در ملکت جم!
فرزاد جاسمی
در مُلکت جم آنچه بوَد فقر و خرابيست
زيستن نتوان گفت که خود رنج و عذابيست
نيرنگ و ريا و دغل و خدعه گرامی
هر وعده ی حکام فقط نقش سرابيست
در بند و حصارند زنانش چو اسيران
زندانی جهلست هر آن اهل حسابيست
فرهيخته گانش همگی خوار و به زندان
پر ارج هر آنکو که به عقل کم ز دوابّيست
از پير و جوانش همگان زار و غمينند
خاموش در آن نغمه ی هر تار و رُبابيست
دانشگه آن مسجد و مسجد شده زندان
در بند ستم پيرو هر دين و کتابيست
دانش شده محکوم و علوم مايه ی کفرند
اوهام و خرافات نگر چون زر نابيست
در مرکز علم روز و شبان بانگ مناجات
مزدور و خبرچين دنی را تب و تابيست
هر لات پدرسوخته ی ديوث اميريست
چاقوکش بی اصل و نسَب شيخ و جنابيست
سيّاس يکی دسته ی غارتگر و دزدند
بيشرم ربايند و برَند گر نم آبيست
از توبره خورند بند کشان در پی آخور
قانع به عطايند خود ار بوی کبابيست
آزادی و آبادی اين مُلک محال است
تا شيخ اميرست و فقيه اهل عتابيست
الله بود دشمن اين خاک و فقيهان
کردند و کنند آنچه خدا را به کتابيست
برخيز جوانا و بسوز ريشه ی اين قوم
از کيد خدا رستن و اين قوم ثوابيست
***
نوزدهم تيرماه
19 تیر 1389
16:15
نظر شما
نام: حسن از قم
|
| ای-میل: |
18:59 21 تیر 1389
|
به طبعت نه حسرت می خورم نه غبطه بلکه حسودیم میشود..!
همیشه بمانی. |