز سوسمارخور ...ايشالا وقتى ميآى ايران شترت پنچر بشه!...

***
نامه يزدگرد بهانه و تنها يک نمونه است. اگر با شّک ِ منطقی يا به قول دکارت ,شک اسلوبی, که نخستين مبنای حرکت به پيش است ــ همنشين نشويم آسيب می بينيم، مراد می سازيم و مريدی می کنيم، آنوقت عشق نقاّلِ تجليل گر، ,عقل نقاّدِ تحليلگر, را دنبال نخود سياه می فرستد. بدون چنين شّکِ مقدسی دگمها نخواهد شکست، به بُت مُبدّل خواهد شد و ما را به پرستش و به به و چه چه خواهد کشيد.

همه کسانيکه تقليد و عاطفه و خشونت را جانشين خردورزی نموده، با ,کثرت منابع اطلاعرسانی و معرفتی, لج، و با دنيای مُدرن و ,عقل خودبنياد, قهرند، همه کسانی که ميخواهند فقط حرف و تحليل خودشان به کرسی بنشيند و همه گوش به فرمان و ,تکليفپذير, باشند ــ ,شک اسلوبی,و ترديد در به اصطلاح بديهياّت و اين شعار عصر روشنگری را، که ,دلير باش و فهم خويش را به کار گير, ــ برنميتابند...

بگذريم و برويم سراغ يزدگرد ساسانی و روزگار
زردتشت.
****
به خوشنودی اهورامزدا و امشاسپندان پيروزگر و با درود بر فروهر مزديسنان، می آغازم نبشتاری پيرامون انگيره يورش تازيان به ايران زمين و سبب های شکست سپاه ايران.,

وقتی فردوسی در آخر شاهنامه از ,برگ ِ زرد يزدگرد, حرف می زند مه در ,مرو, لگدمال می شود، مانند اين خزان زيبا در جان آدمی غم می نشاند.
آنطور که او ميگويد با هجوم اعراب به ايران زمين، ,نشان شب تيره آمد پديد,، امّا اين همهی داستان نيست. شب چگونه از راه رسيد و بر سر روز کوبيد؟

فرسودگی و فساد حاکم بر دربار ساسانی و دستگاه يزدگرد سوّم که به قول فردوسی بيشتر در فکر خويش است و
,سگ و يوز و بازش ده و دو هزار
که با زنگ زرّند و با گوشوار, ــ
بستر اين تاريکی است.

من به شاهنامه اشراف ندارم و از اهل فرهنگ پوزش ميخواهم، ولی فکر ميکنم توضيح زير بر دوران يزدگرد و نامه دروغيناش به عُمر هم ــ نور مياندازد
فردوسی تقريباً تمام فصل آخر شاه نامه را بر زبان سه شخصيت عمدهی حوادث آن، يعنی يزدگرد سوم، رستم فرخزاد و سعدبن ابى وقاص ميگذراند.
فراموش نکنيم که عمده بيتهای معروف ِ بدگويی از رُخسار و خصلت عرب، که دست آويز عرب ستيزان و ,شبه باستان شناسان, امروزی است که ,اسلام منهای عرب, را با ,عرب منهای اسلام, يکی ميگيرند ــ در همين فصل و تماماً از زبان يزدگرد سوّم و رستم فرخزاد بيان ميشود و نه از زبان فردوسی که به جای چسبيدن به معلول، يقهِ علّت را ميگيرد.

به قول يکی از پژوهشگران، در آخرين داستان شاه نامه که سرگذشت يزدگرد آمده، سيمای او را بسيار بيجلال و صلابت و از آغاز، با نوعی طفره زنی از مبارزه جويی و با درويش مسلکی همراه ميبينيم.
اين شاه، که جويای نام است نه خواستار کام، از ابتدا در شاهنامه به صورت يک آدم خسته و دل مُرده به تصوير درميآيد و شرح حالش، در کمتر از ۲۰ بيت به سر می رسد. پس از اين توصيف اولّيه، ناگهان و بدون هيچ مقدّمه اي، با ورود سعد ابن ابی وقاص، (سردار عُمَر) به اقليم او رو به رو می شويم. در اين جا نيز يزدگرد سوم، سلطانی بيدست و پا و تسليم به مقدرات روزگار معرفی می شود که کار مقابله با سردار عرب را به يکی از سپهسالاران خود به نام رستم فرخ زاد ميسپارد.

آنگونه که فردوسی در شاهنامه آورده است، هنگامی که نماينده سعد ابن ابی وقاص (مغيره بن شعبه) به سراپردهی آرايش کردهی رستم فرخزاد وارد ميشود، بی اين که کم ترين اعتنايی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و يا صحنه سازی های سردار يزدگرد بر او اثری بگذارد، فرش ها را کنار زده، روی خاک مينشيند و...
از زبان فردوسی بخوانيم:

چو ,شعبه, به دهليز پرده سرای
بيامد، بران جامه ننهاد پای
همی رفت بر خاک بر، خوار خوار
ز شمشير کرده يکی دستوار
نشست از بر خاک و کس را نديد
سوی پهلوان سپه ننگريد
بدو گفت رستم که جان شاد دار
به دانش روان و تن آباد دار
به رستم چنين گفت کای نيک نام
اگر دين پذيری عليک السلام

پيش از آنکه کار آن دو به جنگ بکشد، رستم فرخزاد، ضمن گوشه زدن به , مغيره بن شعبه ,، سفره دلش را باز ميکند و پای بخت و سرنوشت، (ستارگان) را به ميان ميکشد،
سپس ميگويد اگر خود ,محمّد, مرا به دين نو فرا ميخواند، يه چيزی! ترديد نميکردم و آنرا پذيرا ميشدم، ولی در راستگويی کسانيکه اکنون ندا و پيام اين دين را برايمان آورده، ترديد دارم.

همان کژ بود کار اين کوژ پشت
بخواهد همی بود با ما درشت
وليکن چو بد ز اختر بيوفاست
چه گويم که امروز روز بلاست
مرا گر محمّد بُدی پيش رو
ز دين کهن گيرم اين دين نو
رستم فرخزاد به ,مغيره بن شعبه, ميگويد که بازگرد و به ,سعد بن ابی وقاّص, بگو که دليرانه در جنگ مُردن، برای ما ايرانيان، خوشتر آيد تا اينکه دشمن را از خواری ايرانيان شادکام ببينيم:
بگويش که در جنگ مُردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام

سعد بن‏ابى وقّاص فرمانده سپاه مسلمانان كه در قادسيه (سى كيلومترى جنوب كوفه) اردو زده آماده درگيرى با لشگر ايران بود، از طرف يزدگرد سوم، پادشاه ساسانى پيامى دريافت داشت مبنى بر اين كه چند نفر از مردم نيك‏انديش و دانا پيش ما بفرست تا باهاشون گفتگو نموده، دلائل آمدن شما به اين نواحي، و نيز صورت صلح و جنگ را با ايشان وارسی کنيم.
از سوی ديگر به نوشته ,بلاذرى,، عُمَر نيز به سعد بن ابی وقاص دستور داد قبل از جنگ، عده‏اى را نزد بزرگِ پارسيان فرستد و ايشان را به آئين جديد دعوت نمايد. [بلکه جنگ لازم نشود] فتوح‏البلدان: صفحه ۲۰

غرور و خودبزرگ بينی يزدگرد از يک سو، و برخورد سيخکی ِ نماينده عُمَر , مغيره بن شعبه, که به بهانه توضيح ,جزيه, و ,صاغر, ــ به يزدگرد و مردم ايران توهين کرد، به آتش جنگ هيزم ريخت.
ناگفته نماند ابو لؤلؤ (فيروز) قاتل ,عُمَربن خطاب, ، بَرده ِ همين جناب ,مغيره بن شعبه, ، بود که رستم فرخزاد آنهمه با او کلنجار رفت!

,مغيره بن شعبه, به يزدگرد گفت:
سه راه در پيش تو است يا اسلام بياورى يا جزيه بپردازى و صاغر باشى يا آماده جنگ باش .يزدگرد معنى کلمه صاغر را پرسيد و او اينگونه پاسخ داد:
صاغر به اصطلاح ما، آن باشد که در آن ساعت که جزيه مى دهى بر پاى خود ايستاده باشى و تازيانه بر سرت نگه دارند.

اين برخورد زننده مغيره، از فحش ,خ... و مادر, هم بدتر بود و يزدگرد حق داشت برآشوبد.
آنطور که در تاريخ يعقوبى: جلد ۲، صفحه ۲۶ و ۲۷، آمده ــ يزدگرد پس از اهانت فرستاده عمر که فرق بنشين و بتمرگ و بفرما را هم نميدانست ــ ,... توبره خاكى خواست و گفت (به نشانه تحقير) بر سررئيسشان بريزيد و گفت اگر نبود كه سفيران را نمي‏كشند (درجا) اينان را كشته بودم... ,
واکنش زشتتر يزدگرد که بر سر طرف های گفتگو خاک ريخت و آنان را تهديد کرد و خط و نشان کشيد که چنين و چنان خواهم کرد ــ رستم فرخزاد را مسئلهدار کرد.
در تاريخ يعقوبی(جلد دوم صفحه ۲۷) آمده که رستم از اين‏گونه برخورد يزدگرد با نمايندگان اعرابى كه آماده، مُسلح و مُصمم در بيخ گوش مداين نشسته بودند، بسيار ناراحت شد (سرش را تکان داد) و گفت: , آخر، پسر زن حجامت‏گر را با پادشاهى چكار؟,

در اخبارالطوال صفحات ۴ و ۱۵۳ آمده، اعراب از يزدگرد مأيوس شدند امّا به عنوان آخرين اقدام در جهت جلوگيرى از درگيرى نظامي، چندين نوبت نمايندگانى پيش رستم فرخ‏زاد فرستاده و او را به اسلام دعوت نمودند، امّا بعد از حدود ۵ ماه که دو سپاه در برابر هم صف کشيده و باب مذاکره باز بود نهايتاً روياروئی اجتناب ناپذير شد و کار به جنگ کشد.

رستم فرخزاد (همانطور که پيش تر به برادرش هرمز ندا داده بود) در اين جدال جان ميبازد و سپاه ايران لت و پار ميشود.
وداع رستم فرخزاد با برادرش، مرا بی اختيار به ياد ,فرخزاد, نازنين ديگری مياندازد، ,حبيب, با ,وفا,ئی که با قتلعام سال ۶۷ به دارش زدند. نام زيبای او هم ,فرخزاد, بود. (اتراک) . برادر ديگرش هم در اوين به دار کشيده شد... سلام بر او، و سلام بر وفا.

...هر شب
هنوز
و هميشه
به رويايت مى بينم در اشك
با آن همه فريادت بر دار
و آن همه جوانى ات بر تخت شكنجه
و آن همه زندگانى ات بر شقيقه ى خونين
و آن همه زيبائى ات در مقابل زشتان
و آن همه روشنائى ات دربرابر پلشتان...

نميدانم چرا رستم فرخزاد را بيشتر از ,مغيره بن شعبه, و ,سعد بن ابی وقاّص, دوست دارم. با او و نه با آنها، احساس نزديکی می کنم. اين تراژدی مرا به ياد پائيز که آنهمه دوستش دارم، به ياد ,غروب, که هم عميق است هم غمناک، و نيز به ياد [...] مياندازد.
وداع رستم با برادرش هرمز، آنجا که علاوه بر ,وقايعنمائی,، از مادرش حرف ميزند و پيشبينی ميکند در جنگ قادسيّه جان ميبازد ــ مرا به خود ميبرَد...

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام ,بوبکر, و ,عمٌر, شود
ز پيمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
به گيتی نماند کسی را وفا
روان و زبانها شود پر جفا
ازايران و از ترک و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود
همه گنجها زير دامن نهند
بميرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم ورنج و شور
که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام
زيان کسان از پی سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
بزرگان که در ,قادسّی, با منند
درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند کاين پيش بيرون شود
ز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهری کس اگاه نيست
ندانند کاين رنج کوتاه نيست
تو را ای برادر تن آباد باد
دل شاه ايران به تو شاد باد
که اين ,قادسّی, گورگاه من است
کفن جوشن و خون کلاه من است
چنين است راز سپهر بلند
تو دل را به درد برادر مبند

پس از مرگ رستم فرخزاد، اين ,ستاره شمار ِ, مهربان، برادرش هرمز گزارش ميدان جنگ را به يزدگرد سوّم ميبرد. در اين جا فردوسی بر زبان هُرمز سخنی ميگذارد که اسباب تخفيف و کوچک شماری بيشتر آخرين سلطان ساسانی است.

چو برخاست گرد نبرد از ميان
شکست اندر آمد به ايرانيان
فرخزاد برگشت و شد نزد شاه
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد و برد پيشاش نماز
دو ديده پر از خون و دل پر گداز
بدو گفت چندان چه مويی همی
که تخت کيان را بشويی همي؟

در اين جا با شاه نالان (ونه غمگين)ی روبرو هستيم که حتی سردار سپاه او به زبان طعنه ميگويد که تخت کيان را با گريه و زاری شست و شو دادی! چون سلطان ساسانی ترس خورده تر از تدارک دفاع است، هرمز فرخزاد به يزدگرد سّوم پيشنهاد گريز به خراسان را ميدهد. شاه ساسانی کمی رجزخوانی ميکند و سرانجام رضايت ميدهد که برای جمعآوری سپاه و بازگشت به جنگ راهی خراسان شود.

همان به که سوی خراسان شويم
ز پيکار دشمن تن آسان شويم
کز آن سو فراوان مرا لشکر است
همه پهلوانان کندآور است
بزرگان ترکان و خاقان چين
بيايند و بر ما کنند آفرين

يزدگرد پس از اين تصميم، نامههايی به کارگزاران خود در مرو و توس وخراسان می نويسد و ضمن بيان نيّت عزيمت خود به خراسان، بار ديگر مقداری ناله و نفرين نثار اعراب ميکند و سپس عازم خراسان می شود.

همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازين مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانايی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد
همی داد خواهند گيتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد
بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنين گشت پر کار چرخ بلند
که آيد بدين پادشاهی گزند
ازين زاغساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشيروان ديده بد اين به خواب
کزين تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان ديد کز تازيان صد هزار
هيونان مست و گسسته مهار
گذر يافتندی به اروند رود
به چرخ زحل برشدی تيره دود
به ايران و بابل ز کشت و درود
نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تيره نوروز و جشن سده
ز ايوان شاه جهان کنگره
فتادی بميدان او يکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پديد
ز ما بخت گردون بخواهد کشيد
شود خوار هر کس که بود ارجمند
فرو مايه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای
پديد آيد و زشت پتياره ای
نشان شب تيره آمد پديد
همی روشنايی بخواهد بريد

آيا قصّهِ اين شکست به سر رسيد؟ يا هنوز در روح و روان ما زنگ ميزند؟
*****************************************

زيرنويس:
۱- صادقانه بگويم تنها در روش، هنگام به کارگرفتن شواهد کوشيدهام بی طرفی را رعايت کنم وگرنه بيطرف نيستم، يعنی نميتوانم بيطرف باشم. يک دليلش اين است که من نيز فريفته ام، فريفته ايدئولوژی و انديشهِ حاکم بر دوران خويش.
,فريبِ دوران, مرا هم زندانی کردهاست.

***
۲- اشعار فردوسی را از نمونهای که (jules mohl) ,ژول مُل, فرانسوى از شاهنامه ارائه داده، و براساس هشت نسخه خطى کتابخانه ملى فرانسه و بيست و هفت نسخه خطى ديگر در ۱۸۷۸ در پاريس به چاپ رسيده ــ انتخاب کرده ام، امّا می دانم که از قديم و نديم در برخی از ابيات شاهنامه نيز، دست برده اند و احتمال می دهم آنجا که رستم فرخزاد از محمد مصطفی صحبت می کند و بفهمی نغهمی گرايش خود را به او نشان می دهد، دقيق نيست.

مرا گر محمّد بُدی پيش رو

ز دين کهن گيرم اين دين نو
ای کاش به نسخه ای از شاهنامه دسترسی داشتيم که بی زنگار و بی غل و غش بود، نه قابی که در آن هر ناسخ و کاتبی تصوير عقايد خود را ترسيم نموده باشد. دريغا که چنين نمونه ای از شاهنامه در دسترس نيست. قديمی ترين نسخه موجود شاهنامه يعنی نسخه فلورانس با زمان فردوسی بيش از دويست سال (۶۱۴ هجری قمری) فاصله دارد و در عرض دويست سال بسيار دستبردها يا ابيات من در آوردي، ميتواند در اين گنجينه رفته باشد، بخصوص در ايام پرآشوب خراسان.
نسخه برداران متعصب ابياتی را يا زدوده (مانند برخی از مصرع ها که تراشيده و پاک شده و ابيات ناقص گشته) يا افزوده اند (مانند چهار بيت که در مدح چهار خليفه سر هم شده و در حاشيه ابيات متن افزوده شده است.)
دستکاری در اعتقادات فردوسی آن قدر زياد بوده و متعصبان سنی مذهب در دوران سيطره حکمرانان بر ايران به قدری دخالت نموده اند که سراسر قطعه، ميدان ستيز سنی و شيعه شده و گويندگان يا کاتبانی که انديشه ای خلاف اعتقادات خود در متن يافته اند و يا سخن فردوسی را در تاييد مطلوب خود کوتاه پنداشته اند به افزودن و کاستن ابيات پرداخته اند.
متاسفانه به شاهنامه ای که در شوروی زيرنظر ابرتلس و عبدالحسين نوشين تهيه شده، و نمونه خوبی که با کوشش دکتر جلال حالتی مطلق انتشار يافته دسترسی ندارم که ابياتی را که نوشتم، مقايسه کنم. نقل قول رستم فرخزاد را اينکونه هم نوشته اند:
تو را گر مـحـمد بود پيش رو
به دين کـهـن گويم از دين نو

***
۳- زبان فارسی نيز، با هجوم اعراب به ميهن ما آسيب ديد، البتّه بعدها بنی عباس، (با اينکه از ريشه، عرب و عرب نژاد بودند) بر خلاف ايرانی تبارانی که زبان فارسی را دماغ در نميآوردند ــ به دلائل سياسی و به خاطر روياروئی با بنی اميّه که عرب گرا بودند، به زبان فارسی بها دادند.
جالب اينجاست که غزنويان ترک نژاد بيشتر از طاهريان و ديلميان و سامانيان که ايرانی بودند، زبان فارسی را ترويج کردهاند.

زبان فارسى از سدة ششم تا پايان سدة سيزدهم هجرى يعنى از دوازدهم ميلادى تا پايان سده نوزدهم ميلادى ــ زبان آميختهاى بود، آميخته از فارسى و عربي، و بعد فارسي، عربي، تركى و مغولي، در پايانِ قرن نوزدهم و بيستم هم واژههايى از زبان هاى غربى به زبان ما سرازير شده که ميدانيم.
از ,زبان عَرسی,! يعنی عربی ــ فارسی اين نوشته نيز، پوزش ميخواهم. البته زبان کنونی فارسي، قاطی داره! امّا تقصير از من است که بَلدنيستم همه واژهها را به فارسی ناب بنويسم.

***
۴- با اين که با هجوم اعراب زبان فارسی کج و مُعوَج شد، امّا در برابر بيگانه لُنگ نيانداخت! و به ياری فرهنگورزان و دردمندان ايران زمين، روی پای خود ايستاد و تازه روی زبان عربى نيز تاثير گذاشت.
آيا عجيب نيست که حتی کشورهای با سابقه ای چون مصر و سوريه، با آن همه ميراث فرهنگی که ,معبد ابو سمبل, و ,اهرام, و ,تدمر,...نمادِ گويای آن است ــ خود را با از دست دادن زبان اصليشان که عربی نبود گم کردند، امّا ايرانيان زبان فارسی را حفظ نمودند؟

فرهنگ ايران نيز بر زندگی عرب پيش از اسلام تأثير گذاشته بود، برای مثال شخصی مثل ,حارث ابن کلده,، داستان های رستم را در مکه نقل می کرد و در سال های اوليه بعثت پيامبر، بعضی از اعراب در مکه با فرهنگ ايرانی آشنا بودند، بستر اين تأثيرگذاری روابط تجارى و سياسى ايران با بعضى از قبايل مهم عرب بود.

***
۵- اشغال نظامی ميهن ما توسط اعراب به معنای فتح روحی ايرانيان و پايان مقاومت عليه بيگانگان نبود.
گرچه در ظاهر اعراب آقابالاسر ايرانيان بودند، اُرد می دادند و نياکان ما را ,مَوالی, و بنده ميپنداشتند امّا در باطن امر، حکومت معنوی و فکری با ايرانيان بود. همين به اصطلاح موالي، اعراب را پشت سر گذاشته در همه زمينه ها جلودار بودند.
ابو حنيفه بزرگترين فقيه اهل تسنن، ايرانی است. محمّد بن اسماعيل بخاری بزرگترين مُحدث اهل تسنن، ايرانی است. ,زمخشری, مفسّر معروف، ابوعبيده، و ,واصل بن عطا, از متکلمين نيز نه عرب، ايرانی هستند. از اين گذشته مهمترين فرهنگنامه عربى توسط ,سيبويه, كه ايرانى بود نوشته شد. او دستور زبان عربى را نوشت كه هنوز هم از آن استفاده ميشود.
يكى ديگر از فرهنگ نامههاى عربى توسط ,خليل بناحمد, نوشته شد. كه او هم ايرانى بود. بعد از ,احمد, هم مهمترين كتابهاى لغت توسط ايرانيان نوشته شده است.
در همين رابطه گفتگوی يکی از ايرانيان، با ,عيسی بن موسی, (يکی از سرکردگان اعراب) شنيدنی است:
او ميگويد: ,عيسيبن موسی, که سخت نسبت به عرب تعصّب داشت از من پرسيد: (فلانی به من بگو ببينم) فقيه اهل بصره کيست؟
گفتم حسن بصری است.گفت ديگری هم هست؟ گفتم محمد بن سيرين هم هست. گفت نژاد آن ها چيست؟ گفتم از موالی( ايرانيان) هستند.
گفت فقيه اهل مکه کيست؟ گفتم عطا بن ابيرياح و مجاهد و سعيد بن جبير و سليمان بن سيار هستند. گفت: آنها عرب هستند؟ گفتم نه، ايرانياند. گفت فقيهان مدينه کدامند؟
گفتم:زيد بن اسلم و محمد بن المندکر و نافع بن ابی نجيح. گفت: آنها از چه مليتی هستند؟گفتم ايرانی
گفت: داناترين فقهای اهل قبا کيست؟ گفتم ربيعه الرای.
گفت: او از کدام قوم است؟ گفتم ايرانی است.
بر اثر شنيدن اين جمله چهرهاش سياه شد و گفت:
فقيه اهل يمن کيست؟
گفتم ابن طاووس و ابن منبه. گفت: آنها از چه مردمی هستند؟ گفتم ايران.
رگ های او پرخون شد و به خود تکانی داد و گفت: فقيه و دانشمند اهل خراسان کيست؟
گفتم عطا بن عبدالله خراسانی. گفت او از چه نژادی است؟ گفتم از ايران .
چهره او سياه و بدتر شد طوری که من از او ترسيدم. پرسيد فقيه اهل کوفه کيست؟ دروغی گفتم ابراهيم نخعی و شعبی. پرسيد نژاد آنها چيست؟ گفتم عرباند.
گفت الله اکبر، و آرام شد. به خدا اگر از او نميترسيدم ميگفتم حکم بن عتبه و عمار بن ابی سليمان هم ايرانی هستند!
عقد الفريد، ابن عبدالربه، جلد ۲،صفحه ۷۴

***
۶- بياد داشته باشيم نه ديگران سراسر اشتباهند و نه ما گُل بی عيبيم. نگاهی به دوره ساسانی و پيش از آنها بياندازيم، خود ما هم يکپا ,بوش, بودهايم!
زمينه های مساعد پاگرفتن ستم، و نيز تهاجم بيگانگان به روشنی پيدا است.

لشکرکشی های خيلی صلح آميز! امثال خشايارشاه و نادرشاه،
,مَزدک کُشی, و ,حَبشی کشی, ناجوانمردانهِ انوشيروان که به صغير و کبير رحم نمی کردند.
,اسير نوازی,! های متمدنانه شاهپور ذوالاکتاف ... اصلاً به چه دليل گفته می شده ,ذوالاکتاف,؟
عرابى ذوالاکـتاف کردش لقـب
چو از مهره بگشاد کـفـت عرب

بروز جنگ های طولانی با دولت روم شرقی و...
خالی شدن خزانه دولت و فشار طاقت فرسا بر توده های مردم...
خودسری آخرين شاهان ساسانی
سيطره بى مانند روحانيون زرتشتى (مغ ها) بر همه شئون زندگى مردم
اختلافات عميق بين شاهزادگان، سرداران و طبقات مختلف مردم ،
تحقير سردارانی چون بهرام چوبينه و ,ُحُّر خسرو, و مردانشاه
هرج و مرج بعد از قتل خسرو پرويز ، جنگ ميان خوديها (سپاهيان رستم و فيروزان) ،
خيانت امثال ,سياه ديلمی,... و نقش انکارناپذيری که در پيروزی تازيان (برهنه سپهبد برهنه سپاه) داشته، است.

***
۷- مقاومت نياکان ما در برابر تاخت و تاز اعراب ترديد بر نمی دارد امّا، نارضايتيهای عمومی از حکومت بردهساز ساسانی نيز واقعيت داشته است، نبايد فقط يکسو را ببينيم.
طبری در حوادث سال ۲۴ نقل می کند که ,مغيره بن شعبه, به ,رستم فرخزاد, سردار ايرانی گفت:
,بر خلاف شما، ... از ما تازيان هيچ کس بنده ديگری نيست، از اين رفتار شما (که برخی بنده و برخی آقا هستند) دانستم که کار حکومت شما ساخته است. کشور با چنين شيوه و آئين پايدار نميماند.,

در هنگامه هجوم اعراب به سرزمين ما، توده مردمی که از استبداد و تبعيض جان شان به لب رسيده بود، در کوچه های مدائن (تيسفون) ميان اعراب پابرهنه ای که برای غارت کاخ شاهی ميرفتند نان و خرما پخش ميکردند، نميشود همهاش توجيه کرد که از ترس بود.
در زمان ساسانيان علم و سواد کاملا جنبه مذهبی و طبقاتی داشت و روحانيون همه کاره بودند.
داستان جنگ ,ذات السلاسل, وقتی فرماندهان ايراني، سربازانشان را به زنجير می بستند تا در برابر تازيان نگريزند, ــ ساختگی نيست.

***
۸- نگاهی به اوضاع داخلی ميهنمان می تواند ما را برای بهتر فهميدن ناکامی ايران و دلائلی که منجر به جنگ قادسّيه و در نهايت نهاوند و فتح ايران شد کمک کند.

خسرو پرويز ۳۸ سال آزگار، هر اسبی که داشت، تاخت و نزديک به يک ربع قرن جنگهای بيهوده را بر ايرانيان تحميل کرد. بار سنگين اين نبردهای بی حاصل طبق معمول بر دوش مردم محروم بود که هميشه مرغ عزا و عروسی بودند، هم بار مالی جنگ بر دوششان بود و هم در آتش آن ميسوختند و فرزندانشان کشته و زخمی ميشدند.

يکی از بی تدبيری های او ,جنگ ذوقار, بود كه بعداً در باره آن صحبت ميکنم.
مصيبت جنگ يکی دوتا نبود. توليد کشاورزی را کاهش ميداد و راههای بازرگانی را هم ناامن ميکرد...
,از قضا سرکنگبين صفرا فزود,! و همزمان با قتل خسرو پرويز طغيان رودخانه های دجله و فرات نيز، قوز بالا قوز شد و توی سر کشتزارها و مناطق مسکونی زد و تيسفون را درب و داغون کرد، اين وسط طاعون هم بلای جان مردم شد و حتی ,شيرويه, را نيز به زمين کوبيد.

بعد از قتل خسروپرويز، در مدت کوتاهی چندين نفر به تخت پادشاهی نشستند که با توجه به ويرانی ها و پريشانی های اواخر ايام خسروپرويز نتوانستند کشور را سامان دهند. دخالت روحانيون زرتشتی (مغ ها) در همه شئون زندگی مردم، آنها را از روسای دينی زده کرده بود.
همانطور که پيش تر گفتم اختلافات عميق بين شاهزادگان، سرداران و طبقات مختلف مردم وجود داشت. پارسيان به رستم و فيروزان که سالار مردم فارس بودند هشدار دادند:

اختلاف شما مايه ضعف پارسيان شده و دشمن در ما طمع بسته است. حرمت شما چندان نيست که پارسيان اين وضع را بپذيرند که شما به نابوديشان کشانيد، (مهاجمين در کمين ما هستند) بعد از بغداد و تکريت نوبت مدائن است شما را به خدا (اين وضع را چاره کنيد) همدل و هم سخن شويد، در غيراين صورت، پيش از آنکه دشمن شاد شويم شما را از ميان بر ميداريم. (تاريخ طبری)

پادشاهان ساسانی به مانويان و مزدکيان و مهرپرستان و بودائيان... چندان روی خوش نشان نميدادند و مجموعه اين کجی ها آنها را از چشم مردم انداخته بود.
در يک کلام، جامعه آبستن حوادث تازه بود و شرايط کاملا مهيا که يک حمله خارجی هر چند سامان نيافته، هرچند ,برهنه سپهبد برهنه سپاه, ــ بتواند فاتحه ساسانيان را بخواند و اين اتفاق افتاد.

***
۹- برای برخی ايرانيان که از تبعيض، زرق و برق، و بيداد ,شبه ِ مغان, از يک سو، و امثال خسرو پرويز از سوی ديگر به تنگ آمده بودند ــ سادگی مسلمانان که ميدانستند برای چه خود را به آب و آتش ميزنند و به قول علی ,حَملوا بصائرهم علی اسيافهم, ــ جاذبه داشت.

محمّد گفته بود ,انا بشر مِثلُکُم, من مثل شما هستم. عرب از عجم، سفيد از سياه، دارا از نادار،... برتر نيست...، شخصيت آدمی به رنگ پوست، عرب و عجم ، تيره و نژاد، زن و مرد، مال و منال... و اين جور چيزها نيست...بلال قبلاً برده از بردهداران ستمگری چون امثال ابوجهل و ابوسفيان برتر است...
اين پيام نو برای کسانيکه از تبعيض و تحقير رنج برده بودند تازگی داشت امّا آنان عملاً با امثال خالدبن وليدِ فاسد، روبرو شدند که هنری جز قساوت و هرزگی نداشتند. نباکان ما حق خود می دانستند در برابر ستم جديد سر به شورش بردارند و از شقاوت و شغب تازيان فاصله بگيرند.

***
۱۰- در مورد حمله اعراب نکته زير نيز جای تأمّل دارد:
,زمانى كه قومى به يك ايمان تازه و ايدئولوژى آرمان گرا مُجهّز مى شود، در ذات خود ميل به گسترش و دعوت دارد و در پيروان خود اثر مى گذارد و به محض اينکه ميخش را کوبيد، آهنگ تسخير سرزمين هاى فكرى و عقيدتى و گاه جغرافيايى دگر انديش مى كند.

اين يك تجربه مُكّرر تاريخى است اسلام نيز از اين قاعده مستثنى نيست. به ويژه كه از آزادى و عدالت و مساوات آدميان هم سخن مى گفت و اديان رايج تاريخى و نيز ارباب قدرت را از اين منظر مورد انتقاد قرار مى داد.,

زمانى كه رستم فرخزاد، فرمانده سپاه ايران در يكى از جنگ ها، از مهاجمان مى پرسد: هدف شما چيست و چه مى خواهيد؟ ربعى بن عامر گفت:

,اخراج العباد من عباده العباد الى عباده الله، و من جور الاديان الى عدل الاسلام، و من ضيق الدنيا الى سعتها... (كامل، ابن اثير، ۲/۴۶۲-۴۶۳). يعنى ما سه هدف داريم: ۱- آزاد كردن بندگان از بندگى بندگان و رساندن آنان به بندگى خدا، ۲- آزاد كردن مردم از ستم اديان و داخل كردن آنان به عدل اسلام و ۳- رهايى مردمان از تنگى زندگى و سختى معيشت و رساندن آنها به رفاه و گشادگى و وسعت زندگى.

حالا آيا اسلام متناسب با نيازهای جامعه ايرانی در قرن هفتم بود يا نه، و مردم ايران تشنه چشمه اسلام بودند يا نبودند ــ مسئله ديگری است،
برای شناختن تاريخ ايران بعد از اسلام، و پاسخ به اين پرسش ها که چگونه بينش آريائی با فرهنگ و مذهب ويزه خودش، به بينش اسلامی و فرهنگ سامی تبديل شد؟ و آيا اسطوره هاى ايرانى پيش از اسلام، با مذهب اسلام گره ميخورند و يک سنتز فرهنگى به وجود مى آورند که اساساً ايرانى است؟... بايد اسلام را با همه خوب و بدش شناخت، کمااينکه برای پی بردن به چم و خم پارت ها يا ساسانيان زردتشت را بايد بشناسيم...

***
۱۱- ايرانيانی که به زبان عربی آثار خود را نوشته اند کم نيستند. يک دليلش اين است که در گذشته زبان عربی حُکم يک ,بانک علمی, را داشت. (مثل زبان انگليسی يا فرانسه در زمان ما). البته عربی يک زبان بسيار غنی است. ولی جدا از دو نکتهای که برشمردم، زبان عربی برای ايرانيانی که به آن توجه داشتند، قبل از آنکه زبان اعراب باشد، زبان يک کتاب بود. اگر مولوی می گويد:

پارسی گو، گرچه تازی خوشتر است
عشق را خود صد زبان ديگر است

اگر سعدی در باب پنجم گلستان در گفتگو با جوان کاشغری که مقدمّه نحو زمخشری می خوانده، زبان عربی را ارج بيشتر می گذارد، و اگر حافظ زبان عربی را هنر مينامد و می گويد:

اگرچه عرض هنر پيش يار بی ادبی است
زبان خموش و لکن دهان پُر از عربی است

همه، نه به زبان اعراب، به زبان يک کتاب (قرآن) اشاره می کنند.
ما نبايد از سر تعصب به واقعيّت ها دهن کجی کنيم و ميهن دوستی را با ستيزههای غيرمنطقی آلوده سازيم.

***
۱۲- گرچه يکى از روش هاى شناسايى خويش به عنوان من ايراني، همانا شناسايى من ديگر (مثلا من غربي، اسلامى يا عرب)، براساس زبان، نژاد، تاريخ، فرهنگ، مذهب و يا ايدئولوژى است امّا، آيا صحيح است همه زشتيهای عالم را به قول احمد شاملو در ,عربِ بيابانگرد لات, ببينيم، سپس من ايرانى را در مقابل آن عرب گذاشته، به عرش اعلا ببريم و عرب ها را عيارى معکوس از کاراکتر خودمان فرض کنيم؟
آيا بايد ناسيوناليزم مبتنى بر تنوع قومى را ناديده گرفته، آنچنان که شاهرخ مسکوب هم اشاره دارد ايرانى بودن را (صرفاً) در فارسى سخن گفتن و تاريخ ماقبل اسلام بدانيم؟ آيا عرب، هميشه مترادف خرافات مذهبى و تحجر است و ايرانی سمبل نجابت و آريامنشي؟ آيا خوب است از ايده هاى نژادپرستانه و ضد سامى (چون مثلاً ميرزا آقاخان کرمانی و هدايت و چوبک و اخوان ثالث و نادر نادرپور به آن گريز زده اند و مد روز هم هست) ــ پيروى کنيم؟
آيا چون خالق ِ کتابِ هميشه زندهِ ,کوچه,، شاعر بزرگوار ,نازلی سخن نگفت, ــ اسم خودش را که احمد (و عربی) بود، دوست نداشت (نقطه مقابل صاحب بن عباد که ايرانی بودنش را عيب و عار می دانست) ــ ما بايد با فيگور ضد عربی طاقچه بالا بگذاريم؟
۱۳- بعد از آنکه طاعون، ,شيروّيه, را هم به ديار اعلا می بَرد! فرماندهی به نام ,گراز, [در شاهنامه از او به نام ,فرائين, ياد شده] پادشاهی اردشير (جانشين شيرويه) را قبول ندارد و نافرمانی نظامی روی می دهد. اردشير کشته می شود و ,گراز, به سلطنت می رسد امّا در مدت ۵۰ روز به قدری بيداد ميکند که دخلش را ميآورند.
فردوسی پس از مرگ ,گراز, صحنه را اينگونه به تصوير ميکشد:

پراکنده گشت آن سپاه بزرگ
چو ميشان که يابند ناگاه گرگ

با توجه به خطر اعراب که بيخ گوش ساسانيان بود، از اين پراکندگی سپاه که فردوسی گزارش می کند، نمی توان سرسری گذشت...
درست زمانی که اعراب برای حمله به ايران اين پا و آن پا ميکنند در مدائن رقابت ها به شدت وضع را آشفته کرده تا جائی که ميان نيروهای خودی (سپاهيان رستم و فيروزان) جنگ در ميگيرد، اعراب نواحی مرزی سواد (عراق کنونی) دست به تاخت و تاز ميزنند و مردم دست به دامن پايتخت (مدائن) يعنی تيسفون ميشوند امّا کسی در تيسفون اعراب را جدی نميگيرد. انگار هيچ اتفاقی نيافتاده است!راستی در شرائط حسّاسی که
پراکنده گشت آن سپاه بزرگ
چو ميشان که يابند ناگاه گرگ ــ
ايران درگير چه مسائلی بودهاست؟ آيا واقعاً در اين موقعيت ويژه، هيچکس نبوده که اوضاع را در يابد و ميهن ما را از ,درد چه کنم چه کنم, نجات دهد؟ البته که بوده! پس چرا نجنبيدند؟ گير کار کجا بود؟ پاسخ ساده است.
شرط اساسی برای بدست گرفتن رهبری را نداشتند! يعنی چه؟ يعنی از تخمه ساسان نبودند.
مسأله تخمه موجب شد که ايران در يکی از حساسترين و بحرانی ترين لحظات تاريخش، بازی را به نفع تازيان ببازد. وقتی رهبری مملکت به داشتن تخمه باشد، ناچار قلمرو انتخاب محدود به چند نفر است که آنها هم به جان هم افتاده يکديگر را تکه پاره می کنند، حتی شيرويه پدرش را.

شگفتا، قمر در عقرب و فاجعه در راه است، امّا پايتخت ساسانی حتی پادشاه هم ندارد.

***
۱۴- متاسفانه آثار قابل اعتنايی که ايرانيان پيش از اسلام درباره روابطشان با اعراب نوشته باشند در دست نيست. آن چه موجود است روايت کسانی است که بعد از اسلام، اينجا و آنجا شنيده و نقل کردهاند. به همين خاطر درباره روابط ايران و اعراب (و حوادثی که بعدها به شکست ايران انجاميد)، تحليل ها تا اندازه زيادی يک جانبه است. می بايست روايت ها و گزارش های تاريخی هر دو طرف را در دست داشته باشيم که نداريم. گزارش ها بيشتر از طرف مسلمانان ارائه شده نه ايرانيانی که حمله اعراب را چشيده بودند.

آنچه در مورد اين تهاجم به صورت مکتوب باقی مانده عموما منابع دست چندمی هستند که از روی آثاری اقتباس شده که بيش از يک قرن پس از وقوع حوادث، روی کاغذ آوردهاند. شرح اين وقايع قبل از آنکه تاريخ باشند نقاّلی است و طی سال ها از واقعيت فاصله زيادی گرفته اند.

فراموش نکنيم طبری ، يعقوبي، ابن اثير، بلاذري، و... نوشته هائی نيز، بجای گذارده اند که مملو از داده های غير عقلانی است و به قول يکی از محققين نمی توان بسادگی آنها را باور کرد و تا اين آثار موشکافی نشود، علت شکست های پياپی ايرانيان از اعراب مجهول ميماند.

***
۱۵- مرتضی مطهری در صفحه ۲۴۳ کتاب ,خدمات متقابل اسلام و ايران, به نقل از ,ابن اثير, روايتی نقل ميکند که آدمی دو به شک می شود که آيا ابن اثير که نام کتابش را ,کامل التواريخ, گذاشته! آنچه از رستم فرخزاد نقل ميکند دستکاری نکرده است؟ راستش جانبدارانه به نظر ميرسدّ.
روايت ابن اثير:
,هنگامى كه لشكر مسلمين و سپاه ايران در قادسّيه به هم رسيدند،رستم فرخزاد،زهرة بن عبد الله را كه به عنوان مقدمة الجيش مسلمين پيشاپيش آمده و با جماعت‏خود اردو زده بود به حضور خود طلبيد و منظورش اين بود بلكه با نوعى مصالحه كار را تمام كند كه به جنگ نكشد. به او گفت:شما مردم عرب همسايگان ما بوديد و ما به شما احسان مى‏كرديم و از شما نگهدارى مى‏نموديم و چنين و چنان مى‏كرديم.زهرة بن عبد الله گفت:امروز وضع ما با اعرابى كه تو مى‏گويى فرق كرده است.هدف ما با هدف آنها دوتاست، آن ها به خاطر هدف هاى دنيوى به سرزمين هاى شما مى‏آمدند و ما به خاطر هدفهاى اخروى. ما همچنان بوديم كه تو وصف كردى،تا خداوند پيامبر خويش را در ميان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت كرديم.او به ما اطمينان داد كه هر كه اين دين را نپذيرد خوار و زبون خواهد شد و هر كه بپذيرد عزيز و محترم خواهد گشت.
رستم گفت:دين خودتان را براى من توضيح بده گفت:پايه اساسى‏اش اقرار به وحدانيت‏خدا و رسالت محمد است.گفت:نيك است،ديگر چى؟گفت:ديگر آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى بندگان،براى اينكه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا.گفت:نيك است و ديگر چى؟گفت:ديگر اينكه همه مردم از يك پدر و مادر (آدم و حوا) زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند.گفت:اين هم بسيار نيك است.
سپس رستم گفت:حالا اگر اينها را پذيرفتيم،بعد چه مى‏كنيد؟ حاضريد برگرديد؟ گفت:آرى به خدا قسم، ديگر جز براى تجارت و يا احتياجى ديگر نزديك شهرهاى شما هم نخواهيم آمد.
رستم گفت:سخن تو را تصديق مى‏كنم اما متاسفم كه بايد بگويم از زمان اردشير رسم بر اين است كه به طبقات پست اجازه داده نشود دست‏به كارى كه مخصوص طبقات عاليه و اشراف است‏بزنند،زيرا اگر پا از گليم خويش درازتر كنند مزاحم طبقات اشراف مى‏شوند.زهرة بن عبد الله گفت: بنابراين ما از همه مردم براى مردم بهتريم.ما هرگز نمى‏توانيم با طبقات پايين آنچنان رفتار كنيم كه شما مى‏كنيد.ما معتقديم امر خدا را در رعايت طبقات پايين اطاعت كنيم و اهميت ندهيم به اينكه آنها امر خدا را درباره ما اطاعت مى‏كنند يا نمى‏كنند.,
***
۱۶- يکی از زيارتگاه های هموطنان زرتشتی صخره عظيم ,چک چک, در دامنه کوه بلندی است که مرا به ياد صخره های عظيم درّه شيروان و سبلان مياندازد.
از طريق اردکان يزد به راحتی ميشود راهی آنجا شد و چک چک را که مظهر مظلوميت ملتی است که هميشه در طول تاريخ مورد هجوم بيگانگان بوده و بی ارتباط با پايان غم انگيز زندگی يزدگرد هم نيست ــ ديد.
نميدانم چقدر دقيق است امّا، می گويند يزدگرد آخرين پادشاه ساسانی ۵ دختر و دو پسر داشت به اسامی نيک بانو ، ناز بانو ، پارس بانو ، مهر بانو و شهر بانو و هرمزان و اردشير ــ که هر کدام بعد از سقوط سلسله ساسانيان، سرنوشت عجيبی داشتند. آيا شهربانو به همسری حسين بن علی در آمد و امام چهارم فرزند اوست؟
با داستان شهربانو ياد داستان ,امام زاده يعقوب را در بالای مناره گرگ دريد., ميافتم که اولاً امام زاده نبود و پيغمبر زاده بود. ثانياً يعقوب نبود و يوسف بود. ثالثاً بالای مناره نبود و ته چاه بود. تازه اصل داستان کشک بود و گرگ يوسف را ندريد!

بنا بر آنچه زردشتيان ميگويند قبل از فرو ريختن حکومت ساسانيان يزدگرد برای حفظ جان خانواده خود در نقطه کويری و متروک که آن روز جلب توجه نميکرد و امروز يزد نام دارد برای اهل و عيال خويش جايگاهی تهيه نمود. خانواده يزدگرد با سقوط سلسله ساسانی برای دور ماندن از دستگيری و افتادن به دست اعراب هر کدام به سمتی متواری ميشوند...
نيک بانو به سمت شرقی يزد ميرود و در ۳۷ کيلومتری اردکان به کوهی ميرسد. در آن کوه شکافی وجود دارد و چشمه ای از آنجا بيرون ميآيد....
در همين محل که غار مانند است به ياد نيک بانو زيارت گاهی بنا شده که ,چک چک, نام گرفته است. از شکاف های درون غار آب چشمه مرتب چکه ميکند و برای همين اين محل را چک چک يا چکچکو نام گذاری کرده اند. اسم اصلی محل پير سبز است.
اکثر زيارت گاههائی که در اطراف يزد وجود دارد ريشه در آخرين روز های سلسله ساسانی دارد و به لحاظ جامعه شناسی عامل مهمی در به يادسپاری عظمت و شکوه دوران زرتشتيان است.

***

۱۷- ايرانيان در اواخر دوره ساساني، از دو طرف مورد تهاجم بودند. يکی از سوی دولت ,رم, که از گذشته های دور تا آن زمان با نياکان ما در ستيز بودند و ديگر حملات اعراب به مرزهای کشورمان که بيشتر برای به دست آوردن آذوقه و مايحتاج خودشان صورت می گرفت.
در زمان يزدگرد سوّم روابط ايرانيان با اعراب به واسطه مسايل و جنگ های کوچکی که خسرو پرويز با اعراب داشت به هم خورده بود. جدا از اين کدورت ها آنچه منجر به جنگ های آينده گرديد نبرد اعراب با مرزهای ايرانيان بر سر تهيه آذوقه غذايی هم بود. در آن زمان وضعيت سخت معيشتی در عربستان واقع بود و شيوه کوچ نشينانه ,اعراب شمالی, نيز که کمتر به ,يک جا ـ نشينی, عادت داشتند باعث ايجاد اين حملات می شد.
حتی اعرابی که خراج گذار ايران بودند و از امکانات کافی برخوردار نبودند به شهرک های ايرانی و بازارها حمله می کردند. مثلا ,سوق, بغداد در ايام ساسانی چندين بار مورد تهاجم اقوام بدوی عرب قرار گرفت و به غارت رفت. هدف اين حملات تنها تامين معيشت بود و به هيچ وجه به منظور کشورگشايی صورت نميگرفت. اعراب اصلاً تصور نميکردند که بر قدرت بزرگی مثل ايران ميتوانند غلبه کنند.

***
۱۸- بعد از رحلت پيامبر اسلام و واقعه ,ردّه,، که تعدادی از قبايل عرب از دادن ذکات سرباز زدند و جنگ با آنها در دستور کار قرار گرفت ــ برخی به سوی مرزهای ايران فرار کردند، يکی از فرماندهان عرب در بحرين به نام ,علاء حضرمی, سربازانش را از طريق دريا به طرف خوزستان کشيد و با اينکه خليفه او را سرزنش کرد وارد خوزستان شد و يکی دو جا را در آغاز کار مثل ,استخر, گرفت. ايرانی ها پشت مهاجمين عرب را بستند و شروع کردند به حملات دفاعی. خبر به مدينه رسيد و خليفه که نمی خواست افرادش در ايران به تلّه بيافتند، نيروی کمکی فرستاد و اين نخستين گام ورود اعراب به ايران بود، بدون هيچ نقشه و طرح قبلی.
در همين حين ,مثنی بن حارثه, و ,خالدبن وليد, هم که حملاتشان را به پادگان های غربی ايران ادامه ميدادند در چند جنگ اوليه پيروز شدند و وقتی دريافتند مرزهای ايران خيلی هم مستحکم نيست طمعشان ُگل کرد و دندان ها را تيز کردند.
بلاذرى در (فتوح البلدان، ، ص ۳۱۰) مينويسد: خليفه مردمان را به عراق فرا خواند و آنان را به تسخير ثروت ساسانيان تشويق كرد. فد عالم الى العراق و رغبتهم فى غنا آل كسرى
طبرى آورده است كه خليفه مسلمين در پاسخ قبايلى كه مى خواستند به شام بروند گفت: در آنجا به حد كفايت از شما رفته است، كشورى كه خداوند شوكت و شمار آنها را كاسته فرو گذاريد، به عراق برويد و به جهاد كسانى بشتابيد كه از انواع رفاه زندگى برخوردارند، شايد خداوند سهم شما را هم از آن زندگى ميراث شما گرداند، و شما هم مانند آنها زندگى كنيد.
برای کسانيکه بخصوص از معاويه به آن سو، فاتحه اسلامی را که امويان و عباسيان نمايندگی ميکردند ــ خواندند و به راه و رسم علی نزديک شدند ــ امثال ,مغيره بن شعبه, يا ,خالد بن وليد, تفاوت چندانی با حجاج بن يوسف و سندی بن شاهک و ديگر قاتلان ندارند، هرجند نام خود را ,سيف الله, و... بگذارند.
راستی ,خالدبن وليد, فاسد شمشير کدام خدا است؟ خدای قسط و قرائت و قلم؟ يا خدای جنگ و ويرانی و کشتار؟
به روايت طبرى، در اعراب جاهلى رسم بر اين بود كه در پايان هر جنگ، زنان و كودكان وارد ميدان مى شدند و مجروحان خود را مداوا مى كردند و آب مى دادند امّا مجروحان جنگى دشمن را با چماق مى كشتند.
در جنگ قادسّيه مسلمانان از اين سنت ضد انسانی استفاده كردند. رفتار عبدالله بن عامر، ربيع بن زياد و عبدالله بن سهره در خراسان و سيستان و ...بوئی از مُروَت و مردانگی نداشت و نقطه مقابل آرمانی بود که محمّد در عصر جاهليت به رُخ امثال ابوسفيان ميکشيد.
اعراب، مسلمانان غيرعرب را ,غيرخودى, مى شمردند و ورود غيرعرب به مدينه ممنوع شد چرا كه غيرعرب نشايد در مدينه الرسول ساكن شوند. لابد نجس می شود!
اگر کلمه توهين آميز,موالى, يعنی بردگان را در مورد ايرانيان به کار ميبردند بی دليل نبود. اعراب همه را غير از خودشان موالی(غير خودی) نی دانستند.
در برابر اين رفتار چندشآور، نياکان ما که می ديدند ,دعوت همه به اسلام,، جای خودش را به ,تحميل اسلام بر همه, داده است هوشيارانه حساب عرب را از اسلام جدا کردند، درآن ,دو قرن سکوت,، سکوتِ پُر از فرياد، غير از بابک و مردآويز، تمام کسانی که با ابومسلم و بعد از ابومسلم در برابر عرب ايستادند برگ برنده ای که به کار بردند اين بود: اسلام آري، اعراب نه. آنها عرب را خلع شعار نمودند...
در نقطه مقابل مردمان شريفی که رودرروی امويان و عباسّيان از شرف ملّی و فرهنگ خويش برج و بارو می ساختند ــ ايرانى نماهای عرب زده ای چون ,جارالله زمخشری, صاحب کتاب ,مفصّل, نيز بودند که چاپلوسانه می نوشتند:
,الله احمد علی ان جعلتنی من علماء العربيه...,
يعنی ,خدا را می ستايم که مرا از دانشمندان عربی کرد و با غيرت و تعصب عربی سرشت. مرا باز داشت تا از جمعشان جدا شوم و به شعوبی ها (ايران دوستان) بپيوندم...,
نياکان ما همه مثل به اصطلاح عالمانی چون صاحب بن عباد، عرب زده نشدند که با افتخار! می گفت:
,من از ايرانی بودن خويش شرم دارم!,
همه ايرانيان مثل خواجه نظام الملک بيمعرفت نبودند که در سياست نامه اش آزاديخواهان را با تهمت های دستگاه خلافت متهم کرد و پُز داد آنها را سرکوب کردم و به جايشان ترکان پاک دين گماردم!
ايرانيان اصيل خواب را بر چشم تازيان حرام کردند. تشيع را نيز از همين رو برگزيدند تا به خليفه و هفت جدّش آری نگفته باشند.

***
۱۹- بدون آشنائی با اولّين شکست ساسانيان در برابر اعراب عصر جاهليت در نبرد ,ذوقار,، نميتوان به راز شکستهای بعدی ايرانيان از اعراب و درهم شکستن ی يزدگرد سوّم پی برد.مشهورترين جنگ مقارن با اسلام که اعراب ايرانی ها را شکست دادند جنگ معروف ,ذوقار, است.
در اين نبرد ساسانيان يکی از مهمترين متحدان خود را از دست دادند و سوراخ بزرگی در پهلوی امپراتوری بوجود آمد.
جنگ ذوقار نتيجه سوء تدبير و غرور خسرو پرويز بود كه در سرتاسر سلطنت او دامنگير ايران شده بود. همچنين وى جنگهاى بيهوده اى با بهرام چوبينه (سردار معروف خود) و بسطام (دائى خود) و هراكليوس (امپراتور بيزانس) به راه انداخته بود كه به خرابى شهرها و شكست هاى سخت و كشته شدن سرداران نامى و ناخشنودى مردم و بزرگان مملكت منجر گشت و همانطور که پيشتر ديديم سرانجام خودش نيز به دستور پسرش (شيرويه) كشته شد.

جنگ ذوقار از اين جهت برای اعراب اهمّيت داشت که برای نخستين بار توانستند سربازان يک پادگان ايرانی را مغلوب کنند و شصتشان خبردار شد که سپاه امپراتوری شکست ناپذير نيست.
اين باعث شد که درباره جنگ ذوقار، منابع مکتوب يا شفاهی عرب دروغهای شاخدار و مبالغه آميزی به سر زبانها بياندازند و حتی حديث مسخرهای هم از پيامبر جعل کنند که در منابع روايتی و تاريخی به کرات نقل شده و مضمونش اين است که در جنگ ذوقار، اعراب انتقام خودشان را از ايران گرفت.

ذوقار نزديک بصره، جائى است ميان كوفه و واسط، و,يوم ذى قار,يكى از روزهاى جنگ عرب ‏در جاهليت است .در آن روز ميان بنى‏شيبان و فرستادگان خسرو پرويز جنگى درگرفت و همانطور که نوشتم، اعراب بازی را بردند .
در نهجالبلاغه، از جمله در خطبه ۳۳ ، از ,ذوقار, ياد شده، عبد الله پسر عباس مى‏گويد در ذوقار، علی را ديدم در حالى كه نعلين خود را پينه مى‏زد.پرسيد: ,بهاى اين نعلين چند است؟,گفتم: ,هيچ، ارزشی ندارد.,گفت: ,به خدا اين را از حكومت شما دوست‏تر مى‏دارم مگر آنكه حقى را بر پا سازم يا باطلى را براندازم.,

خيز موبدا آتشی فروز
پرده سيه زين زمانه سوز
کيش باستان زنده دان هنوز
زايزدی فروغ، بر متاب رو
خوان ,اشم وهو, گو ,يتا اهو,
گو ,يتا اهو, خوان ,اشم وهو,

ظاهراً شب است و سياهی پشت سياهی موج ميزند، امّا صبح در راه است.

به خوشنودی اهورامزدا و امشاسپندان پيروزگر و با درود بر فروهر مزديسنان، به اين گذشته که چراغ راه آينده است، بازهم بنگريم .


**************************

۲۰- در پايان، به جای اين اسناد دروغينی چون ,نامه يزدگرد سوّم به خليفه مسلمين,، شما را به شنيدن قطعه زيبای راز و نياز از افتخارات موسيقی ايران است، دعوت ميکنم. راز و نياز يکى از زيباترين و بزرگترين قطعه هايى است که مخصوص ارکستر سازهاى ملى نوشته شده، آهنگى با غم و شادى! که گويى راز و نيازى است ميان ساز و نوازنده...
استفاده استاد فرامرز پايور از قطعه قوچانى ,رشيد خان, و ملودى هاى قديمى رديف و جمله اى از رضا محجوبي، در کنار آهنگ هاى خود، به اين اثر روح بزرگ و ملى داده است. چنان که که شنونده با شنيدن هر قسمت از اين آهنگ، به ياد دوره زمانى خاصى از تاريخ ايران مى افتد.
حدود ۸ دقيقه است:
قطعه راز و نياز شور از استاد فرامرز پايور


براى مطالعه ديگر نوشته هاى همنشين بهار اينجا كليك كنيد


20 آذر 1384    17:55

نظر شما
نام:  
ای-میل:  
16:52 28 شهریور 1385
خدا پدرت را بیامرزد.
تو اولین آدمی هستی که در مورد اعراب کم تعصب حرف میرنی. ملت یا دچار پان ایرانیسم حاد شده اند و یا حمله اعراب به ایران را دروازه خوشبختی خلق میدانند.
فراموش میکنند که اگر هدف اعراب کشورگشایی بود، این به دینشان ربطی نداشت. محمد (ص) خود ده مرتبه بیشتر از ما از دست این اعراب مینالید و تازه آخر کا هم ما ایرانیها مسلمانتر شدیم تا اعراب (اینرا به روایت و تاریخ و شواهد میگویم). پس اسلام دین عربی ایرانیان است و خیلی هم برای ما خوب است.
تازه این خیلی درده که بعد از 1400 سال هنوز یه جای آدم بسوزه! مردم از 20 سال قبل دنیا خبر ندارن فحش خوار مادر حواله عربایی میکنن که تا حالا 7 تا کفن پوسوندن

نام:   علی
ای-میل:  
02:16 30 آذر 1384
جناب آقای دکتر ! کوچصفهانی

لطفا کمی توضیح بفرمایید با این اسباب چگونه میتوان جنگید. " آخرين سلطان ساسانی برای رفتن به خراسان لوازمی فراهم می‌کند که صورت آن را فردوسی در شاهنامه آورده است. پارچه‌های بريده و نابريده رومی و طايفی، ظروف زرين، چهل هزار گاو، ۱۲۰۰۰ خروار گندم، ارزن و پسته و انار، ۲۰۰۰ بار شتر و ۱۰۰۰ بار گاو نمک، ۱۰۰۰ بار گاو خرما و ۱۰۰۰ بار گاو شکر، ۶۰۰۰ بار شتر گوشت نمک سود،۱۲۰۰۰ بار انگبين معطر، ۳۰۰ بار شتر نفت سياه و ..."و اینکه آیا اعراب مهاجم در خراسان بودند یا در غرب.

با تشکر

نام:   دکتر سعید کوچاصفهانی
ای-میل:   ku-ches-fahni@noavar.com
19:26 27 آذر 1384
جناب آقاي همنشین بهار مقالات شما بسیار آموزنده و عمیق است و به سهم خویش قدردانی می کنم . راستش از خیلی جهات به لحاظ دقت ، حرف ندارد اما در داستان عبرت انگیز یزدگرد ساسانی یک جا را ( شاید به عمد ) شما نخواستید اشاره کنید و آن «لیست سور - سات و وسائلی است که پادشاه ساسانی با خودش به خراسان می برد» و از قضا شاهنامه فردوسی ریز به ریز ذکر کرده است. شما به درستی از یک بیت شاهنامه ازهم پاشیدگی حکومت ساسانی را از خسروپرویز به بعد نشان داده اید که دقیق و قابل تحسین است . در مقاله «کجا شاهنامه آخرش خوش است ؟» شما نوشته اید فردوسی پس از مرگ «گراز» صحنه را اینگونه به تصویر می‌کشد: پراکنده گشت آن سپاه بزرگ . چو میشان که یابند ناگاه گرگ...... آقای همنشین بهار به همین دلیل باید روی لیست وسائلی که یزدگرد با خودش به خراسان برد هم دقت نمود. چرا این مسئله اهمیت دارد ؟ براي اینکه عظمت ایران عصر ساسانی را که قبل از اسلام قدرت و شوکت اقتصادی و نظامی افسانه اي داشته نشان میدهد و دیگر این که گویاست یزدگرد فرار نکرده به سمت خراسان بلکه برای نبرد با اعراب آماده میشده است. من به جنابعالی به خاطر انصاف در نوشته هاي زیبايتان و سعه صدر و البته فروتنی احترام زیاد می گذارم . من سال گذشته به شما آن ایمیل توهین‌امیز را زدم و به حمایت ضمنی تان از مجاهدین که من منافقین نوشته بودم، اعتراض کردم و اینکه شما علیه مذهب افشاگری نمی کنید... اما پاسخ شما مرا به فکر فرو برد و شرمنده شدم و بعد از آنهم هیچوقت کلمه منافقین را به کار نبردم و از خودم بدم آمد که به شما فحش و بد و بیراه داده بودم. با این حال سئوالی که در اول این نوشته پرسیدم مرا به فکر واداشت و دوباره روی آن تاکید میکنم . آخرين سلطان ساسانی برای رفتن به خراسان لوازمی فراهم می‌کند که صورت آن را فردوسی در شاهنامه آورده است. پارچه‌های بريده و نابريده رومی و طايفی، ظروف زرين، چهل هزار گاو، ۱۲۰۰۰ خروار گندم، ارزن و پسته و انار، ۲۰۰۰ بار شتر و ۱۰۰۰ بار گاو نمک، ۱۰۰۰ بار گاو خرما و ۱۰۰۰ بار گاو شکر، ۶۰۰۰ بار شتر گوشت نمک سود،۱۲۰۰۰ بار انگبين معطر، ۳۰۰ بار شتر نفت سياه و ... آقای همنشین بهار کمی روی لیست فوق دقت کنید، گویای عظمتی است که گفتم . عظمت عصر ساسانی در دوره یزدگرد. آنچه را نوشتم نه از تعصب ایران پرستی به قول شما - بلکه به لحاظ ظرافت های تاریخی است. با سلام دوباره - دکتر سعید کوچاصفهانی
ku-ches-fahni@noavar.com

نام:   همنشین بهار
ای-میل:   hamneshine_bahar@yahoo.com
02:13 25 آذر 1384
سلام بر شما. ادبای عرب بر این باورند که دانش نحو از فارس بوسيله سيبويه ایرانی آغاز گشت. سيبويه کتابی معروف در نحو نگاشته به نام « الکتاب » . (التعريف بطبقات الامم ؛ ص۱۸۳ )
طبق تحقيقات زبانشناس معروف آر.اچ روبينز زبان عربي اولين زباني بود که در اواخر سده هشتم ميلادي از نظر دستورنويسي و گرامر رشد فراوان کرد و براي اولين بار دستور زبان سيبويه متبلور شد که در نوع خود بي نظير بود .
سيبويه براي حروف عربي به توصيف آواشناختي تازه اي راه برد . این توصيف آواشناختي به مراتب پيشرفته تر و کمال يافته تر از علم آواشناسي غربي چه در دوره معاصر سيبويه و چه دوره هاي پيشين بود
كتاب معروف سيبويه در نحو یعنی « الكتاب» ، از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، کتاب سیبوبیه بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر به چاپ رسیده است.
جدا از سیبوبیه ، و روزبه (المقفع) ــ تقريبا همه كسانى كه در كتاب هاى تاريخ علم نحو و احوال نحويان به عنوان بنیان‌گذار اين علم شناخته شده‏اند، ايرانى بوده‏اند. « بشكست» نحوى، از نخستين نحويان زبان عرب كه اوائل قرن دوم هجرى در مدينه زندگى مى‏كرد، ايرانى بود. معاذ بن مسلم‏ الهراء، عبدالرحمان بن هرمز، نصربن عاصم، عنبسة الفيل و عبدالله بن ابى‏اسحق و عيسى‏بن عمر كه ظاهرا اولين كتاب ها را به نام هاى الجامع و المكمّل در نحو عربى نوشتند (بر خلاف اسم شان) همگى ايرانى بوده‏اند. در یک کلام نقش «سیبوبیه» ایرانی در زبان عربی انکار کردنی نیست و این واقعیت را همه ادبای عرب نیز صحّه گذاشته اند.
با کمال احترام: همنشین بهار

نام:   رضا ایرانی
ای-میل:  
16:33 24 آذر 1384
با درود به دوست گرامی همنشین بهار و سپاسگزاری از نوشتهء پربار و آموزنده تان ، پدید آوردن دستور زبان عربی ، چنانچه در تاریخ ادبیات پارسی گفته شده ، کار دانشمند پارسی زردشتی "روزبه " بوده است، گفتنیست که تازیان نام او را به " ابن مقفع " تغییر داده و از وی خواستند که اسلام را نیز بپذیرد !. آیا سیبویه هم در اینمورد سهمی داشته است؟

نام:   ناصر رحماني نژاد
ای-میل:   nasser01234@yahoo.com
21:16 23 آذر 1384
دوست نازنين آقاي حمنشين بهار عزيزم

دو مطلب آخر شما را خواندم و بسيار لذت بردم. مطالب مربوط به نامه هاي يزدگرد و عمر را ميگويم. من اين چند كلمه را نوشتم تا هم ارادت خود را دوباره يادآوري كرده باشم و هم از نوشته هاي شما كه بسيار آموزنده، غني، وسواس آميز، دقيق و پركشش هستند تشكر كرده باشم.

دوستدار شما،

ناصر رحماني نژاد

نام:   سیاوش محسنی
ای-میل:  
09:40 23 آذر 1384
همنشین بهار گرامی! مقاله‌ها و نوشته‌های شما در زمینه‌ی روشنگری‌های فرهنگی و تاریخی، کوششی بس ارزنده، مهم و ضروری است. متأسفانه بسیاری از ما ایرانیان درک روشن و درستی از گذشته‌ی فرهنگی و تاریخی خود و اندیشه‌های نیاکانمان نداریم. و تصویر بسیاری از چیزهایی که در ذهن و روان ما بعنوان «حقایق فرهنگی و تاریخی» نقش بسته، بر پایه‌ی روایت‌های غیرواقعی، نادرست و غلوآمیز بوده و موجب گسست‌های فرهنگی میان نسل‌ها شده است. هر ملتی که از گذشته‌ی خود درک درست‌تر، واقعبینانه‌تر و حقیقی‌تر و بیرون از تعصب‌ها داشته باشد، به همان اندازه در درک واقعی مسائل و مشکلات امروز خود و نقد و بررسی موقعیت کنونی‌اش تواناتر بوده و راه به چاره‌جویی‌های منطقی‌تری خواهد برد. امیدوارم که این تلاش‌ها استمرار یابد... این کوشش‌ها و واکاوی‌ها در راستای خودشناسی جمعی و ملی بوده و به نظر من، ارزش آن همسنگ مبارزه‌ی انقلابی است. خسته نباشید!

نام:   مژگان رادمنش
ای-میل:  
02:06 23 آذر 1384
در این مقاله ارزشمند از قضا به هجوم اعراب به میهن ما، بارها و بارها اشاره شده و بستر این تهاجم شوم نیز که از جمله فساد و ازهم پاشیدگی دوران ساسانی و بیداد مغان زردتشتی نما و بی صاحب بودن ایران در مقطع حمله اعراب است ــ نشان داده شده . ضمناً روکردن دروغ بی پایه‌ای که زیر پوش ایران دوستی ، با عرب ستیزی کور ــ به خورد ایرانیان داده شده ، جزئی نیست و من شخصاً تا پیش از خواندن این مقاله آن را باور کرده و رنگ شده بودم. مژگان رادمنش

نام:   بابك شبستري
ای-میل:  
00:30 21 آذر 1384
اينكه نامه يزدگرد حقيقي است يا قلابي ، تغييري در نفس اين حقيقت بزرگتر نمي دهد كه اعراب مسلمان به ايران حمله كرده اند و يك تمدن بزرگ را نابود كرده اند و در طي يك جنايت بزرگ 200 ساله ، ايدئولوژي خود را حاكم كرده اند و از قِبل اين تفكر، ملت ايران 1400 سال است كه در رنج و بدبختي بسر مي برد.
آقاي همنشين بهار نيز ، بهتر است بجاي غرق شدن در جزئيات ، به تامل در نفس تفكر ديني بپردازند تا به ريشه بد بختي هاي ملت ايران پي ببرند!

نام:   دکتر مهرانگیز هاشمیان
ای-میل:  
23:52 20 آذر 1384
سلام بر مسئولین محترم سایت روشنگری
بسیار ممنون از درج این مقاله زیبا . راستش من تا به حال نمی دانستم که نامه یزدگرد قلابی است و تعجب می کنم که در گذشته سایت خوبی مثل « پیک ایران» هم آنرا درج کرده بود. در هر جمع و مهمانی که ایرانیان دارند، همیشه یکی دو نفر هستند که به اعراب فحش و بد و بیراه می دهند . البته بخشی از آن مربوط به حکومت آخوندی است که دائم دم از آیه و حدیث و روایت و قرآن می زند و اعراب را تداعی می کنند اما به این هم ربط دارد که ما خودمان از تاریخ گذشته خویش اطلاع زیادی نداریم و نمی دانیم که ما هم اشتباهات کمی نداشته ایم. بار دیگر به خاطر این مقاله زیبا از شما سپاسگزارم. دکتر مهرانگیز هاشمیان


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد