www.roshangari.net
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار
كجا شاهنامه آخرش خوش است؟
همنشين بهار


همراه با قطعه راز و نياز , شور , از استاد فرامرز پايور

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم
يا جام باده، يا قصه کوتاه
آئين تقوی ما نيز دانيم
ليکن چه چاره، با بخت گمراه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بايدت خورد، در گاه و بيگاه
***
از مدّتها پيش هموطنان عزيزی به نامه جَعلی ,يزدگرد سوّم, به ,عُمَربن خطاّب,، که گويا اصل آن در موزه لندن است!! دلخوش کرده اند و واقعاً باورشان شده که خالي بندی های مُنتسب به پادشاه ساسانی واقعي است.
نامه موهوم يزدگرد مرا به باد نامه الکی چارلی چاپلين به دخترش، و نيز کتيبه جعلی آشوربنی پال که در بابل چنين و چنان کردم... مياندازد.


[در مقاله ,منشور کوروش و طرح يک سئوال,
در اين مورد توضيح داده ام.]


جَعليّات تاريخي، جُدا از اين که توهين به شعور مردم است، نه گره از کار فرو بسته ِ اصحاب سلطنت ميگشايد نه راه را بر عمله ِ استبداد ميبندد. همان ها که
زيان ِ کسان از پی سودِ خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
***
اوّل اينجا را کليک کنيد و نامه يزدگرد و عُمَر بن َخطّاب را بخوانيد
گفته ميشود نامه يزدگرد سّوم به عمربن خطاب در موزه شهر لندن است!
موزه لندن فهرست همه اشياء و اقلام تاريخى را که نگهدارى مى کند و همچنين تصاويرى از آنها را در سايتش در اختيار کاربران قرار داده است،
اينجا را کليک کنيد و سايت موزه لندن را ببينيد

لطفاً اگر نشاني، اثرى از نامه هاى عُمر و يزدگرد يافتيد به ما هم بگيد...
در دانشنامه بزرگ ايرانيکا: www.museumoflondon.org.uk نيز، اثری از اين نامه ها نيست .
***
اميدوارم اشتباه نشود، در تاخت و تاز و ويرانسازيِ کسانی که در ايرانزمين، به جای ,دعوت همه به اسلام,، ,تحميل اسلام بر همه, را دستور کار خود قرار دادند، هيچ ترديدی نيست. بيخود که مردم ما نميگقتند ,نه شير شتر و نه ديدار عرب, !
تازيان حتی به آداب و رسوم نياکان ما نيز تاختند. غزالی طوسی در ,کيميای سعادت, در مورد ,شب سده, نکته ای گفته که به اندازه کافی گويا است:

,شب سده، چراغ نبايد (روشن) کرد تا اصلا آتش ديده نشود... روزه داشتن در اين روز هم ذکر اين روز بُود...(خاطره اين روز را زنده می کند. نبايد آنرا مشخص کرد)، بايد با روزهای ديگر برابر داشت... تا (اصلاً) نام و نشانی از شب سده نماند.,

حمله اعراب به ايران چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی ـ اقتصادی از حملات اسکندر و مغول و غز و تيمور...موثرتر بود. نهاد دين و دولت را در شخصيت خلفا و سلاطين تمرکز داد و علاوه بر به کرسی نشاندن يأس و دوچهرگی و مشيت گرائی کور و قناعت سياه، بنده پروری و چاکرمنشی و روحيه قبيله ای را هم رواج داد.

با حمله اعراب، فرهنگ بدوی عرب با اشراقييت دوران ساسانی مخلوط شد وجامعه را دچار تناقضات سهمگين روحی و روانی و فرهنگی سياسی کرد که هنوز کمر راست نکرده است. اين ها همه به جای خود درست، امّا اجازه ميخواهم بپرسم آيا ما حق داريم در دافعه آنچه ,عَربزدگی, ميناميم، ری و روم و بغداد را به هم ببافيم و با نفی ديگران خود را اثبات کنيم؟

ايران نه تنها ميهن، جان ما است و ميتوانم همچون ,نظامی, جار بزنم:

همه عالم، تن است و ايران، دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چون که ايران دلِ زمين باشد
دل، زتن به بُوَد، يقين باشد

امّا... امّا ,ايرانيگرى, يا ,عَرب زدگى,، هر دو،, حميّتِ جاهلی است و نگاه ما را به واقعيت لوچ ميکند .
تاريخ را نبايد از سر تعصب شخصى و منافع سياسى تحريف كرد، اين نوع نگرش با گفتار وكردار و پندار نيك هم ميانهای ندارد.

***
نامه های مزبور در موزه لندن که هيچ، در موزه ,لوور,، ارميتاژ، يا هر جای ديگر هم به نمايش درآيد! و هر عکس و تصويری هم کنارش بگذارند تا آنرا واقعی جلوده دهند! به دلائل زير جعلی است:

۱ــ خط رايج در آن زمانِ عربستان، خط آرامى يا سريانى بوده است.
ضمناً اعراب شمال شبه جزيره، با خط آشنا بودند امّا، در جنوب اساساً كتابت وجود نداشته است.

۲ ــ خط كنونى عربى نوعى تكامل يافته از خط كوفى است كه در زمان حجّاج بن يوسف و به سفارش او توسط ايرانيان كه به كار دبيره اشتغال داشتند ابداع شد.
اين خط که از خط پهلوى ساسانى اقتباس شده، نيم نگاهى هم به خط سريانى داشته است.

۳ ــ در خط پهلوى وخط كوفى كه تازه حدود ۸۰ سال بعد از هجرت پيامبر ابداع شده نقطه وجود ندارد.

۴ - يزدگرد وقتی به سلطنت جلوس کرد زبانش فارسی بود و نامه اش نميبايستی واژه های عربی داشته باشد.
واژه های قبيح.اعماق.سطح.عشق.خالق.خلقت.احترام.حمله.قتل عام .مسئول.فاجعه و... که در نامه جناب يزدگرد سوم مشاهده ميشود، همه عربی اند.

۵ - آيا سخنان چاله ميدانی مُنتسب به يزدگرد سوم، بيشتر يادآور دعواهای,ابرام چاقو کش, و ,اسمال تيغ زن, در چاله ميدون ها نيست؟
,مردک، تو به من پيشنهاد می کنی که خداوند يکتا را بپرستم..., (حاليت ميکنم!)

۶- زبان اشرافی دوران يزدگرد، زبان لُمپَنی نيست. زبان لمپنی مال دوران سرمايه داری وابسته دهه ۱۳۴۰ است که با ظهور فرهنگ دلالی وکمپرادری و فرهنگ اوستا کريمی وارد جامعه ايران شده است، يعنی با فرهنگ يزدگرد بيش از ۱۳ قرن فاصله دارد.

۷- آيا متن حماسی و رومانتيک و حقوق بشری ِ نامه يزدگرد، بياختيار ادبياّت برخی شبكههاى ماهوارهاى لسآنجلسى و خالی بندی های هَخا و مَخا و ديگر مارگيران را تداعی نميکند؟

۸- راستی چرا اين نامهِ حياتی را هيچ کدام از تاريخنويسان بزرگ قرون اوليّه اسلامی ثبت نکردهاند؟ مگر امثالِ ابنسعد، ابن عبدالحکم، دينوري، بلاذري، يعقوبی ، طبري، مسعودی و کندی ــ مُرده بودند که هيچکدام حتی اشارهای کوچک به اين نامه نکردند؟

۹- مسلمانان بدون استثناء نامه های خود را با بسم الله شروع می کردند. چرا نامه ی عُمر با نام خدا شروع نميشود؟دوست عزيزی به طنز نوشته اند:
,شايد به اين دليل بوده که عُمر، با شاه شاهان نامه نگاری می کرده و هول شده بود...,

۱۰- چطور ممکن است در روزگارى که مسلمانان روی قرآن حساسّيت داشتند ــ عمربن الخطاب کوچکترين اشارهاى به آن در نامهاش نکند؟ کلامالله به کنار، چرا عمربن الخطاب بهرسم آن روزگار در ابتداى نامه اشارهاى به رسالت پيامبر نميکند؟

۱۱- در نامه عُمر خطاب به يزدگرد نوشته شده: الله اکبر را پرستش کن... الله اکبر را خدای خودت بدان!
عُمَر بايد قبل از نوشتن اين نامه ميرفته کلاس اکابر !
برای اينکه چندان به زبان مادری خويش آشنايی نداشته که اين گاف را داده! ,خدا بزرگتر است را پرستش کن, ، يعنی چه؟
الله اکبر را که بصورت جمله است مُبتدا و خبر، و خدا بزرگتر است را به صورت صفت و موصوفی در آورده: الله ِ اکبر را پرستش کن!
لابد عُمر در نامه به يزدگرد، درس صرف و نحو می داده و الله اکبر به کسر الله، را در نظر داشته که صفت و موصوف است!

در نسخههای جديد اين نامه ها، جای ,الله اکبر,، الله گذاشتهاند تا به اصطلاح ,گ...دش,، در نيآد !

۱۲- در آخرين نسخه ها در انتهای نامه ی ,عُمَر, هم، الله اکبر به چشم می خورد، لابد برای اينکه شبيه نامههای صدام حسين باشد!؟
حالا فرض کنيد ويراستاران محترم به جای الله اکبر، آخر نامه عُمَر، اللهِ خشک و خالی ميگذاشتند! چقدر ,سه, ميشد.
[اين نکته را اگر کمی به زبان عربی آشنا باشيم، بهتر ميفهميم]

۱۳- نامه محّمد به خسرو پرويز يا هرقل در تاريخ يعقوبی...هم نشان ميدهد که در نامه نگاری های آن زمان سابقه نداشته کسی نامهاش را اينگونه تمام کند: خليفه مسلمين، فلانی!

۱۴- در آيين زرتشت سابقه نداشته که از انسان ها با عبارت ,فرزندان خدا, ياد کنند. (ای عُمَر) ,......شما تازيان که دم از الله می زنيد برای آفريده های خدا هيچ ارزشی قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن می زنيد...,
,فرزندان خدا, بيشتر در مسيحيت و به گونه ای خفيف تر در يهودّيت به چشم می خورد. مخترعين نامه هنگام نوشتن يادشان رفته بود که از زبان يک شخص به اصطلاح زرتشتی بايد نامه نگاری شود!

۱۵- يک نکته ظريف واژه ,مُزخرف, در نامه يزدگرد است.
... ای عُمر ,...آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابان های عربستان و انسان های عقب مانده بيابان گرد است...,

واژه مُزخرف زمانی باب شد که اعراب به کاخ شاه شاهان آمدند و ديدند ديوار ها همه زرّين است. با اين تصّور که همه اين ها طلا هستند شروع کردند به کندن، ديدند ای دل غافل! همه گچ است و تنها ظاهرش شبيه طلا است.
,زخرف, به معنای طلا است و اين ها چون فهميدند که گول خوردند اسم آن را گذاشتند مزخرف، يعنی طلايي، زر اندود.
مزخرف بعدها به معنی دروغی که به راست آراسته شده،قلابی و سخن باطل هم به کار رفت.
حالا کلمه ,مزخرف گو, چگونه وارد نامه يزدگرد شده، خدا عالمه...

۱۶- در ابتدا و پايان نامه به جای ,اسلام بياور, تاكيد شده با من بيعت كن!
اين ديگه خيلی باحاله! بابا در حالى كه يزدگرد بيچاره هنوز اسلام نياورده چطور بيعت كند!؟
لفظ بيعت ميان همفكران و همكيشان به كار ميرود. مثل اين كه يكى را بخواهند به مسجد دعوت کنند و مثلاً بگويند:
فلانی بيا شب بريم احياء ، بايد قرآن سر بگيريم!
داداش من ! اول بپرس طرف مسلمون ميشه، نميشه... اصلاً ماه رمصان براش مهمّه، بعد قرآن سر بگيره!

۱۷- خندهدار اين بخش از نامه است:
,افسوس و اى افسوس... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداى خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند. ,
اما چند خط پايينتر در كمال شگفتی ميخوانيم كه:
,من از تو ميخواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهاى عربستان بمانى و به شهرهاى آباد و متمّدن ما نزديک نشوى!!,
بابا عمر جان! تو بالاخره در بيابانهايت ماندی يا حمله کردي؟

گويا برادر نويسنده نامه (آق يزدگرد)! فراموش كردهاند كه ارتششان شكست خورده و خودشان قرار است تا مرو فرار كنند بعد براى عمر قپى ميآيند كه به شهرهاى او نزديك نشود!
[دوستی مطرح ميکنند اين نامه واقعی است چون اصل آن را در سايت سلطنتطلبان گذاشتهاند که گوشههای کاغذ را موش خورده است!
تازه در آن سايت عنوان شده: اين نامه، پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند نوشته شده. پس قاعدتاً مشکلى نيست اگر افسوس بخورد که سپاهش شکست خورده و همزمان او را به ماندن در حجاز تشويق کند. ]

سراسر نامه علاوه بر اصطلاحات ژورناليستى امروزي، مملو از فحاشى و نژادپرستی است:
تو و همدستانت !سگ شكاري، عربهاى پست و مزخرفگو ...انسانهاى عقب مانده بيابان گرد، سوسمار خوردن و شير شتر نوشيدن...
بی اختيار به ياد ,مارخواران اهريمن نژاد, و ,تمدن پشکل شتری, در نوشته های صادق هدايت در کتاب ,مازيار, و ,البعثه الاسلاميه..., می افتم.

جالب تر از همه کلمه مَردک است که مثلاً يزدگرد به کار برده، ( ای عَمَر)... مَردک...

يکی از هموطنان ما به طنز، طنزی که از ,جّد,ِ ديگران خوشتر است،نوشته اند:
خوبه ما هم يكى دو تا فحش و متلک بنويسيم كه جناب يزدگرد امروزى ما كم نياره:

ای عمربن خطاب، فلان فلان شده،
کيتو رو قشنگت کرده.. مَست و ملنگت کرده؟
مَردکِ بی پدر و مادر بی همه چيز سوسمارخور ...ايشالا وقتى ميآى ايران شترت پنچر بشه!...

***
نامه يزدگرد بهانه و تنها يک نمونه است. اگر با شّک ِ منطقی يا به قول دکارت ,شک اسلوبی, که نخستين مبنای حرکت به پيش است ــ همنشين نشويم آسيب می بينيم، مراد می سازيم و مريدی می کنيم، آنوقت عشق نقاّلِ تجليل گر، ,عقل نقاّدِ تحليلگر, را دنبال نخود سياه می فرستد. بدون چنين شّکِ مقدسی دگمها نخواهد شکست، به بُت مُبدّل خواهد شد و ما را به پرستش و به به و چه چه خواهد کشيد.

همه کسانيکه تقليد و عاطفه و خشونت را جانشين خردورزی نموده، با ,کثرت منابع اطلاعرسانی و معرفتی, لج، و با دنيای مُدرن و ,عقل خودبنياد, قهرند، همه کسانی که ميخواهند فقط حرف و تحليل خودشان به کرسی بنشيند و همه گوش به فرمان و ,تکليفپذير, باشند ــ ,شک اسلوبی,و ترديد در به اصطلاح بديهياّت و اين شعار عصر روشنگری را، که ,دلير باش و فهم خويش را به کار گير, ــ برنميتابند...

بگذريم و برويم سراغ يزدگرد ساسانی و روزگار
زردتشت.
****
به خوشنودی اهورامزدا و امشاسپندان پيروزگر و با درود بر فروهر مزديسنان، می آغازم نبشتاری پيرامون انگيره يورش تازيان به ايران زمين و سبب های شکست سپاه ايران.,

وقتی فردوسی در آخر شاهنامه از ,برگ ِ زرد يزدگرد, حرف می زند مه در ,مرو, لگدمال می شود، مانند اين خزان زيبا در جان آدمی غم می نشاند.
آنطور که او ميگويد با هجوم اعراب به ايران زمين، ,نشان شب تيره آمد پديد,، امّا اين همهی داستان نيست. شب چگونه از راه رسيد و بر سر روز کوبيد؟

فرسودگی و فساد حاکم بر دربار ساسانی و دستگاه يزدگرد سوّم که به قول فردوسی بيشتر در فکر خويش است و
,سگ و يوز و بازش ده و دو هزار
که با زنگ زرّند و با گوشوار, ــ
بستر اين تاريکی است.

من به شاهنامه اشراف ندارم و از اهل فرهنگ پوزش ميخواهم، ولی فکر ميکنم توضيح زير بر دوران يزدگرد و نامه دروغيناش به عُمر هم ــ نور مياندازد
فردوسی تقريباً تمام فصل آخر شاه نامه را بر زبان سه شخصيت عمدهی حوادث آن، يعنی يزدگرد سوم، رستم فرخزاد و سعدبن ابى وقاص ميگذراند.
فراموش نکنيم که عمده بيتهای معروف ِ بدگويی از رُخسار و خصلت عرب، که دست آويز عرب ستيزان و ,شبه باستان شناسان, امروزی است که ,اسلام منهای عرب, را با ,عرب منهای اسلام, يکی ميگيرند ــ در همين فصل و تماماً از زبان يزدگرد سوّم و رستم فرخزاد بيان ميشود و نه از زبان فردوسی که به جای چسبيدن به معلول، يقهِ علّت را ميگيرد.

به قول يکی از پژوهشگران، در آخرين داستان شاه نامه که سرگذشت يزدگرد آمده، سيمای او را بسيار بيجلال و صلابت و از آغاز، با نوعی طفره زنی از مبارزه جويی و با درويش مسلکی همراه ميبينيم.
اين شاه، که جويای نام است نه خواستار کام، از ابتدا در شاهنامه به صورت يک آدم خسته و دل مُرده به تصوير درميآيد و شرح حالش، در کمتر از ۲۰ بيت به سر می رسد. پس از اين توصيف اولّيه، ناگهان و بدون هيچ مقدّمه اي، با ورود سعد ابن ابی وقاص، (سردار عُمَر) به اقليم او رو به رو می شويم. در اين جا نيز يزدگرد سوم، سلطانی بيدست و پا و تسليم به مقدرات روزگار معرفی می شود که کار مقابله با سردار عرب را به يکی از سپهسالاران خود به نام رستم فرخ زاد ميسپارد.

آنگونه که فردوسی در شاهنامه آورده است، هنگامی که نماينده سعد ابن ابی وقاص (مغيره بن شعبه) به سراپردهی آرايش کردهی رستم فرخزاد وارد ميشود، بی اين که کم ترين اعتنايی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و يا صحنه سازی های سردار يزدگرد بر او اثری بگذارد، فرش ها را کنار زده، روی خاک مينشيند و...
از زبان فردوسی بخوانيم:

چو ,شعبه, به دهليز پرده سرای
بيامد، بران جامه ننهاد پای
همی رفت بر خاک بر، خوار خوار
ز شمشير کرده يکی دستوار
نشست از بر خاک و کس را نديد
سوی پهلوان سپه ننگريد
بدو گفت رستم که جان شاد دار
به دانش روان و تن آباد دار
به رستم چنين گفت کای نيک نام
اگر دين پذيری عليک السلام

پيش از آنکه کار آن دو به جنگ بکشد، رستم فرخزاد، ضمن گوشه زدن به , مغيره بن شعبه ,، سفره دلش را باز ميکند و پای بخت و سرنوشت، (ستارگان) را به ميان ميکشد،
سپس ميگويد اگر خود ,محمّد, مرا به دين نو فرا ميخواند، يه چيزی! ترديد نميکردم و آنرا پذيرا ميشدم، ولی در راستگويی کسانيکه اکنون ندا و پيام اين دين را برايمان آورده، ترديد دارم.

همان کژ بود کار اين کوژ پشت
بخواهد همی بود با ما درشت
وليکن چو بد ز اختر بيوفاست
چه گويم که امروز روز بلاست
مرا گر محمّد بُدی پيش رو
ز دين کهن گيرم اين دين نو
رستم فرخزاد به ,مغيره بن شعبه, ميگويد که بازگرد و به ,سعد بن ابی وقاّص, بگو که دليرانه در جنگ مُردن، برای ما ايرانيان، خوشتر آيد تا اينکه دشمن را از خواری ايرانيان شادکام ببينيم:
بگويش که در جنگ مُردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام

سعد بن‏ابى وقّاص فرمانده سپاه مسلمانان كه در قادسيه (سى كيلومترى جنوب كوفه) اردو زده آماده درگيرى با لشگر ايران بود، از طرف يزدگرد سوم، پادشاه ساسانى پيامى دريافت داشت مبنى بر اين كه چند نفر از مردم نيك‏انديش و دانا پيش ما بفرست تا باهاشون گفتگو نموده، دلائل آمدن شما به اين نواحي، و نيز صورت صلح و جنگ را با ايشان وارسی کنيم.
از سوی ديگر به نوشته ,بلاذرى,، عُمَر نيز به سعد بن ابی وقاص دستور داد قبل از جنگ، عده‏اى را نزد بزرگِ پارسيان فرستد و ايشان را به آئين جديد دعوت نمايد. [بلکه جنگ لازم نشود] فتوح‏البلدان: صفحه ۲۰

غرور و خودبزرگ بينی يزدگرد از يک سو، و برخورد سيخکی ِ نماينده عُمَر , مغيره بن شعبه, که به بهانه توضيح ,جزيه, و ,صاغر, ــ به يزدگرد و مردم ايران توهين کرد، به آتش جنگ هيزم ريخت.
ناگفته نماند ابو لؤلؤ (فيروز) قاتل ,عُمَربن خطاب, ، بَرده ِ همين جناب ,مغيره بن شعبه, ، بود که رستم فرخزاد آنهمه با او کلنجار رفت!

,مغيره بن شعبه, به يزدگرد گفت:
سه راه در پيش تو است يا اسلام بياورى يا جزيه بپردازى و صاغر باشى يا آماده جنگ باش .يزدگرد معنى کلمه صاغر را پرسيد و او اينگونه پاسخ داد:
صاغر به اصطلاح ما، آن باشد که در آن ساعت که جزيه مى دهى بر پاى خود ايستاده باشى و تازيانه بر سرت نگه دارند.

اين برخورد زننده مغيره، از فحش ,خ... و مادر, هم بدتر بود و يزدگرد حق داشت برآشوبد.
آنطور که در تاريخ يعقوبى: جلد ۲، صفحه ۲۶ و ۲۷، آمده ــ يزدگرد پس از اهانت فرستاده عمر که فرق بنشين و بتمرگ و بفرما را هم نميدانست ــ ,... توبره خاكى خواست و گفت (به نشانه تحقير) بر سررئيسشان بريزيد و گفت اگر نبود كه سفيران را نمي‏كشند (درجا) اينان را كشته بودم... ,
واکنش زشتتر يزدگرد که بر سر طرف های گفتگو خاک ريخت و آنان را تهديد کرد و خط و نشان کشيد که چنين و چنان خواهم کرد ــ رستم فرخزاد را مسئلهدار کرد.
در تاريخ يعقوبی(جلد دوم صفحه ۲۷) آمده که رستم از اين‏گونه برخورد يزدگرد با نمايندگان اعرابى كه آماده، مُسلح و مُصمم در بيخ گوش مداين نشسته بودند، بسيار ناراحت شد (سرش را تکان داد) و گفت: , آخر، پسر زن حجامت‏گر را با پادشاهى چكار؟,

در اخبارالطوال صفحات ۴ و ۱۵۳ آمده، اعراب از يزدگرد مأيوس شدند امّا به عنوان آخرين اقدام در جهت جلوگيرى از درگيرى نظامي، چندين نوبت نمايندگانى پيش رستم فرخ‏زاد فرستاده و او را به اسلام دعوت نمودند، امّا بعد از حدود ۵ ماه که دو سپاه در برابر هم صف کشيده و باب مذاکره باز بود نهايتاً روياروئی اجتناب ناپذير شد و کار به جنگ کشد.

رستم فرخزاد (همانطور که پيش تر به برادرش هرمز ندا داده بود) در اين جدال جان ميبازد و سپاه ايران لت و پار ميشود.
وداع رستم فرخزاد با برادرش، مرا بی اختيار به ياد ,فرخزاد, نازنين ديگری مياندازد، ,حبيب, با ,وفا,ئی که با قتلعام سال ۶۷ به دارش زدند. نام زيبای او هم ,فرخزاد, بود. (اتراک) . برادر ديگرش هم در اوين به دار کشيده شد... سلام بر او، و سلام بر وفا.

...هر شب
هنوز
و هميشه
به رويايت مى بينم در اشك
با آن همه فريادت بر دار
و آن همه جوانى ات بر تخت شكنجه
و آن همه زندگانى ات بر شقيقه ى خونين
و آن همه زيبائى ات در مقابل زشتان
و آن همه روشنائى ات دربرابر پلشتان...

نميدانم چرا رستم فرخزاد را بيشتر از ,مغيره بن شعبه, و ,سعد بن ابی وقاّص, دوست دارم. با او و نه با آنها، احساس نزديکی می کنم. اين تراژدی مرا به ياد پائيز که آنهمه دوستش دارم، به ياد ,غروب, که هم عميق است هم غمناک، و نيز به ياد [...] مياندازد.
وداع رستم با برادرش هرمز، آنجا که علاوه بر ,وقايعنمائی,، از مادرش حرف ميزند و پيشبينی ميکند در جنگ قادسيّه جان ميبازد ــ مرا به خود ميبرَد...

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام ,بوبکر, و ,عمٌر, شود
ز پيمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
به گيتی نماند کسی را وفا
روان و زبانها شود پر جفا
ازايران و از ترک و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود
همه گنجها زير دامن نهند
بميرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم ورنج و شور
که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام
زيان کسان از پی سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
بزرگان که در ,قادسّی, با منند
درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند کاين پيش بيرون شود
ز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهری کس اگاه نيست
ندانند کاين رنج کوتاه نيست
تو را ای برادر تن آباد باد
دل شاه ايران به تو شاد باد
که اين ,قادسّی, گورگاه من است
کفن جوشن و خون کلاه من است
چنين است راز سپهر بلند
تو دل را به درد برادر مبند

پس از مرگ رستم فرخزاد، اين ,ستاره شمار ِ, مهربان، برادرش هرمز گزارش ميدان جنگ را به يزدگرد سوّم ميبرد. در اين جا فردوسی بر زبان هُرمز سخنی ميگذارد که اسباب تخفيف و کوچک شماری بيشتر آخرين سلطان ساسانی است.

چو برخاست گرد نبرد از ميان
شکست اندر آمد به ايرانيان
فرخزاد برگشت و شد نزد شاه
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد و برد پيشاش نماز
دو ديده پر از خون و دل پر گداز
بدو گفت چندان چه مويی همی
که تخت کيان را بشويی همي؟

در اين جا با شاه نالان (ونه غمگين)ی روبرو هستيم که حتی سردار سپاه او به زبان طعنه ميگويد که تخت کيان را با گريه و زاری شست و شو دادی! چون سلطان ساسانی ترس خورده تر از تدارک دفاع است، هرمز فرخزاد به يزدگرد سّوم پيشنهاد گريز به خراسان را ميدهد. شاه ساسانی کمی رجزخوانی ميکند و سرانجام رضايت ميدهد که برای جمعآوری سپاه و بازگشت به جنگ راهی خراسان شود.

همان به که سوی خراسان شويم
ز پيکار دشمن تن آسان شويم
کز آن سو فراوان مرا لشکر است
همه پهلوانان کندآور است
بزرگان ترکان و خاقان چين
بيايند و بر ما کنند آفرين

يزدگرد پس از اين تصميم، نامههايی به کارگزاران خود در مرو و توس وخراسان می نويسد و ضمن بيان نيّت عزيمت خود به خراسان، بار ديگر مقداری ناله و نفرين نثار اعراب ميکند و سپس عازم خراسان می شود.

همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازين مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانايی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد
همی داد خواهند گيتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد
بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنين گشت پر کار چرخ بلند
که آيد بدين پادشاهی گزند
ازين زاغساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشيروان ديده بد اين به خواب
کزين تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان ديد کز تازيان صد هزار
هيونان مست و گسسته مهار
گذر يافتندی به اروند رود
به چرخ زحل برشدی تيره دود
به ايران و بابل ز کشت و درود
نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تيره نوروز و جشن سده
ز ايوان شاه جهان کنگره
فتادی بميدان او يکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پديد
ز ما بخت گردون بخواهد کشيد
شود خوار هر کس که بود ارجمند
فرو مايه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای
پديد آيد و زشت پتياره ای
نشان شب تيره آمد پديد
همی روشنايی بخواهد بريد

آيا قصّهِ اين شکست به سر رسيد؟ يا هنوز در روح و روان ما زنگ ميزند؟
*****************************************

زيرنويس:
۱- صادقانه بگويم تنها در روش، هنگام به کارگرفتن شواهد کوشيدهام بی طرفی را رعايت کنم وگرنه بيطرف نيستم، يعنی نميتوانم بيطرف باشم. يک دليلش اين است که من نيز فريفته ام، فريفته ايدئولوژی و انديشهِ حاکم بر دوران خويش.
,فريبِ دوران, مرا هم زندانی کردهاست.

***
۲- اشعار فردوسی را از نمونهای که (jules mohl) ,ژول مُل, فرانسوى از شاهنامه ارائه داده، و براساس هشت نسخه خطى کتابخانه ملى فرانسه و بيست و هفت نسخه خطى ديگر در ۱۸۷۸ در پاريس به چاپ رسيده ــ انتخاب کرده ام، امّا می دانم که از قديم و نديم در برخی از ابيات شاهنامه نيز، دست برده اند و احتمال می دهم آنجا که رستم فرخزاد از محمد مصطفی صحبت می کند و بفهمی نغهمی گرايش خود را به او نشان می دهد، دقيق نيست.

مرا گر محمّد بُدی پيش رو

ز دين کهن گيرم اين دين نو
ای کاش به نسخه ای از شاهنامه دسترسی داشتيم که بی زنگار و بی غل و غش بود، نه قابی که در آن هر ناسخ و کاتبی تصوير عقايد خود را ترسيم نموده باشد. دريغا که چنين نمونه ای از شاهنامه در دسترس نيست. قديمی ترين نسخه موجود شاهنامه يعنی نسخه فلورانس با زمان فردوسی بيش از دويست سال (۶۱۴ هجری قمری) فاصله دارد و در عرض دويست سال بسيار دستبردها يا ابيات من در آوردي، ميتواند در اين گنجينه رفته باشد، بخصوص در ايام پرآشوب خراسان.
نسخه برداران متعصب ابياتی را يا زدوده (مانند برخی از مصرع ها که تراشيده و پاک شده و ابيات ناقص گشته) يا افزوده اند (مانند چهار بيت که در مدح چهار خليفه سر هم شده و در حاشيه ابيات متن افزوده شده است.)
دستکاری در اعتقادات فردوسی آن قدر زياد بوده و متعصبان سنی مذهب در دوران سيطره حکمرانان بر ايران به قدری دخالت نموده اند که سراسر قطعه، ميدان ستيز سنی و شيعه شده و گويندگان يا کاتبانی که انديشه ای خلاف اعتقادات خود در متن يافته اند و يا سخن فردوسی را در تاييد مطلوب خود کوتاه پنداشته اند به افزودن و کاستن ابيات پرداخته اند.
متاسفانه به شاهنامه ای که در شوروی زيرنظر ابرتلس و عبدالحسين نوشين تهيه شده، و نمونه خوبی که با کوشش دکتر جلال حالتی مطلق انتشار يافته دسترسی ندارم که ابياتی را که نوشتم، مقايسه کنم. نقل قول رستم فرخزاد را اينکونه هم نوشته اند:
تو را گر مـحـمد بود پيش رو
به دين کـهـن گويم از دين نو

***
۳- زبان فارسی نيز، با هجوم اعراب به ميهن ما آسيب ديد، البتّه بعدها بنی عباس، (با اينکه از ريشه، عرب و عرب نژاد بودند) بر خلاف ايرانی تبارانی که زبان فارسی را دماغ در نميآوردند ــ به دلائل سياسی و به خاطر روياروئی با بنی اميّه که عرب گرا بودند، به زبان فارسی بها دادند.
جالب اينجاست که غزنويان ترک نژاد بيشتر از طاهريان و ديلميان و سامانيان که ايرانی بودند، زبان فارسی را ترويج کردهاند.

زبان فارسى از سدة ششم تا پايان سدة سيزدهم هجرى يعنى از دوازدهم ميلادى تا پايان سده نوزدهم ميلادى ــ زبان آميختهاى بود، آميخته از فارسى و عربي، و بعد فارسي، عربي، تركى و مغولي، در پايانِ قرن نوزدهم و بيستم هم واژههايى از زبان هاى غربى به زبان ما سرازير شده که ميدانيم.
از ,زبان عَرسی,! يعنی عربی ــ فارسی اين نوشته نيز، پوزش ميخواهم. البته زبان کنونی فارسي، قاطی داره! امّا تقصير از من است که بَلدنيستم همه واژهها را به فارسی ناب بنويسم.

***
۴- با اين که با هجوم اعراب زبان فارسی کج و مُعوَج شد، امّا در برابر بيگانه لُنگ نيانداخت! و به ياری فرهنگورزان و دردمندان ايران زمين، روی پای خود ايستاد و تازه روی زبان عربى نيز تاثير گذاشت.
آيا عجيب نيست که حتی کشورهای با سابقه ای چون مصر و سوريه، با آن همه ميراث فرهنگی که ,معبد ابو سمبل, و ,اهرام, و ,تدمر,...نمادِ گويای آن است ــ خود را با از دست دادن زبان اصليشان که عربی نبود گم کردند، امّا ايرانيان زبان فارسی را حفظ نمودند؟

فرهنگ ايران نيز بر زندگی عرب پيش از اسلام تأثير گذاشته بود، برای مثال شخصی مثل ,حارث ابن کلده,، داستان های رستم را در مکه نقل می کرد و در سال های اوليه بعثت پيامبر، بعضی از اعراب در مکه با فرهنگ ايرانی آشنا بو