 |
همنشين
بهار
مسيح
باز مصلوب
(يادى از
الله قلى
جهانگيرى ، آن جان
شيفته)
بنگر اين دو
مظهر زندگانى
را که چه
دردناک به تو
ارمغان مى دهم
فرزند . بنگر و
بگزين يکى يوغ
است هر که آن
را بپذيرد
کامياب مى
گردد چونان نر
گاوى رام ، در
خدمت خان بر
بسترى از کاه
گرم خواهد
آرميد و يونجه
فراوان خواهد
يافت و دومى
رمزى است که
خويشتنِ من
پديد آورده
است چونان قله
اى که با کوه
به دنيا مى
آيد و آن
ستاره است که
نور مى افشاند
و نابود مى
کند و چون در
دست حاملان
خود بدرخشد
تباهکاران مى گريزند
. آن که نور به
همراه دارد
هميشه تنهاست
[ خوزه مارتی [
ستاره و يوغ
|
نزديک به
ربع قرن پيش
[در اواخر
بهمن ماه سال
۶۲] ناگهان
تلويزيون
رژيم آخوندی
برنامه های عادی
خود را قطع
کرد و اسدالله
لاجوردی را
نشان داد که
بر بالای پيکر
مطهر , الله
قلی جهانگيری
, و ياران
پاکبازش
ايستاده و
ُکرُکری می
خواند که " ما
يکی از
بزرگترين دشمنان
نظام
را از پای
درآورديم و
خطر گروهکی که
خطرناک تر از
منافقين بود
از بين رفت "...
لاجوردی در
پوستش نمی
گنجيد و تکرار
ميکرد , َبلّيه
ِ اين ياغيان
و طاغيان
مهمتر از
منافقين
کوردل است . ,
سيمای معصوم
الله قلی مرا
به ياد آخرين
دقائق زندگی
چه گوارا می
انداخت که او
نيز بر ستم و
نيرنگ شوريد و
در اوج عشق به
زندگی و
زيبائی هايش ،
آگاهانه و
عاشقانه از آن
گذشت . ,چه
گوآرا, هم به
اصطلاح ياغی
بود ! ياغی بر
پليدی و فرصت
طلبی . او نيز
به سوسياليزم
عشق می ورزيد
و از بندگی و
استثمار
بيزار بود ...
 |
در ۲۴ بهمن
۶۲ ، نيروهای
ويژه تهران به
رهبری اسدالله
لاجوردی [در
حاليکه
هوانيروز
اصفهان نيز در
خدمت بود] ، به
همراه گروه
ضربت سپاه پاسداران
اصفهان و فارس
، الله قلی و
ياران دليرش
را محاصره
کردند ، اما
نتوانستند
آنان را به
تسليم
وادارند .
الله قلی و
همراهانش که
پس از يک
مبارزه
قهرمانانه
بيست ساعته
خوش و بی پروا
سوختند ــ مرگ
روی پاها را
بر زندگی روی
زانوها ترجيح
دادند .
|
گرچه برای اين
اختران شب کوب
امثال شاملو
شعری نسرودند
ولی مطمئناً
در قلب مردم
ستمديده و دردآشنای
جنوب جای
داشته و مثل
کوه , دنا , ، سمبل
وقار و
ايستادگی
هستند و تا
هميشه نيز می
مانند . فراموش
نکنيم که گروه
الله قلی
محبوب ترين
جريان چپ در
جنوب ايران
بود و امروز
نيز با اطمينان
و افتخار می
توان گفت ، از
جمله به دليل
بهائی که برای
استقلال و
اصولش داد يکی
از با حيثيت
ترين جريانات
سياسی است
***
مدت هاست که
می خواهم از
شهيد بزرگوار
, الله قلی
جهانگيری ,
بنويسم اما
نمی توانم !
ياد کردن از
او و امثال او
سنّخيت و
صلاحّيت می
خواهد و بدون
تعارف من
ندارم ،
اما چه بايد
کرد وقتی
کسانی که بايد
از او ياد کنند
، جز تصاحب
رنج و شکنج او
کار ديگری
نکرده اند . [۱]
نزديک به يک
ربع قرن از
شهادت الله
قلی و ياران
دليرش می گذرد
، اما افسوس
که نسل جديد
امثال او را
به درستی به
جا نمی آورد !
نسل امروز که
اسير هزار دام
بلاست ، نه با
شور و شادی
امثال الله
قلی آشنا ست و
نه غم شان را
می شناسد . اگر
احزاب و
سازمان هائی
که می گويند ,
مارکسيست
لنينيست
هستيم , ، و يا
مجاهدين ، و ...
حق امثال او
را بجا می
آوردند و اگر
هر کدام تلاش
نمی کردند که
الله قلی را
به خودشان
بچسبانند ــ
من که انبوهی
ضعف خصلتی و
معرفتی دارم ،
نه مارکسيست
هستم و نه در
شمار رزمندگان
الله قلی ،
اصلاً لازم
نبود وارد اين
کار بزرگ شوم .
اما از آنجا
که يک سال است
به هر دری می
زنم تا در
مورد زندگی پر
فراز و نشيب
او راهنمائى
بگيرم و دست
خالی برگشته ام
، با پوزش از
ياران شريف
الله قلی و
مردم خوب ميهنم
از او ياد می
کنم . يقين
دارم در رابطه
با او اسناد و
خاطره فراوان
است . می دانم
پيش از هر
اقدام سياسی ،
يا پس از هر درگيری
نظامی که به
او تحميل می
شد يا به او و همرزمانش
نسبت می
دادند، شرح
ماجرا را
مکتوب می کرد
و برای سران
حکومت نسخه ای
می فرستاد و کپی
آنها را هم به
مادرش می سپرد
که گويا در
اشغال خانه
اشان در سال
۶۰ ، همه بر
باد می رود . از
پاسداران
شنيده شده که
مجموعه
اينگونه
اسناد به قدری
زياد بوده که
برای حمل آن
از وانت نيسان
استفاده می
کنند .
 |
به , الله قلی ,
که فکر می کنم
بی اختيار به
سال های دور
دور می روم که
انقلابيون
ميهن ما يک
دنيا فروتنی و
فرزانگی
بودند و خود
را نه طلبکار
، خدمتگزار مردم
خويش می
پنداشتند ،
انسان های
شريفی که پيشه
ای ُجز مبارزه
ِ انقلابی و
ضّد ِ َبهره
کشانه
نداشتند ،
|
تابع ِ تعادل
ِقوای بين
المللی يا
تعادل ِ
جناحهای ِ
حاکميت
نبودند و برايشان
حل ِ مسائل ِ
انسان ، بخصوص
انسان ِ معاصر
و مردم ِ
دردمند ِ
استثمار شده ِ
جامعه ِ ايران
اهميت داشت
... پشت
آن قله پر
هيبت سخت
کوره راهی است
پر از خون و
خطر
به جسارت
از آن بگذر
تپه سنگی پُر
قوسی را خواهی
ديد
که بر آن شير
يلی
با تفنگی بر
دوش ــ
به تو خواهد
گفت :
آ...های...کيستی ؟
تو بگو آتشبار
تا بگويد فردا
و بگو آزادی
ــ اين حلقه
رمزست با
کوهستان ــ
... [الله]قلی
آنجاست ...
***
زنده ياد
الله قلی
جهانگيری که
يکی از سازمانگران
وسخنگويان
حرکتهای
دانشجوئی
اواخر دهۀ چهل
خورشيدی و از
بنيانگذاران
گروههای کوهنوردی
دانشجوئی در
ايران بود ،
از نوادگان ميرزا
جهانگير(خان)قشقائی
[۲] است . او در
سال ۱۳۲۶ خورشيدی
بدنيا آمده و
اولين فرزند
خانواده می
باشد. دوران
دبستان و
متوسطه را در
شهرضا [و يک
سال نيز در
شهر اهواز ]
گذرانده. در
رشته حقوق
وارد دانشگاه
اصفهان می شود
.
او که از زمان
دبيرستان به
فعاليت سياسی
می پردازد ،
در دانشگاه از
سازمان
دهندگان جنبش
دانشجوئی
بوده و به
همين دليل تحت
تعقب قرارگرفته
و فراری ميشود
. او در اواخر
سال ۱۳۴۸
دستگير و
شکنجه می شود
، تا اينکه در
بهار ۱۳۵۱ از
زندان اصفهان
آزاد شده و به
دانشگاه می
رود [۳] . الله
قلی که تحت
تأثير تحولات
آنزمان از
جمله کوبا و
الجزاير و....
قرار داشته ،
مجدداً در سال
۱۳۵۲ در منطقه
وردشت سميروم
موفق به
سازماندهی يک
جنبش دهقانی
وسيع با همراهی
طيف گسترده ای
از دانشجويان
و روشنفکران شده
ولی طرحش برای
سازماندهی
سراسری اين
شيوه مبارزه و
تلاش برای
ارتباط با
ديگر حرکت های
سياسی داخلی
لو می رود و
بالاخره در پی
يک تعقيب و
گريز ، از چنگ
ساواک می
گريزد ...
يک ماه پس از
فرارالله قلی
و همرزمانش،
آنان در
محاصره قرار
گرفته و دو
رفيق همراه
الله قلی
دستگير
ميشوند اما
خود او محاصره
را شکسته و دوماه
ديگر به
تنهائی و با
حمايت مردم به
مبارزه ادامه
می دهد تا
اينکه در
مهرماه ۱۳۵۲
دستگير و به
پانزده سال
زندان محکوم
ميشود .
نسيم انقلاب
که وزيد ،
الله قلی جزو
آخرين سری
زندانيان
سياسی بود که
به دست توانای
مردم از زندان
شيراز آزاد شد
. او مجموعاً
هفت سال در زندانهای
شاه بود . وقتی
هنوز در عادل
آباد بود ،
برای پذيرائی
از همۀ
زندانيان
سياسی که به دست
مردم آزاد می
شدند، خانه ای
را به ياری
همرزمانش در
محلۀ باغ ارم
شيراز مهيا
نمود ، که
زندانيان
عادل آباد تا
آمدن خانواده
هايشان از
شهرستان و ... جا
و مکان داشته
باشند .
الله قلی در
اعتصابات و
اعتراضات
زندان ، نقش فعال
داشت و به
همين دليل از
زندان اصفهان
به اهواز و
ازآنجا به
برازجان و
نهايتأ شيراز
تبعيد می شود .
دانشجويان و
زندانيان ، وی
را ,جهان, و يا
,جهانگير, می
ناميدند
[مراجعه شود
به کتاب شاه
سياه پوشان
منسوب به
هوشنگ گلشيری
صفحه ۳۶ چاپ
۱۳۸۰ نشر
باران سوئد] ،
توده های مردم
اما ، اورا ,يولداش,
[رفيق،دوست] ،
,کاکا,
[برادربزرگ] ، الله
قلی ، و ,قلی, می
ناميدند ...
او يک
مارکسيست،
لنينيست بود و
به سوسياليزم
[که به عنوان
تنها نظام
اجتماعی ضد
استثمار به آن
معتقد بود] ــ
عشق می ورزيد .
به اتحاد
نيروهای
انقلابی و
تشکيل جبهه
متحد خلق
اعتقاد راسخ
داشت و با
افراد شريف و
انقلابی که در
راه رهايی
زحمتکشان
تلاش می کردند
دَم خور بود . الله
قلی تا آخرين
قطره خون خويش
جهت عمل به آرمان
های انقلابی و
رهايی
زحمتکشان
ايستادگی کرد
. گوئی جور
سرمايه و نيز
ستم خوانين و
فئودال ها را
با گوشت و
پوست خود حس
می کرد .
***
 |
با نگاهی
گذرا به زندگی
کوتاه اما پر
بار سياسی او
از سال ۴۵ تا بهمن
۶۲ که به
همراه ياران
زحمت کش و
آزادمرد خويش
به شهادت رسيد
، به روشنی می
توان اعتقاداتش
را در لحظه
لحظه زندگی
پُرفراز و
نشيب اش ديد
|
او نه تنها
در مبارزات
دانشجويی
سالهای ۴۷-۵۱،
شرکت داشت و
با مبارزات
دهقانان و
زحمتکشان ،
نيز همراه بود
، ايستادگی در
برابر خوانين
بی درد منطقه
را نيز از
وظايف خويش می
دانست و از
جمله به خاطر
همين تلاش بود
که اسير ساواک
شد و به زندان
شاه افتاد ،
در زندان نيز
آرام نگرفت و
به علت راه
اندازی
اعتراضات ، به
بند عادی
تبعيد شد ،
آنجا هم به
علت تأثير گذاری
روی زندانيان
عادی و سازمان
دهی اعتراضات
، از اصفهان
به زندان های
اهواز،
برازجان و
شيراز تبعيد
شد . پس از
تبعيد به
شيراز باز هم
او را به بند
عادی
انداختند تا
مقاومتش را
درهم بشکنند .
الله قلی پس
از آزادی ،
تشکّلی را
پايه ريزی کرد
که اکثر
اعضايش از
زحمتکشان و
دهقانان بود .
رژيم بعداز
اولين سری
اعدام ها از
جريان مزبور ،
[يعنی از آذر
ماه۱۳۶۰] ،اين
تشکل را که
جنبش شورائی
مناطق مرکزی و
جنوب نام داشت
، گروه الله
قلی ناميد و
کسانی را که
در رابطه با
تشکل فوق
بازداشت شده
بودند به
همکاری با
گروه الله قلی
متهم می کرد.
گروه الله قلی
در عين اعتقاد
به اتحاد عمل
با ساير
نيروهای
انقلابی
جريان مستقلی
بود و در [منطقه]
يعنی جائی که
او و يارانش
بيشترين وقت خود
را می
گذراندند ، و
در اصفهان و
شيراز و
کهکيلويه و
جنوب از ساير
جريانات
شناخته شده تر
، محبوب تر و
از پايگاه توده
ای وسيع تری
برخوردار بود
. او برای
کوتاه کردن
دست خوانين و
فئودال ها از
سر دهقانان و
نهايتاً تلاش
در جهت رسيدن
به آرمان های
انسانی که
محور آن
سوسياليزم
بود ــ به سازماندهی
زحمتکشان
پرداخت .
الله قلی از
,پادنا, تا
,بابامنير, ،
از کهکيلويه
تا ,وردشت, و
جلگه های
اصفهان ، از
فارس تا خوزستان
... در همه جا
کنار
تهيدستان بود
. او که قلبی پُر
از عشق داشت ،
می کوشيد
شعار, زمين
ازآن کسی است
که روی آن کار
می کند , را به
ميان دهقانان
برده ، ماهيت
فزون طلب
خوانين و
فئودال ها را
بر مَلا کند .
او تلاش می
کرد زحمتکشان
و دهقانان را
نسبت به مسائل
سياسی ،
اجتماعی کشور
و جهان ، و نيز
، اهداف واقعی
انقلاب بزرگ ضدسلطنتی
آگاه سازد .
گرچه گروه او
حرکت منسجم
خود را با
حداقل امکانات
شروع کرد ،اما
در استان های
اصفهان فارس
،کهکيلويه و کلاً
جنوب ، به
آنچنان درجه
ای از محبوبيت
رسيد که خواب
را بر
سردمداران
رژيم و
متحدانش حرام
کرد و اين فقط
با ايمان ،
پايمردی و
آزادگی شان
ممکن بود .
نوارهای
سخنرانی او که
من يکی از آنها
را شنيده ام ،
عشق بيکرانش
را به آزادی
ميهن و سعادت
مردمش نشان می
دهد . الله قلی
به زبان های
ترکی قشقائی و
فارسی سخنرانی
دارد که با
فروتنی و
صميميت بسيار
با مردم حرف
می زند .
خوب است
يادآوری کنم
که در زمان
حمله حزب اللهی
ها به خانه
بهائيان و آتش
زدن آنها در
شيراز در سال
۵۷ ، الله قلی
و همرزمانش
تنها کسانی
بودند که به
دفاع از حقوق
انسانی
بهائيان
برخواستند ،
در آنزمان تعداد
زيادی بهائی
در سعدی و
منطقه
ابيوردی شيراز
زندگی می
کردند . با
توجه به اينکه
بخشی از جوانان
آن منطقه نسبت
به جريان الله
قلی سمپاتی
داشتند و يا
در زندان عادل
آباد با نام و
مبارزات
قهرمانانه او
در اعتصابات و
اعتراضات
زندان آشنا
بودند ،آنان
را سازماندهی می
کند تا در
مقابل حمله
مرتجعين به
رهبری آخوند
مرتجع دستغيب
ازباقی مانده
بهائيان دفاع کرده
و از آزار و
حمله به آنان
جلوگيری
نمايند . آنها
موفق می شوند
و به همين
دليل تنها منطقه
شيراز که از
حمله حزب
اللهی ها به
بهائيان
جلوگيری شد
محله ابيوردی
بود . کينه
مرتجعين به
اين گروه بی
دليل نبود .
در زمانيکه
بسياری از
سازمان های
ديگر سياسی ستاد
فعاليت علنی
داشتند ، گروه
الله قلی اولين
جريانی بود که
از سوی رژيم
جمهوری
اسلامی و
متحدينش يعنی
خوانين و تجار
، مورد حمله
قرار گرفت .
***
 |
درنيمه دوم
بهمن ۵۷ ،
الله قلی و
يارانش در تسخير
شهربانی
شهرضا ( قمشه )
که گويا يکی
از اولين
شهرهای ايران
است که از
سلطه نظام
فاسد شاهی
خارج شده و
مجسمه شاه را
در آن به زير
کشيده اند ــ
شرکت داشتند .
گروه او همان
شب به تهران
رفته در
درگيريهای
پادگان های
تهران ، در
شماراولين
افرادی بودند
که وارد پادگان
سلطنت آباد
شدند . آنها
بعد از پادگان
سلطنت آباد ،
ساختمان
ساواک تهران
را هم تسخير
کردند
در اواخر
اسفندماه ۵۷ ،
گروه الله قلی
با هدف آشنا
نمودن فعالين مردمی
و رهبران
شوراهای تازه
تاسيس
دهقانان و
کارگران، با
مسائل ملی و
به ويژه
کردستان و شرکت
در رويدادهای
آنجا ، همراه
پنج نفر از شورای
مزبور به
کردستان رفت .
آنان ابتدا به
بانه و سردشت
و سپس يه
سنندج می روند
. در بانه ، ضمن ديدار
با جمعی از
دوستان الله
قلی [که در
زندان اصفهان
با هم بودند ،
از اعضای کومله
و دموکرات] به
سنندج برگشته
و تا روز آخر درگيری
و آمدن آيه
الله طالقانی
و بنی صدر به آنجا
و مذاکره و
اعلام آتش بس
، در سنندج
حضورداشتند .
|
الله قلی در
اواخر زمستان
۱۳۵۸ مجدداً
راهی کردستان
شد و به بانه و
سقز و سردشت
رفت و تا اواخر
ارديبهشت
۱۳۵۹ در آنجا
بود. او گرچه
با جريانات
سياسی آن زمان
به گفتگو می
نشست ، اما با هيچکدام
ارتباط
تشکيلاتی
نداشت و با
اينکه امکاناتش
را در اختيار
بسياری از
جريانات ديگر
سياسی قرار می
داد ، نه تنها
از امکانات
گسترده ساير
جريانات
استفاده نکرد
، از جانب
برخی از آنان
ضربات سختی
نيز خورد ...
***
الله قلی نيز
همانند
شکرالله
پاکنژاد (
ُشکری ) به
اتحاد
نيروهای
مردمی بهای
زيادی می داد .
در تابستان
سال ۶۰ برادرش
را با پيام
,بيآئيم برای
مقابله با
هجوم وحشيانه
رژيم و حول
دفاع از حقوق
دمکراتيک
مردم جبهۀ
مشترکی تشکيل
دهيم و وحدت
کنيم, به سوی
فعالين جنبش و
... فرستاد و به
هر دری زد تا
تفرقه ها را
بردارد . ولی
متاسفانه
برخی جريانات
در پاسخ به
تلاش های
شرافتمندانه
او در رابطه با
ايجاد زمينه
اتحاد عمل و
تشکيل جبهه
مستحکم و متحد
خلق ، برخورد
درستی نکردند
.
او در اوايل
سال ۵۸ پس از
چندين جلسه
صحبت با عطا و
ايرج کشکولی [
اعضاء و
بنيانگذاران
حزب رنجبران]
، فريبرز نجفی
[عضو اتحاديه
کمونيست ها ] ،
زرقامی ، بيژن
و ناصر [از
فدائيان] و تعداد
ديگری از
اعضاء سازمان
ها و عناصر
سياسی جنوب ــ
به تشکيل
اتحاديه
زحمتکشان ,
دنا , اقدام
نمود ، اما ,
دنا , ، پس از
مدتی از هم
پاشيد ، از
جمله علل اين
تلاشی ،
اختلافات
سياسی بود که
بيشتراز جانب
کسانی که
بعداً اغلب
شان با اکثريت
، و راه کارگر
همراه شدند ــ
دامن زده می
شد]
آيا چون
موفقيت های
جريان الله
قلی به نام
فدائيان نبود
، اتحادعمل
مورد انتظار
الله قلی شکل
نگرفت ؟ [۴]
خوب است
يادآوری کنم
که الله قلی
از زندانيان شريفی
که در زندان
شيراز و ... ديده
بود خاطرات فراوان
داشت . به علی
زرکش ، بچه
های ُکرد ،
برخی از
فدائيان که در
زندان شيراز
بودند و بعدا
راه کارگر را
تشکيل دادند ،
دکتر حبيب الله
پيمان ، فرج
سرکوهی و
تعدادی از
اعضای مجاهدين
[در زندان
شيراز] احترام
فراوان قائل
بود .
در منطقه
[جائی که او و
يارانش
بيشترين وقت
خود را می
گذراندند] بر
روی ديوارها در
کنار شعارهای
انقلابی
شعاری نوشته
شده بود مبنی
بر تجليل از
زندانيان
سياسی که
اسامی صفر
قهرمانی و علی
زرکش نيز در
بين آنها بود .
اين شعار در
آن مقطع مورد
پسند مسئولين
منطقه ای فدائی
نبود و از
طرفی ديگر
آنها سعی می
کردند که
جريان الله
قلی را به چپ
روی متهم کنند
در حالی که
خودشان به
ايجاد درگيری
در منطقه دامن
می زدند .
راهبندان ،
تير اندازی به
ماشين سهراب
خان فرهنگ ،
توسط چند تن
ازاعضاء و
هواداران
فدائی ،
[بخصوص ايرجی
که بعداً
اکثريتی و
بسيجی شد و به
اسم گروه الله
قلی تمام شد] ،
يک نمونه است .
يادآوری کنم که
مردم ,در آن
منطقه, ، فقط
اين جريان را
به عنوان تنها
جريان فعال چپ
می شناختند و
به خاطر پايگاه
توده ای الله
قلی بود که
هواداران
ساير جريانات
می توانستند
در منطقه رفت
و آمد داشته باشند
.
دردآور است که
در پاييز سال
۶۰ ــ همزمان
با اعدام
دهقانان شريف
و مبارز ، و
همزمان با
اعدام محمد
قلی و مهين ــ
ايرجی ها ،
قبادپورها و
روشائيان ها و
... [از اعضاء اکثريت
و پيشگام
دانشگاه
تهران] در
شناسائی و دستگيری
زحمتکشان
مبارز [که با
گروه الله قلی
همکاری کرده
بودند] ، با
سپاه
پاسداران ،
خوانين ، و
بسيج به
سرکردگی
نوازاله سهرابی
همکاری می
کردند !
وقتی کسانی به
خاطر شهادت
های دروغ به
نفع مالکان و ...
توسط فعالين
پيکار و
رزمندگان کتک
می خوردند ،
هواداران و
اعضاء منطقه
ای فدائيان ، گروه
الله قلی را
متهم و زير
ضرب بردند و
روزنامه
جمهوری
اسلامی و
نشريات مختلف
نيز هيزم بيآر
اين معرکه
شدند درحالی
که اين مسئله
هيچ ارتباطی به
گروه الله قلی
نداشت و حتی
روزنامه امت (
ارگان دکتر
پيمان ) در
دفاع از
خواسته های
بحق مردم
ستمکشيده و
مبارزات
منطقه ، مسئله
را تکذيب کرد .
 |
لله قلی
گرچه هيچ گاه
داوطلب
درگيری نبود
ولی به دفاع
از زحمتکشان
عميقاً
اعتقاد داشت .
او در پاسخ به
درخواست فرمانده
سپاه ,محسن
صفوی, [برادر
رحيم صفوی فرمانده
فعلی نيروهای
مسلح رژيم]
مبنی برخلع سلاح
و معرفی
تعدادی از
اعضاء گروه به
دادستانی به
اصطلاح
انقلاب ، گفت : ...
تا زمانيکه
ضدانقلاب تا
بُن ِ دندان
مسلح بوده و
هنوز انقلاب
به ثمر نرسيده
ما سلاح مان
را تحويل نخواهيم
داد ... البته در
شرايطی که
جريانات فوق
گروه الله قلی
را به چپ روی
متهم می کردند
سپاه
پاسداران و خوانين
مزدور و مرتجع
منطقه نيز دم
به دم دنبال
ايجاد درگيری
در منطقه و
زدن اتهام آن
به الله قلی
بودند . او
نيزتلاش می
کرد دشمن را
افشا کرده
نيروهای
بينابينی را
نسبت به منافع
خودشان و
دهقانان آگاه
نمايد .
|
در همين حال
جرياناتی که
هنری جز
کارشکنی نداشتند
ــ تلاش می
کردند موفقيت
های سياسی
گروه الله قلی
را به نام
خودشان به ثبت
برسانند . البته
حدس می زنم که
نيروهای
سرکوب رژيم و
ساواک
نوبنياد آن هم
بيشتر به صلاح
خود می ديد تا
جهت جلوگيری
از گسترش
بيشتر و
سراسری شدن
گروه الله قلی
، آن را به
ساير
سازمانهای سياسی
بچسبانند کما
اينکه در آبان
شصت که محمد قلی
و مهين [برادر
و خواهر الله
قلی] و چهارتن
از دهقانان به
خاک افتادند ،
در روزنامه ها
و راديو [به
غلط] اعضاء
فدائيان
اقليت معرفی
شدند .
***
گويا در سال
۶۱ تعدادی از
هواداران يک
سازمان سياسی
از زندان
کازرون فرار
می کنند . آنها
به الله قلی
پناه برده
بودند و او هم
مدتی آنها را
نگه داشته بود
، تا اينکه به
جريان خودشان
وصل شده و
رفته بودند و
اين صرفا يک
حرکت
دمکراتيک بود
. الله قلی
همانطور که
همه می دانند
مارکسيست بود
. [برای مثال] او
نه تنها به
مواضع
مجاهدين
معتقد نبود ،
انتقادات
زيادی هم نسبت
به آنها داشت .
در ارتباط با
لو رفتن و
شناسائی
آخرين محل گروه
الله قلی ،
مسئله ظاهراً
به کسانی که
الله قلی به
آنها ياری
رسانده بود [,ج,
و ,م,] برمی گردد
که می دانيم
زير شکنجه های
طاقت فرسای
اصحاب
لاجوردی خرد و
خمير شدند .
البته روشن
است که در
درجه اول عامل
همه تيرگی ها استبداد
و دستگاه
سرکوب است .
يکی از ياران
الله قلی به
نام , فريدون
جوانی , قبل از
شهادتش
درزندان اوين
خاطراتی از
الله قلی بيان
کرده که بخشی
از آن را
اينجا می آورم
...
يادآوری کنم
که فريدون
مظهر صداقت و
عشق به زندگی
بود . او در
آخرين درگيری
و استقامت
قهرمانانه
الله قلی و
يارانش در
نزديک اصفهان
به اسارت در
آمده و کف
پاهايش در اثر
کابل شکنجه گران
پاره پاره شده
بود . فريدون
که با اطمينان
می گفت : , اينها
ازمن نمی
گذرند و
اعدامم می
کنند , ، بعضی
وقت ها از
مسائلی که در
منطقه و با
الله قلی و
بچه ها پيش
آمده بود صحبت
می کرد .
در مورد زخمی
شدن الله قلی
می گفت در
اواسط بهار
سال شصت ودو
با فردی قرار
داشتيم تا
لوازمی
برايمان تهيه
کرده ، در
اتاقی که در (
اطراف نورآباد
ممسنی) داشت
گذاشته و ما
که يکی از
کليدهای اتاق
را داشتيم
آنها را
برداريم ، شب
که به آنجا
رفتيم صدها
پاسدار
محدوده ای را
که اتاق در
آنجا بود محاصره
کرده بودند .
ما به نزديک
محل رفته بقيه
بچه ها در
فاصله ای
دورتر، منتظر
ماندند و من ، الله
قلی و اياز
رضائی جهت
برداشتن وسايل
به طرف اتاق
رفتيم ، وقتی
وارد محوطه شديم
الله قلی برای
بررسی اوضاع
يک سنگ به
داخل َکپری که
در محوطه بود
انداخت ولی
هيچ عکس العملی
شنيده نشد ،
وقتی به درب
اتاق رسيديم و
الله قلی کليد
را به درب
انداخت ، نه
تنها پاسداری
که درپشت بام
کمين کرده بود
، ديگر
پاسداران نيز
از همه سو ما
را به رگبار
بستند و ما
شروع به دويدن
کرديم ، در
بين راه اياز
رضائی جلو بود
، من پشت سر او
و الله قلی هم
پشت سر من،
اياز افتاد و
من که با سرعت
می دويدم از
او رد شدم و
الله قلی هم
رد شد ولی
فورا برگشت تا
او را بردارد
، گلوله ها
همچنان می
باريدند .
فريدون می گفت
يکی از دلايل
باز گشت الله
قلی اين بود
که قبلا برادر
ديگر اياز را
که در يک حمله
و کمين ديگر
پاسداران ،
شديدا زخمی
شده و به دست
شان افتاده
بود ، زير
شکنجه به
شهادت رسانده
بودند .
وقتی الله قلی
برگشت و به
بالای سر
رضائی رسيد ،
دوست ما بلند
شد و مجددا به
راه ادامه داد
ولی به خاطر
همين مسئله که
الله قلی
بالای سر رضائی
رفت ، خودش
زخمی شد و
گلوله
مزدوران سينه
اش را شکافت .
وقتی ما از
آنجا خارج شده
و به بچه هايی
که در يکی دو
کيلومتری
بيرون محوطه و
خارج از
محاصره منتظر
مان بودند
رسيديم متوجه
شديم که از
الله قلی خبری
نيست ، او پس
از چند دقيقه
ای آمد و به
قطعه سنگی
تکيه داد و
گفت ، بچه ها
شما بيرون
برويد و من می
مانم چون زخم
عميقی
برداشته ام
ولی ما
نپذيرفتيم ،
کمی همراه هم
پياده رفتيم ،
بعد ، از
کاپشن و تفنگ
هايمان
برانکارد
درست کرده و الله
قلی را روی آن
گذاشته و حرکت
کرديم . پاسداران
هم از ترس
دنبالمان
نيامدند ، آن
شب اگر می
خواستيم می
توانستيم
کمين گذاشته و
کليه پاسداران
را قتل عام
کنيم . اما ما
اهل کينه های کور
نبوديم . [۵]
گلوله ای که
به سينه الله
قلی اصابت
کرده بود از
بين قلب و ريه
اش رد شده بود
، ما حدود يک
ماه با کمترين
امکانات
درمانی در کوه
مانديم . فقط
گاهی اوقات کبکی
شکار کرده و
گوشتش را
خودمان می
خورديم و آبش
را به الله
قلی می داديم .
تا اينکه بعد
از حدود يک
ماه ، او را به
استان های
مرکزی ايران جهت
مداوا منتقل
کرديم .
فريدون می گفت
تعدادی از [...] ،
که از زندان
فرار کرده و ارتباطشان
با تشکل
خودشان قطع
شده بود ، به
طرف ما آمده ،
و ما آنها را
پناه داده نگه
داشتيم . ولی
چون از همان
اوايل می
خواستند از
موقعيت و امکانات
ما ، جهت
پيشبرد اهداف
صرفا نظامی خودشان
استفاده کنند
و الله قلی به
مواضع آنان
اعتقادی
نداشت ،
اختلافات پيش
آمده بود و پس
از مدتی آنها
با تشکيلات
خودشان
ارتباط
گرفتند ، و
رفتند .
فريدون ادامه
داد متاسفانه
يکی از آنها
يک بار وقتی
در مَقر نزديک
اصفهان بوديم
پيش ما آمده
بود و با آنکه
او را درمسير
راه با چشم
بسته آورده بودند،
موقعيت کلی
محل ما را می
شناخت .
مدتی بعد يک
خانه تيمی
مجاهدين در
ياسوج لو رفته
و بر اثر
تيراندازی
پاسداران
هيچکس جز ,م], [مسئول
تيم] که فرار
می کند ، زنده
نمی ماند .
[گويا اين
خانه تيمی در
جريان مسافرت
خامنه ای رئيس
جمهور وقت به
ياسوج لو می
رود.]
,م, که با ,ج, تماس
گرفته و دنبال
جايگاه امنی
بوده ، با او
قراری در
اصفهان
گذاشته بود تا
بلکه ,ج, او را
پيش الله قلی
و بچه ها ببرد
، ,م, که اطلاعات
و سپاه شديداً
دنبالش بودند
، [پيش از اينکه
,ج, را ببيند]
دستگيرمی شود
و زير شکنجه
های طاقت فرسا
، به ناچار قرار
,ج, را می گويد و
بدنبال آن ,ج,
سر قرار اصفهان
دستگير می شود
.
,ج, را در
اصفهان زير
شکنجه قرار
داده بودند ،
ولی چيزی
نگفته بود . با
هواپيما به
تهران کميته
مرکز برده و
در آنجا
مجدداً شکنجه
می کنند . پاسداران
به محض اينکه
محدودهِ جای
بچه های الله
قلی را می
فهمند . ,ج, را
بلافاصله با
هواپيما به
اصفهان برمی
گردانند تا
محل الله قلی
را نشان بدهد . مَقر
در سينه کوه
مشرف به جاده
و منطقه
بهارستان
اصفهان بود .
,ج, که قبلا يک
مرتبه توسط
رضی طاهری به
اين محل آمده
بود با اينکه
درمسير راه با
چشم بسته رفته
بود ، موقعيت
محل الله قلی
را با توجه به
نزديکی به سيلوی
اصفهان و
پادگان
هوانيروز ،
حدس زده بود .
خلاصه ... شب
هنگام سپاه
پاسداران
اصفهان ، فارس
و تيم اطلاعات
به فرماندهی
مستقيم
لاجوردی [به
کمک
هليکوپترهای
هوانيروز
اصفهان] ، محل
رزمندگان
الله قلی را
کاملا محاصره
کرده بودند .
فريدون می گفت
حدود ساعت سه
يا چهار صبح
بيدار شدم ، و
چون خوابم نمی
بُرد با اينکه
نوبت کشيک با
شخص ديگری بود
، با يک
دوربين چشمی و
بدون اسلحه
بيرون آمدم .
کمی پايين تر
از مقر وقتی می
خواستم بند
کفشم را ببندم
توسط مأمورين
اطلاعات و
سپاه که آنان نيز
محل دقيق
مخفيگاه را
نمی دانستند
دستگير شدم .
در همانجا
همگی مشغول به
کتک زدن من
بودند نگهبان
ما با آنکه ما
را نمی ديد با
شنيدن سرو صدا
، گلوله ای
برای بيداری
همرزمان مان
شليک کرد.
بلافاصله محل
و اطراف جائی
که ازآنجا گلوله
شليک شده بود
، با خمپاره و
آرپی جی و بعد
با ادامه
درگيری و
روشنائی روز
با هليکوپتر
به رگبار بسته
شد ، و درگيری
به اوج رسيد .
پس از چند
ساعت ،
تيراندازی
کمی فروکش کرد
، دهانه غار
محل مخفيگاه
را که در اثر
اصابت خمپاره
و موشک ريزش
کرده بود ، با
ديناميت باز
کردند . مجددا
تيراندازی
شروع شد و تا
شب ادامه داشت
. پس از فروکش
کردن درگيری و
پس از آنکه
مطمئن شدند
ديگر مقاومتی
نيست ، من و
جانباخته
,سردار, را که
زخمی و دستگير
شده بود جهت
شناسائی و
آوردن اجساد
بچه ها به
سنگرهای آنان
فرستادند ، و
خودشان نيز پس
از اطمينان از
پايان مقاومت
آمدند و اجساد
همه به پايين
تر منتقل شد .
ضمناً [راوی
اين ماجرای
شگفت] يعنی هم
سلول فريدون
،که در زندان
اوين ,ج, و ,م, را
هم ديده ، از خود
آنان نيز
داستان فوق را
شنيده است .
يادآوری کنم
که قاتل الله
قلی و يارانش
، و باعث و
بانی همه
تيرگی ها در
ميهن ما ،
رژيم آخوندی است
و در اين
واقعيت هيچکس
ترديدی ندارد
.
فريدون می گفت
وقتی جلادان
سپاه و
اطلاعات از پايان
مقاومت مطمئن
شدند اجساد
بچه ها را به رگبار
بستند ، می
گفت با اينکه
الله قلی ، پس
از تمام شدن
گلوله هايش از
سيانور
استفاده کرده و
جان داده بود
، جنازه اش را
با گل& |